روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
سایهی غم از دوست اهوازیام پرسیدم فاطمه این آقا چی میگه؟ «میگه وقتی خبر شهادت رهبر رو شنیدیم، سه
﷽
🔻*سایهی غم*
🔸به خیال خودم داشتم از غصهها فرار میکردم. از غمهایی که قریب نود روز روی کشورمان چادر سیاه کشیده بود.
علیرغم مخالفتهای اطرافیان بابت شرایط جنگ، باروبندیل بسته بودم، بروم پیش مشکلگشای عالَم، مدد بخواهم. اما تهِ دلم آرزو میکردم در نبودم، مراسم تشییع رهبر انجام شود؛ که من نباشم. هجران و فراقش یکجور، غصهی تشییعش یک مدل دیگر آتش به جانم میزد. دلم میخواست توی همین مرحلهی باورکردن و نکردن بمانم. میدانستم بعداز تشییع وخاکسپاریاش وارد سوگ اصلی نبودنش میشوم. وارد مرحلهی پذیرش اجباری.
🔸هتلمان وسط بازار بود. بازاری مسقف، مشرف به حرم حضرت عباس. قبل از نماز ظهر برای پیداکردن جایی مناسبِ چند ساعت دعا خواندن، از هتل بیرون زدیم. یقین داشتیم عراقیها بین الحرمین را از دیشب قرق کردهاند. از جلو در هتل ، مداح کاروان شروع به تکبیر گفتن کرد. معتقد بود در روز عرفه باید شعائر الهی را زنده کنیم.
🔸بازار شلوغ بود و پر رفت وآمد. دستفروشها روی زمین بساط کرده بودند. اجناسشان را روی دست گرفته بودند و لاینقطع فریاد میزدند. چشمم به دست یکی از فروشندهها افتاد. کتیبههای بین الحرمین را روی بازوهایش انداخته بود. نگاهم به دیوار پشت سرش، عکس شهید سیدحسن و رهبر کنارهم خیره ماند. دیدن چهره رهبرمان کنار تصویر شهیدی دیگر، غم عالَم را میریخت توی دل و جان. قبلترها دیدن عکسش آنهم توی یک کشور دیگر قند توی دل آدم آب میکرد. حالا دیدن کتیبهاش انگار اسپری فلفل میپاشید توی چشم. طاقت دیدنش را نداشتم. از پسرک رو برگرداندم و حواسم را دادم به مداح.
🔸بعد از تکبیر مشتها را گره کردیم به مرگ بر آمریکا گفتن. مردهای عراقی دشداشهپوش یکییکی از سمت پیادهرو به کاروان ما ملحق شدند. بعضیهایشان جلوتر از ما در جهت مخالف راه میآمدند. با گوشیهایشان فیلم میگرفتند. هرلحظه به جمعیت افزوده میشد. مداح هر چند دقیقه یکبار برمیگشت و به پشت سرش نگاه میکرد که یکوقت کسی عقب نمانده باشد. وقتی خیل جمعیت مرد و زنهای عراقی را در اطراف و پشت سرمان دید، موج کانالش را روی زبان عربی چرخاند؛ «کلا'کلا' امریکا، کلا'کلا' اسراییل.»
🔸صدای همخوانی جمعیت که بازار را پر کرد، نگاهها وحواسهای بیشتری معطوف ما شد. فروشندهها تنزیلات تنزیلات گفتنهایشان را قطع کردند و گوش تیز کردند به صدای جمعیت. چه آنها که در بازار با ما هممسیر بودند، چه آنها که در مسیر مخالف ما در حرکت، با گروه همخوانی میکردند. انگار الموت الموت امریکا، الموت الموت اسرائیل رواجترین ذکر زبانشان بود.
🔸راهپیمایی پرشوری راه افتاده بود.کاسبها با لبخند رضایتشان را از فعل ما نشان میدادند. خیال کردم حواسشان نیست شلوغی ما بازارشان را کساد کرده. در انتهای بازار پیچیدیم به خیابان روبروی حرم. چشممان که به حرم حضرت عباس افتاد همه بیاختیار فریاد زدیم : « ابوالفضل علمدار خامنهای نگهدار» صداهایمان میلرزید و چشمهایمان میبارید. شرارههای نور گنبدِ پسر امیرالمومنین، چشم ِخورشید را میزد اما به نگاههای تار و خیس ما روشنایی میداد. همدردی عراقیها را به وضوح میشد دید. با چشمهای نمدارشان، زبان بازنکرده گفتند ما میفهمیم داغدارید. خامنهای نگهدارشان را محکمتر از ما و از ته قلبشان گفتند.
🔸به اولین تفتیش که رسیدیم، مردهای دشداشهپوش یکییکی پیشانی مداح را بوسیدند. خداحافظی کردند وذهرکدام به سمتی سرازیر شدند. کمی جلوتر روبروی حرم، کنار خیابان، جایی برای نشستن پیدا کردیم. میان سرسلامتی دادنهای عراقیها چشمم به مرد میانسالی افتاد که پرچم ایران را دورشانهاش انداخته بود. جلو آمد و در حالیکه با یک دست عرق چین سفیدش را از سر برمیداشت با دست دیگرش موهای جوگندمی سرو ریشش را میکشید. به عربی چیزهایی میگفت.
🔸یک لحظه دیدم پوستری که تصویر رهبر شهید و آقا سیدمجتبی روی آن است را در دست گرفته و به عکس اشاره میکند. قسم جلاله میخورَد و با صدای بلند حرفهایی میزَند. بیمعطلی از دوست اهوازیام پرسیدم فاطمه این آقا چی میگه؟ «میگه وقتی خبر شهادت رهبر رو شنیدیم، سه روز و سه شب نه سحری خوردیم، نه افطار کردیم. الانم سه ماهه که موها و صورتم رو اصلاح نکردم؛ چون عزادار سیدعلی خامنهای هستم.»
🔸مدام قسم جلاله میخورد که رهبرتان به حق بود. فرزند خلفش هم همینطور. به والله همهی شیعیان باید گوش به فرمانش باشیم.
✍ روزنگار #جنگ_رمضان به روایت #هاجر_تابع_بردبار
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
این یعنی پیروزی دیگه! گرفتمش به حرف: "مردم کشمیر درباره جنگ اخیر ایران چی فکر میکنن؟ بهنظرشون ما
﷽
🔻این یعنی پیروزی دیگه
🔸اشتباه رفتم. مسیر ایستگاه مترو را برعکس رفتم. همین ولی باب آشناییمان را باز کرد. اگر زودتر رسیده بودم، بعید بود در ایستگاه انقلاب و میان آن همه جمعیت نماز جمعه دانشگاه تهران ببینمشان.
🔸ایستگاه مترو میدان انقلاب شده بود پایگاه بسیج. هر چند ثانیه یک نفر طلب صلوات میکرد و یکباره صدای صلوات جمعیت از در و دیوار دالانهای مترو پژواک میکرد و چند برابر میشد. دقیقا بعد از اولین صلوات توجهم بهشان جلب شد. لباسشان سفید بود. نمیدانم چرا؟ ولی اکثرا چفیه انداخته بودند روی دوششان؛ چفیه طرح فلسطین.
🔸با "?Where do you come from (از کجا اومدین؟)" بحث را شروع کردم. سه چهار نفرشان با هم جواب دادند: India; Keshmir (هند، کشمیر)
تا پرسیدم: ?Can you speak Persian (میتونی فارسی صحبت کنی؟) یکی که فارسیاش بهتر بود آمد کنارم و دست داد.
🔸گفت دیشب خودشان را از هند رساندهاند اینجا. از دولت هند هم شاکی بود که نگذاشته آنطوری که باید و شاید کشمیریها خودشان را برسانند مراسم وداع:
"همین را هم نماینده ولی فقیه در هند با دولت رایزنی کرد تا تونستیم بیایم. دولت هند خیلی خبیثه. خیلی."
🔸نزدیک سر در دانشگاه تهران شدیم. قبل از ورودی سوال بعدی را پرسیدم: "کِی شنیدی که رهبر شهید شده؟"
نفس عمیقی کشید: "همان صلوه فجر (نماز صبح). همان وقتی که ایران اعلام کرد، ما هم متوجه شدیم."
چشمهای کشیدهاش را از من دزدید و جای دیگری را نگاه میکند: "دیگه نخوابیدیم. همه رفتیم بیرون. شاید چهارصد پانصد هزار نفر میشدیم."
🔸وارد گیت بازرسی نماز جمعه که شدیم گمش کردم. حرفم نیمهتمام ماند. وارد دانشگاه تهران شدم. جمعشان را پیدا کردم ولی خودش را نه.
وارد مصلی که شدیم، جا برای نشستن نبود. کشمیریها نشستند روی زمین لخت پای خطبههای سیداحمد خاتمی.
چند دقیقه بعد، مسئولان نماز یک تکه موکت کرمی چرکمرده آوردند و انداختند زیر پایمان.
🔸نماز عصر که تمام شد دوباره صورت کشیده آفتابسوختهاش را میان جمعیت پیدا کردم و گرفتمش به حرف:
"مردم کشمیر درباره جنگ اخیر ایران چی فکر میکنن؟ بهنظرشون ما پیروز شدیم؟"
چند ثانیه متعجب بهم خیره شد:
"کشمیریا که هیچی. هندوی گاوپرست هم اعتقاد داره که ایران پیروز شده."
"چرا؟ از کجای جنگ نتیجه میگیرن ایران پیروز شده؟"
دوباره یکی از آن نگاههای عاقلاندرسفیهش را تحویلم داد. ته نگاهش یک بیاعتمادی هم بود. جوری که مجبور شدم خودم را معرفی کنم و بگویم چرا این سوالات را میپرسم:
" همینکه ایران جلوی آمریکا ایستاده و بهش شلیک کرده یعنی پیروزی. هند یک میلیارد و چهارصد میلیونی وقتی میخواد از روسیه نفت بخره، یک سال منتظر مونده تا آمریکا اجازه بده. بعد ایران نود میلیونی سمت آمریکا موشک شلیک کرده. این یعنی پیروزی دیگه."
🔸رسیدیم خروجی نماز جمعه. چند تا جمع دیگر غیرایرانی دیده بودم و باید سراغشان میرفتم:
"میشه با هم عکس بگیریم؟"
"مشکلی نیست."
"دولت هند براتون مشکلی پیش نمیاره؟"
"بگیر ولی منتشرش نکن."
کنارش ایستادم و نگاهی به صورت کشیده و بینی کوفتهایش انداختم و عکس سلفیام را گرفتم.
✍️#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783183923635561926
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روزهای بدرقه و قیام
این دهمین پیامی است که برای میزبانی دریافت میکنم. از دوستانی که بیشترشان را شاید ۱۵ سال است که ندیدهام.
از همین مرودشت خودمان که پنجاه سال پیش، برای جشن ۲۵۰۰ساله، حتی دکمه لباس مراسم و آشپز و آب و درختش را با هواپیما از فرانسه آوردند، سه موکب رفته و چند ایستگاه صلواتی در ورودی و خروجی شهر راه افتاده.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
روزهای بدرقه و قیام این دهمین پیامی است که برای میزبانی دریافت میکنم. از دوستانی که بیشترشان را شا
﷽
🔻 روزهای قیام و بدرقه
🔸این دهمین پیامی است که برای میزبانی دریافت میکنم. از دوستانی که بیشترشان را شاید ۱۵ سال است که ندیدهام.
روز به روز که به شروع مراسم نزدیک شدیم، این اعلام آمادگیها بیشتر شد. تمام مراکز و ارگانهایی که بعضی فقط یکبار پایم به آنها باز شده بود، هم دعوت به میزبانی کردهاند.
🔸مساجد، دانشگاهها، پارکها و بوستانها، مراکز فرهنگیهنری، هر ارگان و ادارهای، درِ ساختمان خود را به روی مردم باز کرده و گویی آن عطش و شوقی که عراقیها در عزای امام حسین برای پذیرایی از زوار دارند، یکباره در مردم ایران حلول کرده.
🔸از تمام شهرستانها و روستاهای کوچک و بزرگ تریلی تریلی موکب مردمی عازم سه شهر میزبان مراسم است.
از همین مرودشت خودمان هم سه موکب رفته و چند ایستگاه صلواتی در ورودی و خروجی شهر برای استقبال و بدرقهی کاروانها راه افتاده.
🔸همین مرودشتی که پنجاه سال پیش، برای جشن دو هزار و پانصدساله، حتی دکمه لباس مراسم و آشپز و آب و درختش را با هواپیما از فرانسه آوردند و در و دیوار مسیر رسیدن به تختجمشید را ماستمالی کردند تا احدی از فلاکت مردمی که در یکقدمی چنین بریز و بپاشی بودند، بو نبرد.
حالا همان مردمی که از نگاه مهمانان خارجی مثل طبقه فرودستِ دون شأن پنهان شده بودند، کولهای با آب و لقمه و خوراکی اضافه برداشته که توی آن نیمروز مراسم، بدهد دست هر کسی که تاب و توانش را در عزای رهبرش از دست داده.
🔸همان _مَثْنَىٰ وَفُرَادَىٰ_ یی که توی آیه نصب شده بر سر در مصلا، امت را خطاب قرار داده، آویزه گوش تمام آحاد شده
آن حبالحسین یجمعنا و خدمت زوارالحسین شرفنا، حالا در خدمت به خونخواهان رهبر شهید در مراسم تشییع تعبیر جدیدی گرفته.
✍️#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #فاطمه_رحیمی
🌐https://ble.ir/yasina_r
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783239515635106410
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
همقطار کم کم لباس مشکی های مترو داشت غلبه پیدا میکرد، هرچه به مصلی نزدیک می شدیم، بیشتر و بیشتر م
﷽
🔻همقطار
🔸از وقتی به تهران آمدم و سوار مترو شدم، چشمم دنبال آدم هایی که با هم در یک قطار بودیم، هم قطار بودیم و هم مسیر.
صبح شنبه تشخیص آدم ها هم مسیر سخت بود؛ اگر کسی لباس مشکی به تن داشت یقینم می رفت که هم مسیرم است.
🔸خیلی ها که معمولی بودند، حتماً مسافران همیشگی مترو هستند نه هم مسیرهایم. آن وسط دختران بی حجاب و پسران شلوار پاره هم کم نبودند که بعید بود هم مسیرم باشند،
یا آن مرد میان سال با موهای پریشان که یک کاور پتو با یک بالشت و ملحفه دستش بود، یا آن مرد با چهره جنوبی، صورت آفتاب سوخته و موهای فر ریز که کارت ایثارگری اش از جیبش زده بود بیرون یا جوان سیاه پوشی که چشمان خسته ای داشتند حتماً هم مسیرم بودند ...
🔸هممسیر هایم انگشت شمار بودند، فکر میکردم نکند در این مسیر تنهایم، نکند ما بی شمار نیستیم...
عصر شنبه برای دیدار به مصلی رفتم و باز با مترو. کم کم لباس مشکی های مترو بر مردم عادی و هنجار شکن ها غلبه پیدا می کرد، کمکم غیر از لباس مشکی، پرچم ها هم نشانه هم قطارها و هم مسیرهایم بود، هرچه به مصلی نزدیک می شدیم، بیشتر و بیشتر می شدیم... به ایستگاه مصلی که رسیدیم، شده بودیم یک موج سیاه خروشان که از خروجی مصلی به بیرون می جوشید.
🔸اما امروز فرق می کرد. ساعت پنج صبح که از پله های مترو سرازیر شدم، دیدم ردیف به ردیف هم قطارها و هم مسیرهایم ایستادهاند، اولین تقاطع که مترو را عوض کردیم به سمت مصلی، از همان پله بالا جمعیت بود تا کنار خط زرد، راستش آنقدر شلوغ بود که دو دل شدم در رفتن یا برگشتن.
🔸دلم نمی آمد برگردم، گفتم بمانم ببینم چه می شود. خودم را به پایین ترین پله رساندم و همان جا خیره به جمعیت شدم که کشیده شده بود تا خط زرد مترو. اولین مترو رد شد بدون توقف.کم کم گرما و کم هوایی هجوم می آورد که صدای پسر بچه ای بلند شد، به مرگ ها و درودها... ده دقیقه ای شعار دادیم تا جمعیت باز شد و خودم را رساندم به خط زرد. مترو دوم آمد، اما به زور دو سه نفر سوار شدند. بعدی هم.
🔸مترو چهارم بی توقف رد شد. مترو بعدی هم خالی بود، اما آن هم رد شد، انگار در ایستگاه های بالا دستی هم چنین حجم جمعیتی آمده است. قطار ششم یا هفتم خالی بود، ایستاد و در کمتر از یک دقیقه آنقدر پر شد که مردم سیاه پوش پشت خط زرد التماس می کردند.
حالا همه هم قطار بودیم و هممسیر... مسیر وحدت، مسیر وداع، مسیر انتقام.
✍️#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #مجیدایزدی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783344751635951050
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
ما اینریختی نیستیم! شما اینجا چیکار میکنین؟ اصلاً به اینجا نمیآیین!» اخمهایش توی هم رفت و یک ا
﷽
🔻 ما اینریختی نیستیم
🔸ظهر روز اول وداع، تهران نفس نمیکشید. خورشید تند تابستان جوری میتابید که انگار میخواست غمِ ما را هم در خودش بسوزاند. برای پناه بردن از گرمای نفسگیرِ صحن، خودمان را به شبستان مصلی زدیم.
🔸در میانِ شلوغی که برای من یادآور روزهای نمایشگاه کتاب بود، به چهرهی آدمهای اطرافم خیره مانده بودم. ذهنم حلاجی نمیکرد که چطور ممکن است این حجم از غم و بهت همزمان یکجا جمع شود.
سمت چپ شبستان، جایی نزدیک محراب، جمعیت مثل چشمهای خروشان میجوشید. ناخودآگاه به آن طرف کشیده شدم، اما راه به پیش، بسته بود.
🔸وسطِ فشار جمعیت، چشمم به مردی بلند قد با شانههایی پهن افتاد. رفتم کنارش تا بپرسم اینجا چه خبر است، اما همین که گفتم: «ببخشید...»، زبانم قفل شد.
آخر تا رویش برگرداند، جوانی را دیدم که چهرهاش نقشهای از روزهای زندگی بود. ردِ چاقویی بر صورتش مانده بود و جایِ بخیههایش، دهنکجی میکرد. یقهی باز پیراهنش، چشمانم را درویش کرد و توی همان چند ثانیه، قضاوتِ ذهنم، کلمه شد و سر خورد روی زبانم: «شما اینجا چیکار میکنین؟ اصلاً به اینجا نمیآیین!»
🔸سرش را به سرعت عقب کشید. اخمهایش توی هم رفت و یک ابرویش بالا افتاد. براق شد سمتم و گفت: «به من نمیآد؟ وایستا آبجی... بذار نشونت بدم.»
🔸دستش را بالا آورد. تتوی نصفهنیمهی ضربان قلب روی پوستش، بلاتکلیف رژه میرفت.
صفحه گوشیاش را باز کرد و تندتند ورق زد. من یک لنگه پا آنجا ایستاده بودم و نگاهش میکردم. آنقدر ورق زد تا رسید به صفحهی اصلی گوشی؛ جایی که دیگر هیچ آیکونی نبود و فقط پسزمینه دیده میشد. خم شد سمتم. عکس «رهبر شهید» میدرخشید.
🔸سرش را پایین آورد و با صدایی که معلوم بود دارد سعی میکند که نلرزد، بیخ گوشم زمزمه کرد:
«آبجی، اینا رو نبین! من نصف تنم تتوئه... تو زندگیم خلاف هم زیاد کردم؛ اما ما اینریختی نیستیم. ما اینجوری بُر خوردیم... وگرنه، اصل و اساسمون درسته!»
سر بلند کردم. به چشمان شفافش که حالا سرخ و طوفانی شده بود، نگاه کردم. حرفی برای گفتن نداشتم. فقط گفتم: «دم شما گرم... آقایی!»
✍ #باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://ble.ir/persianideass
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783578210608722093
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
📖مقرری این هفته:
باب دوم؛ حکایتهای ۱ و ۲
🗓️زمان:
دوشنبه ۲۲ تیرماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مردم بیپایان به مهری که توی جانماز گلدوزی شده کوچکی وقف نماز خواندن شده بود نگاه کردم و یاد حرف اما
﷽
🔻*مردم بیپایان*
🔸میشه مُهرتون رو چند دقیقه لطف کنید؟
-اینو یه خانمی داد. گفت برای هرکی میخواد اینجا نماز بخونه.
🔸دویست متر مانده به میدان آزادی، جمعیت تقریبا قفل بود. هر چند دقیقه یک قدم کوچک میتوانستی برداری. خورشید چسبیده به سقف آسمان سرهای ما و خلقالله را خش میانداخت. رفتیم توی خیابان سمت چپ میدان آزادی و توی یکی از کوچهها، خودمان را انداختیم زمین.
🔸چشم گرداندم و دور و برم را پاییدم. یکی از خانهها درب حیاطش را باز کرده بود و مردم توی حیاط چفیه و زیرانداز میانداختند و قامت میبستند.
به مردی که روی دیوار حیاط ایستاده بود و از شلنگ کشآمده آب فواره میداد روی سر مردم پرسیدم:
«اینجا شخصیه یا مال ارگانیه؟»
«نه داداش. شخصیه. یه بابایی اومد در حیاطش رو باز کرد، گفت از سرویس بهداشتی و آب و هرچی خواستین استفاده کنید.»
🔸به مهری که توی جانماز گلدوزی شده کوچکی وقف نماز خواندن شده بود نگاه کردم و یاد حرف امام شهید افتادم:
«این یک تجربه است که وقتی کار به نیروی عظیم و بیپایانِ مردم واگذار شد، موفق شد.»
✍️ #باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783750254410111386/
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar