eitaa logo
رصدخانه 🔭
145 دنبال‌کننده
148 عکس
11 ویدیو
0 فایل
ما من شیء تراه عینک إلّا و فیه موعظة ... اینجا خلقی به رصد زندگی خود مشغولند. تا به حال ستاره صید کرده ای؟ ☄ ارتباط با ادمین،تبادل و ارسال متون تولیدی: @Ahmad_84
مشاهده در ایتا
دانلود
عاشق مسیری شدم که توش هم مای بارد و هم مای حار وسیله ای برای محبت کردن است ✍ #۴ 🆔@rasadkhaneh
🧩 تکّه؛ روایت اربعین | قسمت صفر میخواهم اربعینمان را روایت کنم؛ اما انتظار تصویری کامل و یکپارچه را نداشته باشید. شکلات را، یکباره قورت می دهید یا می گذاریدش گوشه دهانتان، تا آرام آرام با آب دهانتان شیرینی اش به خورد جانتان برود؟! تکّه، تکّه های پازلی است که شاید بسته کامل اربعین شناسی تحویلتان ندهد، ولی شاید، پرتو نوری باشد که از لای پرده، به درون اتاق تاریک بتابد... و شما از دیدن ذرات معلق در آن، لبخند بزنید... ✍ علی فهیمیان | #۵ 🆔@rasadkhaneh
چرا آمدم حرم علی(ع)؟ اصلا اگر هیچ چیز هم از مولایم مسئلت نکنم، میام و محبتم را جار میزنم می آیم که بگویم، عاشقتم مولای من! یک سالِ تمام انتظار میکشم و در فراق اعلام محبت میکنم؛ یک بار هم به ایوانت می آیم و میگویم: ای امیر کل جهان، بر قلب من هم حکومت کن؛ نگذار کسی غیر از تو و اولادت، برای خودش جایی در دل من پیدا کند... حالا که محبت خود را که جار زدم، از حضرت، سوالی میکنم: اذن میدهید که یکی از ذره خاک هایی که دلدلت بر آن تاخته، باشم؟ ✍ #۶ 🆔@rasadkhaneh
رصدخانه 🔭
🧩 تکّه؛ روایت اربعین | قسمت صفر میخواهم اربعینمان را روایت کنم؛ اما انتظار تصویری کامل و یکپارچه ر
🧩 تکّه؛ روایت اربعین | قسمت یکم برگشتم. یک دخترک عراقی بود.‌ نه عطری به سمت دستانم آورد، و نه لیوانی. دخترک، پرچم فلسطینی که به کوله ام بسته بودم را بالا آورد، بوسش کرد و بعد رو به من، ابراز محبتش به آن پرچم. لبخند زدم. تعجب دارد مگر؟! شاید خودش را خواهر دخترکان فلسطینی محاصره شده می داند. کسی چه می داند؟! ✍ علی فهیمیان | #۷ 🆔@rasadkhaneh
کلی گشتی تا جا گیرت بیاد ؟ یه جا گیرت اومده به اندازه دو نفر ؟ حیفه از دستش بدی ؟ پهن تر میشینی تا کس دیگه ای جاتو تنگ نکنه ؟ پس مرام حسینیت کو رفیق ؟ همونطور که تو کلی اذیت شدی واسه پیدا کردن جا ، بقیه هم اذیت میشن یکم جمع تر بشینی، هم یه نفر دیگه کمتر اذیت میشه هم ازت راضیه ✍ #۸ 🆔@rasadkhaneh
رصدخانه 🔭
🧩 تکّه؛ روایت اربعین | قسمت یکم برگشتم. یک دخترک عراقی بود.‌ نه عطری به سمت دستانم آورد، و نه لیو
🧩 تکّه؛ روایت اربعین | قسمت دوّم _ اخوی بسم الله! شروع کن یه چیزی بخون! جرقّه، کافی بود. خوش صدایمان، شروع کرد به خواندن. سینه می زدیم و تکرارش می کردیم. آرام آرام زیاد شدیم و طنین سینه زنی مان، بیشتر. ما ایرانی می خواندیم، و عراقی ها به سینه می کوبیدند. به خودمان که آمدیم، شده بودیم یک رخداد. یک اتفاق. یک موج‌ ْحال خوب... ✍ علی فهیمیان | الرحیل #۹ 🆔@rasadkhaneh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
زئران ارباب را در موکب خنک میکند سریع در حال چرخیدن است وظیفه مهمی گردنش است زندگی ام شده است شبیه این پنکهٔ سقفی... هرزگاهی در سرعت روند زندگی و سرمستی در طول آن، باید از سرعت آن بکاهم. چرا؟ تا خوب نگاه کنم دقیق با جزئیات خودم را مثلا بببنم چه مارکی هستم؟ وظایفم را ببینم چقدر دارم زوار ارباب را خنک میکنم؟ ببینم روزانه چند زائر با لبخند رضایت از موکب بیرون میروند؟ مشکلاتم را خوبی هایم را برای سرعت گرفتن، باید ابتدا رفت روی سرعت گیر! 🆔@rasadkhaneh
رفیق حواست باشه اگر گشنته و کسی بهت غذا تعارف کرد، بردار و بخور، نوش جونت اگر گشنه نیستی، هر چقدر تعارف کردن برندار وقتی با شکم سیر غذا میگیری، نتیجش میشه این غذا های نصفه و نیمه کنار جاده این کار اسرافه عزیزم امام حسینی بودن فقط سینه زدن و گریه کردن و قدم زدن نیست باید زندگی کرد ✍ 🆔@rasadkhaneh
🧩 تکّه؛ روایت اربعین | قسمت سوّم محکم جلویمان ایستاده. هر دو دستش، مای بارد های مکعبی است. رد می شوم و "شکرا حبیبی" ای تقدیمش می کنم. تسلیم نمی شود. باز چند قدم جلوتر راهمان را می بندد. تشنه ام نیست. باز هم با لبخند از کنارش رد می شوم. کوتاه می آید و می رود پی صید بعدی اش. من و او، چه نسبتی داریم؟! هیچ. شاید، شاید دیگر تا آخر دنیا همدیگر را نبینیم، و اگر هم ببینیم، نخواهیم شناخت. چه چیز، غریبه ای را که تنها یکبار، در این نقطه جغرافیایی می بینی، اینقدر برایت عزیز می کند؟! 🖋 علی فهیمیان | 🆔@rasadkhaneh
وقتی هدف وسیله رو توجیه میکنه 😅 بالاخره بعضی جاها درسته دیگه 😊 پ ن : استفاده از عروسک باربی برای تمثال حضرت علی اصغر ✍ 🆔@rasadkhaneh
اربعین امسال عجیب بوی دلتنگی میداد ... بوی غربت🕯 کنار تک تک قدم ها زائرا و توی لحظه لحظه این پیاده روی جای خالی یک خادم احساس میشد اینبار به جای « سید ابراهیم » ، تصویر « شهید رئیسی » خودش رو به جاده نجف کربلا رسونده بود 🖤 مظلومیت تو نگاه این مرد موج میزد ؛ حتی در قاب تصاویر و پیکسل و بنر و ... هنوز باورم نمیشه !! دلم براش تنگ شده 🥺💔 بغض گلوم رو گرفته ... ): بیش از این حرفی برای گفتن نیست . ✍ 🆔@rasadkhaneh
🧩 تکّه؛ روایت اربعین | قسمت چهارم پُری؟! دیگر نمی توانی بخوری؟ کم خورده ای و کلاً می خواهی در این مسیر سَبُک باشی؟! عصیر پودری طبیعی نما را دوست نداری؟ برنج و لوبیا میلت نمی رود؟ بخواهی نخود آب را از دستش بگیری، عقب می مانی؟ باشد! نگیر! نمان! ولی سنگ هم نباش! طوری از کنارش رد نشو که موجودیتش را، حال خوبش را، عشقش به حسین را نادیده بگیری. در چشمانش نگاه کن. لبخند بزن. کمی سرت را تکان بده. دستت را بالا بیاور. _ "شکراً حبیبی!" آفرین! حالا بهتر شد! ✍ علی فهیمیان | 🆔@rasadkhaneh