راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸بچهها از جنگ چیزی نمیدانند
بچهها از جنگ چیزی نمیدانند. این را از بازی خواهرزادههایم در اوج بلند شدن صدای بمب میشود فهمید. درست است مرگ بر اسرائیل میگویند و مرگ بر آمریکا، اما تمام ذهنشان روی این است که زودتر بزرگترها اجازه بدهند به ادامهی بازیشان برگردند.
بچهها شادی خانه هستند. خواهرزاده دو سالونیمهام نقطهی تمرکز اعضای خانواده است. حتی بچههایی که یکی دو سال از او بزرگترند هم سرگرمیشان دلبریهای اوست. با هر کلمهای که اشتباه تلفظ میکند بقیه یک ساعتی سرگرم میشوند؛ خودش هم این مرکز توجه بودن را فهمیده.
از دیروز که تصویر زیبا و معصوم شهید #محمدجواد_بازگیر را دیدهام. بارها و بارها شیرین زبانیهایش را در خیالم مرور کردهام. لابد با عمو مهدیاش خیلی رفیق بوده؛ عمه رقیه هر وقت صدایش را میشنیده قربان صدقهاش میرفته؛ و مادربزرگ آرزوی قد کشیدنش را داشته. شاید آن لحظهی آخر توی آغوش امن مادرش خواب بوده.
آه پسرکم محمدجواد! طفل معصوم، تو هنوز الفبای حرف زدن را درست یاد نگرفته بودی؛ چه میدانستی که جنگ چیست! بمب هستهای چیست؛ موشک چیست! غصهام میگیرد از اینکه با ذوق به مادرت شببخیر گفتی و صبح بیدار نشدی! و دلم آرام میگیرد که آنجا که رفتی مادرت هم هست؛ و تو در آغوشش هستی.
اصلاً مگر میشود کنار عمو مهدی، عمه رقیه، مادر و مادربزرگت به تو خوش نگذرد!
خون پاک تو استکبار را زمین خواهد زد.
🔹پروین حافظی
19اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸کمکهای ترامپ
امیرمحمد با یک نفر برای تحویل چند پوستر، زیر پل ولیعصر قرار گذاشته بود.
راه افتادیم سمت خیابان ۶۰ متری و زیر پل پارک کردیم.
بنده خدا زبان روزه از الشتر آمده بود خرمآباد اومده که پوسترها را تحویل بگیرد. تحویلش دادیم و سوار ماشین شدیم.
هنوز از زیر پل بیرون نیامده بودیم که صدای انفجار بلند شد. به گمان اینکه پل تخریب شده خودمان را رساندیم بالای خیابان ولیعصر.
پارک کردیم و سعی کردیم ببینیم کجا به درد میخوریم.
لابهلای شلوغی کوچهها صدای پیرزنی که داشت با تلفن صحبت میکرد توجهام را جلب کرد: «شیرم رو حلالت نمیکنم. انقدر که گفتین عمو ترامپ بیا، حالا اومد. خوب شد؟!»
با صدای امیرحسین به خودم آمدم. یک مجروح پیدا کرده بود. با کمک یکی دیگر از بچهها بلندش کردیم و گذاشتیمش توی ماشین و راهی بیمارستان شدیم.
یادمون افتاد بنده خدایی که برای گرفتن پوسترها آمده بود، به محل حادثه نزدیک بود. سعی کردیم باهاش تماس بگیریم.
بعد چند دقیقه تلاش، متوجه شدیم قبل انفجار از محل فاصله گرفته.
🔹امین مجد
۱۷اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸تابوت کوچک
دومین شب قدر امسال متفاوتتر از همیشه بود؛ قرارِ قرآن به سر گرفتن امسال به جای مسجد و هیئت، در خیابان بود! قرار شد شب قدر، صدای تکبیر گفتنمان،کاخ یزید زمان را بلرزاند.
به نزدیکی خیابان بعثت رسیدیم؛ زیراندازی که با خودمان آورده بودیم را پهن کردیم و با کوچک و بزرگ خانواده روی آن نشستیم. مراسم تازه شروع شده بود و سخنرانان یکی پس از دیگری پشت تریبون میآمدند. شعارها بالاگرفته بود و صدای «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» این مردم در شب قدر انقلاب اسلامی، شنیدنیتر بود.
درمیان این شلوغی، ناگهان مهمانی رسید؛ مهمانی کوچک با تابوتی کوچک! روحانی جوانی «یا الله»گویان، رسیدن تابوت کوچک به ما را خبر میداد.
تابهحال تابوتی به این اندازه ندیده بودم! نام «بازگیر» را که دیدم، گمان کردم تابوت شهید #مهدی_بازگیر است؛ همان پاسدار جوانی که دو شب قبل، حین خدمت، به شهادت رسیده بود؛ اما عجیب بود که این تابوت کوچک متعلق به جوانی رشید باشد! خوب که دقت کردم روی تابوت نام یک کودک را دیدم؛ شهید #محمدجواد_بازگیر. همان برادرزاده خردسالِ مهدی که خانهشان، سحرگاه در روستای انگز خرمآباد، مورد حمله جنگنده دشمن متجاوز قرار گرفته بود. همان محمدجواد بیگناهی که همراه سه تن دیگر از خانوادهاش آسمانی شده بود، درحالی که حتی درکی هم از واژهی جنگ نداشت!
رد نگاهم، تابوت کوچک را تا رسیدن به جایگاه دنبال کرد و تا پایان مراسم، پاسخ این سوال که «به کدامین گناه؟ بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ؟» تمام سرم را پرکرد!
🔹عارفه ج رشنو
21اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
https://ble.ir/ravimah/7231563667787876498/1773573130022
#ببینید
راهیپمایی روز قدس در خرمآباد
🎬 حنانه پاپی
۲۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸کمکهای ارسالی
بنرهای امام شهید و ماشینهای یگان ویژه، بیشتر از هر چیزی جلب توجه میکنند.
دستم را برای تاکسی بلند کردم: «مستقیم؟» چند متری جلوتر، مشرِف به میدان کیو توقف کرد.
سلام کردم؛ راننده جواب سلامم را داد و حرکت کرد. بیمقدمه گفت: «آقا هیچ بنده خدایی گیر لیوه پیلدار نُفتَه!» منظورش ترامپ بود. منتظر رد یا تایید من نماند و ادامه داد: «ولی نونَه ایما لیوهبازیم و لیوهکُش!»
فرصت حرف زدن باهاش را نداشتم. سر خیابان دلفان پیاده شدم. هنوز به وسط بلوار نرسیده بودم که صدای جنگنده توی فضا پیچید. دیوار صوتی شکسته شد. میخکوب شدم. کمتر از چند دقیقه، با صدای شلیک موشک، صداها بلند شد. یکی گفت: «مصلی را زدند.» یکی گفت: «بیمارستان عشایر.» و... .
بیاراده دویدم سمت بیمارستان. از دور دیدم اتفاقی نیفتاده، دلم آرام گرفت. رفتم سمت مصلی. پیادهرو پر بود از شیشهخردههای بعضی مغازهها. جهاد کشاورزی را زده بودند. همهجا پر از دود و غبار بود. برخی آواربرداری میکردند؛ جسد دو نفر را از زیر خاک کشیدند بیرون. مردم متعجب بودند. وعدههای ترامپ این نبود؛ قرار نبود زندگی مردم مختل شود؛ قرار نبود معیشت مردم هدف قرار بگیرد؛ قرار بود به کمک مردم بیایند؛ آخر چرا جهاد کشاورزی؟!
«و احذَرهُم ان یَفتنوک عن بَعض ما انزَل اللّهُ الیک؛ آگاه باش که اینها تبانى کردهاند تا تو را از آیین حق و عدالت منحرف کنند.» مائده آیه۴٩
🔹هارون مکی
۱۷اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸احوالپرس آقا
آقا میثم، مکبر نماز آیتالله صاحبالزمانی بود در مسجد امام سجاد بروجرد. این مسجد را اهل رزم خوب میشناسند. پایگاه اعزام رزمنده به جبهههای جنگ هشت ساله بود و شمار شهدای تربیتشدهاش به بیش از صد نفر میرسد. آنقدر ادامهدار شده که توی همین اغتشاشات دیماه، هادی زمانی، برای دفاع از قرآنهای مسجد در مقابل قرآنسوزها جان به تیغ قمه و دشنهی براندازها داد.
آقا یاسر، برادر میثم، حال خوشی برای روایت ندارد. دوباره داغ میثم برایش تازه شده. میگوید: «به خاطر شغل بابام رفتیم لویزان؛ خونه سازمانیها مسجد داشتند اما هیئت و پایگاه نداشتند. میثم بچه دبیرستانی، هیئت حضرت علیاکبر و پایگاه رو راه انداخت. فاصله دبیرستان تا خونه رو پیاده میرفت که پولتوجیبیش رو خرج پایگاه و هیئت کنه. الان پایگاه و هیئت خیلی بزرگ شدن تو منطقه.»
این فعالیتها ختم به پاسداری در دانشگاه امام حسین تهران شد و میثم در ماموریتهای برونمرزی همراه حاج قاسم بود. دو سال ماموریت در یمن هم به سابقهاش اضافه شد و در نهایت همراه پاسداران هوافضا و نیروی سردار حاجیزاده شد.
میان این ماموریتها تشکیل زندگی داد و ثمرهاش شد دو پسر.
آخرینبار برای جشن تکلیف دختر آقا یاسر، با خانواده دور هم جمع شدند، اما حتی نتوانست تا آخر مراسم بماند و به محل کار احضار شد. شب ۲۳ خرداد در حمله اسراییل به همراه سردار حاجیزاده و چند تن دیگر به شدت مجروح شد. تن زخمیاش را به بیمارستان رساندند.
یاسر میگوید: «چشمهاش رو که باز کرد، شروع کردم بوسیدن سر و صورت و چشمها و تن مجروحش. هی میخواست چیزی بگه؛ هیچکدوم متوجه نشدیم. آخرش قلم کاغذ بردیم، به سختی چند خط روی کاغذ کشید، با کلی کنکاش فهمیدیم نوشته: "آقا زنده است؟" اطمینان دادیم خیالش راحت باشه. نفس راحت کشیدنش رو دیدیم. اما تقدیر میثم شهادت بود.»
دلیل بدحالی و آشفتگی برادر معلوم است؛ چند عکس از میثم میفرستد و بابت مساعد نبودن حالش برای همکاری عذرخواهی میکند.
برای خانواده شهید #میثم_معظمی_گودرزی، متولد ۱۳۶۳ از بروجرد، وقتی خبر شهادت آقا پخش شد، داغ سنگینتر است.
🔹رعنا مرادینسب
۲۳اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah