روزها میگذرند و من در این راه گم گشتهام، از زمان جا ماندهام و خود این را نمیدانم.
همان لحظه که از دستها غافل میشوم و به صورتها خیره میشوم، همه چیز میلغزد، خراب میشود، از هم میپاشد، میریزد، خرد میشود، ریز ریز میشود، تکه هایش در هم میخورد و من بیهوش میشوم.
دنیا میخواهد همیشه این را به من گوشزد کند. خیلی زیرپوستی و آرام؛ اما مداوم. به من یادآوری میکند که فرصتی برای نگاه در آیینه نیست. به دستانت نگاه کن، همیشه به اعمالت نگاه کن!
همیشه احساس میکنم یه دیواری در هر مرحله و موضوعی از زندگیم هست که با دستای خودم سیمانشو هم زدم، بعد آجرای نیمه پخته رو بهم ریخته روی هم گذاشتم تا فقط جلوم رو نبینم. اصلا نظم ذهنی انگار در من جایی نداره.
تازگی، بعضی آجرا کمی جابهجا شدن، بعد زیباتر چیده شدن و تبدیل شدن به دیوار یک باغ، که پر از پیچک و درخت انگوره.
اما خب، هنوز تکلیف خودم با خودم معلوم نیست.
بعضی دیوارا خیلی بیمعنیان، بیجا و عجیب چیده شدن. اصلا حتی نمیدونم از چه خاکی برای درست کردنشون استفاده کردم.
گفتم دلی به دریا بزنم، یه لحظه از اون دیوارها به بیرون نگاه کنم.
بیرون، هم زیباست و هم غریب...
عجیب و هم غریب.
بیمزه و خندهدار،
دردناک و بیحوصله،
اما خب، میبخشیم.
کبوتر سحرگاه؛
همیشه احساس میکنم یه دیواری در هر مرحله و موضوعی از زندگیم هست که با دستای خودم سیمانشو هم زدم، بع
همه چیز کاملاً بامعنا و مرتب نیست، آره عزیزجان.
احتمالا من الآن یک دیوار رو با لطافت مزیّن و دیگری رو با گوشتکوب، خرد و خاکِشیر کردم.
عاقبت!
خدایا، خدایا، جنوب، مردم جنوب، سربازای جنوب...وای
خدایا خودت نگه دارمون باش، خدایا...
هدایت شده از چای و ایوون
یکی از بابونهها پیام داده بود و عذرخواهی کرده بود و لف داده بود برای اینکه میخواست استفادش رو از گوشی کمتر کنه و به زندگیش برسه،
بنظرم بهترین کار ممکن رو کردی دختر🗣☝️🏼
ماچ
منم مثل اون واقعا گاهی خودکنترلی ندارم، یعنی دارما ولی روی ایتا نه.
پس پلن دارم که منم خیلی کمتر کنم برای همین گاهی اصلا نمیدم پیام-
اگر دیدید واقعا به سود زندگیتونه-که هست- تعارف نکنید شماهم مثل اون بابونه اینکارو کنید حتما. زندگیتون مهم تره.
براتون یه فلاسک میذارم کنار..🌚
ماچچ