eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
547 دنبال‌کننده
321 عکس
13 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
یک سهم کوچک مرد میانسال با محاسن سفید که در تراس خانه اش ایستاده بود و پرچم ایران را به نرده ها محک
﷽ 🔻یک سهم کوچک 🔶 ۱۰ صبح ۱۴ تیرماه بود. تب تهران به ۴۵ درجه رسیده بود. برای تهرانی ها گرم ترین روز سال بود اما برای ما که چند سال در جنوب کشور زندگی می کردیم گرمای هوا قابل تحمل بود. برای همین تعدیل شدن هوا هر چند متر آب پاش های بزرگی کار گذاشته بودند. آب پاش ها که به سمت مردم می آمد، بزرگ تر ها هم مثل بچه ها از قطره های آبی که به سر و رویشان می ریخت به هیجان می آمدند. مسیرمان یک خیابان بلند بالا و عریض بود که انتهایش به میدان آزادی می رسید. 🔸هر کدام از مردم مبعوث شده، هنوز فرمان آتش به اختیاری که امامشان داده بود را به خاطر داشتند و قسمتی از مراسم آقای شهیدشان را به دست گرفته بودند. مردی، بطری‌ِ آب به دست گرفته بود و به یاد اربعین بلند فریاد می زد:« مائ بارد، مائ بارد.» 🔶 شبهی از آزادی در دور دست ها دیده می شد. خیلی خسته شده بودیم. به یک فرعی پیچیدیم تا کمی استراحت کنیم. موکب های مردمی کوچه و پس کوچه ها را قرق کرده بودند. از آن آب پاش های بزرگ دیگر خبری نبود. اما مردم خودشان دست به کار شده بودند. مثل همان مرد میانسال با محاسن سفید که در تراس خانه اش ایستاده بود و پرچم ایران را به نرده ها محکم گره زده بود.شیلنگ آب خانه اش را تجهیز کرده بود و از بالا روی سر زائرانِ خسته ی راه، آب می‌پاشید تا اندکی گرمای تنشان را بگیرد. در آن گرمای هوا فکر و ایده اش جالب بود. شاید دلش می خواست در این طریق عشاق، او نیز یک سهم کوچک داشته باشد. ✍️ ؛ روزهای بدرقه به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1783864445300555003 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
خانم مهندس خانم رزاق آدم نازپرورده‌ای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معماری دانشگاه تهران است، حتما خودش را به خیلی سختی‌ها عادت داده. خودش ولی می‌گفت برای آماده کردن خانه کارهایی کرده که توی عمرش سراغشان نرفته.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
خانم مهندس خانم رزاق آدم نازپرورده‌ای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معما
﷽ 🔻*خانم مهندس* 🔸"خیلی شبیه ما نیستن ولی الان چهار روزه که چهل پنجاه نفر از خانم‌ها رو توی خونه‌شون جا دادن." خانم مهندس را مهدی معرفی کرد؛ اکبرزاده. استان فارسی‌ها را برای اسکان، حواله داده بودند به منطقه۲۲ تهران. بعضی توی مساجد سکونت داشتند و تعدادی را هم فرستاده بودند خانه‌های مردم. خانم مهندس و آقای دکتر یکی از آن خانه‌ها بودند. مهدی می‌گفت: "انگار خونه‌شون کِش میاد. هرچی می‌فرستیم بازم جا میده." 🔸آدرس را گرفتم و رفتم سمت خانه‌شان. ریخت و قیافه محله‌ به بالاشهری‌ها می‌خورد: برج‌هایی که وقتی می‌خواستی طبقاتش را بشماری، کلاه از سرت می‌افتاد؛ تیپ و قیافه مردم؛ نما و اسم مغازه‌ها؛ خانه خانم مهندس رزاق شباهتی به آن چیزی که در ذهنم ساخته بودم نداشت؛ شیک ولی شلوغ پلوغ بود. وقتی وارد شدم، تعدادی از خانم‌ها هنوز پای سفره، شامشان را می‌خوردند. کمی آن‌طرفتر روی تشک‌چه راحتیِ قهوه‌ای سوخته‌ای نشستیم و مصاحبه را شروع کردم. 🔸خانم مهندس لهجه شمالی داشت؛ مازنی: "آقای دکتر گفت کاش می‌تونستیم از کسایی‌که برای تشییع آقا میان پذیرایی می‌کردیم. خانه‌ام به‌هم‌ریخته بود. پیش از محرم دخترم را فرستاده بودم خانه شوهر و وسایل سوییت پایین را آورده بودم بالا ولی نه نیاوردم. پیام دادم که اسم ما رو هم برای پذیرایی بنویسن." 🔸*خانم رزاق آدم نازپرورده‌ای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معماری دانشگاه تهران است، حتما خودش را به خیلی سختی‌ها عادت داده. خودش ولی می‌گفت برای آماده کردن خانه کارهایی کرده که توی عمرش سراغشان نرفته: "زنگ زدند که دو سه ساعت دیگر می‌رسند. من برای شنبه تا دوشنبه آماده شده بودم ولی گفتم بسم‌الله. شروع می‌کنم. همان موقع کارگر گرفتم و خانه خودمان و سوییت طبقه همکف را مرتب کردم. برای چهارده پانزده نفر هم بالشت جدید دوختم. گفتم بالشت تمیز بگذارند زیر سرشان."* 🔸وقتی چای و هندوانه را جلویمان گذاشتند و تعریف‌ها کمی گرم گرفت، سوالی پرسیدم که از اول مصاحبه توی ذهنم بود: "همسایه‌هاتون از این کار تعجب نکردن؟" لبخند زد: "بعضی‌ها که استایل و طرز پوششم رو می‌بینن، تعجب می‌کنن که من طرفدار رهبری باشم. میگن خانم مهندس ما فکر نمی‌کردیم. بهشون میگم از این به بعد فکر کنین." *بلافاصله خاطره روزی را تعریف می‌کند که پرچم ایران را از نمای خانه‌اش آویزان کرده: "اون روز خیلی اعتراض کردن. گفتم خجالت نمی‌کشین؟ من سفر خارجی‌ که میرم همه به پرچم کشورشون افتخار میکنن و میزنن سر در مغازه‌ها و خونه‌هاشون. شماها چتونه؟ دیدن حریفم نمیشن؛ گفتن آخه نمای ساختمون خراب میشه. گفتم هیچ اشکالی نداره. برای هفت طبقه با پول خودم پرچم می‌خرم تا نمای همه ساختمون یه شکل بشه."* 🔸خودش چیزی نمی‌گوید ولی می‌توانم حدس بزنم که "شأن اجتماعی‌"شان هم باعث شده خیلی‌ها جرئت زبان‌درازی نداشته باشند. وقتی خودت آرچیتکت پروژه‌های بزرگ باشی و همسرت متخصص بیهوشی و پزشک مطرح بزرگترین بیمارستان‌های تهران، خیلی‌ها جلویت غلاف می‌کنند و حرفهایشان را قورت می‌دهند. 🔸خانم رزاق آدم حواس‌جمعی است. این را از وسطهای مصاحبه می‌فهمم. وقتی دائم اسم همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌هایی را می‌آورد که این چند روز کمکش کرده‌اند: "این خانم فاطمی عزیز هم با این‌که پاشون توی گچه چند روزه دارن به من کمک میدن." "خانم خسروی عزیز و خانم ظهره‌وند مهربان و عبدی نازنین و اسفندیاری بزرگوار(۱) بهم گفتن تو برو مصلی وداع کن با آقا. ما خودمون حواسمون به مهمونات هست" 🔸این دقت را برای همسایه‌های دیگری که احتمالا دلِ خوشی از نظام ندارند، یک‌طور دیگری داشته تا مشغول‌ذمه‌شان نشود: "به همه اعلام کردم این یک هفته شارژ آسانسور کل ساختمون و آب طبقه با من." 🔸مصاحبه که به نفس‌های آخرش رسیده بود، خانم رزاق‌ دعوتم کرد تا به اتاقی بروم که در ایام جنگ به‌خاطر موشک‌هایی که به هوافضا اصابت کرده، آسیب دیده: "روزای آخر دیگه داشتم ناراحتی اعصاب می‌گرفتم‌. موج انفجار درِ اتاق رو از جا کند. قاب پنجره رو هم خراب کرد ولی من گفتم باید تهران بمونم و نذارم پایتخت خلوت بشه." 🔸ساعت از یازده گذشته بود. خستگی از سر و روی خانم مهندس می‌بارید: *"الان سه شبه که نخوابیدم. هر مهمونی که وارد میشه، هر ساعت شبانه‌روز، سعی می‌کنم براش چای و شیرینی بیارم. توی این روزها فقط راه میرم و با آقا درد دل می‌کنم. میگم آقا فقط نیگام کن. حواست بهم باشه."* 🔸عکسهایم را می‌گیرم و خداحافظی می‌کنم. توی مسیر برگشت ولی به این فکر می‌کنم که بزرگترین فتح آقای شهیدمان نه شهرک‌های موشکی و پایگاه پهپادی که انسان‌های بزرگ و رشیدی است که پرورش داده مثل خانم رزاق و همسرش. مثل همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌هایشان در منطقه۲۲ تهران. (۱) آوردن تمام اسامی با تاکید خود خانم مهندس در متن نهایی بود؛ همین‌قدر حواس‌جمع.
