میگردم، میگردم و میگردم. چیزی پیدا نمیکنم. همه چیز را پاک میکنم. هیچچیز آنچه روحم انتظار دارد نیست، هیچچیز آنچه میخواهم نیست. لحظهای فکر میکنم آزاده تر از این من، منی نیست؛ اما ساعتی بعد میبینم زندانیتر از من، کسی نیست.
صدای اذان میآید، خیلی دور است. من همیشه دور بودهام. کاش من خود نوای او بودم.
کسی میگوید میخواهد بمیرد، میترسم. میگوید زندگی خیلی سخت است، برایش میشِکَنم. غصه دارد، این زندگی غصه دارد.
کاش آنقدر آسوده خاطر نبودم. کاش آنقدر بدبخت بودم که دیگر حالم به حال کسی نسوزد.
نمیدانم با خود چه کنم، تا میآیم به خود نگاه کنم دیگران را میبینم. سخت است. اصلا کسی در اطراف من نیست، من خیلی وقت است اطرافم را نمیبینم؛ همه چیز محو است و این مِه خیلی وقت است که ماندگار شده.
اصلا به دنبال چه میگردی؟ چه کسی به این خزئبلبافیها اهمیت میدهد؟ اصلا کسی را داری که اهمیت بدهد؟ چه میخواهی؟
چیزی ناپیداست، چیزی نیست، چیزی باید باشد و نیست، چیزی را باید بیاورم، چیزی را باید ببینم که نمیبینم، چیزی مرا فرا میخواند که نمیشنومش.
آه که آدمیتم را چقدر راحت گم میکنم.
نمیدانم، شاید خوابم میآید.
شاید هم آنقدر آرامم که از این حال متعجبم، آنقدر آرام که نمیتوانی تصورش را بکنی.
من دارم درجا میزنم.
آره! دارم روی احساساتم درجا میزنم و این خیلی خسته کنندهست.
اصلا مرحلهی بعدیای برای خودم توی زندگی تعریف کردم؟ نمیدونم! این خیلی مسخرست.
اینکه بنویسی بنویسی بنویسی
اینکه بگی درحال گشتنی
اینکه مدام سوال کنی
اما مرحلهی بعد چیه؟ جواب چیه؟ بعد از نوشتن چیه؟
نباید انقدر با خودم رودربایستی داشته باشم، چرا وانمود میکنم آدم دیگهایم؟ چرا طوری رفتار میکنم انگار خیلی کاملم؟
انقدر در دیدن دنیا ناتوانم که به دنیای درون خودم پناه آوردم. انقدر توی خودم غرق شدم که دنیارو نمیبینم، بیرون رو نمیبینم.
کبوتر سحرگاه؛
من خودم رو روی صندلی عقب یه ماشینِ بدون راننده که ترمزش خرابه زندانی کردم.
پنجرهها بخار کردن، و من دستهام رو بستهم تا نتونم بخار رو کنار بزنم،
تا نتونم بیرون رو ببینم.
اینچنینم، به همین مقدار مضحک.