eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
547 دنبال‌کننده
321 عکس
13 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽ 📌واقعیت این است که ما سیزده تا هجده تیرماه برای تشییع آقای شهید نرفتیم. رفتیم تا نسبت خودمان با بودنش را پیدا کنیم بلکه راحت‌تر بتوانیم نبودنش را تاب بیاوریم. هرکدام از مایی که توی یکی از آن سه شهر آقا را بدرقه کردیم، یا هرکدام از ما که حسرت‌زده تشییع را از قاب تلویزیون تماشا کردیم، تا نفهمیم امام سیدعلی‌خامنه‌ای توی این سی‌وهفت سال با ما و هویت‌مان چه کرد، نمی‌توانیم بگوییم واقعا برای او -یا درواقع برای خودمان- سوگواری کرده‌ایم. پس 📝«محفل روایت‌خوانی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به خوانش روایت‌هایی با موضوع «تشییع آقای شهید» 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۲۹ تیرماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~ ‌ «اینجا عصــــر روایــــت است» محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔@fars_asre_revayat 🆔http://ble.ir/join/DSHZ9w58NX ‌‌
کاری نکردیم... گفتم از خوزستان با بچه یک ساله زدید به جاده فقط برای رسیدن به تشییع، چه کار بزرگی! نگاهش را از روی نوه‌اش کشید به سمتم و گفت: «ما کاری نکردیم، وگرنه کار به اینجا نمی رسید که الان برای تشییع آقا بیاییم...»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
کاری نکردیم... گفتم از خوزستان با بچه یک ساله زدید به جاده فقط برای رسیدن به تشییع، چه کار بزرگی! نگ
﷽ 🔻کاری نکردیم... 🔸پایش را گذاشت روی زانوی من، دستش را قلاب کرد به شانه‌ام و از سر و کولم بالا رفت، خانمی که بعد فهمیدم مادربزرگش است، سراسمیه نه‌ای گفت و آمد مانعش شود که نگذاشتم. 🔸صدای حیدر حیدر محمود کریمی حیاط مسجد جمکران را پر کرده بود، کتیبه‌های قرمز و مشکی از در و دیوار آویزان بودند، سر ظهر از ظل آفتاب فرار کرده بودم و به سختی جایی که سر راه نباشد و از ضربات مداوم چوب پر خادمان در امان باشم وسط شبستان امام عسکری علیه السلام پیدا کرده بودم و تازه داشتم نفس می کشیدم که پسربچه تپلی چشم و ابرو مشکی من را جای کوه اشتباه گرفت و شروع کرد بالا رفتن. 🔸آنطور که مادربزرگش گفت عباس یک سال و سه ماه داشت، نوه دختری‌اش بود و تا همین دیروز دو دل که نه، صد دل بودند با وجود عباس بیایند یا نه، اما بالاخره دلشان طاقت نیاورده و یک‌شنبه ظهر خانوادگی از بهبهان حرکت کرده بودند. «نمی شد در خانه نشست، دلمان آرام نمی گرفت. قصدمان تهران بود، می خواستیم بی توقف بیایم و امروز صبح وسط جمعیت باشیم، ولی بخاطر بی تابی عباس که اگزما داشت مجبور شدیم شب رو اصفهان بمانیم. صبح به قم رسیدیم و بعد از تشییع بر میگردیم.» 🔸به عباس که حالا توانسته بود از شانه من عبور کند و وارد کالسکه شود نگاهی کردم و پرسیدم سخت بود؟ همانطور که دستش را حفاظ کالسکه گذاشته بود، گفت خیلی... آوردن یک بچه یک ساله خیلی سخت بود، اما به خودم گفتم امام حسین هم... جمله اش را نیمه تمام گذاشت و یا حسینی گفت. عباس اردکش را پرت کرد پایین و ریز خندید. گفتم از خوزستان با بچه یک ساله زدید به جاده فقط برای رسیدن به تشییع، چه کار بزرگی! 🔸نگاهش را از روی نوه‌اش کشید به سمتم و گفت: «ما کاری نکردیم، کلا همه مردم، وگرنه کار به اینجا نمی رسید که الان برای تشییع آقا بیاییم. باید زودتر به خیابان می‌آمدیم، تجمعات باید قبل از حوادث دی تشکیل میشد، قبل از گرفتن آقا، ما هیچ کداممان هیچ کاری نکردیم.» ✍️ ؛ روزهای بدرقه به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784103595003792955 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
من و خامنه‌ای اصلا این که یک آخوند با جماعت روشنفکر حشر و نشر داشته باشد، جذاب بود. بعدا دیدم که حیدر رحیم‌پور –پدر همین رحیم‌پور خودمان- در جایی گفته بود که شانس آوردید که خامنه‌ای رهبر شده. سیدعلی‌ای که با هنرمندان حشر و نشر داشته، برایشان شعر خوانده، فیلم دیده، تیاتر کار کرده وگرنه اگر فلان عالم محترم رهبر شده بود دهان همه‌تان را سرویس می‌کرد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
من و خامنه‌ای اصلا این که یک آخوند با جماعت روشنفکر حشر و نشر داشته باشد، جذاب بود. بعدا دیدم که حی
﷽ 🔻من و خامنه‌ای 🔸صدایش می‌زدم خامنه‌ای. گاهی هم رهبر. بدون هیچ پیشوند یا پسوندی. من و شاهرخ همیشه توی کلاس، کنار هم می‌نشستیم و کار اصلی‌مان در درس‌هایی مثل دین و زندگی یا آمادگی دفاعی یا اجتماعی، زیر سوال بردن سیاست‌های رسمی جمهوری اسلامی بود. از نظارت شورای نگهبان گرفته تا ولایت مطلقه فقیه؛ کافی بود دبیر مربوطه اسمی از این‌ها بیاورد تا سیل سوالات و شبهات و کنایه‌های ما شروع شود. 🔸خامنه‌ای و حکومتش برای ما باعث عقب‌ماندگی و محدودکننده آزادی‌های سیاسی بود. ما خامنه‌ای را از دریچه تفکرات مصباح می‌دیدیم و می‌شناختیم. دکتر سروش را شاهرخ بهم معرفی کرد. سخنرانی‌هایش درباره "قبض و بسط تئوریک شریعت" را گوش می‌کردیم و همین باعث شده بود به بقیه هم‌کلاسی‌ها با نگاه بالا به پایین نگاه کنیم. کلاس هم داشت؛ بین بیست سی دانش‌آموزی که معنی عنوان سخنرانی را هم نمی‌توانستند بفهمند. 🔸سروش در سخنرانی‌هایش بارها به اندیشه‌های آیت‌الله مصباح کنایه میزد و همین هم ما را تبدیل به مخالفان سیاسی مصباح و شاگردان و افکارش کرد. از جمله چیزهایی که توی کَل‌های آن روزها موضوعیت پیدا کرده بود، شریعتی بود. 🔸یک بار نمی‌دانم از کجا ولی شنیدم رهبر با شریعتی رفاقت داشته. برایم جالب شد و رفتم دنبالش. این اولین تَرَکی بود که در تصویر ذهنی‌ام نسبت به خامنه‌ای ایجاد شد؛ تَرَک شریعتی. خامنه‌ای گفته بود: «از وقتی که من شریعتی را از نزدیک شناختم و با هم دوست شدیم -قبل از اینکه به فرانسه برود- او را فردی می‌دیدم که یک انگیزه تمام‌نشدنی در او وجود دارد برای آن چیزی که او از اسلام درک می‌کند. او یک انسان تلاشگر و در راه عقیده و فکر اسلامی خستگی‌ناپذیر و ارعاب‌ناپذیر بود. البته این به آن معنی نیست که کار شریعتی بی‌عیب و نقص بود. اما در کنار تلاش‌هایی که آن روز انجام می‌گرفت، حقیقتا یک جریان برای گسترش فکر اسلامی بود.» 🔸حالا نه اینکه من زیاد هم شریعتی خوانده باشم. خاطراتش را چرا ولی کتابها و افکارش را نه‌چندان. برایم ولی جالب بود که خامنه‌ای کنار شریعتی می‌نشسته؛ شریعتی سیگار دود می‌کرده و او پیپش را چاق. اصلا این که یک آخوند با جماعت روشنفکر حشر و نشر داشته باشد، جذاب بود. بعدا دیدم که حیدر رحیم‌پور –پدر همین رحیم‌پور خودمان- در جایی گفته بود که شانس آوردید که خامنه‌ای رهبر شده. سیدعلی‌ای که با هنرمندان حشر و نشر داشته، برایشان شعر خوانده، فیلم دیده، تیاتر کار کرده وگرنه اگر فلان عالم محترم رهبر شده بود دهان همه‌تان را سرویس می‌کرد. 🔸یا شنیدم در محافل آخوندی زمان شاه این حرف زیاد رد و بدل میشده که خامنه‌ای و بهشتی با اینکه معمم شده‌اند، ولی احتمالا زیاد در لباس روحانیت نمانند. چون خامنه‌ای با هنرمندها و روشنفکرها حشر و نشر دارد و بهشتی توی خانه‌اش مبل دارد! دریچه ورود من به افکار آقای خامنه‌ای –که آن زمان تازه آقا را آورده بودم پیش از اسمش- شریعتی بود. من ولی در شریعتی متوقف نشدم. 🔸دومین برخوردم با رهبر مسئله کتابخوانی‌اش بود. نمی‌دانم کتاب «سنگی بر گوری» جلال را خوانده باشید یا نه؟ یا کتاب «خانواده دکتر تیبو» را. حداد عادل وقتی اینها را توی کتابخانه شخصی آقای خامنه‌ای دیده بود، هنگ کرده بود و به خودش دلداری داده که «حتما فقط این کتابها را داشته و بعید می‌دانم خوانده باشد.» ولی در کمال تعجب می‌بیند، پدرشوهر گرامی دخترش، نه‌تنها این‌ها را در قفسه کتابخانه دارد که زیر قسمتهای حساس و خاک‌بر‌سری‌اش را هم با مداد خط کشیده. 🔸آقای خامنه‌ای یک ذنب لایغفر دیگر هم در مقوله کتاب داشته و جایی در محفل فرهنگی حزب جمهوری خطاب به دختران و پسران جوانی که احتمالا حین شنیدن این حرفها چشمهایشان داشته از کاسه درمی‌آمده و گوشهایشان سوت می‌کشیده و از روی موها و بالای مقنعه یا چادرشان دود بلند می‌شده، گفته: «اگر مسلمان نبودم و کتاب آسمانی‌ام هم قرآن نبود، حتما ویکتور هوگو را پیامبرم قرار می‌دادم و کتاب آسمانی‌ام را بینوایان.» 🔸قطعات پازل پرونده شخصیت آقای خامنه‌ای با همین حرفها و خاطرات برایم تکمیل میشد. به نظرم می‌آمد که او آدم دنیاندیده‌ای نبوده و تمدن مدرن فعلی را با یک بار دیده و دورهایش را باهاش زده و انتخاب کرده که این راه درستتر است. شما را نمی‌دانم. ولی من در کل حیات این شخص، یک بار هم بیت نرفتم. یک نماز عید فطر را پشت سرش خواندم، در طبقه دوم مصلی تهران پای سخنرانی‌اش نشستم و یکی دو بار هم در مشهد پای منبرهای اول سالش بودم. هیچ‌وقت در هیچ دیدار خصوصی و اختصاصی‌ای نبودم ولی پیرمرد با همین اکتهای روشنفکرانه‌اش توانست من نوجوان مخالف نظام بی‌ارتباط با شرعیات را جذب خودش کند و رشد دهد. ✍️ به روایت
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
من و خامنه‌ای اصلا این که یک آخوند با جماعت روشنفکر حشر و نشر داشته باشد، جذاب بود. بعدا دیدم که حی
✅پی نوشت: این متن، اولین قسمت از سلسله روایت‌هایی است که اگر توفیق پیدا کنم از نسبت خودمان و آقای شهیدمان خواهم نوشت. به‌خاطر استفاده از لفظ خامنه‌ای بدون پیشوند عذرخواهی می‌کنم. برای خودم هم سخت بود ولی ترجیح دادم برای نشان دادن فضای دوران نوجوانی این‌طور بنویسمش. 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784199882899628676 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recordingانسان رسانه موثر - یونس محمدی 1.mp3
زمان: حجم: 15.4M
﷽ 🎙 📋نشست انسان‌رسانه موثر 📖چگونه روایت‌نویس به یک انسان‌رسانه اثرگذار تبدیل شود 👤با ارائه: 🗓خردادماه ۱۴٠۵ 1️⃣بخش اول ~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
ریحانه ریحانه گریه هایش ادامه داشت و ول نمی‌کرد و این را بارها تکرار می‌کرد: من می‌خوام سوار اتوبوس بشم، رهبر، رهبر... و بعد دستش را برای اتوبوس‌هایی که می‌رفتند تکان می‌داد.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
ریحانه ریحانه گریه هایش ادامه داشت و ول نمی‌کرد و این را بارها تکرار می‌کرد: من می‌خوام سوار اتوبوس
﷽ 🔻ریحانه 🔸داخل حرم امام زاده پیرمراد نشسته بودم. جای سوزن انداختن نبود. اشک از چشم‌هایم روان بود! جا مانده بودم و نمی توانستم با بقیه برای تشییع بروم آمده بودم برای خدا حافظی از دوستانم که متوجه دختری شدم که لباس سبز به تن داشت، سنش دو سال، دوسال و نیمی می زد. ضریح را محکم در دست گرفته بود و چیزهایی می گفت که کم کم این کارش تبدیل به گریه شد. 🔸مادرش بعد از اینکه نمازش تمام شد او را بغل کرد و گفت: دخترم بیا بریم برات از اون بستنی خوشمزه ها بخرم، اما دختر بچه با گریه گفت: من می خوام سوار اتوبوس بشم! مادر بچه را محکم در بغل فشرد و گفت: نه ریحانه جان، بیا بریم خونه از همون غذا خوش مزه ها بهت بدم. 🔸طاقت نیاوردم و همراه ریحانه و مادرش رفتم به اتوبوس ها که رسیدیم ریحانه مشت بر سینه‌ی مادر می کوبید و جیغ و داد می زد و با گریه می گفت: من می خوام سوار اتوبوس بشم. 🔸خیلی ناراحت بودم هم به خاطر ریحانه هم به خاطر خودم چون نمی توانستیم به مراسم تشییع برویم اگر می رفتم، کی از مادرم مراقبت می کرد؟ کنار ریحانه ایستاده بودم و اشک می ریختم. ریحانه گریه هایش ادامه داشت و ول نمی‌کرد و این را بارها تکرار می‌کرد: من می‌خوام سوار اتوبوس بشم، رهبر، رهبر... و بعد دستش را برای اتوبوس‌هایی که می‌رفتند تکان می‌داد. مادرش می‌گفت: خدایا این بچه با این سنش این چیز ها را از کجا می فهمد؟ 🔸خانمی چادری از اتوبوس کناری پیاده شد. آمد کنار مادر ریحانه ایستاد و گفت: من چند پارچه ی سبز دارم که به دوستانم قول داده‌ام آنها را برایشان تبرک کنم و به قبر رهبر شهیدمان و خانواده‌ی گرامیشان بزنم، یکی هم اضافه داشتم که نمی‌دانستم و امروز فهمیدم خدا آن را برای شما فرستاده و کنار گذاشته است. آدرس خانه تان را بدهید تا بعد سفر آن را برایتان بیاورم. 🔸نگاه نافذ بین آن خانم و ریحانه مسیری بی برو برگشت ساخته بود. آن خانم دستی به سر و روی ریحانه کشید و گفت: این دختر هوش معنوی بالایی دارد! بعد آدرس را گرفت؛ ریحانه را بوسید و دستی برایش تکان داد و سوار اتوبوس شد. از آن به بعد و بعد از حرکت اتوبوس ها و خالی شدن خیابان ها ریحانه دیگر گریه نکرد و با چشم های درشت مشکی اش در آغوش مادر آسمان را می نگریست؛ آسمانی که خورشید میان ابرهای سرخ آن فرمانروایی می کرد. صدای زیبای دعایی که در صحن امامزاده پخش می شد توجه همه را به خود جلب کرده بود و ریحانه هم همراه با آن دعا، کلمات را دست و پا شکسته تلفظ می‌کرد... مکان: فارس، استهبان، امامزاده پیرمراد ✍️؛ روزهای بدرقه به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784268775170232792 ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ دفتر روایت حوزه هنری فارس برگزار می‌کند: «فراخوان روایت‌نویسی شب شعر عاشورا» روایت‌نویسان محترمی که علاقه دارند با حضور در چهل‌ویکمین شب شعر عاشورا، روایت خود را درباره این رویداد آیینی به نگارش دربیاورند، شرح کوتاه فعالیت‌های خود در حوزه روایت‌نویسی را به همراه یک نمونه متن به این شماره در بله ارسال بفرمایند: 🔰09171200864 📌مهلت اعلام آمادگی: تا سه‌شنبه ۳۰ تیرماه 🗓روزهای حضور در برنامه: چهارشنبه ۳۱ تیرماه پنجشنبه ۱ مردادماه ~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 📌واقعیت این است که ما سیزده تا هجده تیرماه برای تشییع آقای شهید نرفتیم. رفتیم تا نسبت خودمان با ب
🔴اعلام تغیـــــیر مــــــکان برگزاری محفل روایت‌خوانی با توجه به نمایش مستند «شاخه‌ای روی آب» و جهت سهولت شرکت علاقمندان در این برنامه، محفل روایت‌خوانی دوشنبه ۲۹ تیرماه رأس ساعت ۱۶ در محل کافی‌شاپ پردیس سینمایی تارخ برگزار خواهد شد. 📌بزرگوارانی که پس از محفل روایت‌خوانی قصد شرکت در نمایش مستند «شاخه‌ای روی آب» را دارند، حتما پرسش‌نامه زیر را تکمیل بفرمایند👇🏻 🌐https://survey.porsline.ir/s/u1ZnOtuM ❗️شرکت در هر دو نشست برای عموم آزاد و رایگان می‌باشد.