﷽ 📌واقعیت این است که ما سیزده تا هجده تیرماه برای تشییع آقای شهید نرفتیم. رفتیم تا نسبت خودمان با بودنش را پیدا کنیم بلکه راحت‌تر بتوانیم نبودنش را تاب بیاوریم. هرکدام از مایی که توی یکی از آن سه شهر آقا را بدرقه کردیم، یا هرکدام از ما که حسرت‌زده تشییع را از قاب تلویزیون تماشا کردیم، تا نفهمیم امام سیدعلی‌خامنه‌ای توی این سی‌وهفت سال با ما و هویت‌مان چه کرد، نمی‌توانیم بگوییم واقعا برای او -یا درواقع برای خودمان- سوگواری کرده‌ایم. پس 📝«محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خوانش روایت‌هایی با موضوع «تشییع آقای شهید» 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۲۹ تیرماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ ‌ «اینجا عصــــر روایــــت است» محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔@fars_asre_revayat 🆔http://ble.ir/join/DSHZ9w58NX ‌‌
کاری نکردیم... گفتم از خوزستان با بچه یک ساله زدید به جاده فقط برای رسیدن به تشییع، چه کار بزرگی! نگاهش را از روی نوه‌اش کشید به سمتم و گفت: «ما کاری نکردیم، وگرنه کار به اینجا نمی رسید که الان برای تشییع آقا بیاییم...»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کاری نکردیم... گفتم از خوزستان با بچه یک ساله زدید به جاده فقط برای رسیدن به تشییع، چه کار بزرگی! نگ
﷽ 🔻کاری نکردیم... 🔸پایش را گذاشت روی زانوی من، دستش را قلاب کرد به شانه‌ام و از سر و کولم بالا رفت، خانمی که بعد فهمیدم مادربزرگش است، سراسمیه نه‌ای گفت و آمد مانعش شود که نگذاشتم. 🔸صدای حیدر حیدر محمود کریمی حیاط مسجد جمکران را پر کرده بود، کتیبه‌های قرمز و مشکی از در و دیوار آویزان بودند، سر ظهر از ظل آفتاب فرار کرده بودم و به سختی جایی که سر راه نباشد و از ضربات مداوم چوب پر خادمان در امان باشم وسط شبستان امام عسکری علیه السلام پیدا کرده بودم و تازه داشتم نفس می کشیدم که پسربچه تپلی چشم و ابرو مشکی من را جای کوه اشتباه گرفت و شروع کرد بالا رفتن. 🔸آنطور که مادربزرگش گفت عباس یک سال و سه ماه داشت، نوه دختری‌اش بود و تا همین دیروز دو دل که نه، صد دل بودند با وجود عباس بیایند یا نه، اما بالاخره دلشان طاقت نیاورده و یک‌شنبه ظهر خانوادگی از بهبهان حرکت کرده بودند. «نمی شد در خانه نشست، دلمان آرام نمی گرفت. قصدمان تهران بود، می خواستیم بی توقف بیایم و امروز صبح وسط جمعیت باشیم، ولی بخاطر بی تابی عباس که اگزما داشت مجبور شدیم شب رو اصفهان بمانیم. صبح به قم رسیدیم و بعد از تشییع بر میگردیم.» 🔸به عباس که حالا توانسته بود از شانه من عبور کند و وارد کالسکه شود نگاهی کردم و پرسیدم سخت بود؟ همانطور که دستش را حفاظ کالسکه گذاشته بود، گفت خیلی... آوردن یک بچه یک ساله خیلی سخت بود، اما به خودم گفتم امام حسین هم... جمله اش را نیمه تمام گذاشت و یا حسینی گفت. عباس اردکش را پرت کرد پایین و ریز خندید. گفتم از خوزستان با بچه یک ساله زدید به جاده فقط برای رسیدن به تشییع، چه کار بزرگی! 🔸نگاهش را از روی نوه‌اش کشید به سمتم و گفت: «ما کاری نکردیم، کلا همه مردم، وگرنه کار به اینجا نمی رسید که الان برای تشییع آقا بیاییم. باید زودتر به خیابان می‌آمدیم، تجمعات باید قبل از حوادث دی تشکیل میشد، قبل از گرفتن آقا، ما هیچ کداممان هیچ کاری نکردیم.» ✍️ ؛ روزهای بدرقه به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784103595003792955 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
من و خامنه‌ای اصلا این که یک آخوند با جماعت روشنفکر حشر و نشر داشته باشد، جذاب بود. بعدا دیدم که حیدر رحیم‌پور –پدر همین رحیم‌پور خودمان- در جایی گفته بود که شانس آوردید که خامنه‌ای رهبر شده. سیدعلی‌ای که با هنرمندان حشر و نشر داشته، برایشان شعر خوانده، فیلم دیده، تیاتر کار کرده وگرنه اگر فلان عالم محترم رهبر شده بود دهان همه‌تان را سرویس می‌کرد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
من و خامنه‌ای اصلا این که یک آخوند با جماعت روشنفکر حشر و نشر داشته باشد، جذاب بود. بعدا دیدم که حی
﷽ 🔻من و خامنه‌ای 🔸صدایش می‌زدم خامنه‌ای. گاهی هم رهبر. بدون هیچ پیشوند یا پسوندی. من و شاهرخ همیشه توی کلاس، کنار هم می‌نشستیم و کار اصلی‌مان در درس‌هایی مثل دین و زندگی یا آمادگی دفاعی یا اجتماعی، زیر سوال بردن سیاست‌های رسمی جمهوری اسلامی بود. از نظارت شورای نگهبان گرفته تا ولایت مطلقه فقیه؛ کافی بود دبیر مربوطه اسمی از این‌ها بیاورد تا سیل سوالات و شبهات و کنایه‌های ما شروع شود. 🔸خامنه‌ای و حکومتش برای ما باعث عقب‌ماندگی و محدودکننده آزادی‌های سیاسی بود. ما خامنه‌ای را از دریچه تفکرات مصباح می‌دیدیم و می‌شناختیم. دکتر سروش را شاهرخ بهم معرفی کرد. سخنرانی‌هایش درباره "قبض و بسط تئوریک شریعت" را گوش می‌کردیم و همین باعث شده بود به بقیه هم‌کلاسی‌ها با نگاه بالا به پایین نگاه کنیم. کلاس هم داشت؛ بین بیست سی دانش‌آموزی که معنی عنوان سخنرانی را هم نمی‌توانستند بفهمند. 🔸سروش در سخنرانی‌هایش بارها به اندیشه‌های آیت‌الله مصباح کنایه میزد و همین هم ما را تبدیل به مخالفان سیاسی مصباح و شاگردان و افکارش کرد. از جمله چیزهایی که توی کَل‌های آن روزها موضوعیت پیدا کرده بود، شریعتی بود. 🔸یک بار نمی‌دانم از کجا ولی شنیدم رهبر با شریعتی رفاقت داشته. برایم جالب شد و رفتم دنبالش. این اولین تَرَکی بود که در تصویر ذهنی‌ام نسبت به خامنه‌ای ایجاد شد؛ تَرَک شریعتی. خامنه‌ای گفته بود: «از وقتی که من شریعتی را از نزدیک شناختم و با هم دوست شدیم -قبل از اینکه به فرانسه برود- او را فردی می‌دیدم که یک انگیزه تمام‌نشدنی در او وجود دارد برای آن چیزی که او از اسلام درک می‌کند. او یک انسان تلاشگر و در راه عقیده و فکر اسلامی خستگی‌ناپذیر و ارعاب‌ناپذیر بود. البته این به آن معنی نیست که کار شریعتی بی‌عیب و نقص بود. اما در کنار تلاش‌هایی که آن روز انجام می‌گرفت، حقیقتا یک جریان برای گسترش فکر اسلامی بود.» 🔸حالا نه اینکه من زیاد هم شریعتی خوانده باشم. خاطراتش را چرا ولی کتابها و افکارش را نه‌چندان. برایم ولی جالب بود که خامنه‌ای کنار شریعتی می‌نشسته؛ شریعتی سیگار دود می‌کرده و او پیپش را چاق. اصلا این که یک آخوند با جماعت روشنفکر حشر و نشر داشته باشد، جذاب بود. بعدا دیدم که حیدر رحیم‌پور –پدر همین رحیم‌پور خودمان- در جایی گفته بود که شانس آوردید که خامنه‌ای رهبر شده. سیدعلی‌ای که با هنرمندان حشر و نشر داشته، برایشان شعر خوانده، فیلم دیده، تیاتر کار کرده وگرنه اگر فلان عالم محترم رهبر شده بود دهان همه‌تان را سرویس می‌کرد. 🔸یا شنیدم در محافل آخوندی زمان شاه این حرف زیاد رد و بدل میشده که خامنه‌ای و بهشتی با اینکه معمم شده‌اند، ولی احتمالا زیاد در لباس روحانیت نمانند. چون خامنه‌ای با هنرمندها و روشنفکرها حشر و نشر دارد و بهشتی توی خانه‌اش مبل دارد! دریچه ورود من به افکار آقای خامنه‌ای –که آن زمان تازه آقا را آورده بودم پیش از اسمش- شریعتی بود. من ولی در شریعتی متوقف نشدم. 🔸دومین برخوردم با رهبر مسئله کتابخوانی‌اش بود. نمی‌دانم کتاب «سنگی بر گوری» جلال را خوانده باشید یا نه؟ یا کتاب «خانواده دکتر تیبو» را. حداد عادل وقتی اینها را توی کتابخانه شخصی آقای خامنه‌ای دیده بود، هنگ کرده بود و به خودش دلداری داده که «حتما فقط این کتابها را داشته و بعید می‌دانم خوانده باشد.» ولی در کمال تعجب می‌بیند، پدرشوهر گرامی دخترش، نه‌تنها این‌ها را در قفسه کتابخانه دارد که زیر قسمتهای حساس و خاک‌بر‌سری‌اش را هم با مداد خط کشیده. 🔸آقای خامنه‌ای یک ذنب لایغفر دیگر هم در مقوله کتاب داشته و جایی در محفل فرهنگی حزب جمهوری خطاب به دختران و پسران جوانی که احتمالا حین شنیدن این حرفها چشمهایشان داشته از کاسه درمی‌آمده و گوشهایشان سوت می‌کشیده و از روی موها و بالای مقنعه یا چادرشان دود بلند می‌شده، گفته: «اگر مسلمان نبودم و کتاب آسمانی‌ام هم قرآن نبود، حتما ویکتور هوگو را پیامبرم قرار می‌دادم و کتاب آسمانی‌ام را بینوایان.» 🔸قطعات پازل پرونده شخصیت آقای خامنه‌ای با همین حرفها و خاطرات برایم تکمیل میشد. به نظرم می‌آمد که او آدم دنیاندیده‌ای نبوده و تمدن مدرن فعلی را با یک بار دیده و دورهایش را باهاش زده و انتخاب کرده که این راه درستتر است. شما را نمی‌دانم. ولی من در کل حیات این شخص، یک بار هم بیت نرفتم. یک نماز عید فطر را پشت سرش خواندم، در طبقه دوم مصلی تهران پای سخنرانی‌اش نشستم و یکی دو بار هم در مشهد پای منبرهای اول سالش بودم. هیچ‌وقت در هیچ دیدار خصوصی و اختصاصی‌ای نبودم ولی پیرمرد با همین اکتهای روشنفکرانه‌اش توانست من نوجوان مخالف نظام بی‌ارتباط با شرعیات را جذب خودش کند و رشد دهد. ✍️ به روایت
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
من و خامنه‌ای اصلا این که یک آخوند با جماعت روشنفکر حشر و نشر داشته باشد، جذاب بود. بعدا دیدم که حی
✅پی نوشت: این متن، اولین قسمت از سلسله روایت‌هایی است که اگر توفیق پیدا کنم از نسبت خودمان و آقای شهیدمان خواهم نوشت. به‌خاطر استفاده از لفظ خامنه‌ای بدون پیشوند عذرخواهی می‌کنم. برای خودم هم سخت بود ولی ترجیح دادم برای نشان دادن فضای دوران نوجوانی این‌طور بنویسمش. 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784199882899628676 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recordingانسان رسانه موثر - یونس محمدی 1.mp3
زمان: حجم: 15.4M
﷽ 🎙 📋نشست انسان‌رسانه موثر 📖چگونه روایت‌نویس به یک انسان‌رسانه اثرگذار تبدیل شود 👤با ارائه: 🗓خردادماه ۱۴٠۵ 1️⃣بخش اول ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
ریحانه ریحانه گریه هایش ادامه داشت و ول نمی‌کرد و این را بارها تکرار می‌کرد: من می‌خوام سوار اتوبوس بشم، رهبر، رهبر... و بعد دستش را برای اتوبوس‌هایی که می‌رفتند تکان می‌داد.