🔸کمکهای ارسالی
بنرهای امام شهید و ماشینهای یگان ویژه، بیشتر از هر چیزی جلب توجه میکنند.
دستم را برای تاکسی بلند کردم: «مستقیم؟» چند متری جلوتر، مشرِف به میدان کیو توقف کرد.
سلام کردم؛ راننده جواب سلامم را داد و حرکت کرد. بیمقدمه گفت: «آقا هیچ بنده خدایی گیر لیوه پیلدار نُفتَه!» منظورش ترامپ بود. منتظر رد یا تایید من نماند و ادامه داد: «ولی نونَه ایما لیوهبازیم و لیوهکُش!»
فرصت حرف زدن باهاش را نداشتم. سر خیابان دلفان پیاده شدم. هنوز به وسط بلوار نرسیده بودم که صدای جنگنده توی فضا پیچید. دیوار صوتی شکسته شد. میخکوب شدم. کمتر از چند دقیقه، با صدای شلیک موشک، صداها بلند شد. یکی گفت: «مصلی را زدند.» یکی گفت: «بیمارستان عشایر.» و... .
بیاراده دویدم سمت بیمارستان. از دور دیدم اتفاقی نیفتاده، دلم آرام گرفت. رفتم سمت مصلی. پیادهرو پر بود از شیشهخردههای بعضی مغازهها. جهاد کشاورزی را زده بودند. همهجا پر از دود و غبار بود. برخی آواربرداری میکردند؛ جسد دو نفر را از زیر خاک کشیدند بیرون. مردم متعجب بودند. وعدههای ترامپ این نبود؛ قرار نبود زندگی مردم مختل شود؛ قرار نبود معیشت مردم هدف قرار بگیرد؛ قرار بود به کمک مردم بیایند؛ آخر چرا جهاد کشاورزی؟!
«و احذَرهُم ان یَفتنوک عن بَعض ما انزَل اللّهُ الیک؛ آگاه باش که اینها تبانى کردهاند تا تو را از آیین حق و عدالت منحرف کنند.» مائده آیه۴٩
🔹هارون مکی
۱۷اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸احوالپرس آقا
آقا میثم، مکبر نماز آیتالله صاحبالزمانی بود در مسجد امام سجاد بروجرد. این مسجد را اهل رزم خوب میشناسند. پایگاه اعزام رزمنده به جبهههای جنگ هشت ساله بود و شمار شهدای تربیتشدهاش به بیش از صد نفر میرسد. آنقدر ادامهدار شده که توی همین اغتشاشات دیماه، هادی زمانی، برای دفاع از قرآنهای مسجد در مقابل قرآنسوزها جان به تیغ قمه و دشنهی براندازها داد.
آقا یاسر، برادر میثم، حال خوشی برای روایت ندارد. دوباره داغ میثم برایش تازه شده. میگوید: «به خاطر شغل بابام رفتیم لویزان؛ خونه سازمانیها مسجد داشتند اما هیئت و پایگاه نداشتند. میثم بچه دبیرستانی، هیئت حضرت علیاکبر و پایگاه رو راه انداخت. فاصله دبیرستان تا خونه رو پیاده میرفت که پولتوجیبیش رو خرج پایگاه و هیئت کنه. الان پایگاه و هیئت خیلی بزرگ شدن تو منطقه.»
این فعالیتها ختم به پاسداری در دانشگاه امام حسین تهران شد و میثم در ماموریتهای برونمرزی همراه حاج قاسم بود. دو سال ماموریت در یمن هم به سابقهاش اضافه شد و در نهایت همراه پاسداران هوافضا و نیروی سردار حاجیزاده شد.
میان این ماموریتها تشکیل زندگی داد و ثمرهاش شد دو پسر.
آخرینبار برای جشن تکلیف دختر آقا یاسر، با خانواده دور هم جمع شدند، اما حتی نتوانست تا آخر مراسم بماند و به محل کار احضار شد. شب ۲۳ خرداد در حمله اسراییل به همراه سردار حاجیزاده و چند تن دیگر به شدت مجروح شد. تن زخمیاش را به بیمارستان رساندند.
یاسر میگوید: «چشمهاش رو که باز کرد، شروع کردم بوسیدن سر و صورت و چشمها و تن مجروحش. هی میخواست چیزی بگه؛ هیچکدوم متوجه نشدیم. آخرش قلم کاغذ بردیم، به سختی چند خط روی کاغذ کشید، با کلی کنکاش فهمیدیم نوشته: "آقا زنده است؟" اطمینان دادیم خیالش راحت باشه. نفس راحت کشیدنش رو دیدیم. اما تقدیر میثم شهادت بود.»
دلیل بدحالی و آشفتگی برادر معلوم است؛ چند عکس از میثم میفرستد و بابت مساعد نبودن حالش برای همکاری عذرخواهی میکند.
برای خانواده شهید #میثم_معظمی_گودرزی، متولد ۱۳۶۳ از بروجرد، وقتی خبر شهادت آقا پخش شد، داغ سنگینتر است.
🔹رعنا مرادینسب
۲۳اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸برنو
ما لرها از برنو خیلی خاطره داریم؛ رفیق شفیق هستیم یک جورهایی. از آن زمان که توی کوهها مقابل دشمن میجنگیدیم همراهمان بوده. همان وقتی که ارتش رضاخان و امیراحمدیِ قصاب افتاده بودند به جان لرستان، برنو بود که توی دست عشایر، شده بود ابزاری برای دفاع از غیرت و آزادگیشان. بعد مثلاً روزهای اول جنگ، وقتی رزمندهها میخواستند بروند جبهه، برنوی پدر را میانداختند روی دوش و راهی میشدند. بعدتر هم که شد مهمان عروسیهایمان. خیلی چیزها هم با آن شکار کردهایم؛ کَل؛ میش؛ دشمن؛ خائن.
سالها گذشته؛ خیلی چیزها عوض شده. اسب دشمن شده تانک و نفربر؛ طیارهاش شده جنگندة رادارگریز و پهپادهای آنچنانی؛ اسلحههاش هم «رِد دات» دارد و دوربین دید در شب. برنو اما هنوز همان است که بود. شاید خسته باشد؛ اما چیزی از غیرتش کم نشده.
حالا بیستوچند ساعتی بیشتر از حملة اسرائیل نگذشته که رفیق قدیمی باز هم آمده توی میدان. از دست خانی، به دست جوانی! خان اگر تا دیروز، کمین میکرد در کوه و راه میبست بر دشمن، جوان امروز صاف ایستاده در جادهای به انتظارش. و خان اگر دیروز، به حکم خان بودنش، عدهای سوار را همراه میکرد با خودش، جوان امروز خودجوش به میدان آمده. احتمالاً اهلِ یکی از روستاهای اطراف همین جاده باشد. مشغول درو بوده یا آبیاری نمیدانم؛ یحتمل خبری شنیده که عدهای مزدور، پهپاد بلند میکنند برای زدن پادگانها و خانههای مردم؛ همانطوری با شلوار راحتی رفته سراغ بقیه و تیم شدهاند برای گشت ایست و بازرسی. تا چه گیرشان بیاید؛ دشمن یا خائن!
این را جنگ 12 روزه نوشته بودم؛ وقتی تعدادی جوان، با برنو، در ورودی روستایشان، گشت ایست و بازرسی برپا کرده بودند. و آن موقع فکرش را هم نمیکردم که چند ماه بعد، برنو بتواند پهپاد شکار کند. و از پهپاد بالاتر، بشود قاتل موشک کروز جاسم؛ برترین موشک کروز جهان! یک موشک پنهانکار که سطح مقطع راداریاش از اف22 هم پایینتر است؛ یعنی عملاً خیلی از رادارها ناتوان هستند از دیدنش و خیلی پدافندها عاجز از زدنش. اما حالا چشم تیزبینِ عشایرِ لر، در بخش پاپی، موشک را دیده و با برنو دخلش را آورده!
بخدا اگر ایرانی نبودم و لر، و باور نداشتم به خدایِ شنهای طبس، دیوانه میشدم از عجایبی که دارد توی این جنگ اتفاق میافتد. و اگر دشمن کمی عقل برایش مانده باشد، با همین خبر، گورش را از منطقه گم میکند.
دارم به تیتر رسانههای آمریکایی فکر میکنم: «در لرستان، یکی از استانهای ایران، یک روستایی (عشایر بخش پاپی، برایشان قابل ترجمه نیست) با اسلحهای قدیمی، متعلق به چند دههی قبل، پیشرفتهترین موشک کروز جهان را ساقط کرد!»
🔹امین ماکیانی
24اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸کودکانِ میداندار
هنوز راهپیمایی شروع نشده بود. مردم از روی پل انقلاب به سمت میدان پلیس حرکت میکردند تا به ابتدای جمعیت برسند.
همه چیز آرام بود. جز صدای آرام گفتوگوهای دو نفره، صدایی نمیآمد.
یکهو صدای ظریف دخترانهای سکوت را شکست. دخترکِ صورتیپوش، پرچم به دست گرفته بود. مردی که احتمالاً پدربزرگش بود، کنارش ایستاده بود. دختر شعار میداد و مردم تکرار میکردند.
این روزها و شبها حتی کودکانِ ما میداندارند!
🔹معصومه عباسی
۲۲اسفند۱۴۰۴/ روز قدس/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
ده روز گذشته، اما هنوز غبار گلهای نشسته بر سر و شانهاش را نتکانده.
غم در چشمانش هنوز بیدار است؛ ولی با قلبی مطمئن، یک دستش، تکیهگاهِ قاب عکسِ ولیِ زمانش شده و دستِ دیگرش، پرچمِ غیرتِ وطن را میان انگشتانش محکم میفشرد.
و باز هم، به رسمِ وفاداریِ هر شب، با گامهایی استوار به دلِ خیابان انقلاب زده؛ تا ثابت کند این داغ، نه سرد میشود، نه او را از پا میاندازد.
🔹زهرا مومنزاده
۱۸اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جنگ و لبخند۳
آقای اسدی همکار مادرم است. چند سالی است که دوستی خانوادگی داریم. خیلی خوب و صمیمیاند.
چند روزی از جنگ رمضان گذشته بود. رفتیم خانهشان دیداری تازه کنیم.
جنگ که میشود، مرگ را بیشتر از قبل احساس میکنی. بیشتر به عزیزانت فکر میکنی و بیشتر با آنها تماس میگیری.
دختر کوچک آقای اسدی، که از لحاظ قدی از پدر بزرگتر است؛ دستش را بسته بود. پرسیدم: «ستایش چرا دستشو بسته؟»
آقای اسدی گفت: «صدای جنگنده شنیدم؛ بهشان گفتم بیاید بیرون. ستایش از روی پلهها پشتک زد و با کله اومد پایین. دخترم میخواست هلیکوپتری بزنه.»
طفلکی ستایش موقع پایین آمدن از پلهها دستش شکسته بود. گفت: «باباااا. الکی میگه آجی میخواستم سریع سریع، دمپایی بپوشم که پام گیر کرد و از پلهها افتادم.»
جنگنده آنجا را بمباران نکرد، ولی دست ستایش تا یک ماه به گردنش آویزان است.
🔹زینب پناهی
۱۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
به یارب یارب دلها، به این شبها، به قرآنش
خیابان بخشی از جنگ است و مردم مرد میدانش
کلوخ انداز را پاسخ به غیر از سنگ، چیزی نیست
که محتاج همین نظم است افکار پریشانش
تن این خاک عطرآگین به خون لاله آغشتهست
نبیند رنگ آبادی، هر آن کس خواست ویرانش
به هر جا میزند دشمن، به ایران میخورد زخمی
چه فرقی میکند کاشان و کرمان یا لرستانش
چو ققنوس از دل آتش به پا خیزد پس از این جنگ
به امید خدا بانگ اذان از قلب تهرانش
رسد از مشرق و مغرب چو بوی مشک عطاری
سلام خاص عاشقها به خورشید خراسانش
🔹محمدتقی عزیزیان
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah