روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
شاهین بامرام «اکثر رفیقام ضدنظامن. توی دی ماه که قرار میذاشتن برای شعار دادن از پنجره خونهشون، بهش
﷽
🔻شاهینِ بامرام
🔸«قدِ بلند، چهار شانه، گردنبند نقره، دستبند سبز یشمی و کلاه NY؛ شغل: نصاب دکوراسیون.»
قیافهاش را جور دیگری در نظر گرفته بودم. اصلا برای همین بود که برای زنگ زدن و قرار مصاحبه، دست دست میکردم. پیش خودم گفتم لابد یکیست مثل بقیه حزبالهیهایی که برای تشییع آقا رفتهاند: پیراهن مشکی روی شلوار با سهدکمهای که به یقه دیپلمات ختم میشود.
🔸*چند روز قبل، محمدرضا برایم از خانم و آقای موتورسواری گفت که توی اتوبان قم شیراز دیده بود. به خیالش از اهالی روستاهای اطراف هستند. چفیه روی سرشان را که دید، شک کرد که نکند از تشییع برگشته باشند. کیف لباسی جلوی موتور و کیف زنانه وصل به دسته هم مزید شک. اولین استراحتگاه کنار جاده سراغشان رفته بود و مطمئن شده بود که از تشییع برگشتهاند. حالا از کجا آمده باشند خوب است؟ از شیراز.*
قیافه شاهین آنقدر متفاوت بود که وقتی توی لابی دفتر روایت دیدمش، شک کردم.
🔸توی کسری از ثانیه به مراحلی که برای مصاحبه طی کرده بودم، فکر کردم و مطمئن شدم این شاهین پارسایی که روبرویم نشسته، همانی است که محمدرضا معرفی کرده:
«بالاخره یه عِرقی داشتیم نسبت به رهبری. شب ساعت هفت حرکت کردیم سمت قم و دم نماز رسیدیم جمکران. هر دو سه ساعت، یه استراحت کوچیکی میکردیم وسط راه.»
*«نزدیکیای قم، رییس پلیس راهور، توی یه موکبی دیدمون. گفت پلاکتون رو توی بیسیم اعلام کردم. گفتم این برای تشییع آقا داره میاد. توی اتوبان کاریش نداشته باشین. باورش نمیشد از شیراز اومده باشیم»*
🔸چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چرا باید پلاکش توی بیسیم اعلام شود. بعد خودم را گذاشتم جای پلیس راهور. نصف شب؛ وسط اتوبان؛ با خانواده. من جای افسر راهنمایی رانندگی بودم، حتما جایی نگهش میداشتم و سوال پیچش میکردم تا مطمئن شوم خداییناکرده از کشیدنیها و بوییدنیها و نوشیدنیها چیزی مصرف نکرده باشد.
🔸«اکثر رفیقام ضدنظامن. توی دی ماه که قرار میذاشتن برای شعار دادن از پنجره خونهشون، بهشون گفتم: هر کی علیه سیدعلی شعار بده با من طرفه. ای آدمو امام حسین(ع) زمان خودشه.»
تلفظ دقیق از سیدعلی، آن «ی» وسط سید را نداشت.
شاهین از رفیقهایش گفت که بعد از شهادت آقا سر به راه شدند: *«آدمایی بودن که به آقا بد و بیراه میگفتن ولی توی همین ماه رمضون تا پای نماز خوندن هم رسیدن. الان اگه جایی عکس آقا رو ببینن دستشون رو برای احترام بالا میارن.»*
🔸شاهین تا حالا در هیچکدام از تجمعات شرکت نکرده: «مادرم هم خیلی بهم میگه بیا ولی من از این مسخرهبازیا خوشم نمیاد. کار سخت دوست دارم. پرچم تکون دادن خیلی راحته. انرژیم رو گذاشتم برای اغتشاشی، درگیریای، چیزی. اصلا برای روزی که حاج مهدی ظهور میکنه.» دال مهدی را هم مثل «ت» تلفظ میکرد.
🔸شاهین از ماجرای جالبی گفت که وقت برگشتن برایش پیش آمده: *«ساعت یک شب، نزدیکیای بیضا، بنزین تموم کردم. به خانمم گفتم بره پشت نیوجرسیها استراحت کنه. یه ظرف دست گرفتم برای بنزین. کسی روم رو نگرفت. خوابیدم تا ساعت پنج. هول هولکی نماز صبح رو خوندم و دوباره ایستادم کنار جاده. یه نیسان آبی اومد سمتم. گفت توی اون لاین که بودم دیدمتون. دور زدم اومدم این ور. گفتم دست میگیرم به پشت ماشینت، ما رو بکش تا پمپبنزین. پنج شش کیلومتر دیگه میرسیم. خودش با کارتش برامون بنزین زد. لللهش کردم قبول نکرد حساب کنم. کارتم رو پس داد، گفت داستان داره.
🔸بعد هم ما رو برد در یه مغازهای، برامون صبحونه مفصل گرفت: ساندویچ آماده با نوشابه و قهوه و آب معدنی. بهش گفتم پول بنزینمون رو حساب کردی، این کارا دیگه چیه؟ میخوای چوبکاریمون کنی؟»
همهاش منتظر بودم بگوید ماجرای راننده نیسان چه بوده: «آخرش طرف گفت: بابام چند بار بهم گفت من رو ببر تشییع.
نتونستم. براش یه بلیط اتوبوس گرفتم تا خودش بره مشهد. ولی تو دلم بود یه کاری کنم برای کسایی که میرن مراسم تشییع تا شما رو دیدم. وقتی چفیه روی سرت رو دیدم مطمئن شدم از تشییع اومدی.»*
🔸سهربعی پای مصاحبه با شاهین پارسا بودم. موقع خداحافظی، چشم دوخته بودم به کفش اسپورت سفیدی که پایش میکرد ولی داشتم به این فکر میکردم که توی این تشییع چند ده میلیونی، چند صد میلیون یا چند میلیارد ماجرا و خاطره و روایت خوابیده و دست ما کوتاه و خرما بر نخیل.
✍#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #محمدحسین_عظیمی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784793862741042129
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
عکس جاندار آنقدر شیفتهٔ عکس میشوم که درجا آن را از مرد میگیرم. گویی که اولین بار است چشمم به این ش
﷽
🔻عکس جاندار
🔸زاویه صورتم را با مهپاش تنظیم میکنم. قطرات ریز آب که میپاشد توی صورتم، چشمانم را میبندم و لبخند میزنم. میگویند آقا رسیده اند میدان آزادی. میدانیم که تقریبا محال است به آقا برسیم؛ اما ناخودآگاه پا تند میکنیم. چند قدم جلوتر پسر بچه ۱۰ ۱۱ ساله ای پشت یک میز پلاستیکی نشسته و به مردم نگاه میکند. روی میز، دسته دسته روزنامه چیده شده. فرصت نمیشود دقیق نگاهشان کنم. اما انگار چیزی شبیه به اعلامیه خبر شهادت آقا است. به چشمم جالب میآید اما نه آنقدر که بخواهم در میان این جمعیتِ توی مسیر و بعد هم آن وضعیت مترو و دست آخر هم پارکینگ مصلی توی دست بگیرمش و سلامت به شیراز برسانمش.
🔸کیفم را یک وری روی دوشم میاندازم تا کمتر توی دست و پایم برود. هر از چند گاهی نور آفتاب یکهو مستقیم میافتد توی چشمم. طلق روسری ام را جلوتر میکشم تا کمی کار نقاب و عینک را برایم بکند. چشمانم را اما به زمین نمیدوزم. مدام میان جمعیت در حرکت است.
🔸هنوز به میدان انقلاب هم نرسیده ایم اما جمعیت شبیه قطرات مه پاش های در مسیر است. گاهی که به یک پل میرسیم و از بالا جمعیت را میبینیم انگار یک کندوی زنبور به هم چسبیده.
🔸نیم ساعتی میرویم و بعد روی جدول کنار خیابان مینشینیم تا نفس تازه کنیم. خانمی با یک دسته پوستر با ابعاد کوچک جلویم ظاهر میشود. عکس های آقا است. قشنگ اند. مثل همه عکس های ایشان، اما نمیگیرم. تشکر میکنم و لبخند میزنم. ده دقیقه ای مینشینیم و دوباره راه میافتیم. نیم ساعتی تا میدان انقلاب راه داریم. قرار میگذاریم تا آنجا برویم و بعد برای ادامه مسیر تصمیم بگیریم. از یک موکب شربت میگیریم.
🔸میخواهم راه بیفتم که چشمم به مرد کنار خیابان میافتد. توی دستش یک دسته بزرگ و حجیم از عکس های یک شکل حضرت آقا را گرفته و پخش میکند. همان عکس معروفی که آقا با کلاه و ردای سفید، روبروی کتابخانه شان ایستاده اند و مشغول مطالعه کتاباند.
تا چشمم به عکس میافتد پا تند میکنم. آنقدر شیفتهٔ عکس میشوم که درجا آن را از مرد میگیرم. گویی که اولین بار است چشمم به این شمایل آقا می افتد.
تمام مسیر تا میدان انقلاب چشمم به آقاست. آقایی که توی تصویر میان دستانم کتاب میخواند. از مردهایی که آب رویمان میپاشند به سرعت میگذرم. به مه پاش ها که میرسم عکس را زیر چادرم پنهان میکنم و کفش هایم با شدت توی حفره های آب می خورَد و لبه های شلوارم خیس میشود اما به سلامت رساندن عکس، به دیوار اتاقم برایم از همه چیز مهمتر است.
🔸به میدان انقلاب میرسیم. یکی دوتا از همراهان، گرما زده شده اند و بقیه هم دیگر نای راه رفتن برایشان نمانده. نگاهی به عکس میان دستانم میاندازم. حسرت ندیدنِ ماشین حامل پیکر آقا را در دلم حس نمیکنم. عکس را به آرامی تا میزنم. طوری که تا حد ممکن خط و خش رویش ننشیند. بعد؛ از جمعیت جدا میشویم و به سمت مترو راه میافتیم.
✍️#باید_برخاست؛ روزهای بدرقه به روایت #فاطمه_پیروی
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784965896614945853/
~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
میناب، آشنای دور پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجهتون بو
﷽
🔻میناب، آشنایِ دور
🔸دیر رسیدم. دوباره دیر رسیدم. چنان نفسزنان از پلهها بالا رفتم که نگهبان اداره، با تعجب نگاهم کرد. هنوز نفسم جا نیامده بود که شنیدم به کسی میگوید: «ایشونن... الان تشریف آوردن، میتونین برین اتاقشون.»
🔸سنگینیِ قدمهایی را پشتِ سرم حس میکردم که تا دمِ اتاقم پابهپای من میآمد. هنوز پشتِ میز جاگیر نشده بودم که بویِ عطرِ گرمِ عربی مردانهای، فضایِ اتاق را پر کرد. هیبتش در چهارچوبِ در ظاهر شد؛ جوانی بلندبالا، شاید بیست ساله، با شانههای پهن، پوستِ سبزه و موهای فِری که از همان نگاهِ اول میفهمیدی جنوبی است.
🔸زیر لب سلامی گفت و فرمی را که دستش بود گذاشت جلویم: «همکارتون فرمودن ای کاغذو رِ بیارُم پیشِ شُمو...»
حالا که نزدیکتر شده بود، نگاهم روی صورتش دقیق شد. ابرو بالا انداختم، اخم کردم و جدی گفتم: «آقا یه ذره مراعات کنین؛ اول صبحی چیکار کردین که چشماتون اینقدر قرمزه؟»
با سادگی گفت: «هیچی به خدا... دیشو اصلاً خو نرفتُم؛ اَ دّیرو تو راهُم.»
🔸پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجهتون بوشهری نیست... بَن..» پرید وسطِ جملهام و گفت: «میناب.»
تا گفت «میناب»، انگار برقی از بدنم گذشت. با چنان سرعتی سرم را بالا گرفتم که صدای تَقِ مهرههای گردنم در اتاق پیچید. دست گرفتم روی گردنم، صاف نشستم و با تعجب، شمردهشمرده گفتم: «میناب؟.. اینجا چی کار میکنین؟»
به کاغذِ توی دستم اشاره کرد: «خو... اومدُم بَرِی استخدام.»
🔸دوباره براندازش کردم. با کولهی سنگین و بزرگ روی دوشش مدام اینپا و آنپا میکرد. دلم برای خستگی و غریبیاش سوخت. با دست به صندلیِ گوشهی اتاقم اشاره کردم و گفتم: «چرا اون گوشه کز کردی؟! بفرمایین...»
گفت: «نه.... زَمَت نیس. مو وُیسُم رااَتتِروم.»
گفتم: «تعارف نکنین، بشینین.» و بعد ادامه دادم: «حالا که راهتون دوره، اجازه بدین ببینم چکار میشه کرد... معایناتتون رو انجام دادین؟ گزینش رفتین؟»
سردرگم گفت: «نه والّا... یعنی بایه بِرُم؟»
🔸بیآنکه بدانم چرا، انگار سالها بود او را میشناختم. تلفن را برداشتم و افتادم دنبال کارهایش. چند تا تماس گرفتم تا مراحل را زودتر طی کند؛ همکارانم قبول کردند و قرار شد اول از همه برود گزینش.
🔸موقع رفتن نگاهی به تیپش انداختم؛ شبیه بیشتر مردان جنوبی پیراهنِ یقه انگلیسیِ گشاد و شلوار جین زخمی به تن داشت. با خودم فکر کردم کاش برای گزینش یک چیز دیگری پوشیده بود. انگار فکرم را خوانده باشد، به کولهاش اشاره کرد و با مِنمِن گفت: «خانوم... لباسِ درستدرمونی تو کیفُم هست، اَبو همینجاها عوض کُنُم؟»
اشاره کردم به سمت سالن: «آره، هماهنگ میکنم برین نمازخونه.»
🔸چند دقیقه بعد، وسطِ یک مکالمهی تلفنی، دوباره سنگینیِ حضورش را حس کردم. همانطور که گوشیِ تلفن روی گوشم بود و سعی میکردم به آن طرفِ خط جواب بدهم، نگاهم به او ماند. همانجا کنار در ایستاده بود. لباسش را عوض کرده بود، اما هنوز هم سر تا پا سیاه پوشیده بود؛ یک پیراهن و شلوارِ رسمیِ مردانه.
🔸چشمش به من بود و انگار منتظرِ نظرِ من باشد، یک لنگه پا ایستاده بود. سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم: «آره! این خوبه! برو به سلامت مادر...»
🔸تا گفتم «مادر»، خودم هم تکان خوردم. جلوی چشمم «ماکان نصیری» جان گرفت؛ همان طفل معصوم مینابی که در غبارِ فاجعه حمله به مدرسه پرپر شد و هرگز، هیچکس نتوانست نشانی از او پیدا کند.
🔸ذهنم پرکشید به اینکه شاید روزی ماکان، همینجا، در آستانهی همین در میایستاد. شاید او بود که با چشمهای سرخ از دوریِ راه، به میزِ من پناه میآورد تا برای اولین روزِ کاریاش، امضایِ تأییدِ مادری را بگیرد که سالهاست چشمبهراهِ خبری از او مانده است.
✍️ #روزهای_جنگ به روایت #زهرا_ذوالمجد
🌐https://ble.ir/persianideass
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785213558930458440
~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻اینجا عراق است، ماکان!
🔸اینجا عراق است ماکان! کیلومترها با ایرانِ خودمان فاصله دارد. با میناب هم! قاب عکس تو اما، پشت سر مرد عراقی که چای میریزد، روی دیوار نشسته. میبینی؟ همان عکست که میان خودمان معروف شد. همان است! همانی که دستانت را جلوی دهانت گرفته ای و ذوق از چشمانت میبارد.
🔸 قاب های کنار عکس خودت را میبینی؟ هرکدام تکه ای از خاک ایران شدند و نقشه را کامل کردند. درست مثل تو؛ که برای خاک کشورت از جان مایه گذاشتی! از تکهتکه های تنت!
کسی چه میداند؟ شاید تکه ای هم اینجا، در قلب مرد عراقی جا گذاشته ای...
✍️#روزهای_جنگ به روایت #فاطمه_پیروی
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785265877668628331
~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
هدایت شده از محفل روایتخوانی-عصر روایت
﷽
📌شاید ایدهیابی و انتخاب موضوع برای نوشتن از آن کارهای سهلممتنعی باشد که گاهیاوقات یادمان میرود تمرینش کنیم. سهل است چون دستمان باز است برای ازهرچیزی نوشتن. ممتنع است چون اینروزها حرف برای گفتن و کلمه برای نوشتن زیاد داریم و انتخاب سخت.
📝«درلحظهنویسی» این هفته را اختصاص دادهایم به نوشتن روایتهایی با «موضوع آزاد» و گفتگو دربارهٔ «موقعیتسازی»
🔸طبق قرار همیشگیِ درلحظهنویسی، قلموکاغذ حتما همراهتان باشد!
🗓️زمان:
دوشنبه؛ ۱۲ مرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
🔻سماحه
🔸پیرزن عرب استخوانی و تکیده بود و در پله کنار ستون روبروی ضریح آنقدر جمع و جور جا شده بود که خدام بهش تذکر ندهند. به ضریح زل زده بود و آرام زیر لب مویه میکرد.
🔸من آن طرف ستون خسته و وارفته نشسته بودم و کتاب دعا را ورق می زدم اما حوصله خواندن نداشتم. دو روز به تشییع مانده بود و هنوز باورم نمیشد برای چه تا قم آمده ام. به دیوار تکیه زدم و مشغول گوشی شدم، پیرزن عرب که حالا برای دیدن ضریح به جلو خم شده بود تا نگاهش به صفحه گوشی افتاد، به عربی جملاتی گفت که چیزی نفهمیدم.
🔸از حالت سوال گونه نگاهم فهمید چیزی متوجه نشدهام و دوباره حرفش تکرار کرد و این بار واژه سماحة، سماحة را فهمیدم. داشت به صفحه گوشی من اشاره میکرد، که پس زمینه اش عکس آقا بود.
✍️ #باید_برخاست؛ روزهای تشییع به روایت #سیده_فاطمه_حبیبی
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785492359542672989
~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
برخورد از فاصله نزدیک با خلبان کریم از دور دیدم، گلبرگهای سرخی دور و بر تابوت پرواز میکنند. توی دلم
﷽
🔻برخورد از فاصله نزدیک با خلبان کریم
🔸برای هفتم مادربزرگ همه بچهها و نوهها جمع شده بودیم خانهاش. روی صفحه LCD وسط هال که لوگوی اینترنشنال را دیدم، ابرو کج کردم. روی مبل زهواردررفتهای که به دیوار کنار تلویزیون تکیه داده بودند، فرورفتم طوریکه پشتم به ماهواره باشد. دامادهای خاله و دایی روبرویم نشسته بودند. شستشان خبردار شد که باید کانال را عوض کنند.
🔸حسام -داماد خاله- برای اینکه بحث را عوض کند و چیزی بگوید که خوشایند من هم باشد، به علی -داماد دایی- گفت: «ماجرای این خلبانایی که رفتن پایگاه آمریکا توی قطر رو زدن، شنیدی؟ با سوخو۲۴ رفتن اونجا رو ترکوندن.»
و علی، متعجب از جزییات بیشتر عملیات میپرسید.
🔸خودم هم کیفم کوک بود و هر چند جمله یکبار، وسط حرفهای حسام، چیزی اضافه میکردم: «اینقدر حرفهای عمل کردن که تازه بعد از نابود کردن تجهیزات، آمریکاییها متوجه میشن چه بلایی سرشون اومده»
🔸من این حرفها را قبلا شنیده بودم. خیلی قبلتر از اینکه الجزیره ازش مستندش را بسازد. آقای کرمی –همکارمان- از اهالی کوهنجان است؛ همان شهری که یکی از خلبانها آنجایی بود. همان روزهای اول جنگ رمضان برایمان گفته بود که یکی از خلبانهای همولایتی احتمالا اسیر شده.
🔸چند ماه بعد، حالا توی نماز جمعهای نشسته بودم که قرار بود بعد از اتمامش، بر پیکر یکی از این چند خلبان نماز بخوانند و تشییعش کنند. چند روز پیشتر که خبر پیدا شدن پیکر یکی از آنها آمد، احساسی بین غرور و شادی داشتم. غرور از اجرای عملیاتی که مطمئن بودند با چند لایه ناوگان پاتریوت، بازگشتی ندارد و باز هم انجامش دادند و خوشحال از اینکه اسیر نشده و پیکرش به خانوادهاش برگشته.
🔸«اسمش چی بود؟» این را مرد پشتسَری پرسید، کمی قبل از شروع نماز بر پیکر شهید: «مگه برای نماز باید اسم طرف رو بدونیم؟» نیت «خلبانِ شهید» کردم. برایم جالب بود که حتی اسمش را هم توی ذهن ندارم.
🔸تا نماز تمام شد، چند قدمی جلو رفتم و بقیهاش، جمعیت مرا با خودش تا نزدیک تابوت برد. هر کاری کردم دستم به تابوت نرسید. دستم را بالا آوردم و تکان دادم. منقلب شدم. یاد لحظه خداحافظی با آقای شهید افتادم. کمی عقبتر ایستادم تا قاب چشمهایم تصویر جمعیت را بهتر ببیند. دستهایی که دور تابوت بالا آمده بودند تا متبرک شوند، مثل ریشههای درختی کهنسال شده بودند که پیکر شهید را محکم در آغوش کشیده بودند: «اصلها ثابت و فرعها فی السماء.» ما هم از دور روزیخور میوههایش بودیم.
🔸 تازه نگاهم به کلاه خلبانیای افتاد که روی تابوت گذاشته بودند. همانجا فکری شدم که اگر دری به تختهای خورد و فرشته شهادت بالهایش را روی سرم باز کرد، چه چیزی روی تابوتم میگذارند؟ دفترچه و خودکار؟ لپتاپ؟ یا گوشیای که متنهایم را آنجا مینویسم؟ از تصور چنین صحنهای، لبخند روی لبم نشست: «در اوج گریه مرا به خنده واداشتهای.»
🔸مجری مراسم پشت میکروفون گفت: «جنازه رو دور ضریح طواف میدن و...» بقیهاش را نشنیدم. زیرلب گفتم: «جنازه نه، پیکر مطهر! جنازه رو برای مرده میگن نه شهید.»
پا تند کردم و خودم را رساندم دور ضریح. همانجایی که وقت برگشت از زیارت میایستند به نماز. با خودم گفتم: «حتما از اون طرف میبرن و از این ور برمیگردونن.» عکاسها هم که اوستای اینطور مجالس بودند، از همان طرف رفتند.
🔸پشت سرشان هُل خوردم و آنجا بود که از نزدیک با عکس شهید روی پیشانی تابوت برخورد کردم: «هیکل چهارشانه، عینک ریبُن و موهای جوگندمی» تازه آنجا اسمش را خواندم و چند بار تکرار کردم تا در ذهنم بماند: مجید کاظمی دستم را رویش کشیدم و اگر ریا نشود، چند ثانیهای هم زیرش را گرفتم و لا اله الا الله گفتم.
دوباره شلوغ شد و موج جمعیت کنارم زد.
🔸از دور دیدم، گلبرگهای سرخی دور و بر تابوت پرواز میکنند. توی دلم گفتم: «کاش یکیش نصیبم بشه.» چند قدم که روی فرشهای ایوان رفتم، کف پایم چیزی حس کرد. سرم را پایین آوردم، دیدم یک شاخه گل پرپر روی زمین افتاده. خم شدم و هرچه گلبرگ بود داخل دو دستم مشت کردم و چپاندم توی جیبم. فاصله عرض حاجت تا برآورده شدنش، پنج دقیقه هم نشد: «اسمش مجیده ولی خیلی کریمه. ازش یک گلبرگ خواستم، بهم یه شاخه گل داد.» خواستم زرنگبازی دربیاورم، فیالمجلس چند حاجت مادی دیگر هم خواستم.
«از هر کرانه تیرِ دعا کردهام روان/ باشد کز آن میانه یکی کارگر شود.»
🔸تابوت روی دستها موج خورد و جلو رفت. تا آخر مراسم تشییع، فقط توانستم با چشمهایم بدرقهاش کنم.
✍ روایت #محمدحسین_عظیمی از تشییع شهید خلبان مجید کاظمی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785653460433354425
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar