آخر هفتهای که دو روز تعطیلم باید خونه میموندم و فقط استراحت میکردم.
من اینجا چیکار میکنم واقعا؟
از کنار خیلی اتفاقا باید بگذرم و فراموش کنم، در حالی که میخوام بخاطرشون خون گریه کنم.
میگن چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است، اما بعضی چیزها نه عیانه، و نه حتی بیان کردنش خیری داره.
شروع هر کاری سخته ولی کافیه دووم بیاری تا اولش بگذره و همه چی بهتر بشه رو با گوشت و استخوونم درک کردم.