سلام از این زاویه :)
آدم وقتی مدتی دور میشه از جایی که بوده، تازه میتونه بفهمه کدوم یک از احساساتش واقعی بودن و کدوما متاثر از شرایط و هیجانات و حوادث.
حدود دو سال از #اتاقعمل فاصله گرفتم و فهمیدم آدم هیچوقت از کار کردن اذیت نمیشه،
آدم از حس پوچی، بی هدفی، شرایط کاری و حواشی هست که خسته میشه و یجایی دیگه دلش میخواد همه چیز رو بذاره کنار.
الان که برگشتم اتاق عمل، نه قراره طرح اجباری بگذرونم، همچنان حقوق زیادی ندارم و نه آیندهی خودم رو اینجا تصور میکنم. تقریبا همهی آیندهام رو با معماری طراحی کردم و در اون فضا مشغولم.
فقط اومدم اینجا چون اینجا رو میدانی برای مجاهدت میدونم. چون اگر من نباشم، شخص دیگه ای هم نیست. چون اینجا برای من هیچ انگیزهی جدی دنیایی نداره. اینجا تنها جایی هست که میتونم در اون از دنیا جدا بشم. من اگه بتونم همینجایی که هستم، باعث آرامش عدهای باشم و کمک کنم تا حالشون خوب بشه، بارمو بستم.
الان که خودم با پای اختیار وارد این چهار دیواری سبز شدم و قرار هست با همین نیت مدتی رو اینجا خدمت کنم، حالم باهاش بهتره و بیشتر از قبل تلاش میکنم تا بهتر از قبل باشم.
#خدایا شکرت برای فرصت خدمت
ولی واقعا روزی که از پنج صبح بیدار میشی
و مشغول کار، جور دیگهای برکت داره.
توی پنج ساعت گذشته، به اندازهای کار کردم که شاید توی ۲۴ ساعت گذشته، نه!
تصمیم گرفتم از این به بعد از این زمان بیشتر بهره ببرم. انگار یه ۲۴ ساعت از خدا قرض میگیری و به کارهای نیمه تمومت میرسی و بعد تازه ۲۴ ساعت فعلیت شروع میشه.
باحاله دیگه، نیست؟ :)
هدایت شده از مشق جهاد✍🏻
والا زن و چه به اخبار سیاسی
زن ریحانه است، روحش لطیفه
این حجم از دیاثت رو تاب نمیاره ( منظور دیاثت سیاسی هست)
به او مدیونم که نماز صبح بیدار میشوم و برای شیفتها خواب نمانده و به موقع میرسم.
بیدار شده نشده، لباس پوشیده نپوشیده، او بیدار است. انگار بو میکشد نبودنم را. بغلش کردم، کولهی وسایلش را پشتش انداختم و راهی منزل مادربزرگش شدیم.
این روزها چیزی حالم را خوب نگهمیدارد با اینکه هم خیلی کم میخوابم و هم خیلی زیاد کار میکنم.
لطف و توجه خدا و نعمت وجود اوست.
امروز شیفت صبح #اتاقعمل بودم و عصر آنکال. دیروز آخرهای شیفت مشخص شد که امروز شلوغ و پر از جراحی خواهد بود. نه تنها نمیتوانستم کمی زودتر خارج شوم، بلکه احتمالا تا عصر هم باید میماندم. نگران او بودم. طولانی ترین زمان دور بودنمان از هم صبح تا ظهر بود. همه چیز را به خدا سپردم و راهی شدم. و خدا نه تنها برای تمام دغدغهها و نگرانیهایمان کافیست، بلکه بهترین جبران کننده است و طوری برنامه ریزی میکند که کمترین ضرری نبینیم.
این روزها از شیفت که برمیگردم،
انگیزههایم فرق میکند. با دلتنگی فراوان به شوق دیدن او میآیم و با دیدن ذوقش هنگام وارد شدنم، دیگر هیچ سکانس تاریکی وجود ندارد و همهجا پر از نور میشود. پر از نور زندگی ❤️
الحمدلله علی کل حال
+ کمد قشنگم توی اتاق عمل که هر بار دیدنش حالمو خوب میکنه :)
ولی واقعا سخته که
تویی که توی یه محیط سخت با سینیور های سخت گیر کار کردی و حالا همه جوره راه افتادی و به کار مسلط هستی و حواست به همه چیز هست و به جزییات اهمیت میدی و فوق العاده مسئولیت پذیر و سریع شدی،
حالا توی همین نقطه، با جونیورهای تازه وارد که هیچی بلد نیستن، گیجن، زبون درازن، بیادبن، بی مسئولیتن، طلبکارن و زود خسته میشن، جوری کار کنی که هم آرامش خودت رو از اینکه کارت بیشتر و طولانی تر میشه حفظ کنی، هم غیرمستقیم بهشون آموزش بدی، هم راه بندازیشون، هم اون حس بد که از سینیورهای خودت میگرفتی رو بهشون منتقل نکنی، هم یجوری بهشون بفهمونی که باید دست از اون ویژگیهای منفی قبلی بردارن و تغییر رو بپذیرن که این نه تنها سخت گیری نیست بلکه هم به نفع خودشونه و هم به نفع بقیه.
+ طرح رفتن شاید سختترین دوران زندگی بچههای علوم پزشکی باشه، ولی اگه حواس جمع باشی، آخرش ققنوسی میشی که از دل این سختی به پرواز در میاد.
طرف کلی دندون خراب توی دهنشه،
هنوز نرفته خودشو بیمه کنه واسه سالهای آیندهاش،
هنوز خیلی جاها سفر نرفته،
توی هیچ صندوق مالی سرمایهگذاری نکرده،
بعد داره همه زورشو میزنه که
قسطی و با این جیب اون جیب کردن
گوشی آیفون بخره..
اونم در حالیکه
درآمدش نه از تولید محتواست و نه از عکاسی.
چرا؟
به کجا داریم میریم؟
تا کجا قراره مدیا واسمون تصمیم بگیره؟