روادار-شماره هشتادویکم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادویکم
۷/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادودوم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادودوم
۸/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
زندگی در شرایط جنگی الان که هشتاد و چند شب از نهم اسفند میگذرد، به مرحلهای از فهم رسیده ام که جنگ
﷽
🔻 زندگی در شرایط جنگی
🔸همیشه تصورم از جنگ، یک قاب لانگشات از آوار خانههای کل شهر بود. صدای جیغ آمبولانس و جیغ زنهای از دست داده و مردان از دست رفته. صدای فریاد رجال امدادی و خون و باروت و آتش و به قول باباطاهر، در آن آتش، دل و جان سوخته داشتن. یک چیزی مثل سکانس معروف فیلم پیانیست که پیانیست یهودی در شهر خالی از سکنه بین جنازههای دو طرف خیابان راه میرود و گریه می کند. حس میکردم جنگ، یعنی کل کشور به همین صحنه دچار میشود.
چه در جنگ دوازده روزه، چه الان که هشتاد و چند شب از نهم اسفند میگذرد، به مرحلهای از فهم رسیده ام که جنگ، همیشه خون لخته شده روی دست و پای چند صد مجروح و شهید نیست. ماجرای شهادتت مبارک بخشی از ماجراست. همیشه نیاز نیست تا پمپ آب بترکد و بریزد روی خاک و گچ و سیمان مخروبه آپارتمانها.
🔸من هیچکدام از این صحنهها را ندیدم. ساختمان مخروبه، ترکیدن پمپ آب، شهید شدن، حتی مجروح شدن هیچکس را توی شیراز به چشم ندیدم. خانهمان هم چند کیلومتر از حملهی خیابان سمیه دور بود. حتی همان ایام شبهای قدر که از خدا میخواستم از سر تقصیراتم بگذرد، مراسم شب قدر دانشگاه شیراز بودم و دانشگاهها تهدید به حمله شده بودند. باز هم اتفاقی نیفتاد. شاید خدا هوای دل نازکنارنجیها را بیشتر داشته.
🔸اما عوضش تا دلتان بخواهد حالا قاب فولشات جنگ فکری و اقتصادی میبینم. قاب مدیومشات خون دل خوردن اعضای خانواده بخاطر مرغ کیلویی یک میلیون تومان را با کیفیت فورکِی میبینم. کلوز آپ صورت آشفته و انگشتهای دنبال کار توی آگهیهای سایت دیوار. دیدن دودوتا کردن خواهر نوجوانم که برای کلاس تقویتی ریاضی شاگرد میپذیرد بلکه بتواند فیسواشش را خودش بخرد.
قاب کلوزآپ خون دل خوردن و لب بستن میبینم، موقع اختلاف سلیقه در شبهای میدان و خیابان.
🔸موقع تهمت شنیدن از یک ماشین عبوری و تذکر روحانی پشت میکروفن که: «بزرگواران رمز پیروزی اتحاده. ما با هم یا همفکریم یا هموطن.» انگار آقای حجتالاسلام، غیر مستقیم به آن بلاکشِ تهمت شنیده میگوید: «تو را به اباالفضل ازش بگذر و شر درست نکن الکی! حالا بندهخدا دلش پر بوده یه حرفی زده.» و قضیه را حل کردن.
با همین چشمهایم زیاد دیدهام که توی مترو و اتوبوس و کوچه و خیابان و مغازه، بعضیها مارا چپچپ نگاه میکنند. ما راستراست نگاهشان میکنیم و لبخند میزنیم و آنها سر برمیگردانند.
🔸وسط این زبان بدنهای قهرآلود، در یکی از شبهای تجمع، خانم جوان بدون روسری، پشت فرمان شاسی بلند مشکیاش از خیابان رد میشد. من و خانم «ن» خیلی رندوم، با حضرتش چشم در چشم شدیم. لبخند زدیم و لبخند زد و سر بر نگرداند. خانم «ن» میگفت: «عجب بابا. دیدی؟ یکی جواب لبخند مارو داد!»
🔸زن بودن، وسط جنگ سال هزار و چهارصد و پنج، یعنی همین لبخند زدنها و هرشب علمدار شدنها توی خیابان و «محکم بزن تو پوزش» گفتنها؟ توی موسسههای فرهنگی و مساجد و... برای رزمندههای لانچری غذا پختنها؟ برای خانواده از مواد و مصالح اندک غذا پختن و جنگ فکری و اقتصادی خانه و خیابان را مدیریت کردن؟
🔸به جز بخش غم نان، پختنِ همه چیز از هیچ چیز و آن مرغِ میلیون تومانی، به قول بنده خدایی: «دوشواری نداریم.» در این زندگی جنگی. اما کسی هست به آقایان دولتی ابلاغ کند که احتراما جمال کعبه کجاست؟ به ابالفضل که ما بمُردیم در بیابانش!
----------------------
*کلوزآپ: نمای صورت بازیگر
*مدیومشات: از نمای سر تا شکم بازیگر
*فول شات: نمای سر تا پای بازیگر
*لانگ شات: نمای کلی سوژه و اطراف آن/به طور کلی لانگ شات به مساحت قابل ملاحظه ای در اطراف موضوع فیلم یا عکس گفته می شود
اکستریمکلوزآپ: زاویه چشمها
*ز عشقت آتشی در بوته دیرم
در آن آتش دل و جان سوته دیرم
سگت ار پا نهد بر چشمم ای دوست
به مژگان خاک پایش روته دیرم
باباطاهر
* ساربانا جمال کعبه کجاست
که بمردیم در بیابانش
سعدی
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_سعادتخواه
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780055643417852506 ~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
📌ما اینروزها وسط همان پیچ تاریخیِ همیشگی ایستادهایم. جدیتر و تعیینکنندهتر اما. و داریم نسبتمان با عید غدیر را زندگی میکنیم. نسبتی که میگوید وقتی لبیک گفتی باید تا آخرش باشی و بمانی. واگرنه تهِ بیعت نصفهنیمهمان میرسد به کربلا و عاشورا. و این همان چیزی است که قطعا نمیخواهیمش.
📝«محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خوانش روایتهایی با موضوع «عید غدیر»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۱ خرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻 وقتی همه چیز خوب شد...
🔸پسرک شبیه مادرش سبزه بود. یک دست لباس و شلوارک سبز فوتبالی تن کرده بود.
۱۱، ۱۲ ساله میزد. میخواستند از جلوی ما رد شوند و بروند آن دست خیابان. زن، که شالش را دور گردنش انداخته و موهای بلوندش را پشت گوشش برده بود، نیم نگاهی به پلاکارد توی دستم انداخت. بعد همانطور که از لبه جدول پایین میرفت تا از میدان رد شود، گفت:
_شکم سیر هم میخواد به خدا!
جملهی روی پلاکاردم را توی ذهنم مرور کردم: «وطن پرستی؛ شکم سیر نمیخواهد. غیرت شیر میخواهد.»
قبل از اینکه ماشین ها اجازه بدهند رد شود، تندی گفتم:
_وطن پرستی؟
خیلی عصبانی نبود. اما صدایم را که شنید، بیخیال رد شدن از خیابان شد و از جدول بالا آمد و دوباره روبرویمان ایستاد.
🔸_به خدا همین الان رفتم یه دونه دندون این بچه رو بکشم میگه ۴ میلیون. من یه زن تنهام. چجوری جور کنم؟
گفتم: میدونم. حق دارید.
_منم بدم نمیاد بیام اینجا وایسم پرچم تکون بدم، ولی باید مغزم آروم باشه تا بتونم بیام.
لبخندی زدم و سر تکان دادم. خواستم بگویم البته اینهمه سرباز و سردار و فرمانده ای که توی ۸ سال جنگ یا همین جنگ ۱۲ روزه، با مقابله نظامی، پرچم کشورمان را حفظ کردند و پاسدار خاک وطن شدند، بی دغدغه زندگی نمیکردند ها. همه شان قبل از رفتن ذهنشان آرام بود؟ خیالشان از بابت زن و زندگی راحت بود؟
اما نگفتم. چون جایش نبود. در عوضِ این حرف ها دوباره حق را به او دادم.
🔸_شما حق دارید. وضعیت، واقعا وضعیت قابل قبولی نیست. اما باور کنید هیچکدوم از ماهایی که اینجا میایستیم و پرچم تکون میدیم، مرفه و بی درد نیستیم. هممون همینیم.
سکوت کرد. اما خیلی زود سکوتش را شکست و اشاره کرد به مردم و ماشینها
_به خدا همه اینا دوست دارن بیان پرچم تکون بدن. ولی اعصابشون خورده. آرامش ندارن که بخوان بیان.
🔸نیمنگاهی به ماشین ها و سرنشین هایشان انداختم. خواستم بگویم اگر فقط یکی دو شب میآمدی و اینجا میایستادی، این حرف ها پاک فراموشت میشد. اگر زن هایی که از توی ماشین هو میکشند و میرقصند را میدیدی، شاید میفهمیدی خیلی ها هستند که همینجا و توی همین آب و خاک زندگی میکنند، اما نه درد وطن دارند و نه حتی درد بی پولی و اقتصاد و زندگی دارند.
خواستم بگویم ما بخاطر اینجور آدمهاست که ترسِ از دست دادنِ خاک داریم. اما باز هم هیچکدامشان را نگفتم. برای اینجور حرفها موقعیت را خوب نمیدیدم. به جای اینها گفتم:
_ما دغدغمون کشور و وطن و حفظ این خاکه. جدای از همه مشکلات.
لبخندی زد و گفت: بله درسته. ولی اگر یکم تو این جیبه هم پول باشه، همه چی عالی میشه.
🔸نگفتم اگر همه چیز عالی بود، پس آمدنمان چه لزومی داشت؟ ایستادگی و مقاومت، معنایی پیدا میکرد اصلا؟ نگفتم آنوقت هم شبیه حالا تمام جهان اینگونه به نظارهٔ ما مینشستند؟ آن موقع نمیگفتند اینها از خوشی و بی دردی است که خیابان گردی میکنند و من هم اگر بودم در چنین شرایطی وطن دوست میشدم؟
اما هیچکدامِ اینها را نگفتم. لبخند زدم. برایش آرزوی خیر کردم و گفتم خدا حواسش هست و نگاهش را از روی این مملکت برنمیدارد. خداحافظی کرد و موقع رد شدن از خیابان رو کرد به من و دوستم:
_مراقب خودتون باشید.
✍روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #فاطمه_پیروی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780145881015751729
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار-شماره هشتادوسوم.pdf
حجم:
2.2M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوسوم
۹/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از پردیس سینمایی تارخ
💢 رویداد: سووَشون (مهمان چهاردهم)
عصرهای روایتِ خونِ جوانانِ وطن
🔸مهمان:
● خانواده محترم شهید رضا روستا
● شعرخوانی آقای پویا نعمتالهی
🎙میزبان: سید میلاد دانشور
📆 چهارشنبه ۱۳ خرداد ماه
⏰ ساعت ۱۷
📍پردیس سینمایی امین تارخ، تماشاخانه سرو
💠 حوزه هنری انقلاب اسلامی فارس
💠 پردیس سینمایی امین تارخ
🔹با همراهی:
▪️بنیاد شهید و امور ایثارگران استان فارس
▪️سازمان فرهنگی اجتماعی ورزشی شهرداری شیراز
#پردیس_سینمایی_تارخ
@Tarokh_cineplex
روادار-شماره هشتادوچهارم.pdf
حجم:
2.3M
📝بولتن رواییخبری «روادار»؛ برای این روزهای ایران.
🕔هر روز ساعت ۱۷
📌شماره هشتادوچهارم
۱۰/خرداد/۱۴۰۵
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻 روضهی بند عینک و قمقمه
🔸این روزها پروژهای گرفتهام و برای بچههای میناب نریشن مینویسم. امشب قرعه به نام میکائیل افتاده است. نگاهش میکنم و دلم مثل انارِ آبلمبویی شده که دارد میترکد.
میکائیل، با آن هیکل مردانه و چشمهای مهربان، بدجور شبیه پسرکِ من است. آن دستِ خداحافظی، بندِ عینک و قمقمهی روی دوشش، تیر شده و نشسته وسط قلبم.
🔸مادر که باشی، تماشایِ قدوبالایِ پسر، همهی جانت میشود. خیره میمانم به تصویرش و جایِ مادرش مچاله میشوم. نگاهم روی قمقمهاش قفل میشود و یادِ لبهای تشنهای میافتم که دعای عرفه را در بیابانِ سوزان زمزمه میکرد. همانجا که حسین(ع) از لطفِ خدا به ابراهیم میگوید؛ "که نگذاشتی ذبحِ پسرش را به چشم ببیند..."
اینجا دیگر کلمه کم میآورم و انار دلم میترکد.
🔸کاش میشد تمامِ این اندوهِ غریب را ریزریز جمع کرد تویِ روضهی محرم؛ همانجا که غمِ ما، در میانِ غصهی عظیمِ ارباب گم میشود؛ باشد که آرام بگیریم.
✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://ble.ir/persianideass
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1780239108806276881
~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar