eitaa logo
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
547 دنبال‌کننده
321 عکس
13 ویدیو
91 فایل
«این، روایت ماست» ارتباط با ادمین 👇 @admin_ravadar
مشاهده در ایتا
دانلود
عکس جاندار آنقدر شیفتهٔ عکس می‌شوم که درجا آن را از مرد می‌گیرم. گویی که اولین بار است چشمم به این شمایل آقا می افتد. تمام مسیر تا میدان انقلاب چشمم به آقاست. آقایی که توی تصویر میان دستانم کتاب می‌خواند.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
عکس جاندار آنقدر شیفتهٔ عکس می‌شوم که درجا آن را از مرد می‌گیرم. گویی که اولین بار است چشمم به این ش
﷽ 🔻عکس جاندار 🔸زاویه صورتم را با مه‌پاش تنظیم می‌کنم. قطرات ریز آب که می‌پاشد توی صورتم، چشمانم را می‌بندم و لبخند می‌زنم. می‌گویند آقا رسیده اند میدان آزادی. می‌دانیم که تقریبا محال است به آقا برسیم؛ اما ناخودآگاه پا تند می‌کنیم. چند قدم جلوتر پسر بچه ۱۰ ۱۱ ساله ای پشت یک میز پلاستیکی نشسته و به مردم نگاه می‌کند. روی میز، دسته دسته روزنامه چیده شده. فرصت نمی‌شود دقیق نگاهشان کنم. اما انگار چیزی شبیه به اعلامیه خبر شهادت آقا است. به چشمم جالب می‌آید اما نه آنقدر که بخواهم در میان این جمعیتِ توی مسیر و بعد هم آن وضعیت مترو و دست آخر هم پارکینگ مصلی توی دست بگیرمش و سلامت به شیراز برسانمش. 🔸کیفم را یک وری روی دوشم می‌اندازم تا کمتر توی دست و پایم برود. هر از چند گاهی نور آفتاب یکهو مستقیم می‌افتد توی چشمم. طلق روسری ام را جلوتر می‌کشم تا کمی کار نقاب و عینک را برایم بکند. چشمانم را اما به زمین نمی‌دوزم. مدام میان جمعیت در حرکت است. 🔸هنوز به میدان انقلاب هم نرسیده ایم اما جمعیت شبیه قطرات مه پاش های در مسیر است. گاهی که به یک پل می‌رسیم و از بالا جمعیت را می‌بینیم انگار یک کندوی زنبور به هم چسبیده. 🔸نیم ساعتی می‌رویم و بعد روی جدول کنار خیابان می‌نشینیم تا نفس تازه کنیم. خانمی با یک دسته پوستر با ابعاد کوچک جلویم ظاهر می‌شود. عکس های آقا است. قشنگ اند. مثل همه عکس های ایشان، اما نمی‌گیرم. تشکر می‌کنم و لبخند می‌زنم. ده دقیقه ای می‌نشینیم و دوباره راه می‌افتیم. نیم ساعتی تا میدان انقلاب راه داریم. قرار می‌گذاریم تا آنجا برویم و بعد برای ادامه مسیر تصمیم بگیریم. از یک موکب شربت می‌گیریم. 🔸می‌خواهم راه بیفتم که چشمم به مرد کنار خیابان می‌افتد. توی دستش یک دسته بزرگ و حجیم از عکس های یک شکل حضرت آقا را گرفته و پخش می‌کند. همان عکس معروفی که آقا با کلاه و ردای سفید، روبروی کتابخانه شان ایستاده اند و مشغول مطالعه کتاب‌اند. تا چشمم به عکس می‌افتد پا تند می‌کنم. آنقدر شیفتهٔ عکس می‌شوم که درجا آن را از مرد می‌گیرم. گویی که اولین بار است چشمم به این شمایل آقا می افتد. تمام مسیر تا میدان انقلاب چشمم به آقاست. آقایی که توی تصویر میان دستانم کتاب می‌خواند. از مردهایی که آب رویمان می‌پاشند به سرعت می‌گذرم. به مه پاش ها که می‌رسم عکس را زیر چادرم پنهان می‌کنم و کفش هایم با شدت توی حفره های آب می خورَد و لبه های شلوارم خیس می‌شود اما به سلامت رساندن عکس، به دیوار اتاقم برایم از همه چیز مهم‌تر است. 🔸به میدان انقلاب می‌رسیم. یکی دوتا از همراهان، گرما زده شده اند و بقیه هم دیگر نای راه رفتن برایشان نمانده. نگاهی به عکس میان دستانم می‌اندازم. حسرت ندیدنِ ماشین حامل پیکر آقا را در دلم حس نمی‌کنم. عکس را به آرامی تا می‌زنم. طوری که تا حد ممکن خط و خش رویش ننشیند. بعد؛ از جمعیت جدا می‌شویم و به سمت مترو راه می‌افتیم. ✍️؛ روزهای بدرقه به روایت 🌐https://ble.ir/revaayatevesal 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1784965896614945853/ ~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
میناب، آشنای دور پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجه‌تون بوشهری نیست... بَن..» پرید وسطِ جمله‌ام و گفت: «میناب.» تا گفت «میناب»، انگار برقی از بدنم گذشت...
