روادار شماره هفتادوهشتم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادوهشتم
۴/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون (مهمان سیزدهم)
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸مهمان:
● خانواده محترم شهید حسین جمالآبادی
● شعرخوانی سرکار خانم محبوبه حمیدی
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 چهارشنبه ۶ خرداد ماه
⏰ ساعت ۱۷
📍پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 حوزه هنری انقلاب اسلامی فارس
💠 پردیس سینمایی امین تارخ
🔹با همراهی:
▪️بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس
▪️سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری شیراز
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
رویداد آموزشی
«آنچه او نیاز دارد»
چگونه روایتنویس به یک انسان رسانه اثرگذار تبدیل شود
🔰با ارائه آقای یونس محمدی
تهیه کننده و مجری برنامه مکث
🗓️زمان: چهارشنبه ۶ خرداد ساعت ۱۰ صبح
📍مکان: دفتر روایت حوزه هنری فارس
💳هزینه ثبتنام: پنجاه هزار تومان
🔗راه ارتباطی جهت کسب اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
٠۹۳۷۹۸۷۵٠٠۵
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هفتادونهم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هفتادونهم
۵/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادم.pdf
حجم:
2.1M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادم
۶/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
واقعیتهای بوقدار
جلوی موکب خوشنویسی رسماً شده تریبون آزاد. مردم سر شعارهایشان که برای پلاکاردنویسی آماده کردهاند واکنشهای مختلفی از هم میگیرند؛ پیشنهاد و مشورت و ایراد و سوال و...، گاهی هم باب درددل هم باز میشود.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽
🔻 واقعیتهای بوقدار
🔸جلوی موکب خوشنویسی رسماً شده تریبون آزاد. مردم سر شعارهایشان که برای پلاکاردنویسی آماده کردهاند واکنشهای مختلفی از هم میگیرند؛ پیشنهاد و مشورت و ایراد و سوال و... باب درددل هم گاهی باز میشود.
🔸پلاکاردم آماده شده بود ولی باز جلوی موکب ایستادم تا حرفهای مردم را بشنوم. دختری جوان با خانم عینکی همینطور که گرم تعریف بودند، رسیدند کنار من.
_خب تو چی گفتی؟ اصلاً حرفش چی بود؟ وسط سوال زن، نگاه دختر جوان ماند روی پلاکاردِ من و عکس گرفت.
🔸فرصت را غنیمت شمردم و خودم را دعوت کردم به جمعشان. گفت چند شب پیش خانمی میانسال به خاطر شعارش توپیده به او. گفت: «تهش هم برگشت وسط جمعیت گفت نگاه! اصلاً کدوم یکی از این آخوندها پلاکارد دستشون گرفتن که شما گرفتین؟ فقط شما خالهزنکا دنبال این چیزایین.» و زده زیر پلاکاردش و چادرش را محکمتر جلوی صورتش گرفته و رفته.
با آبوتابِ لحنش، قشنگ دستم آمد که بین او و خانم ضدپلاکارد چه گذشته. خانم عینکی گفت آدم اگر راهش درست باشد، باید حرفخورش هم قوی باشد. دختر جوان گفت: «از برخوردش با خودم که ناراحت نشدم، بیشتر بهخاطر سطح استدلالش ناراحت شدم. حداقل کاش نگفته بود استادِ کجا و کجاست...»
🔸نگفتم من خودم دیشب با چشم غیر مسلح زیر همین پل، دو تا روحانی دیدم که پلاکارد دستشان بود! فقط پرسیدم: «مگه شعارتون چی بود؟» عکسش را نشانم داد. چیز عجیبی ننوشته بود. طعنهای به عملکرد دیپلماسی داشت با اشاره به واقعیتی تجربهشده که دیگر بر کسی پوشیده نیست. یعنی در همین حد هم نباید تاریخِ خیلیمعاصر کشورمان را به روی خودمان و بقیه بیاوریم؟ به جایش باید بوق بگذاریم؟
🔸یک لحظه حرف پسر خوشنویس توجهم را جلب کرد. داشت به خانمی که قرار بود پلاکاردش را بنویسد میگفت: «میتونم در مورد شعارتون نظر بدم؟» و توضیح داد که این حرف را قبول ندارد و... القای دوگانگی و... به این دلیل که... . خانم، وسط صدای بلند باندِ موکبهای اطراف، سرش را برد جلوتر تا جواب پسر را بدهد. بین سروصدا تا اینجایش را شنیدم که گفت چرا تعارف داریم و نمیخواهیم قبول کنیم که همه چیز هماهنگ نیست و تجربهی همین ده سال تا دم شهادت... . واقعیتهایی بوقدار.
🔸آقایی جلوی دیدم را گرفت و نتوانستم بقیهی حرفشان را درست بفهمم. فقط دیدم پسر خوشنویس دیگر چیزی نگفت و مشغول نوشتن شد. خواستم راه باز کنم بروم از پسر سوالی بپرسم و از جلو چند تا عکس بگیرم، که خانمی زد روی شانهام. گوشیاش را آورد جلو و نظرم را درمورد چند شعاری که آماده کرده بود پرسید. این را از خانم عینکی و دختر جوان هم پرسیده بود و آنها هم منتظر جواب من بودند. نگاهی انداختم و انتخاب کردم. دوباره گفت: «شما یه شعار خوب درمورد مجلس ندارین؟ میدونم میخوام چی بنویسمها ولی جملهی خوبی به ذهنم نمیرسه.» به تعطیلی مجلس اعتراض داشت و از نظرش کاملاً مشکوک بود این قضیه.
گشتم توی فایلهای مغزم. یادم افتاد به یک کانال. گفتم: «یه کانال توی بله هست پر از پلاکاردهای مردم و شعار پیشنهادی. یه نگاهی بندازین، چیزای خوبی توش پیدا میشه. درمورد مجلس هم دیده بودم.» و گوشیاش را داد تا کانال را برایش پیدا کنم. مأموریت انجام شد. تشکر کرد و رفت روی موکتها نشست به گشتن.
🔸بالاخره راهی باز کردم تا پشت میز موکب. از پسر خوشنویس پرسیدم: «مردم بیشتر چه شعارهایی میدن بنویسین؟» مکث کوتاهی کرد و همینطور که مینوشت گفت: «همهجور شعاری هست ولی بیشتر درمورد مذاکره هست و حرفهای رهبر. جدیداً هم فتنهی اقتصادی.» مغزم گفت انگار مردم دیگر نمیخواهند سر چیزی که رهبرشان را به شهادت رسانده کوتاه بیایند، حتی اگر روکشِ کار را هم برایشان عوض کرده باشند.
🔸حواسم رفت پیِ آقایی که داشت به مرد میانسال، ایرادات شعارش را می گفت و پیشنهاد میداد که اگر فلان قسمتش را تغییر بدهد منظورش را بهتر میرساند. روی صورت مرد میانسال دقیقتر شدم؛ موسفیدکردهای با صورت آفتابسوخته و دستهایی که رگهایش از زیر خشکی پوستش بیرون زده بود. به نظر خیلی سواد و تحصیلات نداشت ولی یک شعار توی دلش بود و میخواست با همهی کموکاستیاش، همان را سر دست بگیرد و مطالبه کند.
🔸نگاهم همینطور داشت میدوید بین مردمِ توی نوبت که با هم بحث میکردند. دلم خواست حرف همه را بشنوم. نجمالدینِ درونم گفت ای کاش من همه بودم و با همه گوشها شما را میشنیدم.
صدای نجمالدینم با دیدن روحانیای که داشت وارد صف میشد قطع شد؛ با کاغذنوشتهای در دست که قرار بود بشود پلاکارد.زدم روی شانهی دختر جوان و با اشاره، روحانی را نشانش دادم. با خانم عینکی زیر گوش هم چیزی گفتند و خندیدند. لابد گفتند جای خانم ضدپلاکارد خالی.
✍روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #آرزو_ارجمند
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1779972277967405731