eitaa logo
رشاد
126 دنبال‌کننده
357 عکس
97 ویدیو
4 فایل
اینجا از دغدغه هام می نویسم و تمرین نوشتن میکنم. آیدی من جهت ارتباط @talabehbesharat79 لطفاً مطالب تولیدی رو با آیدی کانال نشر بدید.
مشاهده در ایتا
دانلود
🤍🌱• بسم‌اللّٰهـ‌الریحـانهـ (: آن‌دم‌که‌می‌سرشت‌گِلَت‌رازِمهر‌وعشق، بوی‌گلاب‌عرش‌ِ‌خدا‌را‌گرفته‌بود :) 🌷 دعوتیدبه‌زیباترین‌جشن‌دخترانه😌 به‌میزبانیِ‌هیئتِ‌ دخترانه منتظران نور 😎✨ باسخنرانی: سرکار خانم ناصح و با مولودی‌خوانی: سرکار خانم دیزنگی 🎖به‌همراه‌ هدیه های زیبا 🌏زمان‌ومکان: پنجشنبه۱۴۰۳/۰۲/۲۰،ساعت 16:30 پرند، فاز یک، بلوار شهدا، خیابان پاسارگارد، نبش بیستون، حسینیه سیدالشهداء علیه السلام ‹هیئت دخترانه منتظران نور ›
بچه کوچیک داشتن اینجوریه که وقتی هست، دلت میخواد یکی بگیرتش یکم استراحت کنی وقتی نیم ساعت نباشه، دلت تنگ میشه براش🥲
سلام و ادب🌱 من ی چیزی رو تو مادری خوب فهمیدم گمونم، اونم اینکه اگه مادری هستی که تو تربیت خودتو به روز نگه می‌داری مثلاً مطالعه داری یا دوره میری اصول و قوانین تربیت در کنار مصلحت سنجی خود توی مادر، بی نظیر کار میکنه! ممکنه این تصمیم برا هرکس متفاوت باشه. الان فک میکنم بستگی داره به سن بچه ی شما و حجمی که باید برا اون کار وقت بذارید. بچه ی زیر هفت سال نیاز داره، مادرش در دسترس باشه، نه اینکه همش بغل اش باشه ولی بتونه راحت بهش دسترسی داشته باشه.
اما درکنار همه ی اینا هدف داشتن هم خیلی مهمه اگه رشته ای که انتخابش کردید یا مسیری که برا پیشرفت شخصی تون در نظر گرفتید، واقعا با شخصیت شما سازگاره رهاش نکنید. ممکنه آدم به خاطر بچه کند تر پیش بره ولی این به معنای نرفتن نیست. حالا چندتا سوال جواب بدید به خودتون این کار در جهت اهدافم هست؟ انقدی ارزش داره که به خاطرش از بچه یا خودم بگذرم؟ منفعتی که از این کار کسب میکنم، در جهت اهدافم، بیشتره، یا ضرری که به بچه می رسونم؟ محاسبه ی اینا با خودتونه و درنهایت توکل با هر تصمیمی که گرفتید، قطعاً خدا هوای مادرا رو خیلی زیاد داره🌱 https://eitaa.com/rashad1
میخوام ی روایت بذارم امشب😎 ولی مرددم هنوز😁 تا فردا فک کنم🤭🤔
رشاد
🤍🌱• بسم‌اللّٰهـ‌الریحـانهـ (: آن‌دم‌که‌می‌سرشت‌گِلَت‌رازِمهر‌وعشق، بوی‌گلاب‌عرش‌ِ‌خدا‌را‌گرفته‌بو
راستی نوجوونای عزیزم🌱 فردا یادتون نره😌 با مادرا یا خواهرا یا رفیقا تشریف بیارید.
