روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
برخورد از فاصله نزدیک با خلبان کریم از دور دیدم، گلبرگهای سرخی دور و بر تابوت پرواز میکنند. توی دلم
﷽
🔻برخورد از فاصله نزدیک با خلبان کریم
🔸برای هفتم مادربزرگ همه بچهها و نوهها جمع شده بودیم خانهاش. روی صفحه LCD وسط هال که لوگوی اینترنشنال را دیدم، ابرو کج کردم. روی مبل زهواردررفتهای که به دیوار کنار تلویزیون تکیه داده بودند، فرورفتم طوریکه پشتم به ماهواره باشد. دامادهای خاله و دایی روبرویم نشسته بودند. شستشان خبردار شد که باید کانال را عوض کنند.
🔸حسام -داماد خاله- برای اینکه بحث را عوض کند و چیزی بگوید که خوشایند من هم باشد، به علی -داماد دایی- گفت: «ماجرای این خلبانایی که رفتن پایگاه آمریکا توی قطر رو زدن، شنیدی؟ با سوخو۲۴ رفتن اونجا رو ترکوندن.»
و علی، متعجب از جزییات بیشتر عملیات میپرسید.
🔸خودم هم کیفم کوک بود و هر چند جمله یکبار، وسط حرفهای حسام، چیزی اضافه میکردم: «اینقدر حرفهای عمل کردن که تازه بعد از نابود کردن تجهیزات، آمریکاییها متوجه میشن چه بلایی سرشون اومده»
🔸من این حرفها را قبلا شنیده بودم. خیلی قبلتر از اینکه الجزیره ازش مستندش را بسازد. آقای کرمی –همکارمان- از اهالی کوهنجان است؛ همان شهری که یکی از خلبانها آنجایی بود. همان روزهای اول جنگ رمضان برایمان گفته بود که یکی از خلبانهای همولایتی احتمالا اسیر شده.
🔸چند ماه بعد، حالا توی نماز جمعهای نشسته بودم که قرار بود بعد از اتمامش، بر پیکر یکی از این چند خلبان نماز بخوانند و تشییعش کنند. چند روز پیشتر که خبر پیدا شدن پیکر یکی از آنها آمد، احساسی بین غرور و شادی داشتم. غرور از اجرای عملیاتی که مطمئن بودند با چند لایه ناوگان پاتریوت، بازگشتی ندارد و باز هم انجامش دادند و خوشحال از اینکه اسیر نشده و پیکرش به خانوادهاش برگشته.
🔸«اسمش چی بود؟» این را مرد پشتسَری پرسید، کمی قبل از شروع نماز بر پیکر شهید: «مگه برای نماز باید اسم طرف رو بدونیم؟» نیت «خلبانِ شهید» کردم. برایم جالب بود که حتی اسمش را هم توی ذهن ندارم.
🔸تا نماز تمام شد، چند قدمی جلو رفتم و بقیهاش، جمعیت مرا با خودش تا نزدیک تابوت برد. هر کاری کردم دستم به تابوت نرسید. دستم را بالا آوردم و تکان دادم. منقلب شدم. یاد لحظه خداحافظی با آقای شهید افتادم. کمی عقبتر ایستادم تا قاب چشمهایم تصویر جمعیت را بهتر ببیند. دستهایی که دور تابوت بالا آمده بودند تا متبرک شوند، مثل ریشههای درختی کهنسال شده بودند که پیکر شهید را محکم در آغوش کشیده بودند: «اصلها ثابت و فرعها فی السماء.» ما هم از دور روزیخور میوههایش بودیم.
🔸 تازه نگاهم به کلاه خلبانیای افتاد که روی تابوت گذاشته بودند. همانجا فکری شدم که اگر دری به تختهای خورد و فرشته شهادت بالهایش را روی سرم باز کرد، چه چیزی روی تابوتم میگذارند؟ دفترچه و خودکار؟ لپتاپ؟ یا گوشیای که متنهایم را آنجا مینویسم؟ از تصور چنین صحنهای، لبخند روی لبم نشست: «در اوج گریه مرا به خنده واداشتهای.»
