روادار-شماره شصتونهم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتونهم
۲۶/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
هر روز راجع به تو صحبت میکنیم ۷۰ روز از شهادتت گذشته و ما هروز راجع به تو صحبت میکنیم شهیدِ عجیب
﷽
🔻 هر روز راجع به تو صحبت میکنیم
🔸تمام آن روز را بخاطر دارم، حتی آب و هوایش را...
آذرماه بود سال ۱۳۹۸ ، شدید باران میآمد.
اولین دهه فاطمیه ایام کرونا...در معراج شهدای شیراز یک شهید پانزدهساله مهمان ما شده بود و یادم است که چقدر چهرهاش برای ما خادمان جالب میآمد که در آن سن سیبیلهایش چنین پرپشت درآمده بود.
🔸تو و دوستانت پرده را کشیدید تا خواهرها را از قسمت خودتان جدا کنید حتی یک پرده قرمز رنگ را از جنس مخمل روی نیمی از تابوت شهید کشیده بودید تا موقع زیارت چشمهایتان به قسمت ما نیفتد! آن شب با روضهی حضرت زهرا شروع شد با روایتگری آقای آرام ادامه یافت و دوباره با مداحی حضرت زهرا تمام شد.
حتی متن مداحی آقای روضه خوان را به خاطر دارم:
یادم نمیرود که همه عزتم تویی ...
🔸از قسمت برادرها صدای گریه بلند میشد و مطمئن هستم یکی از لطمهزنان حضرت زهرا در آن شب خودت بودی.
🔸جلسه تمام شد قرار بود شهید را به یک پادگان منتقل کنند تا صبح برای یک مراسم دیگر ببرندش، حتی یادم مانده در بلوار رحمت، نزدیک فضیلت، کنار نخلهای بلوار، باران شدید بود و آمبولانس حمل و نقل شهید بنزین تمام کرده بود و تو و دوستانت در آن هوا آمبولانس را هل میدادید...
🔸تمام اینها را با ارسال همین یک عکست امشب به یاد آوردم، با جملهای که مخاطب ارسال کننده تصویرت زیر عکست برایم فرستاده بود: «آن شب را یادته؟»
حمید هم آنجا بود!
🔸آقا حمید یادت است پس از تشییع هر شهید، خدام عادت داشتند تا مدتها از حال و هوای آن شهید صحبت کنند؟ خواستم بگویم ۷۰ روز از شهادتت گذشته و ما هروز راجع به تو صحبت میکنیم
شهیدِ عجیبی شدهای حالا برادر محمدی، پدرت میگوید به هرآنچه در روضه میخواستی رسیده بودی وقتی پیکرت را از زیر آب درآورده بود.
🔸گمان میکنم وقتی کنار آن پرده مخمل سبز در معراج ایستاده بودم و در ذهنم میگفتم مگر مردها هم گریه میکنند تو داشتی این چنین رفتن را طلب میکردی...
یک بیت شعر با دیدن این عکس و خاطرات آن شب در ذهنم تکرار میشود:
کی میگه گریه به مردا نمیاد؟ مَردم و زنونه گریه میکنم
این همون چیزیه که مادرت میخواد
گریه میکنم برات، گریه، زیاد....
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_شارضایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778997516161913013
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
مدرسه شعر و داستان کلمه و مدرسه روایت حوزه هنری برگزار میکند:
ضیافت کلمه و تصویر
🎥 نمایش و خوانش فیلم «قمارباز» ویژه شاعران و نویسندگان
🔻نشست چهارم با حضور:
فرشته امیری
محمدحسن محمودی
▫️شنبه ۲ خرداد ۱۴٠۵ - ساعت ۱۶
▫️پردیس سینمایی استاد امین تارخ
🚨 آخرین مهلت ثبت نام:
چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت
📞 هماهنگی ثبتنام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
🔻🔻ظرفیت محدود🔻🔻
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادم
۲۷/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
«خداقوت» و «دمت گرم»هایی که میشنیدم قلبم را لمس میکرد، اما آن روی سکه هم تماشایی بود. دو خانم با دلسوزیِ خواهرانهای سر بلند کردند و پرسیدند: «آخی... خسته نمیشی؟ تا ما بریم و برگردیم، تو هنوز اینجایی؟»
یک خانم چادری نزدیک آمد، این پا و آن پا کرد و با تردیدی که در صدایش میلرزید، پرسید: «ببخشید، ساعتی چند گرفتین که اینجا ایستادین؟»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
«خداقوت» و «دمت گرم»هایی که میشنیدم قلبم را لمس میکرد، اما آن روی سکه هم تماشایی بود. دو خانم با د
﷽
🔻 یک ایران، پایِ پرچم
🔸یک پارچه سهرنگِ بزرگ که نباید به زمین میرسید؛ این تمام چیزی بود که از پشت صفحهی گوشی در یک کانال بله چشمم را گرفت. ایدهی پرچمی که نباید بر زمین بماند و قرار بود در تمام مدت جنگ، به دست مردم بالا نگه داشته شود. پویشی که از تهران شروع و بعدتر پایش به بقیهی شهرها باز شده بود.
🔸در سفر تهران، با دوستم در چهارراه ولیعصر قرار گذاشتیم. همین که از متروی تئاتر شهر بالا آمدم، وسط چهارراه نگاهم به پرچم افتاد. دوستم مرا به رفقایش در پویشِ پرچم معرفی کرد. تا فهمیدند از شیراز آمدهام، لبخندشان کش آمد و حسابی تحویلم گرفتند. مسئول گروه همانطور که داشت چفیهاش را دور سرش میپیچید، با خنده رو کرد به من و با لهجهی مثلاً شیرازی گفت: «کاکو! پس کو آش سبزیمون؟».
🔸کمکم صحبتها گل انداخت و دیدم چه دوستان متفاوتی پای این پرچم جمع شدهاند؛ سرگروه بیرجندی بود و مسئول رسانه دخترکی زیبا از تبریز؛ یکی از مشهد آمده بود و دیگری از خوزستان. انگار تمام ایران را گلچین و یکجا پایِ آن پرچم جمع کرده بودند. همانطور که از حال و هوای این روزها و آتشبس میگفتیم، دلم پر کشید که من هم پرچم را به دست بگیرم.
🔸نوبت گرفتن برای خودش دنگوفنگ داشت؛ باید حتماً در کانال عضو میشدی و از قبل ثبتنام میکردی. اما انگار شانس با منِ مسافرِ هزار کیلومتر آنطرفتر یار بود؛ متقاضیِ ساعت هفت نیامد و نوبتش را به من دادند.
🔸گرگومیشِ غروب بود و صدای اذان بلند شد که از پلههای جایگاه بالا رفتم. میلهی چوبی پرچم را از دستان یک زنِ قشقایی تحویل گرفتم. همانطور که دخترش با ذوق و شوق از مادر در آن لباس محلیِ سیاه و سرخ عکس میانداخت، نگاه ما برای ثانیهای در هم گره خورد. دلم به لرزش افتاد. ما مادرهایی که دستمان همیشه بندِ بچهداری و آشپزی بود، حالا مأمور شده بودیم پرچم این خانه را بالا نگه داریم.
🔸چند لحظه بعد، میلهی بلند پرچم را با هر دو دستم محکم نگهداشته بودم. هوا دم کرده بود و نسیمی نمیوزید که شوری به تن پرچم بیندازد. پارچهی سنگین، برخلافِ انتظارم رقص و تکان نداشت؛ آرام سُر خورد و افتاد روی سرم. بوی پارچه و صدای خفهی بوق ماشینها را در آغوش آن حصار سهرنگ میشنیدم. حس میکردم وسطِ شلوغی و هیاهوی چهارراه ولیعصر، یک گوشهی دنج برای خودم پیدا کردهام. انگار برگشته بودم به کودکی؛ وقتی توی جمع غریبهها زیرِ چادرِ مادرم پناه میگرفتم.
🔸کمی بعد به خودم آمدم. با همسر و فرزندانم تماس تصویری گرفتم تا آنها هم مرا در آن حال ببینند. از زیرِ آن پناهگاهِ رنگی برایشان دست تکان دادم و چشم گرداندم بین مردم. «خداقوت» و «دمت گرم»هایی که میشنیدم قلبم را لمس میکرد و مثل بوی نان تازه به جانم مینشست. اما آن روی سکه هم تماشایی بود. دو خانم با دلسوزیِ خواهرانهای سر بلند کردند و پرسیدند: «آخی... خسته نمیشی؟ تا ما بریم و برگردیم، تو هنوز اینجایی؟» و بعدش هم یک خانم چادری نزدیک آمد، این پا و آن پا کرد و با تردیدی که در صدایش میلرزید، پرسید: «ببخشید، ساعتی چند گرفتین که اینجا ایستادین؟»
🔸یک لحظه مغزم سوت کشید و به قول امروزیها برگهایم ریخت! انگار هنوز عدهای باورشان نمیشد کسی برای دل خودش و به خاطرِ وطنش، وسطِ شلوغیِ شهر ایستاده و کاری انجام داده باشد.
🔸آخرِ کار، مسئول کمپین انگشتر متبرکی را که از حضرت آقا داشتند، به دستانم دادند. نگین کبود انگشتر در انگشتم میدرخشید. حالا هر وقت به دستانم نگاه میکنم، سنگینی آن میلهی چوبی و عطر آن پارچهی سهرنگ را زیر پوستم حس میکنم؛ انگار هنوز همانجا در دنجترین گوشهی ایران آرام گرفتهام.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779083533958856666
🌐https://ble.ir/persianideass
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
📖مقرری این هفته:
باب اول؛ حکایتهای ۳۷، ۳۸ و ۳۹
🗓️زمان:
دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادویکم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادویکم
۲۸/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون (مهمان دوازدهم)
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸مهمان:
● خانواده محترم شهید رضا فتحی
● شعرخوانی سرکار خانم مژگان دستوری
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ماه
⏰ ساعت ۱۷
📍پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 حوزه هنری انقلاب اسلامی فارس
💠 پردیس سینمایی امین تارخ
🔹با همراهی:
▪️بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس
▪️سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری شیراز
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
سید داوود
سید داوود عدالتپور ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵ در تونل موشکی یکی از روستاهای اطراف شیراز به همراه چندین تن از هم رزمانش به دلیل بمباران هوایی اسرائیل و امریکا و تخریب راه ورود و خروج تونل ، همگی با تنفس گاز سمی در اثر #خفگی به شهادت رسیدند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سید داوود سید داوود عدالتپور ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵ در تونل موشکی یکی از روستاهای اطراف شیراز به همرا
﷽
🔻 سید داوود
بسمالله الرحمن الرحیم...
🔸بعضی آدمها از همان لحظه تولد، انگار نشانیِ آسمان را با خودشان دارند...
مادر شهید میگفت: «صبحِ یک دوشنبه در سال ۶۴، حوالی اذان صبح، در روزهایی که شهر بوی جنگ میداد و دلها ناآرام بود، سید داوود چشم به دنیا باز کرد. پدرش هم آن روز کنارمان نبود...»
اما قصهی سید داوود، فقط قصهی یک تولد نبود،
انگار خدا از همان ابتدا، او را برای مسیر دیگری انتخاب کرده بود.
🔸مادرش میگفت: «وقتی باردار بودم، پدرش در خواب دیدند که به او گفتهاند فرزندت پسر است؛ نامش را بگذار داوود...»
و چه نام عجیبی...
نامی که سالها بعد، با عطر شهادت گره خورد.
سید داوود، فقط یک فرزند برای خانواده نبود،
تکیهگاه بود...
پناه بود...
مردِ روزهای سخت بود...
🔸مادرش با بغض میگفت: «سال ۸۲، من و پدرش برای حج عمره رفته بودیم، دو هفته خانه نبودیم. با اینکه هنوز سن زیادی نداشت، اما همه چیز را مدیریت کرد؛ هم مراقب خواهر و برادرش بود، هم هوای خانه را داشت.
انگار از همان نوجوانی، مردِ مسئولیت شده بود...»
و این روحیه تا آخر عمر همراهش ماند.
فعال، خستگیناپذیر، مهربان، دلسوز و خیرخواه مردم.
🔸اما شاید عجیبترین بخش این روایت، شباهتِ تولد و شهادتش باشد.
مادر شهید میگفت: «سید داوود حوالی ساعت شش صبح به دنیا آمد و خبر دادند که شهادتش هم نزدیک همان ساعت بوده...»
چه رازی میان آغاز و پایان این مرد بوده است؟
کدام دستِ مهربانی،
از همان صبحِ تولد،
او را تا صبحِ شهادت همراهی کرده بود؟
پیکر پاکش را در روز شهادت امام صادق علیهالسلام تشییع کردند.
تولدش مقارن میلاد امام رضا علیهالسلام بود و چهلمش هم همزمان با شهادت امام جواد علیهالسلام.
انگار تمام زندگیاش، در سایهی اهلبیت نوشته شده بود.
🔸مادرش میگفت: «در کودکی چند بار تا مرز حادثه رفت. اما هر بار، خدا او را نگه داشت. حفظش کرد برای روزی بزرگتر...»
و بعد با صدایی آرام گفت: «روزی در خواب دیدم مولا امیرالمؤمنین علیهالسلام، سید داوود را در آغوش گرفتهاند و امروز مطمئنم که او مهمانِ آغوشِ مولاست...»
🔸شهید سید داوود عدالت پور مورخ ۱۸ فروردین ماه ۱۴۰۵ در تونل موشکی یکی از روستاهای اطراف شیراز به همراه چندین تن از هم رزمانش به دلیل بمباران هوایی اسرائیل و امریکا و تخریب راه ورود و خروج تونل ، همگی با تنفس گاز سمی در اثر #خفگی به شهادت رسیدند.
🔸بازماندگان این حادثه میگویند
شهید سید داوود عدالت پور تا لحظه اخر برای نجات هم رزمان مجروحش تلاش می نمود.
آری...
بعضی آدمها، از زمین عبور نمیکنند، به آسمان بازمیگردند...
خوشا به حال آنان که پایان قصهشان،
با شهادت نوشته میشود.
اللهم ارزقنا عاقبةً بالخیر...
و السلام علیکم و رحمةالله.
(چهلمین روز از شهادت آقا سید)
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_شارضایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779172530347532481
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar