ویژگیهای شخصیتی شهید سیده بشری خانم از زبان همسرشان آقای محمدی گلپایگانی در مراسم امروز:
خیلی مراقب زبان بودن.
نسبت به بدگویی حساسیت داشتند.
اگر از موردی ناراحتی داشتن بدگویی نمیکردن.
هرگز دروغ نمیگفتن.
حساسیت نسبت به موازین شرعی و ترک جلساتی که مشکلی شرعی داشت مانند عروسیهای نامناسب.
حساسیت نسبت به اسراف.
درخصوص لوازم منزل اهل اسراف نبودن و زندگی ساده و ایمانی را در خانه ساخته بودن.
در مهمانیها اهل بریز و بپاش و چند مدل غذا نبودن.
میوههای نوبرانه نمیخریدن.
حساس نسبت به بیت المال مثلاً در تصحیح برگه دانش آموزان.
اهل نماز مستحبی بودن.
اهل نماز شب بودن.
روزه زیاد میگرفتن.
فضای خونه را معنوی میکردن.
اعمال مناسبتهای دینی را متذکر میکردن.
دعاهای مناسبتها را میخواندن و زمان شهادتها و ولادت ها، زیارت معصوم مربوط به آن مناسبت را میخواندن.
پرچم عزا به میزدن در مناسبتها مربوطه.
خواندن نمازها و دعاهای مستحبی را به فرزندان توصیه میکردند.
در سه ماه رجب شعبان و رمضان عبادت مضاعف داشتن.
بعد از اتمام ماه رمضان از اتمام فضیلتها ناراحت میشدن.
نسبت به قرآن انس زیادی داشت.
رهبر شهید به نوهها میگفتن مثل مادرتون قرآن بخوانید.
در ماه رمضان سه ختم قرآن داشتند.تسلط بر سوره های قرآن داشت. سوره مریم و ابراهیم و... را حفظ بودند.
زمان شهادت نزدیک به پایان ختم اول قرآنشون بود که دهه اول انجام میدادند.
شخصیت قرآنی داشتند.
رهبری چندین بار کتاب هدیهای که دادند به ایشون کتاب های تفسیر قرآن هدیه بود.
تفسیر مجمع البیان و المیزان هدیه داده بودند به دخترشان و ایشان اهل مراجعه به تفسیر بودند.
ذکر شریف صلوات را بسیار دوست داشتند و به یکی از آشنایان گفته بودند روزی صد بار صلوات برای من بفرست.
اولویتشان خانه و خانواده و اهمیت اول را به خانه و خانواده میدادند.
بسیار باهوش و با استعداد بود.
اکتفا کرده بودند به تدریس مختصر در مدرسه و در دو سال اخر تدریس قطع شد و به تدریج که فرزندان زیاد شدند ساعت فعالیت بیرون کم شد.
رتبه خوبی در کنکور سراسری داشت و به خاطر شرایط من و زندگی در قم....
به دختران جوان مشورت میدادند.
روحیه بسیار سازگاری داشتن.
حساسیت نسبت به درآمد نداشتند و اهل مدارا و زندگی بودند.
عقلانیت زیاد داشت و مورد مشورت قرار میگرفتند.
ده سال اخیر در منزل رهبری زندگی میکردند.
بزرگترین ویژگی ایشان ازخودگذشتگی و انصاف بود .
۲۶ سال زندگی مشترک داشتند و در ۱۱سال به خاطر رهبری مرحله به مرحله همه چیز را کنار گذاشتند.
از فعالیت اجتماعی گذشتند و خودشان را وقف پدر و مادر کردند.
کارهای خودشان. کارهای بچه ها. کارهای من. کارهای زهرا....همه را ایشون انجام میدادند.
بسیار بی ادعا و متواضع بودند.
با هر طبقه اجتماعی به راحتی هم صحبت میشدند.
در دانشگاه و جایی خودشان را هرگز معرفی نمیکردند.
در حرم امام رضا علیه السلام خدمت میکردند و در کفشداری خدمت میکردند.
پرکار،در تلاش و با اخلاص بودند.
ایثار و ازخودگذشتگی داشتند.
از تدریس هم دو سال اخیر گذشتند تا در خدمت خانواده و پدر و مادر باشن.
موبایل کامپیوتر رو کنار گذاشته بودن به دلیل شرایط امنیتی رهبری.
از رفت و آمد با اقوام به خاطر آقا گذشتند و سرزنش هم میشنیدند و تحمل میکردند و گاهی برخی افراد و آشنایان شرایط ایشون رو درک نمیکردند.
التزام زیاد داشتند که به استقبال رهبر برن یا زهرا در میان روز ببرن تا آقا روحیه بگیرن.
هرگز اجازه نمیدادن آقا در خانه تنها باشن و عاشقانه به آقا خدمت میکردند.
چهار فرزند داشتن و با همه این سختیها به پدر و مادر خدمت میکردند.
به دلیل شرایط همسر آقا، بشری خانم به خانواده خدمت میکردند.
ام ابیها نسبت به پدر بودند.
به زبان عربی بسیار مسلط بودند.
دو پاداش معنوی ایشون شهادت و زهرا کوچولو بود.
مزد خدمات خالصانه ایشون شهادت بود
از طرف رهبری شهید هم علاقه زیادی به ایشون بود. رهبر تا زمانیکه بشری خانم نمیومدن غذا رو شروع نمیکرد و دوست داشت بشری خانم غذا رو بکشه.
حدیث: فرزندان حقیقت پدر و مادر خودشون رو نشون میدن.
همه فرزندان رهبری عالم و وارسته و با اخلاق بودند.
رهبری به صحیفه علاقه زیادی داشتند.
رهبری به دعای ۲۵ صحیفه که در خصوص فرزندان هست التزام داشتند.
آنچه رهبری میفرمودند دختر رهبری همه رو مقید بودن که التزام عملی داشتند مثل پرهیز از اسراف یا خرید کالای ایرانی.
ادبیات ایشان با فرزندشون بسیار صمیمی بود اما به مقام رهبری توجه داشتن و التزام عملی به جایگاه ایشون داشتن.
https://eitaa.com/rashad1
https://eitaa.com/rashad1
خیلی هم حوصلهی کتاب نداشتم. بیشتر شاید نیاز داشتم به حس خوب قدم زدن دربین قفسهها.
بیشتر دیدن فیزیک کتابها حالم را خوب میکرد، تا خواندن شان
تازه اشتراک طاقچه گرفته بودم و با خودم میگفتم:« حالا هرچی خواستی ازونجا میگیری دیگه! تو که نمیتونی اینجوری کتاب بگیری دستت! بیخودی کلاس نذار. همون تو گوشی میخونی!»
ولی به حرفش گوش ندادم.
چون دلم برای قدم زدن بین کتابها تنگ شده بود.
وقتی کتابها محاصره ات میکنند. هرکدام سعی میکند زودتر بیاید توی یکی از راحتیهای ذهنت لم بدهد و گزارههایش را بگذارد روی عسلی جلویش تا تو هی چشمت بهشان بیفتد.
همینطور ردیف ها را رد کردم. بعضی کتابها را بیرون کشیدم و دوباره هل دادم سرجاشان.
دلم میخواست کتاب دینی بخوانم ولی راستش میترسیدم ضائقهام را خراب کنند.
کتاب «صلح امام حسن» را دیدم. مترجم اش رهبر شهیدمان بود.
یادم بود که یکبار در کتاب دیگری، بهش اشاره کرده بودند.
اما باز هم رد شدم.
خودم هم نمیدانستم چه میخواهم.
مشتری نبودم.
به قول یکی از دوستانم که دربارهی خرید کردنم میگوید:« تو اول ی دور باید بازار و دور بزنی تا بفهمی چی میخوای! دفعه دوم دنبال اونی که میخوای بگردی و دفعه سوم انتخابش کنی!»
اما انقدر وقت نداشتم. با دوتا بچه یک ماه به یک ماه وقت میکردیم بیاییم کتابخانه.
بالاخره جلوی قسمت داستان ایرانی توقف بیشتری کردم.
استرس اینکه الان همسرم صدایم میکند باعث شد، کمالگرایی ام را کنار بزنم.
انگار اسم نویسنده برایم آشنا بود. و فقط دیدم دوتا از کتاب موجود هست که تعداد چاپهایش هم بالاست.
انتخابش کردم.
و فقط اسمش را دیدم.
تا دو روز گوشهی خانه بود.
برای محمد حسن چندین دور کتابهایش را خوانده بودم ولی کتاب خودم همچنان انتظار میکشید.
تا به امروز. بچهها کمی مشغول بودند. چشمهایم دیگر تاب کتاب دیجیتالی نداشت. بی حوصله بودم و کار خاصی هم نداشتم.
کتاب را برداشتم.
زیر اسم کتاب نوشته شده بود:« زندگی داستانی از امام صادق علیه السلام »
صدای زن توی گوشم پیچید:« امروز تولد امام صادقه» داشت به بغلی اش مناسبت جشن مسجد را میگفت.
لبخند زدم.
هنوز نمیدانم محتوای کتاب چقدر جذبم میکند اما این تناسب رزق من بوده.
آخرشب داشتم برای همسرم همین ها را میگفتم.
نام امام صادق که آمد، چیزی برایم گفت:« امام صادق ی جوری رفتار میکردن که خیلیا شیفته اش بودن. حالا نه اینکه حتماً شیعه باشن ولی امام صادق رو دوست داشتن. تو تشییع پیکر امام صادق هم حتی شرکت کردن و زیر تابوت رو گرفتن. با اینکه شاید اصلا قبول نداشتن.»
و فکر کردم پس از این همه قرن فاصله، جوری دلبری کردند که من هم شیفته شان هستم.
#ولادت_امام_جعفر_صادق علیهالسلام
#کتاب
#کتابخانه
https://eitaa.com/rashad1
https://eitaa.com/rashad1
من از آدمهای معتاد گوشیام.
مثل خیلی های دیگر در این روزگار.
عادت کردهایم بیخودی برویم داخل اپهای مختلف.
هرچه بیشتر ازشان داشته باشیم، بیشتر وقت هدر میدهیم.
بعضی اوقات هم خودمان را گول میزنیم که نه من دارم درمورد فلان چیز تحقیق میکنم!
ولی حقیقتا خودمان را گول میزنیم.
چون اطلاعاتی کسب میکنیم که شاید یکبار بیشتر در زندگی به کارمان نیاید!
بیشترش هم دیدن کلیپهای مثبت و منفی است.
فرقی ندارد خیلی.
برای اعتیادم که راهکار زیاد است.
اما خواستم تدبیری کنم همین زمانی را که بیخودی گوشی به دست میشوم کتاب بخوانم.
برای همین هزینه کردم و اشتراک طاقچه خریدم.
این هزینه کردن خیلی مهم است.
چون اگر بخواهی تنبلی کنی و نخوانی، دلت برای پولی که دادهای میسوزد.
الان یک ماه نشده، اما حدود ۱۰۰۰ صفحه کتاب خواندهام.
اگر نمیخریدم، قطعاً همین زمان را گوشی به دست بودم، اما بیهوده و باطل.
#کتاب
https://eitaa.com/rashad1
ما
با هر عقیدهای که هستیم
احمدشاه قاجار رو محکوم میکنیم.
چرا؟
چون وقتی جنگ جهانی شد، گفت ما بیطرفیم!
و پای حرفش موند!
حتی وقتی از شمال و جنوب ریختن تو کشورمون و غنائم رو جوری بردن که میلیونها نفر از ملت خودمون از گرسنگی تلف شدن!!
حالا امروز رئیس جمهور محترممون گفته:
موافق ادامه جنگ نیستم!
تا کی آقای پزشکیان؟! تا کی موافق نیستید؟
https://eitaa.com/rashad1
چرا دیگه نمینویسی؟
چون دنبال موقعیت میگردم برای نوشتن سوژهها
و زمان هیچ کدوم این درگیری های مارو نمیفهمه🙁
حوالی ده صبح بود. هوس کردم دوباره سایت را چک کنم.
زیر لب غر هم میزدم. «ی هفته بیشتر تا یکم مهر نمونده، هنوزم خبری از انتخاب واحد نیست.»
سایت مثل زیپ خراب گیر میکرد.
بالاخره بالا آمد. فکر کنم اولین نفری بودم توی کل مدرسه که دیدم انتخاب واحد فعال شده.
سریع دویدم کاغذ و خودکار آوردم و همه را رویشان نوشتم.
کدام را بردارم که به برنامه مهد بخورد.
استادها را ترکیبی انتخاب کردم که خیلی بهم فشار نیاید. ترکیبی از استادهای سختگیر و جان!
استاد جان عبارتی است که با بچههای دورهی خوابگاه برای اساتیدی با ویژگی های خاص به کار میبردیم.
استادی که هم سطح علمی بالایی داشت، هم مهربان بود و مدارا میکرد.
البته ناگفته نماند ویژگی های ظاهری مثل زیبایی و خوش تیپی هم درنظر میگرفتیم.
انتخاب واحدم طول کشید.
هم با مادرم به خاطر بچهها مشورت کردم هم با همسرم. ساعت چهار بود که بالاخره تأیید را زدم.
سه روز زوج هفته کلاس برداشتم.
همان موقع ها بود که پستچی هم زنگ زد و بعد از دوهفته بستهام رسید.
حاوی یک دست مانتو شلوار فرم حوزه.
چیزی که منتظرش بودم. اما امروز نه!
انگار این بسته هم استرس ام را بیشتر کرد. احساس میکردم همین حالا باید بروم وسط کلی چالش کوچک و بزرگ.
از استرس تند تند خانه را جمع میکردم.
فکرم جمع نمیشد غذا درست کنم.
همهاش نگران نرگس بودم. بچه یکساله را چه میکردم؟
مهد برایش مناسب بود؟
به مادرم زنگ زدم. راضی بودم دو روز در هفته کلاس بردارم و آن دو روز را مادرم بیاید بماند پیش نرگس.
هرچه گزینه توی ذهنم داشتم بالا پایین کردم.
حتی به کسانی که یکبار بهم تعارف زده بودند هم فکر کردم.
قفل شده بودم.
توی یکی از گروههایم، یک مادر دانشجو درمورد همین مسئله مشورت میگرفت.
بچه اش حدوداً دو ساله بود.
همه اول یک دور نصیحتش کردند که کاش این ترم را مرخصی میگرفت. بچهی زیر دو سال یا نمیدانم سه سال نیاز به مراقبت دائمی مادر دارد.
انگار همه عمدا من را نشانه گرفته بودند.
به در میگفتند، دیوار بشنود.
به خودم گرفته بودم.
حوالی ساعت پنج بود که زدیم بیرون. گفتم
بلکه بادی به کلهام بزند و چیزی به ذهنم بیاید.
بچهها را بردم پارک. از جلوی مسجد که رد شدیم. دیدم یک عالمه صندلی آنجاست.
موکب پذیرایی هم داشت مولودی پخش میکرد.
همسرم گفت:« مسجد امشب جشن داره. ولادت امام حسن عسگریه»
موقع غروب پارک را ول کردم و با بچهها کج کردیم سمت مسجد.
هنوز نماز شروع نشده بود.
بچههای هفت هشت ساله دور نرگس حلقه زده بودند.
ولی من حوصلهی هیچ کدامشان را نداشتم.
یکهو خانم حسینی جلویم سبز شد.
فرشته نجاتم بود.
بهش گفتم بعد نماز باهاتون ی کاری دارم.
یکی از مناسب ترین گزینههایی بود که برای نگه داشتن نرگس رویش حساب کرده بودم.
برای خودم و بچههایم مثل یک مادر بود. وقتی کنارمان بود. حواسش به آب و غذای بچهها، بازی کردن و مشغول کردنشان بود.
خانواده شان را هم تا حدودی میشناختم و خیالم تخت بود.
اما تردید داشتم برای گفتن.
میترسیدم سختش باشد و تو رودروایسی قبول کند.
تازه من توقع داشتم بیاید مهد حوزه، همانجا نگهش دارد که من بتوانم بین کلاسها سری بهش بزنم.
بعد نماز تا آمدم حرف بزنم، چادر کشید روی صورتش و شروع کرد به خندیدن.
وسط خندههایش یک «مربی مهد» شنیدم.
گفتم:« چرا میخندید؟»
گفت:« بذارش مهد. من مربی مهد شدم»
فکر کردم دارد مسخرهام میکند.
سوال مسخره ای بود ولی پرسیدم:« راس میگید؟ مهد حوزه؟»
هیچ فکرش را نمیکردم.
چندبار گفتم:« واقعاً؟»
هردویمان میخندیدیم. من به تمام روز فکر میکردم که با استرس گذشته بود.
اما حالا عیدی ام را گرفته بودم.
از مولود آن روز. امام حسن عسگری (علیه السلام)
#مادری
#روایت
https://eitaa.com/rashad1
https://eitaa.com/rashad1
چند روز پیش یکی از دوستام ازم پرسید فیلم چی میبینی؟!
گفتم هیچی! فک کن وقت کنم!
ما تلویزیون مون رو پویا روشن میشه، رو پویا هم خاموش!
تو فیلیمو و روبیکا و ...هم نمیبینم.
قبلاً چرا
ولی الان یادم نیست آخرین فیلمی که دیدم کی بود
اما یادمه که اونم همسرم میدید من فقط بعضی قسمت هارو همراهی کردم.
بعد درمورد کتاب حرف افتاد
و گفتم آره اینو، اینو خوندم.
گفت پس وقت میکنی، ولی به کتاب علاقه داری😅
حالا برا خودمم عجیب شد که چرا دیگه مثل قبل احساس نیاز به فیلم نمیکنم؟!
حتی جذاب ترین فیلما برا بقیه، یکی دو قسمت منو میکشونه!
نمیدونم کتاب های رمان قوی رو امتحان کردید یا نه
ولی به نظرم بعد از ی مدت، شما رو از فیلم بینیاز میکنه.
چون آدمیزاد ی کشش ذاتی نسبت به قصه داره.
که از ی نیاز نشئت میگیره.
طبیعتاً اون نیاز با قصه خیلی قویتر و بهتر ارضا میشه تا فیلم!
چون موقع قصه خوندن و شنیدن، خیال هم برا خودش تصویر سازی میکنه.
ولی در فیلم، نهایتاً تصویرای کارگردان رو میبینی.
پس من ترجیح میدم برم ادامهی رمان «خوشه های خشم» رو بخونم تا اینکه سریال فلان کرهای ببینم.😎
البته سینمایی هنوزم برام جذابه🤨
#فیلم
#کتاب
#روز_نگار
https://eitaa.com/rashad1
بعضی آدمها هستند نقششان توی زندگی نامحسوس است.
مثل هوا میمانند برای آدم. مثل آفتاب برای گل.
مثل آن تکه چوب محکمی که میگذارند کنار یک گل ظریف.
چون از همان اول قبل از آن که گل خیلی رشد کند، میگذارنش، اصلا هیچکس دقت نمیکند بهش.
آن وسط های رشدش میتوان امتحان کرد. ناگهان چوب را برداشت. گل آرام آرام خمیده میشود. هرچقدر آب بهش بدهی او چیز دیگری نیاز دارد.
بعضی آدمها نقشهایی دارند که بزرگ نیست. که توی چشم نیست. که شاید بقیه آنها را وظیفه بدانند.
اما وقتی نباشند، وقتی مریض شوند تازه جای خالیشان درد میگیرد.
https://eitaa.com/rashad1