🔸مجری مراسم پشت میکروفون گفت: «جنازه رو دور ضریح طواف میدن و...» بقیهاش را نشنیدم. زیرلب گفتم: «جنازه نه، پیکر مطهر! جنازه رو برای مرده میگن نه شهید.»
پا تند کردم و خودم را رساندم دور ضریح. همانجایی که وقت برگشت از زیارت میایستند به نماز. با خودم گفتم: «حتما از اون طرف میبرن و از این ور برمیگردونن.» عکاسها هم که اوستای اینطور مجالس بودند، از همان طرف رفتند.
🔸پشت سرشان هُل خوردم و آنجا بود که از نزدیک با عکس شهید روی پیشانی تابوت برخورد کردم: «هیکل چهارشانه، عینک ریبُن و موهای جوگندمی» تازه آنجا اسمش را خواندم و چند بار تکرار کردم تا در ذهنم بماند: مجید کاظمی دستم را رویش کشیدم و اگر ریا نشود، چند ثانیهای هم زیرش را گرفتم و لا اله الا الله گفتم.
دوباره شلوغ شد و موج جمعیت کنارم زد.
🔸از دور دیدم، گلبرگهای سرخی دور و بر تابوت پرواز میکنند. توی دلم گفتم: «کاش یکیش نصیبم بشه.» چند قدم که روی فرشهای ایوان رفتم، کف پایم چیزی حس کرد. سرم را پایین آوردم، دیدم یک شاخه گل پرپر روی زمین افتاده. خم شدم و هرچه گلبرگ بود داخل دو دستم مشت کردم و چپاندم توی جیبم. فاصله عرض حاجت تا برآورده شدنش، پنج دقیقه هم نشد: «اسمش مجیده ولی خیلی کریمه. ازش یک گلبرگ خواستم، بهم یه شاخه گل داد.» خواستم زرنگبازی دربیاورم، فیالمجلس چند حاجت مادی دیگر هم خواستم.
«از هر کرانه تیرِ دعا کردهام روان/ باشد کز آن میانه یکی کارگر شود.»
🔸تابوت روی دستها موج خورد و جلو رفت. تا آخر مراسم تشییع، فقط توانستم با چشمهایم بدرقهاش کنم.
✍ روایت #محمدحسین_عظیمی از تشییع شهید خلبان مجید کاظمی
🌐https://ble.ir/ravayat_nameh
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785653460433354425
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
بازوهای بازنده روزی که خبرِ گرفتن ریگی را با آن اقتدار و دقت اطلاعاتی از تلویزیون دیدم، به اندازها
﷽
🔻بازوهای بازنده
🔸دورهای که عبدالمالک ریگی، یاغیِ جادههای بلوچستان، به اسم دینِ خدا، مردم را از ماشینها پیاده میکرد و سرشان را راحتتر از یک پرنده میبرید، برادرم دانشگاه زاهدان درس میخواند. عین چهار سال مامان التماس کرد که برود دیدنش و عین سه سال و نیمش بابا بهانه آورد و نرفت. دو سال آخر که برادرِ تهتاغاری هم دانشگاه کرمان بود، اصرارهایش بیشتر شد که به هر دوتایشان سر بزند اما نتوانست هیچ جوری رضایت بابا را بگیرد.
کرمان به لطف زحمتهای حاج قاسم امنیت بیشتری داشت اما دل ما یک اندازه دلواپس هر دوتایشان بود.
🔸ته توهای ترم آخر، بعد از زیارت امام رضا(ع) نمیدانم چطوری راضیاش کرده بود و فرمان ماشین را چرخانده بودند آن طرف. گمانم نیامدن چندین ماههٔ داداش هم بیربط نبود.
بعد از آن سفر، مامان آدم دیگری شده بود. گریههای یواشکی از سر دلتنگی جایش را داده بود به بهانه و بدخلقی و اشکهای علنی.
جادههای خراب، بیابان وحشتناک، شهر بیامکانات و مهمتر از همهٔ اینها، ناامنی، دلایل بزرگی بودند برای خراش انداختن و فشردن دل یک مادر.
🔸به انتخابِ مامان، بیشترین تصویری که تلویزیون نشان میداد، اخبار بود. هر خبری از سیستان و بلوچستان و جنایتهای جندالشیطان، زلزلهٔ تازهای توی خانه بود.
