مدرسه شعر و داستان کلمه و مدرسه روایت حوزه هنری برگزار میکند:
ضیافت کلمه و تصویر
🎥 نمایش و خوانش فیلم «قمارباز» ویژه شاعران و نویسندگان
🔻نشست چهارم با حضور:
فرشته امیری
محمدحسن محمودی
▫️شنبه ۲ خرداد ۱۴٠۵ - ساعت ۱۶
▫️پردیس سینمایی استاد امین تارخ
🚨 آخرین مهلت ثبت نام:
چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت
📞 هماهنگی ثبتنام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
🔻🔻ظرفیت محدود🔻🔻
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادم
۲۷/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
«خداقوت» و «دمت گرم»هایی که میشنیدم قلبم را لمس میکرد، اما آن روی سکه هم تماشایی بود. دو خانم با دلسوزیِ خواهرانهای سر بلند کردند و پرسیدند: «آخی... خسته نمیشی؟ تا ما بریم و برگردیم، تو هنوز اینجایی؟»
یک خانم چادری نزدیک آمد، این پا و آن پا کرد و با تردیدی که در صدایش میلرزید، پرسید: «ببخشید، ساعتی چند گرفتین که اینجا ایستادین؟»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
«خداقوت» و «دمت گرم»هایی که میشنیدم قلبم را لمس میکرد، اما آن روی سکه هم تماشایی بود. دو خانم با د
﷽
🔻 یک ایران، پایِ پرچم
🔸یک پارچه سهرنگِ بزرگ که نباید به زمین میرسید؛ این تمام چیزی بود که از پشت صفحهی گوشی در یک کانال بله چشمم را گرفت. ایدهی پرچمی که نباید بر زمین بماند و قرار بود در تمام مدت جنگ، به دست مردم بالا نگه داشته شود. پویشی که از تهران شروع و بعدتر پایش به بقیهی شهرها باز شده بود.
🔸در سفر تهران، با دوستم در چهارراه ولیعصر قرار گذاشتیم. همین که از متروی تئاتر شهر بالا آمدم، وسط چهارراه نگاهم به پرچم افتاد. دوستم مرا به رفقایش در پویشِ پرچم معرفی کرد. تا فهمیدند از شیراز آمدهام، لبخندشان کش آمد و حسابی تحویلم گرفتند. مسئول گروه همانطور که داشت چفیهاش را دور سرش میپیچید، با خنده رو کرد به من و با لهجهی مثلاً شیرازی گفت: «کاکو! پس کو آش سبزیمون؟».
🔸کمکم صحبتها گل انداخت و دیدم چه دوستان متفاوتی پای این پرچم جمع شدهاند؛ سرگروه بیرجندی بود و مسئول رسانه دخترکی زیبا از تبریز؛ یکی از مشهد آمده بود و دیگری از خوزستان. انگار تمام ایران را گلچین و یکجا پایِ آن پرچم جمع کرده بودند. همانطور که از حال و هوای این روزها و آتشبس میگفتیم، دلم پر کشید که من هم پرچم را به دست بگیرم.
🔸نوبت گرفتن برای خودش دنگوفنگ داشت؛ باید حتماً در کانال عضو میشدی و از قبل ثبتنام میکردی. اما انگار شانس با منِ مسافرِ هزار کیلومتر آنطرفتر یار بود؛ متقاضیِ ساعت هفت نیامد و نوبتش را به من دادند.
🔸گرگومیشِ غروب بود و صدای اذان بلند شد که از پلههای جایگاه بالا رفتم. میلهی چوبی پرچم را از دستان یک زنِ قشقایی تحویل گرفتم. همانطور که دخترش با ذوق و شوق از مادر در آن لباس محلیِ سیاه و سرخ عکس میانداخت، نگاه ما برای ثانیهای در هم گره خورد. دلم به لرزش افتاد. ما مادرهایی که دستمان همیشه بندِ بچهداری و آشپزی بود، حالا مأمور شده بودیم پرچم این خانه را بالا نگه داریم.
🔸چند لحظه بعد، میلهی بلند پرچم را با هر دو دستم محکم نگهداشته بودم. هوا دم کرده بود و نسیمی نمیوزید که شوری به تن پرچم بیندازد. پارچهی سنگین، برخلافِ انتظارم رقص و تکان نداشت؛ آرام سُر خورد و افتاد روی سرم. بوی پارچه و صدای خفهی بوق ماشینها را در آغوش آن حصار سهرنگ میشنیدم. حس میکردم وسطِ شلوغی و هیاهوی چهارراه ولیعصر، یک گوشهی دنج برای خودم پیدا کردهام. انگار برگشته بودم به کودکی؛ وقتی توی جمع غریبهها زیرِ چادرِ مادرم پناه میگرفتم.
🔸کمی بعد به خودم آمدم. با همسر و فرزندانم تماس تصویری گرفتم تا آنها هم مرا در آن حال ببینند. از زیرِ آن پناهگاهِ رنگی برایشان دست تکان دادم و چشم گرداندم بین مردم. «خداقوت» و «دمت گرم»هایی که میشنیدم قلبم را لمس میکرد و مثل بوی نان تازه به جانم مینشست. اما آن روی سکه هم تماشایی بود. دو خانم با دلسوزیِ خواهرانهای سر بلند کردند و پرسیدند: «آخی... خسته نمیشی؟ تا ما بریم و برگردیم، تو هنوز اینجایی؟» و بعدش هم یک خانم چادری نزدیک آمد، این پا و آن پا کرد و با تردیدی که در صدایش میلرزید، پرسید: «ببخشید، ساعتی چند گرفتین که اینجا ایستادین؟»
🔸یک لحظه مغزم سوت کشید و به قول امروزیها برگهایم ریخت! انگار هنوز عدهای باورشان نمیشد کسی برای دل خودش و به خاطرِ وطنش، وسطِ شلوغیِ شهر ایستاده و کاری انجام داده باشد.
🔸آخرِ کار، مسئول کمپین انگشتر متبرکی را که از حضرت آقا داشتند، به دستانم دادند. نگین کبود انگشتر در انگشتم میدرخشید. حالا هر وقت به دستانم نگاه میکنم، سنگینی آن میلهی چوبی و عطر آن پارچهی سهرنگ را زیر پوستم حس میکنم؛ انگار هنوز همانجا در دنجترین گوشهی ایران آرام گرفتهام.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779083533958856666
🌐https://ble.ir/persianideass
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
📖مقرری این هفته:
باب اول؛ حکایتهای ۳۷، ۳۸ و ۳۹
🗓️زمان:
دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادویکم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادویکم
۲۸/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون (مهمان دوازدهم)
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸مهمان:
● خانواده محترم شهید رضا فتحی
● شعرخوانی سرکار خانم مژگان دستوری
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ماه
⏰ ساعت ۱۷
📍پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 حوزه هنری انقلاب اسلامی فارس
💠 پردیس سینمایی امین تارخ
🔹با همراهی:
▪️بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس
▪️سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری شیراز
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
سید داوود
سید داوود عدالتپور ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵ در تونل موشکی یکی از روستاهای اطراف شیراز به همراه چندین تن از هم رزمانش به دلیل بمباران هوایی اسرائیل و امریکا و تخریب راه ورود و خروج تونل ، همگی با تنفس گاز سمی در اثر #خفگی به شهادت رسیدند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سید داوود سید داوود عدالتپور ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵ در تونل موشکی یکی از روستاهای اطراف شیراز به همرا
﷽
🔻 سید داوود
بسمالله الرحمن الرحیم...
🔸بعضی آدمها از همان لحظه تولد، انگار نشانیِ آسمان را با خودشان دارند...
مادر شهید میگفت: «صبحِ یک دوشنبه در سال ۶۴، حوالی اذان صبح، در روزهایی که شهر بوی جنگ میداد و دلها ناآرام بود، سید داوود چشم به دنیا باز کرد. پدرش هم آن روز کنارمان نبود...»
اما قصهی سید داوود، فقط قصهی یک تولد نبود،
انگار خدا از همان ابتدا، او را برای مسیر دیگری انتخاب کرده بود.
🔸مادرش میگفت: «وقتی باردار بودم، پدرش در خواب دیدند که به او گفتهاند فرزندت پسر است؛ نامش را بگذار داوود...»
و چه نام عجیبی...
نامی که سالها بعد، با عطر شهادت گره خورد.
سید داوود، فقط یک فرزند برای خانواده نبود،
تکیهگاه بود...
پناه بود...
مردِ روزهای سخت بود...
🔸مادرش با بغض میگفت: «سال ۸۲، من و پدرش برای حج عمره رفته بودیم، دو هفته خانه نبودیم. با اینکه هنوز سن زیادی نداشت، اما همه چیز را مدیریت کرد؛ هم مراقب خواهر و برادرش بود، هم هوای خانه را داشت.
انگار از همان نوجوانی، مردِ مسئولیت شده بود...»
و این روحیه تا آخر عمر همراهش ماند.
فعال، خستگیناپذیر، مهربان، دلسوز و خیرخواه مردم.
🔸اما شاید عجیبترین بخش این روایت، شباهتِ تولد و شهادتش باشد.
مادر شهید میگفت: «سید داوود حوالی ساعت شش صبح به دنیا آمد و خبر دادند که شهادتش هم نزدیک همان ساعت بوده...»
چه رازی میان آغاز و پایان این مرد بوده است؟
کدام دستِ مهربانی،
از همان صبحِ تولد،
او را تا صبحِ شهادت همراهی کرده بود؟
پیکر پاکش را در روز شهادت امام صادق علیهالسلام تشییع کردند.
تولدش مقارن میلاد امام رضا علیهالسلام بود و چهلمش هم همزمان با شهادت امام جواد علیهالسلام.
انگار تمام زندگیاش، در سایهی اهلبیت نوشته شده بود.
🔸مادرش میگفت: «در کودکی چند بار تا مرز حادثه رفت. اما هر بار، خدا او را نگه داشت. حفظش کرد برای روزی بزرگتر...»
و بعد با صدایی آرام گفت: «روزی در خواب دیدم مولا امیرالمؤمنین علیهالسلام، سید داوود را در آغوش گرفتهاند و امروز مطمئنم که او مهمانِ آغوشِ مولاست...»
🔸شهید سید داوود عدالت پور مورخ ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵ در تونل موشکی یکی از روستاهای اطراف شیراز به همراه چندین تن از هم رزمانش به دلیل بمباران هوایی اسرائیل و امریکا و تخریب راه ورود و خروج تونل ، همگی با تنفس گاز سمی در اثر #خفگی به شهادت رسیدند.
🔸بازماندگان این حادثه میگویند
شهید سید داوود عدالت پور تا لحظه اخر برای نجات هم رزمان مجروحش تلاش می نمود.
آری...
بعضی آدمها، از زمین عبور نمیکنند، به آسمان بازمیگردند...
خوشا به حال آنان که پایان قصهشان،
با شهادت نوشته میشود.
اللهم ارزقنا عاقبةً بالخیر...
و السلام علیکم و رحمةالله.
(چهلمین روز از شهادت آقا سید)
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_شارضایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779172530347532481
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادودوم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادودوم
۲۹/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
جوان ریشسفید با اورکت پلنگی
«عصر که داشتم پرچمها رو به ماشینم میبستم یه جوونی اومد گفت حاجی میدونی روغن ماشین شده سه تومن؟ بهش گفتم خب باشه من الان تجمع نمیرم. ترامپ هم میگیم بیاد ایران؛ فکر میکنی اون وقت روغن ماشینت چند میشه؟ اگه به اقتصاد اعتراض داری همین شبا بیا درست و منطقی حرفتو بزن نه اینکه ماشین و آدم آتیش بزنید!»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جوان ریشسفید با اورکت پلنگی «عصر که داشتم پرچمها رو به ماشینم میبستم یه جوونی اومد گفت حاجی مید
﷽
🔻 جوان ریشسفید با اورکت پلنگی
🔸قبلا پیرمرد ریشسفید با اورکت پلنگی را در گوشه و کنار میدان دیده بودم. اما به این فکر نکرده بودم که چوب سهچهار متری پرچمش را چطور هر شب از خانه تا میدان میآورد و میبرد.
ماشینش کنار ما پارک بود. پنج پرچم از پنجرههای پرایدش بیرون بود و مثل پرچم بلند توی دستش، آنها را حسابشده و محکم بسته بود.
🔸میله بلند را لبه جدول گذاشت و از صندوق عقب پیچگوشتی آورد. وقتی نگاهم را دید گفت: «عصر که داشتم پرچمها رو به ماشینم میبستم یه جوونی اومد گفت حاجی میدونی روغن ماشین شده سه تومن؟ بهش گفتم خب باشه من الان تجمع نمیرم. ترامپ هم میگیم بیاد ایران؛ فکر میکنی اون وقت روغن ماشینت چند میشه؟ اگه به اقتصاد اعتراض داری همین شبا بیا خیلی درست و منطقی حرفتو بزن نه اینکه ماشین و آدم آتیش بزنید!»
🔸نشست کنار میله. برخلاف سنش، بدنش جوان بود و چابک. خیلی زود چند تکه باریک لاستیک را از نقطه اتصال دو چوبی که به هم وصل کرده بود باز کرد و بعد پیچهای بست بینشان را چرخاند. گفتم: «ماشالا خوب حوصله دارید هر شب این کار رو انجام بدین.» گفت: «چوب به این بلندی جا نمیشه تو ماشینم. بعدم کاری نداره یه پیچه.»
🔸سرش پایین بود و دستش به کارش بود اما هنوز ذهنش پیش آن جوان بود:
_پسره میگفت مگه سید علی چیکار برامون کرد؟ گفتم همین که ایران رو نداد دست دشمن برای تو کافیه. دیگه ما از پیشرفت علمی و پزشکی و نانو و این چیزا حرف نمیزنیم.
🔸دو تا چوب باز شده را کنار هم گذاشت و پرچم بزرگ ایران را پیچید دورش. بعد با همان نوارهای باریک لاستیکی مرتب گره زد.
_من چهار سال توی جبهه بودم. کنار اروند. ما از خود عراقیها تانک گرفتیم تیپ زرهی تشکیل دادیم. با اسلحههایی که از خودشون گرفتیم از کشورمون دفاع کردیم. با دست خالی خالی و فقط با جونمون با دشمن جنگیدیم. حالا ایران از کجا رسیده به کجا؟
وقتی این را گفت چشمهایش روشن شد. انگار داشت از قد کشیدن فرزندی که برایش مو سفید کرده میگفت. لبخندی زد و گفت: دیشب یه نفر پنجاه تومن گذاشت تو جیبم. میگه بخاطر زحمتی که با این پرچم توی میدون میکشی. تا اومدم پیداش کنم پسش بدم رفته بود. حالا پنجاه تومن چیزی نیست ولی اندازه وسعش خواسته یه کاری انجام بده. ببین ما چه مردمی داریم... .
🔸در صندوق عقب را بست و دستش را بالا آورد: سرت رو درد آوردما. خیلی حرف زدم. خداقوت. تو هم بشین تو ماشین.
مثل حرفشنوی دختری از پدرش، پرچم را جمع کردم و نشستم تا همسرم برسد. انگار جوانها گاز داد و فرمان را تند چرخاند و رفت. اصلا چرا از اول فکر کرده بودم چون موی سفید دارد پیر است. مگر نمیدانستم که هر چه پای عشقی بیشتر روزگار بگذرانی اکسیرش جوانترت میکند. اصلا بهتر بود اول متن را اینطور آغاز میکردم: قبلا چند بار جوان ریشسفید را با اورکت پلنگی گوشه و کنار میدان دیده بودم... .
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #رقیه_بابایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779212165079302134
🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar