روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
همقطار کم کم لباس مشکی های مترو داشت غلبه پیدا میکرد، هرچه به مصلی نزدیک می شدیم، بیشتر و بیشتر م
﷽
🔻همقطار
🔸از وقتی به تهران آمدم و سوار مترو شدم، چشمم دنبال آدم هایی که با هم در یک قطار بودیم، هم قطار بودیم و هم مسیر.
صبح شنبه تشخیص آدم ها هم مسیر سخت بود؛ اگر کسی لباس مشکی به تن داشت یقینم می رفت که هم مسیرم است.
🔸خیلی ها که معمولی بودند، حتماً مسافران همیشگی مترو هستند نه هم مسیرهایم. آن وسط دختران بی حجاب و پسران شلوار پاره هم کم نبودند که بعید بود هم مسیرم باشند،
یا آن مرد میان سال با موهای پریشان که یک کاور پتو با یک بالشت و ملحفه دستش بود، یا آن مرد با چهره جنوبی، صورت آفتاب سوخته و موهای فر ریز که کارت ایثارگری اش از جیبش زده بود بیرون یا جوان سیاه پوشی که چشمان خسته ای داشتند حتماً هم مسیرم بودند ...
🔸هممسیر هایم انگشت شمار بودند، فکر میکردم نکند در این مسیر تنهایم، نکند ما بی شمار نیستیم...
عصر شنبه برای دیدار به مصلی رفتم و باز با مترو. کم کم لباس مشکی های مترو بر مردم عادی و هنجار شکن ها غلبه پیدا می کرد، کمکم غیر از لباس مشکی، پرچم ها هم نشانه هم قطارها و هم مسیرهایم بود، هرچه به مصلی نزدیک می شدیم، بیشتر و بیشتر می شدیم... به ایستگاه مصلی که رسیدیم، شده بودیم یک موج سیاه خروشان که از خروجی مصلی به بیرون می جوشید.
🔸اما امروز فرق می کرد. ساعت پنج صبح که از پله های مترو سرازیر شدم، دیدم ردیف به ردیف هم قطارها و هم مسیرهایم ایستادهاند، اولین تقاطع که مترو را عوض کردیم به سمت مصلی، از همان پله بالا جمعیت بود تا کنار خط زرد، راستش آنقدر شلوغ بود که دو دل شدم در رفتن یا برگشتن.
🔸دلم نمی آمد برگردم، گفتم بمانم ببینم چه می شود. خودم را به پایین ترین پله رساندم و همان جا خیره به جمعیت شدم که کشیده شده بود تا خط زرد مترو. اولین مترو رد شد بدون توقف.کم کم گرما و کم هوایی هجوم می آورد که صدای پسر بچه ای بلند شد، به مرگ ها و درودها... ده دقیقه ای شعار دادیم تا جمعیت باز شد و خودم را رساندم به خط زرد. مترو دوم آمد، اما به زور دو سه نفر سوار شدند. بعدی هم.
🔸مترو چهارم بی توقف رد شد. مترو بعدی هم خالی بود، اما آن هم رد شد، انگار در ایستگاه های بالا دستی هم چنین حجم جمعیتی آمده است. قطار ششم یا هفتم خالی بود، ایستاد و در کمتر از یک دقیقه آنقدر پر شد که مردم سیاه پوش پشت خط زرد التماس می کردند.
حالا همه هم قطار بودیم و هممسیر... مسیر وحدت، مسیر وداع، مسیر انتقام.
✍️#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #مجیدایزدی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783344751635951050
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
ما اینریختی نیستیم! شما اینجا چیکار میکنین؟ اصلاً به اینجا نمیآیین!» اخمهایش توی هم رفت و یک ا
﷽
🔻 ما اینریختی نیستیم
🔸ظهر روز اول وداع، تهران نفس نمیکشید. خورشید تند تابستان جوری میتابید که انگار میخواست غمِ ما را هم در خودش بسوزاند. برای پناه بردن از گرمای نفسگیرِ صحن، خودمان را به شبستان مصلی زدیم.
🔸در میانِ شلوغی که برای من یادآور روزهای نمایشگاه کتاب بود، به چهرهی آدمهای اطرافم خیره مانده بودم. ذهنم حلاجی نمیکرد که چطور ممکن است این حجم از غم و بهت همزمان یکجا جمع شود.
سمت چپ شبستان، جایی نزدیک محراب، جمعیت مثل چشمهای خروشان میجوشید. ناخودآگاه به آن طرف کشیده شدم، اما راه به پیش، بسته بود.
🔸وسطِ فشار جمعیت، چشمم به مردی بلند قد با شانههایی پهن افتاد. رفتم کنارش تا بپرسم اینجا چه خبر است، اما همین که گفتم: «ببخشید...»، زبانم قفل شد.
آخر تا رویش برگرداند، جوانی را دیدم که چهرهاش نقشهای از روزهای زندگی بود. ردِ چاقویی بر صورتش مانده بود و جایِ بخیههایش، دهنکجی میکرد. یقهی باز پیراهنش، چشمانم را درویش کرد و توی همان چند ثانیه، قضاوتِ ذهنم، کلمه شد و سر خورد روی زبانم: «شما اینجا چیکار میکنین؟ اصلاً به اینجا نمیآیین!»
🔸سرش را به سرعت عقب کشید. اخمهایش توی هم رفت و یک ابرویش بالا افتاد. براق شد سمتم و گفت: «به من نمیآد؟ وایستا آبجی... بذار نشونت بدم.»
🔸دستش را بالا آورد. تتوی نصفهنیمهی ضربان قلب روی پوستش، بلاتکلیف رژه میرفت.
صفحه گوشیاش را باز کرد و تندتند ورق زد. من یک لنگه پا آنجا ایستاده بودم و نگاهش میکردم. آنقدر ورق زد تا رسید به صفحهی اصلی گوشی؛ جایی که دیگر هیچ آیکونی نبود و فقط پسزمینه دیده میشد. خم شد سمتم. عکس «رهبر شهید» میدرخشید.
🔸سرش را پایین آورد و با صدایی که معلوم بود دارد سعی میکند که نلرزد، بیخ گوشم زمزمه کرد:
«آبجی، اینا رو نبین! من نصف تنم تتوئه... تو زندگیم خلاف هم زیاد کردم؛ اما ما اینریختی نیستیم. ما اینجوری بُر خوردیم... وگرنه، اصل و اساسمون درسته!»
سر بلند کردم. به چشمان شفافش که حالا سرخ و طوفانی شده بود، نگاه کردم. حرفی برای گفتن نداشتم. فقط گفتم: «دم شما گرم... آقایی!»
✍ #باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://ble.ir/persianideass
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783578210608722093
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
📖مقرری این هفته:
باب دوم؛ حکایتهای ۱ و ۲
🗓️زمان:
دوشنبه ۲۲ تیرماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
مردم بیپایان به مهری که توی جانماز گلدوزی شده کوچکی وقف نماز خواندن شده بود نگاه کردم و یاد حرف اما
﷽
🔻*مردم بیپایان*
🔸میشه مُهرتون رو چند دقیقه لطف کنید؟
-اینو یه خانمی داد. گفت برای هرکی میخواد اینجا نماز بخونه.
🔸دویست متر مانده به میدان آزادی، جمعیت تقریبا قفل بود. هر چند دقیقه یک قدم کوچک میتوانستی برداری. خورشید چسبیده به سقف آسمان سرهای ما و خلقالله را خش میانداخت. رفتیم توی خیابان سمت چپ میدان آزادی و توی یکی از کوچهها، خودمان را انداختیم زمین.
🔸چشم گرداندم و دور و برم را پاییدم. یکی از خانهها درب حیاطش را باز کرده بود و مردم توی حیاط چفیه و زیرانداز میانداختند و قامت میبستند.
به مردی که روی دیوار حیاط ایستاده بود و از شلنگ کشآمده آب فواره میداد روی سر مردم پرسیدم:
«اینجا شخصیه یا مال ارگانیه؟»
«نه داداش. شخصیه. یه بابایی اومد در حیاطش رو باز کرد، گفت از سرویس بهداشتی و آب و هرچی خواستین استفاده کنید.»
🔸به مهری که توی جانماز گلدوزی شده کوچکی وقف نماز خواندن شده بود نگاه کردم و یاد حرف امام شهید افتادم:
«این یک تجربه است که وقتی کار به نیروی عظیم و بیپایانِ مردم واگذار شد، موفق شد.»
✍️ #باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783750254410111386/
~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بعد از صد و بیست و هشت روز آقایی دو تا از عکسهای سایز بزرگ آقا را دست گرفته بود و با التماس داد می
﷽
🔻*بعد از صد و بیست و هشت روز*
🔸صدای تکبیر نمیآمد.
حتما صدا و سیما هم اگر از قدمهایی که از خیابانهای بهشتی، مفتح، قنبرزاده، میرعماد و... به سمت مصلی میرفتند فیلم میگرفت، آهنگ «اندک اندک جمع مستان میرسند» شهرام ناظری را رویش میگذاشت.
🔸طبق معمول آقای مطیعی داشت مداحی قبل نمازش را میکرد و سر تقاطع نمیدانم کجا هم تصویرش روی السیدی بزرگی معلوم بود. اما ما وقت نداشتیم که نگاهش کنیم؛ باید تندتر خودمان را به ورودیهای مصلی امام خمینی میرساندیم.
🔸دلم میخواست نرسیم. همه ورودیها از ازدحام جمعیت بسته شده باشد و راهمان ندهند و حتی در رفتن از درب شماره فلان به درب شماره فلان، از نماز هم جا بمانیم. آخر ما این وقت صبح به اینجا میآمدیم که پشت سر آقا نماز بخوانیم، نه برایش!
🔸به جای نان و تخممرغ آبپز، از موکبهای مستقر در دو طرف مسیر، عکس آقا گرفتم. آقایی از همانها که پیرهن مشکیشان شوره زده و موهایش دیگر چسبیده به سرش، دو تا از عکسهای سایز بزرگ آقا را دست گرفته بود و با التماس داد میزد:
- بدون عکس نریا! دیگه این لبخندها رو نمیبینیا...
جمله آخرش انگار اکو داشته باشد در گوشم تکرار میشد و گلویم را فشار میداد.
🔸آفتاب داشت پهن تر میشد. فرعیهای منتهی به مصلی یکییکی پر شده بود و آقایی در بلندگوی دستی به مسیر دیگری حوالهمان میداد. اما همراهمان به راهنماها توجهی نمیکرد و ترجیح میداد با جیپیاس خودش و جهت قبله، ما را جایی ببرد که مطمئن باشد اتصال نماز صحیح است.
🔸شیب خیابان را بالا میرفتیم. صدای مجری در همه جا بهخوبی میآمد. عهدنامه تجدید بیعت با رهبر جوان را بند بند میخواند و ما تکرار میکردیم؛
همراه با مرد چفیهبهدوشی که کنار دیوار نشسته بود، با پسر جوانی که دسته ویلچر مادرش را گرفته بود، با دختری که کلاه نقابدار سرش بود و عکس سید مجتبی را بالا گرفته بود. من هم مثل بقیه دستم را بالا بردم اما دلم لرزید. نمیخواستم پیمان بستنم از سر جوگیری باشد.
🔸به قول استادمان، عهد و پیمان امتحان هم دارد. برایت لوکیشن تعریف میکنند و میاندازنندت وسط چاله. بعدی هی برایت آجر میفرستند و تو یا آجرها را میگذاری زیر پایت و بالا میآیی و یا آنها را میزنی توی سر خودت و خودت را بدبخت میکنی! در دلم گفتم: «آقاجون، شمو که خوب منه میشناسی. من ایمان درست و درمونی ندارم. نَمیخوامم عهد نبندم. خودتون نِگرُم دارین تو ای راه.»
🔸به خیابان قنبرزاده رسیدیم. خوشبختانه پر شده بود. قنبرزاده یعنی همان جایی که آخرینبار نماز عید فطر را به امامت حضرت آیت الله سید علی خامنهای خوانده بودم. به سختی از لای صفهای ایستاده و نشسته مردم رد شدیم. نمیدانم حکمتش چه بود که درست در خیابان 《خرمشهر》 جایی با زاویه دید بنر《آخرین دیدار》جایمان شد. البته جایمان که نشد، خودمان را جا دادیم.
زل زده بودم به بنر سفید که وسطش درشت نوشته بود 《آخرین دیدار ۱۳ و ۱۴ تیرماه 》و زیرش امضای سید علی بود.
آقا گفته بود 《خرمشهرها در پیش است》اما نگفته بود ما را میگذارد و میرود.
🔸صدای آقای کریمی از بلندگوها پخش شد که همه به یاد آقا 《ای ایران》بخوانید. دهانم دقیقا روی گوش آقای جلوییام بود. نمیدانستم بخوانم و بغضم را رها کنم یا نخوانم و حدود شرعی را رعایت کنم.
🔸صداها و اشکها آنقدر در هم پیچید که من هم رهایش کردم. دلم میخواست شعر خواندنها آنقدر کش بیاید که به《الصلاه الصلاه》نرسد. اما آقای کریمی خیلی نرم رساندمان:
- کابوس من به جسم رهبرم، الصلاه الصلاه
خاک عزای توست بر سرم، الصلاه الصلاه
همه با هم، شانه به شانه، سینههایمان سنگین شد،شانههایمان لرزید، بر سرمان زدیم؛ قامت بستیم و بعد از صد و بیست و هشت روز، بر پیکر آقای شهیدمان نماز خواندیم.
🔸اصلا لحظهای که آدم بر پیکر عزیزش نماز میخواند، اولین لحظهایست که کمی باورش میشود آن عزیز واقعا رفته و این لحظهایست که همه وجودش فرو میریزد و ما مردم ایران در چهارده تیرماه هزار و چهارصد و پنج، فروریختیم.
✍️ #باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #اسماء_کیان
به وقت ۱۴ تیر ۱۴۰۵
تهران
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783864445300555003
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
یک سهم کوچک مرد میانسال با محاسن سفید که در تراس خانه اش ایستاده بود و پرچم ایران را به نرده ها محک
﷽
🔻یک سهم کوچک
🔶 ۱۰ صبح ۱۴ تیرماه بود. تب تهران به ۴۵ درجه رسیده بود. برای تهرانی ها گرم ترین روز سال بود اما برای ما که چند سال در جنوب کشور زندگی می کردیم گرمای هوا قابل تحمل بود. برای همین تعدیل شدن هوا هر چند متر آب پاش های بزرگی کار گذاشته بودند. آب پاش ها که به سمت مردم می آمد، بزرگ تر ها هم مثل بچه ها از قطره های آبی که به سر و رویشان می ریخت به هیجان می آمدند. مسیرمان یک خیابان بلند بالا و عریض بود که انتهایش به میدان آزادی می رسید.
🔸هر کدام از مردم مبعوث شده، هنوز فرمان آتش به اختیاری که امامشان داده بود را به خاطر داشتند و قسمتی از مراسم آقای شهیدشان را به دست گرفته بودند. مردی، بطریِ آب به دست گرفته بود و به یاد اربعین بلند فریاد می زد:« مائ بارد، مائ بارد.»
🔶 شبهی از آزادی در دور دست ها دیده می شد. خیلی خسته شده بودیم. به یک فرعی پیچیدیم تا کمی استراحت کنیم. موکب های مردمی کوچه و پس کوچه ها را قرق کرده بودند. از آن آب پاش های بزرگ دیگر خبری نبود. اما مردم خودشان دست به کار شده بودند. مثل همان مرد میانسال با محاسن سفید که در تراس خانه اش ایستاده بود و پرچم ایران را به نرده ها محکم گره زده بود.شیلنگ آب خانه اش را تجهیز کرده بود و از بالا روی سر زائرانِ خسته ی راه، آب میپاشید تا اندکی گرمای تنشان را بگیرد. در آن گرمای هوا فکر و ایده اش جالب بود. شاید دلش می خواست در این طریق عشاق، او نیز یک سهم کوچک داشته باشد.
✍️ #باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #سمانه_تبریزی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783864445300555003
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خانم مهندس خانم رزاق آدم نازپروردهای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معما
﷽
🔻*خانم مهندس*
🔸"خیلی شبیه ما نیستن ولی الان چهار روزه که چهل پنجاه نفر از خانمها رو توی خونهشون جا دادن."
خانم مهندس را مهدی معرفی کرد؛ اکبرزاده. استان فارسیها را برای اسکان، حواله داده بودند به منطقه۲۲ تهران. بعضی توی مساجد سکونت داشتند و تعدادی را هم فرستاده بودند خانههای مردم. خانم مهندس و آقای دکتر یکی از آن خانهها بودند. مهدی میگفت: "انگار خونهشون کِش میاد. هرچی میفرستیم بازم جا میده."
🔸آدرس را گرفتم و رفتم سمت خانهشان. ریخت و قیافه محله به بالاشهریها میخورد:
برجهایی که وقتی میخواستی طبقاتش را بشماری، کلاه از سرت میافتاد؛
تیپ و قیافه مردم؛
نما و اسم مغازهها؛
خانه خانم مهندس رزاق شباهتی به آن چیزی که در ذهنم ساخته بودم نداشت؛ شیک ولی شلوغ پلوغ بود. وقتی وارد شدم، تعدادی از خانمها هنوز پای سفره، شامشان را میخوردند. کمی آنطرفتر روی تشکچه راحتیِ قهوهای سوختهای نشستیم و مصاحبه را شروع کردم.
🔸خانم مهندس لهجه شمالی داشت؛ مازنی: "آقای دکتر گفت کاش میتونستیم از کساییکه برای تشییع آقا میان پذیرایی میکردیم. خانهام بههمریخته بود. پیش از محرم دخترم را فرستاده بودم خانه شوهر و وسایل سوییت پایین را آورده بودم بالا ولی نه نیاوردم. پیام دادم که اسم ما رو هم برای پذیرایی بنویسن."
🔸*خانم رزاق آدم نازپروردهای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معماری دانشگاه تهران است، حتما خودش را به خیلی سختیها عادت داده. خودش ولی میگفت برای آماده کردن خانه کارهایی کرده که توی عمرش سراغشان نرفته: "زنگ زدند که دو سه ساعت دیگر میرسند. من برای شنبه تا دوشنبه آماده شده بودم ولی گفتم بسمالله. شروع میکنم. همان موقع کارگر گرفتم و خانه خودمان و سوییت طبقه همکف را مرتب کردم. برای چهارده پانزده نفر هم بالشت جدید دوختم. گفتم بالشت تمیز بگذارند زیر سرشان."*
🔸وقتی چای و هندوانه را جلویمان گذاشتند و تعریفها کمی گرم گرفت، سوالی پرسیدم که از اول مصاحبه توی ذهنم بود: "همسایههاتون از این کار تعجب نکردن؟"
لبخند زد: "بعضیها که استایل و طرز پوششم رو میبینن، تعجب میکنن که من طرفدار رهبری باشم. میگن خانم مهندس ما فکر نمیکردیم. بهشون میگم از این به بعد فکر کنین."
*بلافاصله خاطره روزی را تعریف میکند که پرچم ایران را از نمای خانهاش آویزان کرده: "اون روز خیلی اعتراض کردن. گفتم خجالت نمیکشین؟ من سفر خارجی که میرم همه به پرچم کشورشون افتخار میکنن و میزنن سر در مغازهها و خونههاشون. شماها چتونه؟ دیدن حریفم نمیشن؛ گفتن آخه نمای ساختمون خراب میشه. گفتم هیچ اشکالی نداره. برای هفت طبقه با پول خودم پرچم میخرم تا نمای همه ساختمون یه شکل بشه."*
🔸خودش چیزی نمیگوید ولی میتوانم حدس بزنم که "شأن اجتماعی"شان هم باعث شده خیلیها جرئت زباندرازی نداشته باشند. وقتی خودت آرچیتکت پروژههای بزرگ باشی و همسرت متخصص بیهوشی و پزشک مطرح بزرگترین بیمارستانهای تهران، خیلیها جلویت غلاف میکنند و حرفهایشان را قورت میدهند.
🔸خانم رزاق آدم حواسجمعی است. این را از وسطهای مصاحبه میفهمم. وقتی دائم اسم همسایهها و هممحلهایهایی را میآورد که این چند روز کمکش کردهاند: "این خانم فاطمی عزیز هم با اینکه پاشون توی گچه چند روزه دارن به من کمک میدن."
"خانم خسروی عزیز
و خانم ظهرهوند مهربان و
عبدی نازنین و
اسفندیاری بزرگوار(۱) بهم گفتن تو برو مصلی وداع کن با آقا. ما خودمون حواسمون به مهمونات هست"
🔸این دقت را برای همسایههای دیگری که احتمالا دلِ خوشی از نظام ندارند، یکطور دیگری داشته تا مشغولذمهشان نشود: "به همه اعلام کردم این یک هفته شارژ آسانسور کل ساختمون و آب طبقه با من."
🔸مصاحبه که به نفسهای آخرش رسیده بود، خانم رزاق دعوتم کرد تا به اتاقی بروم که در ایام جنگ بهخاطر موشکهایی که به هوافضا اصابت کرده، آسیب دیده: "روزای آخر دیگه داشتم ناراحتی اعصاب میگرفتم. موج انفجار درِ اتاق رو از جا کند. قاب پنجره رو هم خراب کرد ولی من گفتم باید تهران بمونم و نذارم پایتخت خلوت بشه."
🔸ساعت از یازده گذشته بود. خستگی از سر و روی خانم مهندس میبارید: *"الان سه شبه که نخوابیدم. هر مهمونی که وارد میشه، هر ساعت شبانهروز، سعی میکنم براش چای و شیرینی بیارم. توی این روزها فقط راه میرم و با آقا درد دل میکنم. میگم آقا فقط نیگام کن. حواست بهم باشه."*
🔸عکسهایم را میگیرم و خداحافظی میکنم. توی مسیر برگشت ولی به این فکر میکنم که بزرگترین فتح آقای شهیدمان نه شهرکهای موشکی و پایگاه پهپادی که انسانهای بزرگ و رشیدی است که پرورش داده مثل خانم رزاق و همسرش. مثل همسایهها و هممحلهایهایشان در منطقه۲۲ تهران.
(۱) آوردن تمام اسامی با تاکید خود خانم مهندس در متن نهایی بود؛ همینقدر حواسجمع.