روادار-شماره شصتوهفتم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتوهفتم
۲۴/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
فخر مادر دو برابر شده است در مصرع دوم شعر گفته بودم: «سوگ مادر، چه بگویم؟ دو برابر شده است» اما وقت
﷽
🔻 فخر مادر دو برابر شده است
🔸چند ساعت مانده بود به عصر روایت سووشون. دلم میخواست در کنار غزلی که برای شعرخوانی در برنامه در نظر گرفته بودم، شعری هم مختص شهیدان بگویم.
به روح شهیدان نوجوان، که میزبان آن قسمت از برنامه بودند، یعنی شهیدان امیرحسین و ایلیا شرفی متوسل شدم.
دلم رفت سمت حضرت زینب سلام الله علیها و دو پسر شهیدش، غزلی مزین به نام ایشان و تقدیم به مادر شهیدان شرفی سرودم.
🔸در مصرع دوم شعر گفته بودم:
«سوگ مادر، چه بگویم؟ دو برابر شده است»
اما وقتی در برنامه حرفهای مادر صبور شهیدان را شنیدم، نظرم عوض شد.
مادری که افتخار میکرد به فرزندان بیسر و سربلندش، فرزندانی که بسیجی، نخبه علمی، عاشق هوافضا و شهید حاجی زاده و دلدادهی شهادت بودند.
فضای فخر بر سوگ غلبه داشت، تصمیم گرفتم قبل از شعرخوانی، «فخر» را جایگزین «سوگ» کنم و اینطور نوشتم:
«شوق پرواز نصیب دو برادر شدهاست
فخر مادر، چه بگویم؟دو برابر شده است...»
🔸در مصرع آخر شعر گفته بودم:
«دو مزار و دل خون قسمت مادر شده است»
خواستم «دل خون» را هم عوض کنم، که مادر شهیدان، در قسمتی از صحبتهایش گفت: «پسرانم مونسم بودند، دلتنگ میشوم و اشک میریزم اما در تنهایی.»
با خودم گفتم که شاید مادر، دلِ خونش را می برد بین مزار دو دستهگلش و در خلوتی دلنشین، اشک تسلایش میدهد.
پس بیت را همانطور نگهداشتم:
«از پسرهای برومند و جوانش اینک
دو مزار و دل خون قسمت مادر شدهاست»
✍️روزنگار #جنگ_رمضان؛ روایت #سارا_رمضانی از عصر روایت سووشون
با حضور خانواده شهیدان امیرحسین و ایلیا شرفی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778836180095140327
🌐https://ble.ir/revayat_sararamezani
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصتوهشتم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتوهشتم
۲۵/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره شصتونهم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره شصتونهم
۲۶/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
هر روز راجع به تو صحبت میکنیم ۷۰ روز از شهادتت گذشته و ما هروز راجع به تو صحبت میکنیم شهیدِ عجیب
﷽
🔻 هر روز راجع به تو صحبت میکنیم
🔸تمام آن روز را بخاطر دارم، حتی آب و هوایش را...
آذرماه بود سال ۱۳۹۸ ، شدید باران میآمد.
اولین دهه فاطمیه ایام کرونا...در معراج شهدای شیراز یک شهید پانزدهساله مهمان ما شده بود و یادم است که چقدر چهرهاش برای ما خادمان جالب میآمد که در آن سن سیبیلهایش چنین پرپشت درآمده بود.
🔸تو و دوستانت پرده را کشیدید تا خواهرها را از قسمت خودتان جدا کنید حتی یک پرده قرمز رنگ را از جنس مخمل روی نیمی از تابوت شهید کشیده بودید تا موقع زیارت چشمهایتان به قسمت ما نیفتد! آن شب با روضهی حضرت زهرا شروع شد با روایتگری آقای آرام ادامه یافت و دوباره با مداحی حضرت زهرا تمام شد.
حتی متن مداحی آقای روضه خوان را به خاطر دارم:
یادم نمیرود که همه عزتم تویی ...
🔸از قسمت برادرها صدای گریه بلند میشد و مطمئن هستم یکی از لطمهزنان حضرت زهرا در آن شب خودت بودی.
🔸جلسه تمام شد قرار بود شهید را به یک پادگان منتقل کنند تا صبح برای یک مراسم دیگر ببرندش، حتی یادم مانده در بلوار رحمت، نزدیک فضیلت، کنار نخلهای بلوار، باران شدید بود و آمبولانس حمل و نقل شهید بنزین تمام کرده بود و تو و دوستانت در آن هوا آمبولانس را هل میدادید...
🔸تمام اینها را با ارسال همین یک عکست امشب به یاد آوردم، با جملهای که مخاطب ارسال کننده تصویرت زیر عکست برایم فرستاده بود: «آن شب را یادته؟»
حمید هم آنجا بود!
🔸آقا حمید یادت است پس از تشییع هر شهید، خدام عادت داشتند تا مدتها از حال و هوای آن شهید صحبت کنند؟ خواستم بگویم ۷۰ روز از شهادتت گذشته و ما هروز راجع به تو صحبت میکنیم
شهیدِ عجیبی شدهای حالا برادر محمدی، پدرت میگوید به هرآنچه در روضه میخواستی رسیده بودی وقتی پیکرت را از زیر آب درآورده بود.
🔸گمان میکنم وقتی کنار آن پرده مخمل سبز در معراج ایستاده بودم و در ذهنم میگفتم مگر مردها هم گریه میکنند تو داشتی این چنین رفتن را طلب میکردی...
یک بیت شعر با دیدن این عکس و خاطرات آن شب در ذهنم تکرار میشود:
کی میگه گریه به مردا نمیاد؟ مَردم و زنونه گریه میکنم
این همون چیزیه که مادرت میخواد
گریه میکنم برات، گریه، زیاد....
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #سارا_شارضایی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1778997516161913013
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
مدرسه شعر و داستان کلمه و مدرسه روایت حوزه هنری برگزار میکند:
ضیافت کلمه و تصویر
🎥 نمایش و خوانش فیلم «قمارباز» ویژه شاعران و نویسندگان
🔻نشست چهارم با حضور:
فرشته امیری
محمدحسن محمودی
▫️شنبه ۲ خرداد ۱۴٠۵ - ساعت ۱۶
▫️پردیس سینمایی استاد امین تارخ
🚨 آخرین مهلت ثبت نام:
چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت
📞 هماهنگی ثبتنام: ۰۹۱۷۱۲۰۰۸۶۴
🔻🔻ظرفیت محدود🔻🔻
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادم.pdf
حجم:
3.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادم
۲۷/اردیبهشت/۱۴۰۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
«خداقوت» و «دمت گرم»هایی که میشنیدم قلبم را لمس میکرد، اما آن روی سکه هم تماشایی بود. دو خانم با دلسوزیِ خواهرانهای سر بلند کردند و پرسیدند: «آخی... خسته نمیشی؟ تا ما بریم و برگردیم، تو هنوز اینجایی؟»
یک خانم چادری نزدیک آمد، این پا و آن پا کرد و با تردیدی که در صدایش میلرزید، پرسید: «ببخشید، ساعتی چند گرفتین که اینجا ایستادین؟»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
«خداقوت» و «دمت گرم»هایی که میشنیدم قلبم را لمس میکرد، اما آن روی سکه هم تماشایی بود. دو خانم با د
﷽
🔻 یک ایران، پایِ پرچم
🔸یک پارچه سهرنگِ بزرگ که نباید به زمین میرسید؛ این تمام چیزی بود که از پشت صفحهی گوشی در یک کانال بله چشمم را گرفت. ایدهی پرچمی که نباید بر زمین بماند و قرار بود در تمام مدت جنگ، به دست مردم بالا نگه داشته شود. پویشی که از تهران شروع و بعدتر پایش به بقیهی شهرها باز شده بود.
🔸در سفر تهران، با دوستم در چهارراه ولیعصر قرار گذاشتیم. همین که از متروی تئاتر شهر بالا آمدم، وسط چهارراه نگاهم به پرچم افتاد. دوستم مرا به رفقایش در پویشِ پرچم معرفی کرد. تا فهمیدند از شیراز آمدهام، لبخندشان کش آمد و حسابی تحویلم گرفتند. مسئول گروه همانطور که داشت چفیهاش را دور سرش میپیچید، با خنده رو کرد به من و با لهجهی مثلاً شیرازی گفت: «کاکو! پس کو آش سبزیمون؟».
🔸کمکم صحبتها گل انداخت و دیدم چه دوستان متفاوتی پای این پرچم جمع شدهاند؛ سرگروه بیرجندی بود و مسئول رسانه دخترکی زیبا از تبریز؛ یکی از مشهد آمده بود و دیگری از خوزستان. انگار تمام ایران را گلچین و یکجا پایِ آن پرچم جمع کرده بودند. همانطور که از حال و هوای این روزها و آتشبس میگفتیم، دلم پر کشید که من هم پرچم را به دست بگیرم.
🔸نوبت گرفتن برای خودش دنگوفنگ داشت؛ باید حتماً در کانال عضو میشدی و از قبل ثبتنام میکردی. اما انگار شانس با منِ مسافرِ هزار کیلومتر آنطرفتر یار بود؛ متقاضیِ ساعت هفت نیامد و نوبتش را به من دادند.
🔸گرگومیشِ غروب بود و صدای اذان بلند شد که از پلههای جایگاه بالا رفتم. میلهی چوبی پرچم را از دستان یک زنِ قشقایی تحویل گرفتم. همانطور که دخترش با ذوق و شوق از مادر در آن لباس محلیِ سیاه و سرخ عکس میانداخت، نگاه ما برای ثانیهای در هم گره خورد. دلم به لرزش افتاد. ما مادرهایی که دستمان همیشه بندِ بچهداری و آشپزی بود، حالا مأمور شده بودیم پرچم این خانه را بالا نگه داریم.
🔸چند لحظه بعد، میلهی بلند پرچم را با هر دو دستم محکم نگهداشته بودم. هوا دم کرده بود و نسیمی نمیوزید که شوری به تن پرچم بیندازد. پارچهی سنگین، برخلافِ انتظارم رقص و تکان نداشت؛ آرام سُر خورد و افتاد روی سرم. بوی پارچه و صدای خفهی بوق ماشینها را در آغوش آن حصار سهرنگ میشنیدم. حس میکردم وسطِ شلوغی و هیاهوی چهارراه ولیعصر، یک گوشهی دنج برای خودم پیدا کردهام. انگار برگشته بودم به کودکی؛ وقتی توی جمع غریبهها زیرِ چادرِ مادرم پناه میگرفتم.
🔸کمی بعد به خودم آمدم. با همسر و فرزندانم تماس تصویری گرفتم تا آنها هم مرا در آن حال ببینند. از زیرِ آن پناهگاهِ رنگی برایشان دست تکان دادم و چشم گرداندم بین مردم. «خداقوت» و «دمت گرم»هایی که میشنیدم قلبم را لمس میکرد و مثل بوی نان تازه به جانم مینشست. اما آن روی سکه هم تماشایی بود. دو خانم با دلسوزیِ خواهرانهای سر بلند کردند و پرسیدند: «آخی... خسته نمیشی؟ تا ما بریم و برگردیم، تو هنوز اینجایی؟» و بعدش هم یک خانم چادری نزدیک آمد، این پا و آن پا کرد و با تردیدی که در صدایش میلرزید، پرسید: «ببخشید، ساعتی چند گرفتین که اینجا ایستادین؟»
🔸یک لحظه مغزم سوت کشید و به قول امروزیها برگهایم ریخت! انگار هنوز عدهای باورشان نمیشد کسی برای دل خودش و به خاطرِ وطنش، وسطِ شلوغیِ شهر ایستاده و کاری انجام داده باشد.
🔸آخرِ کار، مسئول کمپین انگشتر متبرکی را که از حضرت آقا داشتند، به دستانم دادند. نگین کبود انگشتر در انگشتم میدرخشید. حالا هر وقت به دستانم نگاه میکنم، سنگینی آن میلهی چوبی و عطر آن پارچهی سهرنگ را زیر پوستم حس میکنم؛ انگار هنوز همانجا در دنجترین گوشهی ایران آرام گرفتهام.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779083533958856666
🌐https://ble.ir/persianideass
~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
📖مقرری این هفته:
باب اول؛ حکایتهای ۳۷، ۳۸ و ۳۹
🗓️زمان:
دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar