ده تا کانال میزنی و ده تا هویت مجازی مختلف میسازی، اما باز میبینی یه گوشه از شخصیتت بیرون مونده و توی هیچکدوم از این قالبها جا نمیگیره. چیه آدم؟ یه هزارتوی بینهایت.
واقعیت اینه که اگر ما نباشیم وزن و اعتباری از این جهان کم نمیشه. حقیقت اینه که باید واقعیت رو عوض کنیم.
زیاد نیستن اونهایی که موزیکهای کانالت رو گوش میدن و شرح روزمرگیت رو با دقت میخونن. زیاد نیستن اونهایی که زیر آتیش پهپاد و موشک یاد تو میکنن، نه یک بار که چندین بار «روزی چنددد بار بهت فکر میکنم ولی روم نمیشه هی پیام بدم بهت». زیاد نیستن اونهایی که تغییرات جزئی رو توی عکسهای مبهم تشخیص میدن «عینکت رو عوض کردی؟». زیاد نیستن اونهایی که واقعاً نگاهت میکنن، نه برای اینکه مچت رو بگیرن یا شعلهٔ قضاوت رو بلند کنن؛ برای اینکه بفهمنات. زیاد نیستن اونهایی که نبودت رو حس میکنن، بهت اهمیت میدن، برات نور میفرستن، زیاد نیستن و باید قدرشون رو دونست. قدرشون رو بدون.
گوگل رو باز کردن ولی بلاگفای عزیزم رو، نه.
ما برای وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات یک لطیفه هستیم؟
سرم که خلوت شد و روزگار دست ازش برداشت، توی برنامههام وقتی خالی میکنم و حتماً مستند «غیر رسمی» رو از عماریار میبینم. دونه دونه، تموم قسمتها رو.
جمهوری اسلامی و تشیع و اسلام که هیچ، چندی بعد بگی خدا رو قبول دارم جماعت مجازی یه گوشه کمین میگیرن و بهت حمله میکنن. حالا ببین.
مکالمههای نصفه، چاییهای دست نخورده، کتابهایی که نشونه لای برگههاشون موند و دیگه باز نشدن، لباسهای روی میز، ظرفهای شسته نشده، لامپهای نیمه روشن، کارهای تلانبار شده.
زندگی بد میگذره. زندگی سخت میگذره.