بابا همان موقع گفت که بخاطر همین نمیخواستم بروی.
خودم هم دست کمی از مامان نداشتم. ماههای آخر بارداری اولم بود و اضطراب و بیخوابیهای شبانه هم اضافه شده بود. تا ترم آخری تمام بشود همگی جان به سر شدیم.
🔸روزی که خبرِ گرفتن ریگی را با آن اقتدار و دقت اطلاعاتی از تلویزیون دیدم، به اندازهای که جانم لحظه لحظه برای برادرهایم آب شده بود، خدا را شکر کردم. به همان اندازه هم مردم و هموطنهای سیستان و بلوچستانیام را میفهمیدم.
🔸گرفتن ریگی با آن حمایتی که پشت سرش بود، کار راحتی نبود، حتی به نظر غیرممکن، اما سربازان گمنام جمهوری اسلامی، کارشان را خوب بلد بودند. آن هم وقتی که کسی گمان نمیکرد اصلا بشود یکی از بازوهای اختاپوس استکبار را از جنوب شرق کشور قطع کرد.
🔸 نمیدانم چند تا شهید دادیم تا بساطشان جمع بشود اما ما هیچوقت آدمِ ترسیدن و کم آوردن نبودیم و نیستیم.
ما همین الان، بعد از بیست سال، تروریستهای شمال غرب را هم گذاشتیم توی گورستان همان سربازانِ کثیفِ شیطان و فرستادیمشان به جهنّم.
✍ #روزهای_جنگ به روایت #طیبه_روستا
🌐http://ble.ir/r5roosta
🌐https://eitaa.com/r5roosta
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785735017404763831
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
باری که سبُک شد زنان و مردان توی مسیر سینه میزنند و رد میشوند. مرد کوله اش را روی شانه اش جا به جا
﷽
🔻باری که سبُک شد
🔸روی صندلیهای آهنی بین راه نشسته ایم. موکت قهوه ایِ رنگ و رو رفته ای رویش پهن کرده اند. روبهرویمان موکب ایرانی کوچکی برپاست. نه تابلویی دارد، نه اسمی نه نشانی. ساندویچ سوسیس بندری میدهد و شربت. چند دقیقه که مینشینیم مداحی پخش میشود...
🔸مرد، مسیرش را از جاده کج میکند و به سمت موکب میرود. بی توجه از جلوی مردان سینی به دستِ موکب رد میشود و لبه جدول مینشیند. دستش را هماهنگ با ضرب مداحی به سینه میکوبد. چند دقیقه ی اول، محکم و سنگین؛ کمی که میگذرد اما سرش را پایین میاندازد. شانه هایش میلرزد. آرام تر از قبل به سینه میزند.
🔸«سرم را از تن جدا سازی...
در رضای حسین... ای خدای من!
نظر بر دل پر امیدم کن...
به کوی شهادت شهیدم کن...
که تا باشم با حسین و با اولیای حسین... ای خدای من!»
🔸زنان و مردان توی مسیر سینه میزنند و رد میشوند. مرد کوله اش را روی شانه اش جا به جا میکند. شبیه بچه ها با پشت دست اشک هایش را پاک میکند و دوباره راه میافتد. انگار چیزی از سنگینی مسیر را آنجا لبه جدول گذاشت و رفت.
✍ #اربعین به روایت #فاطمه_پیروی
🌐https://ble.ir/revaayatevesal
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785823214879031561/
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
آقاماشالا می گوید: «از اول جنگ؟ نه، ما از قبل از جنگ تو خیابونیم.» وقتی کودتاگران ۱۸ و ۱۹ دی دو تا
﷽
🔻آقاماشالا
🔸خیابانِ آقاماشالا یک شب هم قضا نشده. یعنی تا جایی که ما آمدهایم و دیدیم، او هم سر جای ثابت هر شبش بوده و دیگر جزئی از میدان شده. با همان کفنی که به تن دارد و نشان پیروزیاش را بالا میگیرد و ماشاالله غلیظش را حوالهی ماشینها میکند: «ماششالا جوونا، ماششالا پسر، ماششالا ۲۰۶، ماششالا دخترا، ماششالا...»
خودم اسمش را گذاشتهام آقاماشالا.