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
میناب، آشنای دور پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجه‌تون بو
﷽ 🔻میناب، آشنایِ دور 🔸دیر رسیدم. دوباره دیر رسیدم. چنان نفس‌زنان از پله‌ها بالا رفتم که نگهبان اداره، با تعجب نگاهم کرد. هنوز نفسم جا نیامده بود که شنیدم به کسی می‌گوید: «ایشونن... الان تشریف آوردن، می‌تونین برین اتاقشون.» 🔸سنگینیِ قدم‌هایی را پشتِ سرم حس می‌کردم که تا دمِ اتاقم پا‌به‌پای من می‌آمد. هنوز پشتِ میز جاگیر نشده بودم که بویِ عطرِ گرمِ عربی مردانه‌ای، فضایِ اتاق را پر کرد. هیبتش در چهارچوبِ در ظاهر شد؛ جوانی بلندبالا، شاید بیست ساله، با شانه‌های پهن، پوستِ سبزه و موهای فِری که از همان نگاهِ اول می‌فهمیدی جنوبی است. 🔸زیر لب سلامی گفت و فرمی را که دستش بود گذاشت جلویم: «همکارتون فرمودن ای کاغذو رِ بیارُم پیشِ شُمو...» حالا که نزدیک‌تر شده بود، نگاهم روی صورتش دقیق شد. ابرو بالا انداختم، اخم کردم و جدی گفتم: «آقا یه ذره مراعات کنین؛ اول صبحی چیکار کردین که چشماتون اینقدر قرمزه؟» با سادگی گفت: «هیچی به خدا... دیشو اصلاً خو نرفتُم؛ اَ دّیرو تو راهُم.» 🔸پرسیدم: «از کجا میاین؟ بوشهر؟» بعد مکثی کردم و خودم ادامه دادم: «نه... لهجه‌تون بوشهری نیست... بَن..» پرید وسطِ جمله‌ام و گفت: «میناب.» تا گفت «میناب»، انگار برقی از بدنم گذشت. با چنان سرعتی سرم را بالا گرفتم که صدای تَقِ مهره‌های گردنم در اتاق پیچید. دست گرفتم روی گردنم، صاف نشستم و با تعجب، شمرده‌شمرده گفتم: «میناب؟.. اینجا چی کار می‌کنین؟» به کاغذِ توی دستم اشاره کرد: «خو... اومدُم بَرِی استخدام.» 🔸دوباره براندازش کردم. با کوله‌ی سنگین و بزرگ روی دوشش مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد. دلم برای خستگی و غریبی‌اش سوخت. با دست به صندلیِ گوشه‌ی اتاقم اشاره کردم و گفتم: «چرا اون گوشه کز کردی؟! بفرمایین...» گفت: «نه.... زَمَت نیس. مو وُیسُم رااَت‌تِروم.» گفتم: «تعارف نکنین، بشینین.» و بعد ادامه دادم: «حالا که راهتون دوره، اجازه بدین ببینم چکار میشه کرد... معایناتتون رو انجام دادین؟ گزینش رفتین؟» سردرگم گفت: «نه والّا... یعنی بایه بِرُم؟» 🔸بی‌آنکه بدانم چرا، انگار سال‌ها بود او را می‌شناختم. تلفن را برداشتم و افتادم دنبال کارهایش. چند تا تماس گرفتم تا مراحل را زودتر طی کند؛ همکارانم قبول کردند و قرار شد اول از همه برود گزینش. 🔸موقع رفتن نگاهی به تیپش انداختم؛ شبیه بیشتر مردان جنوبی پیراهنِ یقه انگلیسیِ گشاد و شلوار جین زخمی به تن داشت. با خودم فکر کردم کاش برای گزینش یک چیز دیگری پوشیده بود. انگار فکرم را خوانده باشد، به کوله‌اش اشاره کرد و با مِن‌مِن گفت: «خانوم... لباسِ درست‌درمونی تو کیفُم هست، اَبو همین‌جاها عوض کُنُم؟» اشاره کردم به سمت سالن: «آره، هماهنگ می‌کنم برین نمازخونه.» 