#ناشناس
سلام کوثر جان
عزاداری هاتون قبول باشه
انشاالله عازم کربلا هستین؟ دخترم شش ماهشه ،قصد داریم تا مرز با قطار بریم. شما راضی بودین از سفر با قطار؟چه قطاری بود؟
+ نه متاسفانه ما امسال توفیق حضور در اربعین رو نداریم💔 عازم مشهد الرضا شدیم و نائب الزیارهی همهی شما عزیزان هستم..
یه نکته ای که وجود داره و به نظرم خیلی مهمه، اینه که نیت شما از سفرتون چیه و قراره به کجا و به چه علت سفر کنید. چون این چرایی سفر خودش میتونه همه چیز رو حل کنه و باعث میشه حال خوبتون رو به اون گره بزنید نه به وسیله و شرایط سفر.
موضوع بعدی اینکه سفر اربعین کلا سفر سختیه و انتظار میره که برای همه توی هر شرایطی که دارن، رنجی وجود داشته باشه که البته رنج مقدسه و فرصتی برای تربیت نفس خودمون. اصلا این سفر، با همهی سفر ها فرق میکنه. رفاه طلبی هیچ جایی توش نداره! هیچی.. اصلا این سفر رو نمیشه با عقل رفت..
پس اگه میخواید خودتون رو به سفر اربعین برسونید، با این نگاه شروع کنید تا از رنجهاش لذتی عاشقانه ببرید و خودتون رو به آغوش گرم اباعبدالله برسونید..
نکته آخر هم اینکه
بهترین موقع سفر با بچه همین زیر شش ماه هست.
ولی به هرحال یه سری سختیها داره
مخصوصا برای مادر
که خب تبریک میگم به شما چون توی بهترین موقعیت برای رشد خودت قرار میگیری..
همه چیز رو با خدا و اباعبدالله معامله کن ❤️
قطار هم خوبه. سفر باهاش تجربهی شیرینیه
کوپهای و پنج ستاره باشه که ایدهآله.
نشد هم فدای سر خودتون و امام حسین و اهل بیتشون. ارزششو داره که هرجوری شد و با هر وسیلهای شد، خودتون رو برسونید..
اگه شد یه قدم هم از طرف ما دلتنگها بردارید🌹💔
الهی عاملنا بفضلک
و لا تعاملنا بعدلک
وافعل بنا ما انت اهله
و لا تفعل بنا ما نحن اهله...
خدایا با مهربونیت با ما رفتار کن نه با عدالتت
با ما اونجوری رفتار کن که تو شایستهاش هستی
نه اونطور که ما شایستهاش هستیم..
+ بالای تابلوی اتاق رییس #اتاقعمل با رنگ قرمز نوشته شده بود. تا نشستم روی صندلی، توجهم رو جلب کرد.
چقدر ترسیدم از عدلش..
خدایا کمک کن تا در این نقطه که قرار گرفتهام، از تمام حقوقی که برایمان قرار دادهای، مراقبت کنم.
سلام از این زاویه :)
آدم وقتی مدتی دور میشه از جایی که بوده، تازه میتونه بفهمه کدوم یک از احساساتش واقعی بودن و کدوما متاثر از شرایط و هیجانات و حوادث.
حدود دو سال از #اتاقعمل فاصله گرفتم و فهمیدم آدم هیچوقت از کار کردن اذیت نمیشه،
آدم از حس پوچی، بی هدفی، شرایط کاری و حواشی هست که خسته میشه و یجایی دیگه دلش میخواد همه چیز رو بذاره کنار.
الان که برگشتم اتاق عمل، نه قراره طرح اجباری بگذرونم، همچنان حقوق زیادی ندارم و نه آیندهی خودم رو اینجا تصور میکنم. تقریبا همهی آیندهام رو با معماری طراحی کردم و در اون فضا مشغولم.
فقط اومدم اینجا چون اینجا رو میدانی برای مجاهدت میدونم. چون اگر من نباشم، شخص دیگه ای هم نیست. چون اینجا برای من هیچ انگیزهی جدی دنیایی نداره. اینجا تنها جایی هست که میتونم در اون از دنیا جدا بشم. من اگه بتونم همینجایی که هستم، باعث آرامش عدهای باشم و کمک کنم تا حالشون خوب بشه، بارمو بستم.
الان که خودم با پای اختیار وارد این چهار دیواری سبز شدم و قرار هست با همین نیت مدتی رو اینجا خدمت کنم، حالم باهاش بهتره و بیشتر از قبل تلاش میکنم تا بهتر از قبل باشم.
#خدایا شکرت برای فرصت خدمت
ولی واقعا روزی که از پنج صبح بیدار میشی
و مشغول کار، جور دیگهای برکت داره.
توی پنج ساعت گذشته، به اندازهای کار کردم که شاید توی ۲۴ ساعت گذشته، نه!
تصمیم گرفتم از این به بعد از این زمان بیشتر بهره ببرم. انگار یه ۲۴ ساعت از خدا قرض میگیری و به کارهای نیمه تمومت میرسی و بعد تازه ۲۴ ساعت فعلیت شروع میشه.
باحاله دیگه، نیست؟ :)