eitaa logo
کبوتر سحرگاه؛
11 دنبال‌کننده
27 عکس
0 ویدیو
0 فایل
یادداشت‌های یک رهگذرِ گیج. برای نگفته‌هایی که جایی نداشتند. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_i9sv0ti&btn=منِ‌گم‌گشته؛
مشاهده در ایتا
دانلود
«اما من دلتنگ همان چیزهایی هستم که نداشتمشان... .»
هدایت شده از چای و ایوون
«و ما حقُّ مَنِ اعْتَصَمَ بِکَ أنْ یُخْذَلَ»
هدایت شده از چای و ایوون
«و آن کس به تو چنگ بزند حق ندارد ناامید شود»
امشب شبی‌ست که می‌گویند باید برای امام زمان(عج)‌ صدقه بگذاریم، انقدر که این غم و ماتم، سنگین است. :))
خدایا...خدایا... .
یا حسین.
هدایت شده از «غلت خورده در چای»
محاسنِ خونینِ حسین رویِ خاک بود.. زمزمه‌ی زیرلبش این بود؛ «رِضاً بِقَضائِکَ، تَسْلیماً لِأَمْرِکَ، لا مَعْبُودَ سِواکَ» «راضی‌ام به قضای تو و تسلیمم به امر تو...»
«خدا گفت برای پیدا کردن من که نمی‌خواد این همه راه بیایید توی دشت و بیابان. من توی سفره‌ی خالی شما هستم. (...) . توی زبان طفل شش ماهه‌ای که از تشنگی خشک شده بود و به جای سیراب کردنش تیر به گلوش زدند. توی شرم پدر اون طفل که از زنش خجالت می‌کشید اون رو با گلوی پاره به مادرش برگردونه. توی خاک‌هایی که روی شهید ریخته می شه. توی اشک‌های بچه‌ای که برای اولین بار از درد بی‌پدری گریه می‌کنه و حتی معنای یتیم شدن رو نمی‌تونه بفهمه. توی تنهایی آدم‌ها. توی استیصال آدم‌ها. توی استیصال. توی استیصال. توی خدایا چه کنم ها؟ توی خوشحالی شب عید بچه‌ها. توی شادی عروس‌ها. توی غم تمام نشدنی زن‌های بیوه. توی بازی بچه‌ها. توی صداقت. توی صفا. توی پاکی. توی توبه. توی توبه‌های مکرری که دائم شکسته می‌شن. توی پشیمانی از گناه. توی بازگشت به من. توی غلط کردم ها. توی دیگه تکرار نمی شه. توی قول می دم دیگه بچه‌ی خوبی باشم. توی دوستت دارم. توی آدم‌هایی که خودشون شده‌اند بهشت. توی علی(ع) که خودش بهشت متحرکه. و باز هم توی علی. توی نماز علی. توی اشک‌های علی. توی غم‌های علی. توی لب‌های مونس که روزی سه بار مهر نماز رو می‌بوسه. توی دست‌های سایه که هر روز صبح قرآنی رو که تو براش خریدی باز می‌کنه. توی دل شلوغ تو. توی همه‌ی دانسته‌های بی‌در و پیکر تو. توی تقلای تو. توی شک تو. توی خواستن تو. توی عشق تو به سایه. توی ... » به نقل از "روی ماه خداوند را ببوس"
ماهم دنیای کوچیک خودمونو داریم، حسین‌جان. دنیای تو بزرگه، مارو هم درِش جا بده...می‌خوام "تو"، تمام دنیای من باشی.
قرمزی پرچمت دلم را خون می‌کند...
۱۴۰۵/۴/۴ زمان آنقدر سریع من را پشت سرش جا گذاشت که نفهمیدم چه شد، اما به این شب رسیدیم...شب دهم. دیگر دیروقت شده بود، روضه‌‌ها داشتند به آخر می‌رسیدند و من چقدر سعادت نداشتم. راه را بسته بودند. به آن مادر گفتم: «کمک می‌خوایید؟ می‌تونم براتون این کالسکه رو از اینجا رد کنم.» استقبال کرد. چهره‌اش را درست نمی‌دیدم، مثل همیشه چشمانم دنیا را محو نشانم می‌داد. اما خوشحالی‌اش را از تُن صدایش حس می‌کردم، همان لحظه بود که احساس کردم من هم چقدر خوشحالم. کار خیلی ناچیزی بود، اما قلبم دوست داشت آن لحظه برایش محکم‌تر بتپد. لبخندم بزرگ‌تر شد. همزمان کالسکه را از جدول رد کردم. مادرش تشکر کرد، سرم را خم کردم، من هم تشکر کردم. کمی ایستادم تا ببینم کار دیگری هم از این دستان بر می‌آید یا نه. به فرزندش نگاه کردم. مادر، سَر کوچکِ کودکِ خردسالش را با ملایمت روی بالشت گذاشت. با دقت نگاهش کردم. آخ که چه چشمانی داشت...چقدر لطیف و زیبا بود...چقدر دوستش داشتم. با آن قد و قواره‌‌ی ظریفش سیاه پوشیده بود. همه جا سیاه بود اما نور را در کل وجود بچه می‌دیدم. لحظه‌ای حس کردم نفسم بند آمد؛ آخر خدایا، چطور انسان آنقدر ضعیف است؟ چرا آنقدر ناتوان است؟ خدایا... . صداها به گوشم راه پیدا کردند. صدای دستانی که همزمان با فریاد 'یا حسین' به سینه‌ها ضربت می‌زد، صدای جمعیتی که برای حسین و آل حسین آمده بودند، این صدا...همان صدایی که به دنبالش آمده بودم. یاد فرزندان او افتادم، یاد جگر گوشه‌های او افتادم، یاد شیرخواره‌ی تشنه‌اش...آه خدا، اصلا من یکی چه می‌توانم بگویم؟! من جرئتش را ندارم اسمش را بر زبان ناپاکم بیاورم! دوست دارم در همین روضه اسمش را فریاد بزنم، اما گلویم به خواسته‌ام گوش نمی‌دهد. بغض راهش را بسته، دارد خفه‌ام می‌کند. کاش این فریاد را بشنوی، ای تنها پناه من... .