🔸از آنجایی که پشت هر مرد موفق، زنی است که به قامت ایستاده، حدس میزنم خانم کناری همسرش باشد.
سر حرف را باز میکنم.
میگوید: «از اول جنگ؟ نه، ما از قبل از جنگ تو خیابونیم.»
و تعریف میکند وقتی کودتاگران ۱۸ و ۱۹ دی دو تا مأمور را در چهلاختران با ۶۰وچند ضربه چاقو شهید کردند، از شب بعدش مردم همانجا تجمع میکنند.
🔸میگوید قشنگ دیدند که جوانکهای اغتشاشی با همان ماسک و استتارشان قصد داشتند جمع شوند ولی جمعیت را که دیدند، سوسکی در رفتند و بعد از آن هم ماستهایشان را کیسه کردند و دیگر پیدایشان نشد. بعد هم ۲۲ دی با حماسهی حضوری که مردم رقم زدند، بساطشان جمع شد.
🔸میگوید از آن شب دیگر توی خیاباناند و جنگ که شروع شد کمکم جایشان را کنج این میدان پیدا کردند و ثابت شدند همینجا.
🔸میگویم: «اربعین چی؟ رفتنی نشدین؟» میگوید: «نه... فعلاً باید خیابون رو داشته باشیم.» میگویم: «شما برید ما دو شیفته جاتون پست میدیم.» میخندد و میگوید کربلا هم میرویم. به زودی. با آقا.
🔸ما جاماندهها، این شبهای جاماندگی را با خیابان جبران میکنیم و دلمان خوش است به دقیقههای بیشتری که به جای رفتهها میایستیم؛ شاید که شریک چند قدم از اربعینشان باشیم.
✍ #روزهای جنگ به روایت #آرزو_ارجمند
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1785926376544963997/
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
﷽
💠مدرسه روایت حوزه هنری استان فارس برگزار میکند:
📝چالش روایتنویسی «مسیــــــــر۲»
سه هفته رسیدن از مصاحبه به متن روایی
توشــــه:
✏️علاقه به حوزه تاریخشفاهی، تدوین مصاحبه و تبدیل آن به روایت.
تعــــهد ما:
🔸ارسال صوت کارگاه آمــــــوزشی تدوین.
🔸ارسال فایل/فایلهای صوتی مصاحبه جهت شروع تدوین.
🔸تعیین راهبر اختصاصی برای هر گروه جهت همراهی در مراحل تدوین.
🔸برگزاری اردوی آموزشی (بوتکمپ) حضوری سه روزه در شهر *لامرد* با حضور برگزیدگان؛ جهت انجام پروژه رسمی مصاحبه و تدوین.
تعــــهد شما:
✍🏻تدوین حداقل یک مصاحبه در حوزه روایت پیشرفت/روایت پایداری.
✍🏻بازنویسیهای دقیق تا رسیدن به نتیجه مطلوب.
📍آغـــــاز مسیر:
۲۴ مرداد ماه
📍پایان مسیر:
۱۳ شهریور ماه
💳هزینه ثبتنام پس از پذیرش متن:
۵۰۰هزار تومان
⏰مهلت ثبتنام:
۲۰ مردادماه
❌این مهلت تمدید نخواهد شد❌
📱جهت ثبتنام یک نمونه روایت خود (با موضوع آزاد) را در فایل ورد به همراه نام، نامخانوادگی، شماره تماس و شهر محل سکونت به این شماره در پیامرسان بله ارسال کنید:
🔰0917 1200 864
❗️تحریریه پس از بررسی روایتها، تایید ورود به چالش و شماره کارت واریزی را به پذیرفتهشدگان اعلام میکند.
~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
📚 دوشنبه این هفته در برنامهٔ عصر روایت، مینشینیم به گلستانخوانی با راهبری حجتالاسلام «طبیبزاده».
📖مقرری این هفته:
باب دوم؛ حکایتهای ۳ و ۴
🗓️زمان:
دوشنبه ۱۹ مردادماه ۱۴٠۵، ساعت ۱۶
📌مکان:
حوزه هنری فارس، طبقه سوم، دفتر روایت.
📍نشان:
https://nshn.ir/3b_bg415VF7mrv
🌱حضور برای عموم آزاد است
~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar
چیزی شبیه روزهای ما
رسیدم به جایی از کتاب تاریخ صدر اسلام که میگفت بعد از جنگ بدر چند نفر از مسلمانها به رسم جاهلیتشان میخواستند بدن کشتهشدههای مشرک را مثله کنند و پیامبر شدیدا آنها را منع میکنند.دیگر نتوانستم به خواندن ادامه دهم. تصویر مداح شهید رجب زاده مقابلم آمد و روضههای کربلا برایم جان گرفت.
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
چیزی شبیه روزهای ما رسیدم به جایی از کتاب تاریخ صدر اسلام که میگفت بعد از جنگ بدر چند نفر از مسلما
﷽
🔻چیزی شبیه روزهای ما
🔸دیشب رفتم تجمع فلکه ستاد. همین که پرچمم را بالا گرفتم سلام فرمانده پخش شد. شعری که انگار یکجورهایی آغازگر همه این ماجراهاست. وقتی کودک و پیر و جوان این شعر را به هر بهانه و در هر مراسمی میخواندند و سلام میدادند به فرمانده و میخواستند نسل جاماندهها نباشند. حالا همین نسل از همه جلو زده و رسیده به صف و پیکار نهایی. همانی که آرزوی متوسلیانها و طهرانیها و حاجیزادهها بود؛ جنگ رو در رو با اول مستکبرین عالم.
🔸نسیم خنک بعد از باران عصر بازیاش گرفته بود. میخواست پرچم را از دستم دربیاورد و من محکمتر میگرفتمش و حس خوشایند مبارزه را مزهمزه میکردم. منظورم از مبارزه همین کار کوچک کمنیاوردن و میدان را رها نکردن است.
🔸هنوز نگاه بعضی ماشینهای عبوری سنگین و سخت است. مخالف نظام و انقلاب هم نباشند اما این بلاتکلیفی نه جنگ و نه صلح آزارشان میدهد. خب سخت هم هست ما که هیچوقت جهاد و مبارزه را در تاروپود زندگیمان نبافتهایم و از اول گمان کردیم برای چشیدن رفاه و داشتن زندگی خوشوخرم آمدهایم به این دنیا.
🔸کتابی که این روزها مشغول نوشتن طرحش هستم دوباره در صدر اسلام میگذرد. تازگی از جنگ بدر بیرون آمدهام و به احد رسیدهام. فاصله همین بدر و احد هم پر از زد و خورد بین مسلمانها و قبایل و مشرکین است. اینکه میگویند یک روز هم آب خوش از گلوی فلانی پایین نرفت مصداق زندگی اولین نسل مسلمانان دنیاست؛ جنگ مداوم و مقاومت برای امتداد مسیر اسلام و محکمتر شدن پایههای حکومت.
🔸دیروز رسیدم به جایی از کتاب تاریخ صدر اسلام که میگفت بعد از جنگ بدر چند نفر از مسلمانها به رسم جاهلیتشان میخواستند بدن کشتهشدههای مشرک را مثله کنند و برتریشان را به رخ بکشند. حضرت پیامبر(صلیاللهعلیهوآله) شدیدا آنها را منع میکنند که حتی بدن یک سگ هار را هم نباید مثله کرد چه برسد به انسان یا حتی انسان مشرک!
دیگر نتوانستم به خواندن ادامه دهم. تصویر مداح شهید رجب زاده مقابلم آمد و روضههای کربلا برایم جان گرفت و روحم رفت... .
اما باز در کربلا هم مبارزه و کم نیاوردن دیدم. چیزی شبیه همین روزهای ما. ادامه دادن برای رسیدن به پیروزی و رسیدن به چیزی شبیه روز شادی مسلمانان هنگام فتح مکه.
✍️ روزهای جنگ به روایت رقیه بابایی
🌐https://eitaa.com/roghayeybabaie7
🌐https://farsnews.ir/ravadar/1786433408938313186
~~~~~~~~~~~~~~~~
«این، روایت ماست»
روادار | دفتر روایت حوزه هنری فارس
🆔https://ble.ir/ravadar
🆔https://farsnews.ir/ravadar
🆔https://eitaa.com/ravadar