کبوتر سحرگاه؛
خسته نشیداا چایی بازم هست🍵؛ بیسکوئیت هم میذارم روی میز:)
من یکی که مشتریِ دائمیِ چایِ این ایوونم؛ ممنون جاسمین. :))
دلی که راحت میشکند را با بچه بازیهایت به زمین میکوبی!
تا به حال هیولایی مثل تو ندیده بودم.
اصلا در دایرةالمعارف تصاویرم، مانند تو پیدا نمیکنم!
فکر میکنی خداوند بیچون و چرا میپذیرد؟ نمیپرسد که آن را ول کردی و این را چسبیدی، چه شد؟
کِی آنقدر از دستم خارج شدی که شعلهی تکبّرت دامن من را هم دارد خاکستر میکند؟!
بلند شو که نمیخواهم ببینمت.
به یاد دارم مدتی را که حتی نام خدا را بر زبان نمیآوردم، گویی دستی بر دهانم فشرده میشد که مبادا از دهانم "الله" خارج شود!
همان الله مرا از دستان شیطان نجات داد؛
با همان هم باید خود را حفظ کنم... .
هدایت شده از چای و ایوون
راهیِ سفر شدم، سفری که انتهایش تویی اما میانهٔراه خیلی ها درگیرِ طوفان و گردبادِ شن شدند؛ به راستی به تو چنگ میزنیم همه، باشد که رستگار شویم..
روزها میگذرند و من در این راه گم گشتهام، از زمان جا ماندهام و خود این را نمیدانم.
همان لحظه که از دستها غافل میشوم و به صورتها خیره میشوم، همه چیز میلغزد، خراب میشود، از هم میپاشد، میریزد، خرد میشود، ریز ریز میشود، تکه هایش در هم میخورد و من بیهوش میشوم.
دنیا میخواهد همیشه این را به من گوشزد کند. خیلی زیرپوستی و آرام؛ اما مداوم. به من یادآوری میکند که فرصتی برای نگاه در آیینه نیست. به دستانت نگاه کن، همیشه به اعمالت نگاه کن!