eitaa logo
راوی دفاع مقدس و مقاومت آبادان
619 دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
1.7هزار ویدیو
34 فایل
مرکز فرهنگی و باغ موزه دفاع مقدس و صنعت نفت آبادان جهت دریافت دیدگاه ها ،پیام ها ،انتقادات و مطالب شما عزیزان ؛ @Baghmozehabadan
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 🔻 عراقی سرپران ‌‌‍‌‎‌┄═❁❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ اولین عملیاتی بود که شرکت می کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی ها بپرند وسط ستون و سرتان را با سیم مخصوص‌ببرند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشت می خزید جلو می رفتیم. درجایی متوقف شدیم. یک موقع دیدم یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس می زند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سرپران است. تا دست طرف رفت بالا معطل نکردم با قنداق سلاحم محکم کوبیدم توی پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهان مان گفت: «دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم الله دنده‌هایش خرد و روانه عقب شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده، من بوده ام 🙈 ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📡https://eitaa.com/ravidefa_abadan
🍂 راضی باش! همسر شهيد محمد رضا نظافت ‌‌‍‌‎‌┄═❁❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ این پا و آن پا می‌کرد، انگار سردرگم بود. تازه جراحاتش خوب شده بود. تا اینکه بالاخره لب به سخن باز کرد و گفت: «نمی‌دانم کجاى کارم لنگ می‌زند، حتما باید نقصى داشته باشم که شهید نمی‌شوم، نکند شما راضى نیستی.» آن روز به هر زحمتى بود از زیر بار جواب سوالش فرار کردم. دوباره موقع رفتن به منطقه بود؛ زمان خداحافظى به من گفت: «دعا کن شهید بشم، ناراضى هم نباش!» این حرف محمدرضا خیلى بر من اثر کرد؛ نمی‌توانستم دلم را راضى کنم و شهادتش را بخواهم، اما گفتم: «خدایا هرچه که صلاح است براى او مقدر کن.» ... و برای همیشه رفت. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📡https://eitaa.com/ravidefa_abadan
🍂 میثم به نقل از همسر شهيد سيد عبدالصمد موسوی ‌‌‍‌‎‌┄═❁❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ مدتی پس از شهادت همسرم ، میثم (فرزندمان) مریض شد. گوش درد شدیدی داشت و بسیار بی قراری می کرد. پیش هر دکتری هم که بردیم فایده نداشت. تا اینکه یک شب که خودم هم بی‌تاب شده بودم، خواب سید را دیدم که پیش امام خمینی (ره) بود. از من پرسید: «میثم بی قراری می کند؟» گفتم: «گوش درد دارد.» میثم را از من گرفت و به دست امام داد و آقا دستی بر سر و صورت میثم کشید. سید گفت: «بیا میثم را بگیر! دیگر خوب شد. گریه هم نمی کند.» صبح دیدیم که خوب شده و تا به حال هم هیچ مشکلی پیدا نکرده است . ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📡@ravidefa_abadan
🍂 روز موعود به نقل از همسر شهيد محمد رضا قطبی ‌‌‍‌‎‌┄═❁❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ محمدرضا گوشه اتاق ساکت نشسته بود . نگاهش کردم؛ انگار داشت به چیزى فکر می‌کرد . رو به من کرد و گفت: «من فردا شب عازم هستم...» هنوز حرفش تمام نشده بود که زبان به گلایه باز کردم. گفتم: «تو را به خدا این همه ما را تنها نگذار؛ بیشتر پیش ما بمان. من دیگر خسته شده‌ام.» لبخند کمرنگى بر چهرهاش نقش بست. گفت: «باور کن این بار سر سی‌روز بر می‌گردم؛ نه زودتر و نه حتى یک روز دیرتر.» خیلى محکم حرف می‌زد، مثل همیشه. تسلیم شدم. تصمیم گرفتم حالا که روز برگشت را مشخص کرده مانعش نشوم. با خودم گفتم: «یادم باشد به استقبالش بروم.» روز موعود فرا رسید. همه چیز آماده بود. زنگ در به صدا در آمد. از بنیاد شهید خبر دادند که شهیدتان را آورده‌اند. شهیدان دیگر را نتوانسته بودند بیاورند. او آمده بود. سر سى روز که گفته بود؛ نه یک روز زودتر و نه یک روز دیرتر ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📡@ravidefa_abadan
🌴. پدر احساساتی دخترم لیلا در روز تاسوعا به دنیا آمد. ده روز بعد از تولدش مهدی زنگ زد. این ده روز اندازه ده سال بر من گذشته بود. پرسید: « خب چطوری رفتی بیمارستان؟ با کی رفتی؟ ما را هم دعا کردی؟» حرفهایش که تمام شد گفتم: «خیلی حرف زدی که زبان اعتراض من بسته شود؟» گفت: « نه ! ان‌شاالله می آیم و دوباره زنگ می زنم.» آنروز دوباره زنگ زد... لیلا چهل روزه بود که آمد. وقتی وارد اتاق شد بهت زده به او زل زده بودم. مدت ها از او خبری نداشتم. فکر می کردم شهید شده است. لیلا را بغل کرد ولی از این کارها مثل پدر های‌احساساتی که بچه اولشان را می بوسند و گاز می گیرند، نکرد. فقط نگاهش می کرد. هنوز دو روز نشده بازم به جبهه برگشت. به نقل از سرکار خانم منيره ارمغان همسر شهد مهدی زین الدین ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📡@ravidefa_abadan
13.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 قدرت زهرا سلام الله علیها و محبت مادری او در هور و در قلب کانال ماهی و.... سردار دلها حاج قاسم سلیمانی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📡@ravidefa_abadan
🌴 🔻یادش بخیر صبح بود ، شبنم و مه صبحگاهی تمام فضارا فراگرفته بود. نگاهی به نگهبان بالای سنگر فرماندهی گروهان کردم. عبدالله بود. -سلام علی -چه خبر؟ -هیچی... همه جا آرومه... -برو استراحت کن...من بیدارم... -به نمازت برس... قضا نشه... -برم بعدم بخوابم... -ها برو.... خودم هستم... عبدالله به راه افتاد. همینطور با نگاهم او را نگاه می کردم. لحظه به لحظه از سنگر ما دور و دورتر می شد. نگاهی به حسن اسکندری کردم. پتوی سبز رنگ و چهار خونه عراقی ها روی دیواره سنگر حفر روباهی گذاشته بودم که خاک توی سنگر نیاید. خمپاره ۱۲۰ دقیقا جای پست عبداله خورد. ناگهان همه جا تاریک و سکوتی عجیب همه جا را فرا گرفته بود. چشمانم را باز کردم. همه جا تاریک بود. یقین کردم کشته شدم. شهادتین خودم را خواندم و چشمانم را بستم و باز کردم. ولی نوری وارد قبر نشد. اصلا ظلمات بود. به خودم گفتم "پس ای بشیر کجاس؟!.. چرا نمیاد؟ !... یعنی شهادت ما قبول نشده؟!... 😔 ناگهان حسن تکانی خورد. بلافاصله دستم را بالای سرم بردم. پتو را لمس کردم. دیواره سنگر فرو ریخته بود و به کمر و سر ما فشار می آورد. داد و فریاد زدم : - حسن فرار کن الان دومی میاد... بلافاصله پتو را از روی خودمان کنار زدیم و فرار کردیم.... تا وارد سنگر بغلی شدیم گلوله دومی زیر پایمان خورد..... ✨یادش بخیر خط فاو....✨ ✍ علی رضا کوهگرد ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📡@ravidefa_abadan
🌴 کربلا کجاست؟ شب آخری که اسماعیل پیشمان بود، فرزندمان ابراهیم، یک نقشه آورد. او کلاس اول بود و اسماعیل تابستان سال قبل بیست روزی او را برده بود جبهه. ابراهیم گفت: «بابا شما که می گویی تا کربلا راهی نیست ، به من بگوئید کربلا کجاست ؟ » اسماعیل به شوخی گفت: «از اینجا که ما نشسته ایم حدود چند سانتی متر جلوتر است.» ابراهیم گفت : « قبول نیست بابا! این طوری نگفتم. از روی نقشه نه. بگوئید فاصله‌واقعی اش روی زمین چقدر است؟» اسماعیل این‌بار جدی جواب داد: «کربلا در دل ماست و ساده به دست نمی آید ، باید بجنگیم.» همسر شهيد اسماعيل دقایقی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📡@ravidefa_abadan
🌴 خاطرات زنان از دفاع مقدس راوی: خانم مصباحی ‌‌‍‌‎‌┄═❁🔸❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ ▪︎ امداد رسانی تازه از اردوی سپاه برگشته بودیم و در حیاط باشگاه اروند آبادان جلسه انتقادات و پیشنهادات داشتیم که یکباره صدای عجیب شلیک پشت سر هم گلوله و شکستن دیوار صوتی شنیده شد. برادران سپاهی خبر آوردند که باشگاه را ترک کنید که عراقی‌ها حمله کرده‌اند. با مینی بوس بچه‌ها را به منزل‌هایشان رساندند. عراقی ها آنقدر نزدیک شده بودند که از آن سوی شط دیده می‌شدند. در نماز جمعه اعلام شد که نیروهای آموزش دیده بسیجی خود را به سپاه معرفی کنند. من نیز با چند تن از خواهران به سپاه مراجعه کردیم، اما گفتند که به برادران احتیاج بیشتری داریم. همه بی تاب بودیم و در فکر اینکه کاری از دستمان بر نمی‌آید مضطرب و هیجان زده در گوشه و کنار شهر به فکر امدادرسانی بودیم. به مناطق بمباران شده سر می‌زدیم تا اینکه یک روز خود را در بیمارستان هلال احمر یافتیم و چون دوره امداد ندیده بودیم به کارهای اولیه و مراقبتی پرداختیم. آنقدر مجروح زیاد بود که بیمارستان جا نداشت و مجروحان را در راهروهای بیمارستان گذاشته بودند زیادی مجروحان باعث شد که خیلی زود در کارم حرفه ای شوم و به مداوای آنها بپردازم. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📍مرکز فرهنگی باغ موزه دفاع مقدس آبادان و صنعت نفت 📡@ravidefa_abadan
🌴 خاطرات زنان از دفاع مقدس راویان: نوشين نجار زهرا حسينی ‌‌‍‌‎‌┄═❁🔸❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ ▪︎ مخالف با حضور دوستان و بستگان نزدیک در منزل ما جمع شدند تا برای خروج از شهر تصمیم بگیرند. من در مقابل پدرم ایستادم و گفتم که همراه شما نمی آیم. چون من دختری بودم که از لحاظ اخلاقی و درسی زبانزد فامیل بود. پدرم بخاطر نافرمانی سیلی محکمی به صورتم زد. بعد از این جریان از خانه خارج شدم. اما مخالفت با حضور زنان و دختران در خرمشهر تنها به خانواده ها محدود نمی گشت. بلکه بسیاری از فرماندهان و رزمندگان مرد نیز با این حضور موافق نبودند، ترس از اسارت، عمده دلیل آنان برای این مخالفت بود. •••• روبروی مسجد جامع خرمشهر، مطب دکتر شیبانی بود که تبدیل شده بود به محل تجمع جمعی از خواهران، آنجا هم محل مداوای مجروحین بود، هم انبار مهمات و هم محل استراحت خواهران. بعضی از آقایان و از جمله «شیخ شریف» دکتر شیبانی را مجاب کرده بودند که مطب را از ما پس بگیرد و ما مجبور شویم از شهر برویم. ما هم جلوی مطب تحصن کردیم. شیخ شریف آمد. ما گفتیم بالاخره این شهر نظافت می خواهد، غذا می خواهد، کارهای پشتیبانی می خواهد. شما مگر چقدر نیرو دارید که این کارها را بکنید. او بعد از صحبت، قانع شد و اجازه داد ما بمانیم. ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📍مرکز فرهنگی باغ موزه دفاع مقدس آبادان و صنعت نفت 📡@ravidefa_abadan
🌴 جبهه واجب تر است سردار شهید عبدالحسین برونسی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ یکی از همسایه‌ها گفته بود آقای برونسی از زن و بچه‌اش سیر شده که می رود جبهه و پیش آنها نمی‌ماند؛ حرفش در دلم سنگینی می‌کرد. وقتی عبدالحسین آمد موضوع را به او گفتم. شهید برونسی با خنده گفت: «باید یک صندلی در کوچه بگذارم و همسایه‌ها را جمع کنم و بگویم که من زن و بچه‌هام را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم، ولی جبهه واجب‌تر است. به نقل از سرکار خانم معصومه سبك خيز همسر شهيد عبدالحسين برونسی ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ 📍مرکز فرهنگی باغ موزه دفاع مقدس آبادان و صنعت نفت 📡@ravidefa_abadan
🌴 محبتی که فراموش نشد باقر تقدس نژاد ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ شبی که از مرز رد شده و وارد کشور شدیم، بچه‌های سپاه یه جایی اتوبوس ما را نگه‌داشتند و همه ما پیاده شدیم، یه تانکر آبی بود و موکتی، چون نماز مغرب و عشاء رو نخوانده بودیم همونجا وضو گرفتیم چون زمینش شیب دار بود نماز را یک وری ادا کردیم. ان‌قدر تاریک بود که بزور جایی دیده می‌شد. مجددا سوار اتوبوس‌ها شدیم. بین راه و در آن موقع نیمه شب، مردم روستاها و شهرهای بین راه همه کنار جاده ایستاده بودند و از کاروان‌های اسرا استقبال می‌کردند. یک جا اتوبوس بر اثر ازدحام جمعیت ایستاد. چند نفر از مردم و یکی دو نفر از نیروهای ارتش جلو آمدند و بعد از خوش و بش، یکی از آنها گفت: اگه خونه شما تلفن داره، شماره بده تا خبر بدم. منم بجای شماره خونه خودمون، شماره منزل یکی از دوستان رو دادم. چون تنها شماره تلفنی بود که یادم مونده بود و فکر می‌کردم که شماره منزل خودمونه. حتی اسمم رو هم فرصت نشد بهش بگم. به پادگان که رسیدیم و کمی آرامش گرفتیم، تازه یادم اومد که شماره رو اشتباهی دادم! خیلی بخودم و به این‌ کارم خندیدم اما این چیزی از ارزش محبتی که لبریز از عشق و وفاداری به ایران عزیزمان و‌ خادمین آن بود و آن عزیز ارتشی درباره من انجام داد کم نمی‌کند و همچنان ابن‌کار ایشان این‌قدر برایم با ارزش است که بعد از ۳۵ سال آنرا به نیکی یاد می‌کنم. آزاده تکریت ۱۱ ‌‌‍‌‎‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‎‌‌‌‍‌‎‌┄ ┏━━━━━🌷🌷🍃━┓ 🇮🇷@ravidefa_abadan 🇮🇷 ┗━━🌷🌷🍃━━━━┛