روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
من و خامنهای اصلا این که یک آخوند با جماعت روشنفکر حشر و نشر داشته باشد، جذاب بود. بعدا دیدم که حی
﷽
🔻من و خامنهای
🔸صدایش میزدم خامنهای. گاهی هم رهبر. بدون هیچ پیشوند یا پسوندی. من و شاهرخ همیشه توی کلاس، کنار هم مینشستیم و کار اصلیمان در درسهایی مثل دین و زندگی یا آمادگی دفاعی یا اجتماعی، زیر سوال بردن سیاستهای رسمی جمهوری اسلامی بود. از نظارت شورای نگهبان گرفته تا ولایت مطلقه فقیه؛ کافی بود دبیر مربوطه اسمی از اینها بیاورد تا سیل سوالات و شبهات و کنایههای ما شروع شود.
🔸خامنهای و حکومتش برای ما باعث عقبماندگی و محدودکننده آزادیهای سیاسی بود. ما خامنهای را از دریچه تفکرات مصباح میدیدیم و میشناختیم.
دکتر سروش را شاهرخ بهم معرفی کرد. سخنرانیهایش درباره "قبض و بسط تئوریک شریعت" را گوش میکردیم و همین باعث شده بود به بقیه همکلاسیها با نگاه بالا به پایین نگاه کنیم.
کلاس هم داشت؛ بین بیست سی دانشآموزی که معنی عنوان سخنرانی را هم نمیتوانستند بفهمند.
🔸سروش در سخنرانیهایش بارها به اندیشههای آیتالله مصباح کنایه میزد و همین هم ما را تبدیل به مخالفان سیاسی مصباح و شاگردان و افکارش کرد. از جمله چیزهایی که توی کَلهای آن روزها موضوعیت پیدا کرده بود، شریعتی بود.
🔸یک بار نمیدانم از کجا ولی شنیدم رهبر با شریعتی رفاقت داشته. برایم جالب شد و رفتم دنبالش. این اولین تَرَکی بود که در تصویر ذهنیام نسبت به خامنهای ایجاد شد؛ تَرَک شریعتی.
خامنهای گفته بود: «از وقتی که من شریعتی را از نزدیک شناختم و با هم دوست شدیم -قبل از اینکه به فرانسه برود- او را فردی میدیدم که یک انگیزه تمامنشدنی در او وجود دارد برای آن چیزی که او از اسلام درک میکند.
او یک انسان تلاشگر و در راه عقیده و فکر اسلامی خستگیناپذیر و ارعابناپذیر بود. البته این به آن معنی نیست که کار شریعتی بیعیب و نقص بود. اما در کنار تلاشهایی که آن روز انجام میگرفت، حقیقتا یک جریان برای گسترش فکر اسلامی بود.»
🔸حالا نه اینکه من زیاد هم شریعتی خوانده باشم. خاطراتش را چرا ولی کتابها و افکارش را نهچندان. برایم ولی جالب بود که خامنهای کنار شریعتی مینشسته؛ شریعتی سیگار دود میکرده و او پیپش را چاق.
اصلا این که یک آخوند با جماعت روشنفکر حشر و نشر داشته باشد، جذاب بود. بعدا دیدم که حیدر رحیمپور –پدر همین رحیمپور خودمان- در جایی گفته بود که شانس آوردید که خامنهای رهبر شده. سیدعلیای که با هنرمندان حشر و نشر داشته، برایشان شعر خوانده، فیلم دیده، تیاتر کار کرده وگرنه اگر فلان عالم محترم رهبر شده بود دهان همهتان را سرویس میکرد.
🔸یا شنیدم در محافل آخوندی زمان شاه این حرف زیاد رد و بدل میشده که خامنهای و بهشتی با اینکه معمم شدهاند، ولی احتمالا زیاد در لباس روحانیت نمانند. چون خامنهای با هنرمندها و روشنفکرها حشر و نشر دارد و بهشتی توی خانهاش مبل دارد!
دریچه ورود من به افکار آقای خامنهای –که آن زمان تازه آقا را آورده بودم پیش از اسمش- شریعتی بود.
من ولی در شریعتی متوقف نشدم.