🔸چند دقیقه بعد، وسطِ یک مکالمه‌ی تلفنی، دوباره سنگینیِ حضورش را حس کردم. همان‌طور که گوشیِ تلفن روی گوشم بود و سعی می‌کردم به آن طرفِ خط جواب بدهم، نگاهم به او ماند. همان‌جا کنار در ایستاده بود. لباسش را عوض کرده بود، اما هنوز هم سر تا پا سیاه پوشیده بود؛ یک پیراهن و شلوارِ رسمیِ مردانه. 🔸چشمش به من بود و انگار منتظرِ نظرِ من باشد، یک لنگه پا ایستاده بود. سرم را به نشانه تأیید تکان دادم و گفتم: «آره! این خوبه! برو به سلامت مادر...» 🔸تا گفتم «مادر»، خودم هم تکان خوردم. جلوی چشمم «ماکان نصیری» جان گرفت؛ همان طفل معصوم مینابی که در غبارِ فاجعه حمله به مدرسه پرپر شد و هرگز، هیچ‌کس نتوانست نشانی از او پیدا کند. 🔸ذهنم پرکشید به این‌که شاید روزی ماکان، همین‌جا، در آستانه‌ی همین در می‌ایستاد. شاید او بود که با چشم‌های سرخ از دوریِ راه، به میزِ من پناه می‌آورد تا برای اولین روزِ کاری‌اش، امضایِ تأییدِ مادری را بگیرد که سال‌هاست چشم‌به‌راهِ خبری از او مانده است. ✍️ به روایت 🌐https://ble.ir/persianideass 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785213558930458440 ~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻اینجا عراق است، ماکان! 🔸اینجا عراق است ماکان! کیلومترها با ایرانِ خودمان فاصله دارد. با میناب هم! قاب عکس تو اما، پشت سر مرد عراقی که چای می‌ریزد، روی دیوار نشسته. می‌بینی؟ همان عکست که میان خودمان معروف شد. همان است! همانی که دستانت را جلوی دهانت گرفته ای و ذوق از چشمانت می‌بارد. 🔸 قاب های کنار عکس خودت را می‌بینی؟ هرکدام تکه ای از خاک ایران شدند و نقشه را کامل کردند. درست مثل تو؛ که برای خاک کشورت از جان مایه گذاشتی! از تکه‌تکه های تنت! کسی چه می‌داند؟ شاید تکه ای هم اینجا، در قلب مرد عراقی جا گذاشته ای... ✍️ به روایت 🌐https://ble.ir/revaayatevesal 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785265877668628331 ~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 📌شاید ایده‌یابی و انتخاب موضوع برای نوشتن از آن کارهای سهل‌ممتنعی باشد که گاهی‌اوقات یادمان می‌رود تمرینش کنیم. سهل است چون دستمان باز است برای ازهرچیزی نوشتن. ممتنع است چون این‌روزها حرف برای گفتن و کلمه برای نوشتن زیاد داریم و انتخاب سخت. 📝«درلحظه‌نویسی» این هفته را اختصاص داده‌ایم به نوشتن روایت‌هایی با «موضوع آزاد» و گفتگو دربارهٔ «موقعیت‌سازی» 🔸طبق قرار همیشگیِ درلحظه‌نویسی، قلم‌وکاغذ حتما همراه‌تان باشد! 🗓️زمان: دوشنبه؛ ۱۲ مرداد ۱۴٠۵، ساعت ۱۶ 📌مکان: حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت. 📍نشان: https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv 🌱حضور برای عموم آزاد است ~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽ 🔻سماحه 🔸پیرزن عرب استخوانی و تکیده بود و در پله کنار ستون روبروی ضریح آنقدر جمع و جور جا شده بود که خدام بهش تذکر ندهند. به ضریح زل زده بود و آرام زیر لب مویه میکرد. 🔸من آن طرف ستون خسته و وارفته نشسته بودم و کتاب دعا را ورق می زدم اما حوصله خواندن نداشتم. دو روز به تشییع مانده بود و هنوز باورم نمیشد برای چه تا قم آمده ام. به دیوار تکیه زدم و مشغول گوشی شدم، پیرزن عرب که حالا برای دیدن ضریح به جلو خم شده بود تا نگاهش به صفحه گوشی افتاد، به عربی جملاتی گفت که چیزی نفهمیدم. 🔸از حالت سوال گونه نگاهم فهمید چیزی متوجه نشده‌ام و دوباره حرفش تکرار کرد و این بار واژه سماحة، سماحة را فهمیدم. داشت به صفحه گوشی من اشاره میکرد، که پس زمینه‌ اش عکس آقا بود. ✍️ ؛ روزهای تشییع به روایت 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785492359542672989 ~~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
برخورد از فاصله نزدیک با خلبان کریم از دور دیدم، گلبرگهای سرخی دور و بر تابوت پرواز می‌کنند. توی دلم گفتم: «کاش یکیش نصیبم بشه.» چند قدم که روی فرش‌های ایوان رفتم، کف پایم چیزی حس کرد. سرم را پایین آوردم، دیدم یک شاخه گل پرپر روی زمین افتاده. فاصله عرض حاجت تا برآورده شدنش، پنج دقیقه هم نشد!
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
برخورد از فاصله نزدیک با خلبان کریم از دور دیدم، گلبرگهای سرخی دور و بر تابوت پرواز می‌کنند. توی دلم
﷽ 🔻برخورد از فاصله نزدیک با خلبان کریم 🔸برای هفتم مادربزرگ همه بچه‌ها و نوه‌ها جمع شده بودیم خانه‌اش. روی صفحه LCD وسط هال که لوگوی اینترنشنال را دیدم، ابرو کج کردم. روی مبل زهواردررفته‌ای که به دیوار کنار تلویزیون تکیه داده بودند، فرورفتم طوری‌که پشتم به ماهواره باشد. دامادهای خاله و دایی روبرویم نشسته بودند. شستشان خبردار شد که باید کانال را عوض کنند. 🔸حسام -داماد خاله- برای این‌که بحث را عوض کند و چیزی بگوید که خوشایند من هم باشد، به علی -داماد دایی- گفت: «ماجرای این خلبانایی که رفتن پایگاه آمریکا توی قطر رو زدن، شنیدی؟ با سوخو۲۴ رفتن اون‌جا رو ترکوندن.» و علی، متعجب از جزییات بیشتر عملیات می‌پرسید. 🔸خودم هم کیفم کوک بود و هر چند جمله یک‌بار، وسط حرفهای حسام، چیزی اضافه می‌کردم: «این‌قدر حرفه‌ای عمل کردن که تازه بعد از نابود کردن تجهیزات، آمریکایی‌ها متوجه میشن چه بلایی سرشون اومده» 🔸من این حرفها را قبلا شنیده بودم. خیلی قبل‌تر از این‌که الجزیره ازش مستندش را بسازد. آقای کرمی –همکارمان- از اهالی کوهنجان است؛ همان شهری که یکی از خلبان‌ها آن‌جایی بود. همان روزهای اول جنگ رمضان برایمان گفته بود که یکی از خلبانهای هم‌ولایتی‌ احتمالا اسیر شده. 🔸چند ماه بعد، حالا توی نماز جمعه‌ای نشسته بودم که قرار بود بعد از اتمامش، بر پیکر یکی از این چند خلبان نماز بخوانند و تشییعش کنند. چند روز پیش‌تر که خبر پیدا شدن پیکر یکی از آن‌ها آمد، احساسی بین غرور و شادی داشتم. غرور از اجرای عملیاتی که مطمئن بودند با چند لایه ناوگان پاتریوت، بازگشتی ندارد و باز هم انجامش دادند و خوشحال از این‌که اسیر نشده و پیکرش به خانواده‌اش برگشته. 🔸«اسمش چی بود؟» این را مرد پشت‌سَری پرسید، کمی قبل از شروع نماز بر پیکر شهید: «مگه برای نماز باید اسم طرف رو بدونیم؟» نیت «خلبانِ شهید» کردم. برایم جالب بود که حتی اسمش را هم توی ذهن ندارم. 🔸تا نماز تمام شد، چند قدمی جلو رفتم و بقیه‌اش، جمعیت مرا با خودش تا نزدیک تابوت برد. هر کاری کردم دستم به تابوت نرسید. دستم را بالا آوردم و تکان دادم. منقلب شدم. یاد لحظه خداحافظی با آقای شهید افتادم. کمی عقب‌تر ایستادم تا قاب چشم‌هایم تصویر جمعیت را بهتر ببیند. دست‌هایی که دور تابوت بالا آمده بودند تا متبرک شوند، مثل ریشه‌های درختی کهن‌سال شده بودند که پیکر شهید را محکم در آغوش کشیده بودند: «اصلها ثابت و فرعها فی السماء.» ما هم از دور روزی‌خور میوه‌هایش بودیم. 🔸 تازه نگاهم به کلاه خلبانی‌ای افتاد که روی تابوت گذاشته بودند. همان‌جا فکری شدم که اگر دری به تخته‌ای خورد و فرشته شهادت بالهایش را روی سرم باز کرد، چه چیزی روی تابوتم می‌گذارند؟ دفترچه و خودکار؟ لپ‌تاپ؟ یا گوشی‌ای که متن‌هایم را آن‌جا می‌نویسم؟ از تصور چنین صحنه‌ای، لبخند روی لبم نشست: «در اوج گریه مرا به خنده واداشته‌ای.» 🔸مجری مراسم پشت میکروفون گفت: «جنازه رو دور ضریح طواف میدن و...» بقیه‌اش را نشنیدم. زیرلب گفتم: «جنازه نه، پیکر مطهر! جنازه رو برای مرده میگن نه شهید.» پا تند کردم و خودم را رساندم دور ضریح. همان‌جایی که وقت برگشت از زیارت می‌ایستند به نماز. با خودم گفتم: «حتما از اون طرف می‌برن و از این ور برمی‌گردونن.» عکاس‌ها هم که اوستای این‌طور مجالس بودند، از همان ‌طرف رفتند. 🔸پشت سرشان هُل خوردم و آن‌جا بود که از نزدیک با عکس شهید روی پیشانی تابوت برخورد کردم: «هیکل چهارشانه، عینک ریبُن و موهای جوگندمی» تازه آن‌جا اسمش را خواندم و چند بار تکرار کردم تا در ذهنم بماند: مجید کاظمی دستم را رویش کشیدم و اگر ریا نشود، چند ثانیه‌ای هم زیرش را گرفتم و لا اله الا الله گفتم. دوباره شلوغ شد و موج جمعیت کنارم زد. 🔸از دور دیدم، گلبرگهای سرخی دور و بر تابوت پرواز می‌کنند. توی دلم گفتم: «کاش یکیش نصیبم بشه.» چند قدم که روی فرش‌های ایوان رفتم، کف پایم چیزی حس کرد. سرم را پایین آوردم، دیدم یک شاخه گل پرپر روی زمین افتاده. خم شدم و هرچه گلبرگ بود داخل دو دستم مشت کردم و چپاندم توی جیبم. فاصله عرض حاجت تا برآورده شدنش، پنج دقیقه هم نشد: «اسمش مجیده ولی خیلی کریمه. ازش یک گلبرگ خواستم، بهم یه شاخه گل داد.» خواستم زرنگ‌بازی دربیاورم، فی‌المجلس چند حاجت مادی دیگر هم خواستم. «از هر کرانه تیرِ دعا کرده‌ام روان/ باشد کز آن میانه یکی کارگر شود.» 🔸تابوت روی دست‌ها موج خورد و جلو رفت. تا آخر مراسم تشییع، فقط توانستم با چشم‌هایم بدرقه‌اش کنم. ✍ روایت از تشییع شهید خلبان مجید کاظمی 🌐https://ble.ir/ravayat_nameh 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785653460433354425 ~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar
بازوهای بازنده روزی که خبرِ گرفتن ریگی را با آن اقتدار و دقت اطلاعاتی از تلویزیون دیدم، به اندازه‌ای که جانم لحظه لحظه برای برادرهایم آب شده بود، خدا را شکر کردم. به همان اندازه هم مردم و هم‌وطن‌های سیستان و بلوچستانی‌ام را می‌فهمیدم.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بازوهای بازنده روزی که خبرِ گرفتن ریگی را با آن اقتدار و دقت اطلاعاتی از تلویزیون دیدم، به اندازه‌ا
﷽ 🔻بازوهای بازنده 🔸دوره‌ای که عبدالمالک ریگی، یاغیِ جاده‌های بلوچستان، به اسم دینِ خدا، مردم را از ماشین‌ها پیاده می‌کرد و سرشان را راحت‌تر از یک پرنده می‌برید، برادرم دانشگاه زاهدان درس می‌خواند. عین چهار سال مامان التماس کرد که برود دیدنش و عین سه سال و نیمش بابا بهانه آورد و نرفت. دو سال آخر که برادرِ ته‌تاغاری هم دانشگاه کرمان بود، اصرارهایش بیشتر شد که به هر دوتایشان سر بزند اما نتوانست هیچ جوری رضایت بابا را بگیرد. کرمان به لطف زحمت‌های حاج قاسم امنیت بیشتری داشت اما دل ما یک اندازه دلواپس هر دوتایشان بود. 🔸ته توهای ترم آخر، بعد از زیارت امام رضا(ع) نمی‌دانم چطوری راضی‌اش کرده بود و فرمان ماشین را چرخانده بودند آن طرف. گمانم نیامدن چندین ماههٔ داداش هم بی‌ربط نبود. بعد از آن سفر، مامان آدم دیگری شده بود. گریه‌های یواشکی از سر دلتنگی جایش را داده بود به بهانه و بدخلقی و اشک‌های علنی. جاده‌های خراب، بیابان وحشتناک، شهر بی‌امکانات و مهم‌تر از همهٔ این‌ها، ناامنی، دلایل بزرگی بودند برای خراش انداختن و فشردن دل یک مادر. 🔸به انتخابِ مامان، بیشترین تصویری که تلویزیون نشان می‌داد، اخبار بود. هر خبری از سیستان و بلوچستان و جنایت‌های جندالشیطان، زلزلهٔ تازه‌ای توی خانه بود. بابا همان موقع گفت که بخاطر همین نمی‌خواستم بروی. خودم هم دست کمی از مامان نداشتم. ماه‌های آخر بارداری اولم بود و اضطراب و بی‌خوابی‌های شبانه هم اضافه شده بود. تا ترم آخری تمام بشود همگی جان به سر شدیم. 🔸روزی که خبرِ گرفتن ریگی را با آن اقتدار و دقت اطلاعاتی از تلویزیون دیدم، به اندازه‌ای که جانم لحظه لحظه برای برادرهایم آب شده بود، خدا را شکر کردم. به همان اندازه هم مردم و هم‌وطن‌های سیستان و بلوچستانی‌ام را می‌فهمیدم. 🔸گرفتن ریگی با آن حمایتی که پشت سرش بود، کار راحتی نبود، حتی به نظر غیرممکن، اما سربازان گمنام جمهوری اسلامی، کارشان را خوب بلد بودند. آن هم وقتی که کسی گمان نمی‌کرد اصلا بشود یکی از بازوهای اختاپوس استکبار را از جنوب شرق کشور قطع کرد. 🔸 نمی‌دانم چند تا شهید دادیم تا بساطشان جمع بشود اما ما هیچ‌وقت آدمِ ترسیدن و کم آوردن نبودیم و نیستیم. ما همین الان، بعد از بیست سال، تروریست‌های شمال غرب را هم گذاشتیم توی گورستان همان سربازانِ کثیفِ شیطان و فرستادیمشان به جهنّم. ✍ به روایت 🌐http://ble.ir/r5roosta 🌐https://eitaa.com/r5roosta 🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785735017404763831 ~~~~~~~~~~~~~~~~ «این، روایت ماست» روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس 🆔https://ble.ir/ravadar 🆔https://farsnews.ir/ravadar 🆔https://eitaa.com/ravadar