چند ساعت مونده به مراسم، تقریباً همه چیز آماده بود که یهو دلم خواست بچه های خادم، اولین هدیه روز دخترشون رو از هیئت بگیرن☺️ و اینجوری شدن😍 منم که😍😍 دو برابر
مامان به نظرت با این میشه بادکنکا رو ترکوند؟
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزتون مبارک فلفل ریزه های خونه☺️
صدایش میکنم بیاید کنارم بنشید، می گوید :«چشم» و بلند می شود، کنارم روی مبل جا باز میکنم، می نشیند. نمیدانم سر صحبت را چگونه باز کنم. می‌پرسم:« خوبی؟» از آن احول پرسی هایی که اینجور مواقع هیچ کارکردی ندارند. مادرش کمکم می کند، زهرا را صدا می زند و با خود می برد آشپزخانه. حالا فقط خودم و خودش روی مبل سه نفره نشسته ایم. بر میگردم به صورتش نگاه میکنم و لبخند می زنم، جواب می دهد. می پرسم:« ناراحت شدی از من؟» می خندد، دستش را می گیرم و شروع میکنم حرف هایی که از قبل تمرین کرده ام را می گویم، بعضی ها را حذف میکنم و بعضی هارا بیشتر آب و تاب می دهم. مدام صحنه ی آن شب جلوی چشمم است. ایتا را که باز کردم، چند ساعت از آخرین پیامم توی گروه هیئتمان گذشته بود، دیدم پیام «....گروه را ترک کرد» آمده. ابروهایم رفت بالا، دنبال دلیل می گشتم که مردک چشمم برای چند ثانیه متوقف ماند روی پیام همان آیدی که گروه را ترک کرده بود. خون به مغزم نمی رسید، پیام آنقدر برایم تلخ بود و نگران کننده که فاتحه ی هیئت و تشکل مان را در آن خواندم. من تلاش کرده بودم به بچه ها تلنگری بزنم، اما به او آنقدر برخورده بود که مادرش نگران شود و ابراز ناراحتی شدید کند. حالا من مانده بودم با یک گروه از بچه هایی که دوستشان دارم و هر لحظه حس میکنم ممکن است همه شان به خاطر همین مسئله پراکنده شوند. مغزم فرمان نمی داد، اشک می ریختم. نمیدانستم چه کنم. انگشتانم آشکارا می لرزید. زده بودم قلب یک نوجوان را شکسته بودم، حالا سوتفاهم باشد یا هرچه... خودم را، او را، مادرش را، بچه ها را همه را سرزنش می کردم. نیم ساعتی به این حال بودم، تا بالاخره توانستم حرف بزنم! موضوع را برای همسرم گفتم. مثل همیشه بود، که توی دعوای من با دیگران، حق را به من می دهد. همدردی اش، باعث شد آرام بشوم، و آن حجم از عذاب وجدان، تبدیل شد به استرس حل یک چالش، یا نهایتاً یک بحران تربیتی ازش پرسیدم:«به نظرت پیام بدم تو پیوی دلجویی کنم؟» موافق بود چقدر درست و خوب کنارم بود. پیام دادم. درحالی که صدای خورد شدن تکه شیشه های برجک ام را می شنیدم. تا فردایش که پیام ها رد و بدل می شد فقط سه چهار ساعت خوابیدم. صبح با حالی دمغ، راهی دسته عزاداری امام صادق(علیه السلام) بودیم، که ازش اجازه گرفتم بروم خانه شان و با خود دخترش هم حرف بزنم. پیامش، یک سطل آب بود، روی غم خاکه های قلبم «قدمتون سر چشم، تشریف بیارید» به همسرم گفتم:« یعنی الان بخشیده؟» قرارمان شد برای دو روز بعدش. https://eitaa.com/rashad1
میتونم متناسب با خودم اینطوری تغییرش بدم: «از وقتی هیئت رو راه انداختم، صدها بار احساس یأس کردم و خودم را باختم و دلسرد شدم و خواستم که دیگر ادامه ندهم.»😆 https://eitaa.com/rashad1