🔸دومین برخوردم با رهبر مسئله کتابخوانیاش بود. نمیدانم کتاب «سنگی بر گوری» جلال را خوانده باشید یا نه؟ یا کتاب «خانواده دکتر تیبو» را. حداد عادل وقتی اینها را توی کتابخانه شخصی آقای خامنهای دیده بود، هنگ کرده بود و به خودش دلداری داده که «حتما فقط این کتابها را داشته و بعید میدانم خوانده باشد.» ولی در کمال تعجب میبیند، پدرشوهر گرامی دخترش،
نهتنها اینها را در قفسه کتابخانه دارد که زیر قسمتهای حساس و خاکبرسریاش را هم با مداد خط کشیده.
🔸آقای خامنهای یک ذنب لایغفر دیگر هم در مقوله کتاب داشته و جایی در محفل فرهنگی حزب جمهوری خطاب به دختران و پسران جوانی که احتمالا حین شنیدن این حرفها چشمهایشان داشته از کاسه درمیآمده و گوشهایشان سوت میکشیده و از روی موها و بالای مقنعه یا چادرشان دود بلند میشده، گفته: «اگر مسلمان نبودم و کتاب آسمانیام هم قرآن نبود، حتما ویکتور هوگو را پیامبرم قرار میدادم و کتاب آسمانیام را بینوایان.»
🔸قطعات پازل پرونده شخصیت آقای خامنهای با همین حرفها و خاطرات برایم تکمیل میشد. به نظرم میآمد که او آدم دنیاندیدهای نبوده و تمدن مدرن فعلی را با یک بار دیده و دورهایش را باهاش زده و انتخاب کرده که این راه درستتر است.
شما را نمیدانم. ولی من در کل حیات این شخص، یک بار هم بیت نرفتم. یک نماز عید فطر را پشت سرش خواندم، در طبقه دوم مصلی تهران پای سخنرانیاش نشستم و یکی دو بار هم در مشهد پای منبرهای اول سالش بودم. هیچوقت در هیچ دیدار خصوصی و اختصاصیای نبودم ولی پیرمرد با همین اکتهای روشنفکرانهاش توانست من نوجوان مخالف نظام بیارتباط با شرعیات را جذب خودش کند و رشد دهد.
✍️ #من_و_آقا به روایت #محمدحسین_عظیمی
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
من و خامنهای اصلا این که یک آخوند با جماعت روشنفکر حشر و نشر داشته باشد، جذاب بود. بعدا دیدم که حی
✅پی نوشت: این متن، اولین قسمت از سلسله روایتهایی است که اگر توفیق پیدا کنم از نسبت خودمان و آقای شهیدمان خواهم نوشت. بهخاطر استفاده از لفظ خامنهای بدون پیشوند عذرخواهی میکنم. برای خودم هم سخت بود ولی ترجیح دادم برای نشان دادن فضای دوران نوجوانی اینطور بنویسمش.
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784199882899628676
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
My Recordingانسان رسانه موثر - یونس محمدی 1.mp3
زمان:
حجم:
15.4M
﷽
🎙 #صوت
📋نشست انسانرسانه موثر
📖چگونه روایتنویس به یک انسانرسانه اثرگذار تبدیل شود
👤با ارائه: #یونس_محمدی
🗓خردادماه ۱۴٠۵
1️⃣بخش اول
~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
ریحانه ریحانه گریه هایش ادامه داشت و ول نمیکرد و این را بارها تکرار میکرد: من میخوام سوار اتوبوس
﷽
🔻ریحانه
🔸داخل حرم امام زاده پیرمراد نشسته بودم. جای سوزن انداختن نبود. اشک از چشمهایم روان بود! جا مانده بودم و نمی توانستم با بقیه برای تشییع بروم آمده بودم برای خدا حافظی از دوستانم که متوجه دختری شدم که لباس سبز به تن داشت، سنش دو سال، دوسال و نیمی می زد. ضریح را محکم در دست گرفته بود و چیزهایی می گفت که کم کم این کارش تبدیل به گریه شد.
🔸مادرش بعد از اینکه نمازش تمام شد او را بغل کرد و گفت: دخترم بیا بریم برات از اون بستنی خوشمزه ها بخرم، اما دختر بچه با گریه گفت: من می خوام سوار اتوبوس بشم!
مادر بچه را محکم در بغل فشرد و گفت: نه ریحانه جان، بیا بریم خونه از همون غذا خوش مزه ها بهت بدم.
🔸طاقت نیاوردم و همراه ریحانه و مادرش رفتم به اتوبوس ها که رسیدیم ریحانه مشت بر سینهی مادر می کوبید و جیغ و داد می زد و با گریه می گفت: من می خوام سوار اتوبوس بشم.
🔸خیلی ناراحت بودم هم به خاطر ریحانه هم به خاطر خودم چون نمی توانستیم به مراسم تشییع برویم اگر می رفتم، کی از مادرم مراقبت می کرد؟ کنار ریحانه ایستاده بودم و اشک می ریختم.
ریحانه گریه هایش ادامه داشت و ول نمیکرد و این را بارها تکرار میکرد: من میخوام سوار اتوبوس بشم، رهبر، رهبر...
و بعد دستش را برای اتوبوسهایی که میرفتند تکان میداد.
مادرش میگفت: خدایا این بچه با این سنش این چیز ها را از کجا می فهمد؟
🔸خانمی چادری از اتوبوس کناری پیاده شد. آمد کنار مادر ریحانه ایستاد و گفت: من چند پارچه ی سبز دارم که به دوستانم قول دادهام آنها را برایشان تبرک کنم و به قبر رهبر شهیدمان و خانوادهی گرامیشان بزنم،
یکی هم اضافه داشتم که نمیدانستم و امروز فهمیدم خدا آن را برای شما فرستاده و کنار گذاشته است.
آدرس خانه تان را بدهید تا بعد سفر آن را برایتان بیاورم.
🔸نگاه نافذ بین آن خانم و ریحانه مسیری بی برو برگشت ساخته بود. آن خانم دستی به سر و روی ریحانه کشید و گفت: این دختر هوش معنوی بالایی دارد!
بعد آدرس را گرفت؛ ریحانه را بوسید و دستی برایش تکان داد و سوار اتوبوس شد.
از آن به بعد و بعد از حرکت اتوبوس ها و خالی شدن خیابان ها ریحانه دیگر گریه نکرد و با چشم های درشت مشکی اش در آغوش مادر آسمان را می نگریست؛
آسمانی که خورشید میان ابرهای سرخ آن فرمانروایی می کرد. صدای زیبای دعایی که در صحن امامزاده پخش می شد توجه همه را به خود جلب کرده بود و ریحانه هم همراه با آن دعا، کلمات را دست و پا شکسته تلفظ میکرد...
مکان: فارس، استهبان، امامزاده پیرمراد
✍️#بایدـبرخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #فاطمه_تابعی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784268775170232792
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
دفتر روایت حوزه هنری فارس برگزار میکند:
«فراخوان روایتنویسی شب شعر عاشورا»
روایتنویسان محترمی که علاقه دارند با حضور در چهلویکمین شب شعر عاشورا، روایت خود را درباره این رویداد آیینی به نگارش دربیاورند، شرح کوتاه فعالیتهای خود در حوزه روایتنویسی را به همراه یک نمونه متن به این شماره در بله ارسال بفرمایند:
🔰09171200864
📌مهلت اعلام آمادگی:
تا سهشنبه ۳۰ تیرماه
🗓روزهای حضور در برنامه:
چهارشنبه ۳۱ تیرماه
پنجشنبه ۱ مردادماه
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
﷽ 📌واقعیت این است که ما سیزده تا هجده تیرماه برای تشییع آقای شهید نرفتیم. رفتیم تا نسبت خودمان با ب
🔴اعلام تغیـــــیر مــــــکان برگزاری محفل روایتخوانی
با توجه به نمایش مستند «شاخهای روی آب» و جهت سهولت شرکت علاقمندان در این برنامه، محفل روایتخوانی دوشنبه ۲۹ تیرماه
رأس ساعت ۱۶ در محل کافیشاپ پردیس سینمایی تارخ
برگزار خواهد شد.
📌بزرگوارانی که پس از محفل روایتخوانی قصد شرکت در نمایش مستند «شاخهای روی آب» را دارند، حتما پرسشنامه زیر را تکمیل بفرمایند👇🏻
🌐https://survey.porsline.ir/s/u1ZnOtuM
❗️شرکت در هر دو نشست برای عموم آزاد و رایگان میباشد.
﷽
دفتر روایت حوزه هنری فارس برگزار میکند:
«فراخوان روایتنویسی شب شعر عاشورا»
روایتنویسان محترمی که علاقه دارند با حضور در چهلویکمین شب شعر عاشورا، روایت خود را درباره این رویداد آیینی به نگارش دربیاورند، شرح کوتاه فعالیتهای خود در حوزه روایتنویسی را به همراه یک نمونه متن به این شماره در بله ارسال بفرمایند:
🔰09171200864
📌مهلت اعلام آمادگی:
تا سهشنبه ۳۰ تیرماه
🗓روزهای حضور در برنامه:
چهارشنبه ۳۱ تیرماه
پنجشنبه ۱ مردادماه
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
جایزۀ سگکشی
مقوا را پهن کردم روی میز وسط آشپزخانه. کلمهها را خواندم. نوشته بود «جایزهی سگ کُشی» و زیرش متراژ خانه و ویلای شمالشان. کاغذ رو دوباره گذاشتم روی میز. وزن داشت. توی دستم سنگینی میکرد. خانم و آقای زنگنه همۀ مال و منالشان را فدای آقا کرده بودند. مقوای نوزده هزار تومانی که از شیراز تا شرق تهران آمده بود حالا کلی میارزید.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
جایزۀ سگکشی مقوا را پهن کردم روی میز وسط آشپزخانه. کلمهها را خواندم. نوشته بود «جایزهی سگ کُشی»
﷽
🔻جایزۀ سگکُشی
🔸«ایشالا زودتر مال و اموالتونو بدین بره.»
این حرف را هر جای دیگری میزدم پشتش اَخم و تَخم بود و ناراحتی. آمین بلند خانم زنگنه به همان دعای نیم خطی، از پشت خندهی ریزی که پهن شده بود روی صورتش معلوم بود. بعد چند سال تازه داشتم بهتر میدیدمش.
🔸بار اول اربعین نود و هشت بود. نزدیک گاراژ نجف. دنبال سواری بودیم. یک ور دلم ترس نشسته بود که چطوری با رانندهای که زبانش را نمیفهمیم توی تاریکی راه بیفتیم برویم زیارت امیرالمؤمنین. آقا و خانم زنگنه را خدا از غیب رساند. ماشین که افتاد پشت وادی السلام تازه داشت یخمان باز میشد. بعد زیارت یک شب ماندیم صحن فاطمه الزهرا و عصر فردایش افتادیم توی راه پیاده روی. بعدترش هم ما آمدیم طرف پارکینگ شلمچه و آنها برگشتند فرودگاه نجف. تا وقتی وسط پیادهروی تنگ و تُرُش جلوی در خانهشان دخترک را بغل زدم روی هم رفته چهار بار بیشتر هم را ندیدیم.
🔸از جوی چسبیده به پیاده رو پریدم. سوار ماشین شدم. صادق داشت مقواها را جا میداد توی صندوق. یک دسته مقوا و کلی ماژیک رنگ و وارنگ برده بودم که مثل چند هفته قبل بروم سر فلکهی اول تهرانپارس، نزدیک خانهشان، پلاکارد بنویسم و بدهم دست جماعت سرِ میدان. نشد. فقط دو تا نوشتم. اولی را سنجاق کردم به کالسکهی دخترک و دومی سنگین و رنگین مانده بود روی مبل صاحبخانه.
🔸تازه از وداع برگشته بودیم. حال هیچکداممان شبیه صبح که رفتیم نبود. مثل زغال داغی که هی فوتش کنند و بیشتر گُر بگیرد ته دلمان داشت میسوخت. دیدن آقا مثل همیشه نبود که! چند سال مانده به کرونا میرفتیم مصلی. منتظر که آقا بیاید بالای جایگاه، پشت تریبون چند کلمه حرف دلگرمی بزند. چند تا شعار دشمنْپَران بدهیم و برگردیم خانه.
🔸برگشتیم، نه مثل آن وقت! با کلی بغض که چسبیده بود دور حلقمان. خستگی هم این جور وقتها تنهاش سنگینتر میشود و برای آدم شاخ و شانه میکشد. گردی صورت دخترک گُل انداخته بود. گرما رفته بود توی تنش و باید هُلش میدادم بیرون. گرفتمش زیر شیر آب.
🔸بعد از نهار آقای زنگنه چند کلمه روی کاغذ یادداشت نوشت و گذاشت لبهی میز. به خیالم مثل بار قبلی، قرار هست شعار بنویسم حالا فوقش این دفعه که خونمان به جوش آمده تند و تیزتر. جای بشقابها مقوا پهن کردم روی میز وسط آشپزخانهی جمع و جورشان. کلمهها را خواندم. بالایش نوشته بود «جایزهی سگ کُشی» و زیرش متراژ خانه و ویلای شمالشان.
🔸کاغذ را دوباره گذاشتم روی میز. وزن داشت. توی دستم سنگینی میکرد. چند ده میلیارد در ازای سَرِ قاتل آقا. خانم و آقای زنگنه همه ی مال و منالشان را فدای آقا کرده بودند. مقوای نوزده هزار تومانی که از شیراز تا شرق تهران آمده بود حالا کلی میارزید.
🔸اولش فکر کردم در حد حرف و یک مدل رجز هست. به خیالم از من هم بر میآمد همچین کاری! بیشتر که ریز شدم یادم افتاد به قصهشان از جنگ دوازده روزه که مانده بودند تهران و برای بسیجیها غذا میپختند، یا همین هفتهی قبلی که دعوتمان کردند برای تشییع آقا بیاییم خانهشان. کارشان چیزی شبیه حل تمرین که معلمها قبل امتحان میدهند و هر که بهتر و بیشتر کار کند دستش روانتر میشود، بود.
🔸همان چند خط نوشتهی جاندار شبیه یک آدم پر هیکل و چهارشانه هُلَم داده بود عقب. تمام راه تهران تا قم و جادهی قم مشهد را داشتم به این فکر میکردم «من چی دارم که بذارم وسط و بشه جایزهی کشتن قاتل آقا؟!»
✍️ #باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #سارا_تندهوش
🌐https://ble.ir/nowghalam1
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784551223902299107
~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻*اینجا دانمارک است*
فاطمه چند سال است دانمارک زندگی میکند.
سر شهادت آقا پیام داد که: "ما از همه مظلومتر بودیم. من حتی تو خونه هم گریه نمیکردم. میترسیدم پسر کوچولوم بره مهد کودک تعریف کنه ولمون نکنن که روحیهی بچه رو خراب کردین.... حتی وقتی تو خونه تنها بودم هم جرات نمیکردم با صدای بلند گریه کنم. میترسیدم همسایهها بشنون برن گزارش کنن. کجان عاشقان آزادی بیان غرب، ما حتی آزادی محبت هم نداریم. "
گفت اگر کسی برای حمایت از غزه استوری میگذاشته میآمدند بچهاش را به زور میبردند که تو صلاحیت نگهداری از کودکت را نداری!!.
اینجا دانمارک است. ببین چطور حب و بغض مردمش را هم کنترل میکند. بعد آنها متمدنند ما جهان سومی!
✍️#جنگ_رمضان به روایت #سیده_زینب_نعمتاللهی
🌐https://eitaa.com/kaashkoul
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784352846517919307
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
📌رزق همیشه برای آدمها نیست. رزق میتواند برای شهر باشد؛ یک رویداد هویتسازِ سالانه مثلا. چیزی مثل «شب شعر عاشورایی» که چهل سال است رزق شیراز شده؛ دو شب در سال. این روزها شاعران آیینی ایران در شیراز جمع شدهاند و از «انتقام» میخوانند برایمان. این دوشب را دریابیم و روایتش کنیم.
📝«محفل روایتخوانی» این هفته را اختصاص دادهایم به خوانش روایتهایی با موضوع «شب شعر عاشورا»
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۵ مردادماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«اینجا عصــــر روایــــت است»
محفل روایت | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔@fars_asre_revayat
🆔https://eitaa.com/fars_asre_revayat