گاهی احساس میکنم هیچوقت نتونستم از دریچهی درستی به زندگیم نگاه کنم، انگار که از همون اول از در اشتباهی وارد شدم و حالا به جای لابی سر از انبار درآوردم، از اونطرف دیوار صداهای ضعیفی میاد اما هیچ چیزش واضح نیست، و تردیدی ترسناک، اینکه نکنه پشت این دیوار هم انباری دیگهای باشه؟ کامو جایی در یادداشتهای شخصیش نوشته بود افسوس که به خودم جرأت دادم و فکر کردم، باید برم و دوباره سرمرو روی پاهای مادرم بذارم و اونی که زندگیرو سرراستتر از من فهمیده بهم بگه عیبی نداره، چیزی نیست.
رَسته
روز اول کاریم به شدت پر کار و جالب و خسته کننده بود.
روز دوم؟
کار و کار و کار برای فرار از هرگونه فکر و خیال اضافه.
رَسته
روز دوم؟ کار و کار و کار برای فرار از هرگونه فکر و خیال اضافه.
روز سوم؟
خرابکاری و ناراحتی.
نمیتونم به آدمی که همیشه با همه از همهچیز حرف میزنه اعتماد کنم. گویندهی رادیویی مگه؟
چرا برات مهم نیست چقدر از چی رو داری کجا و به کی میگی؟
برای کسی که زیاد نمیشناسمش( ریحانه ادمین کانال گرافات) ساعت هاست ناراحتم و غم کل وجودمو گرفته.
دعا کنیم برای سلامتیش بچههاجون.
کاش با پذیرفتن آدم سبک میشد، کاش میشد قبولش کنی و آزاد بشی، کاش با سپر انداختن جنگ هم تموم میشد،
اما نمیشه، مشکل دنیا همینه، اینکه حتی وقتی ادامه نمیدی هم باز ادامه پیدا میکنی.
آدم همه کار میتونه انجام بده، حتی میتونی از غرب به شرق لشکر کشی کنی و ببینی هنوز ساعت ۱۲ نشده.