eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
330 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸دروغگو، دروغ‌ میگی هر چه صدایش زدم نیامد سر سفره‌ی افطار. کنار بخاری چمباتمه زده بود و گوشی از دستش نمی‌افتاد. برایش چای ریختم و رفتم پیشش. چشم‌غره رفتم یعنی که: «از صبح تا حالا چت کردی، بسه دیگه.» گوشی را گذاشت زمین و فین فینش شروع شد. سرش را بوسیدم و گفتم: «نمی‌تونم دختری که بیست و یک سال زحمتشو کشیدم، بدم دست گرگا تیکه تیکه‌ش کنن؛ تازه اونم تو خوشبینانه‌ترین حالت ممکن؛ اگه نسوزوننت که حتی یه تیکه استخونت هم دستمو نگیره.» چشمش به گوشی بود و پیام‌های دوستان هم‌دانشگاهی‌اش توی گروه. گوشی را بالا آورد؛ روبروی صورتم گرفت و گفت: «ببین جوان‌دل میگه منتظر جنگ زمینی‌ام، تا بابام‌اینا خبردار بشن من رفتم. مَنِشی که هر شب تو خیابونا دنبال سلطنت‌طلبا میگرده که دخلشونو بیاره. فاطمه هم هر شب می‌رفت راهپیمایی تا اینکه ده‌ جای بدنش ترکش خورد. بازم دست‌بردار نیست و دو شبه که با ویلچر میره. حالا من چی؟ تو و بابا حبسم کردین تو خونه نمی‌ذارین هیچ‌جا برم و هیچ‌کاری کنم. حس بی‌مصرف بودن بهم دست داده، حس یه مفت‌خورِ...» پریدم توی حرفش و گفتم: «چی از دستت برمیاد که بکنی؟» آب بینی‌ را با یقه‌اش گرفت و گفت: «می‌تونم که خوراکی بسته‌بندی کنم. می‌تونم خیابونو ول نکنم و دوتا شعار بدم. مامان تو رشته‌ی علوم‌سیاسی اولین چیزی که یادمون میدن اینه که تو هر شرایطی کنار مردمت باشی، پشت نظامت باشی. اگر تو دولت قاجار یا پهلوی هم بودم و بیگانه حمله می‌کرد من پشت نظامم بودم. الان اینی که تو و بابا ازم می‌خواین یعنی مرگ عقیده، مرگ باور. من اینو یاد نگرفتم.» سرم را تکان دادم و گفتم: «دوباره کلاسای سیاسی شروع شد. همه رو خودم می‌دونم ولی تو مادر نیستی که بدونی. الهی این جنگ لعنتی تموم بشه، سر و سامون بگیری، بچه‌دار بشی، بعد می‌دونی چی می‌گفتم.» رویش را کرد سمت آسمان و گفت: «یا رفیق من لارفیق له؛ همیشه دوستا تو این مواقع میان کمک، کمکم کن.» حرف‌هایش توی ذهنم غرغره می‌شد و مثل خوره مغزم را می‌خورد. انگار مرض مالیخولیا گرفته بودم. نگران چه بودم! نگران دلِ خودم؟! هر چند دقیقه یکبار بر‌می‌گشتم و نگاهش می‌کردم، بعد از خودم می‌پرسیدم از چه چیزی می‌ترسم؟ از دست دادانش؟ لحظه‌ای یاد کتاب «روی ماه دی»، مادر شهیدان گنجی که نوشته بودم، افتادم. به خودم گفتم: «تو با چه اعتقادی اینو نوشتی؟ مگه میشه قلمت برای شهدا بنویسه در صورتیکه...» «لا اله الا الله»یی قورت دادم، ولی طرف سرزنشگر ذهنم ول‌کن نبود و کوتاه نمی‌آمد. دوباره به خودم تشر زدم که: «بگو از چی فرار می‌کنی؟ جواب بده دیگه. پس تمام اون زیارت عاشوراهایی که خوندی الکی بوده؟ یا حسین بابی انت و امی و مالی و اولادی...» صدای گریه‌های مبینا از توی اتاق می‌آمد. زیارت عاشورا می‌خواند و هق هق می‌کرد. سرم تیر کشید تا توی چشمم. دعای جوشن‌کبیر شروع شد. برای فرار از اغتشاش توی مغزم، نشستم پای تلویزیون. فرازها را با معنی خواندم و ریز ریز گریه کردم. بعد از هر فراز به جای «الغوث الغوث» یکبار به خودم می‌گفتم: «دروغگو، دروغ میگی. همش ریائه.» عذاب وجدان ولم نکرد تا فراز پنجاه و نه؛ به «یا حبیب من لا حبیب له» که رسیدم ضجه زدم و گفتم: «بخشیدم در راهت.» 🔹سیده مریم گلچمن/ روایت ارسالی از 22اسفند1404/ بیست‌وسوم رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
روایت در بحران- قسمت اول.pdf
حجم: 257.8K
⚜️مینی دوره قسمت اول 🇮🇷 اگه می‌خوای یه روایت خوب بنویسی، حتما مطالعه‌اش کن. ⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز می‌باشد. هزینه: پنج صلوات برای ظهور امام زمان به نیت استاد احسان قائدی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸از جنگ خسته شده‌ام جنگ چیز خوبی نیست. نمی‌دانم از ضعف من است یا برای همه همین‌ است، اما من از شرایط جنگی خسته شده‌ام. قبلاً از جنگ فقط شهادت را بلد بودم؛ اما حالا فهمیده‌ام گاهی باید در حسرتش ماند. می‌دانی! بعضی وقت‌ها شهید شدن آسان‌تر از زنده ماندن است. این جمله مرا یاد دختری می‌اندازد که تازه به خانه بخت رفته؛ با هزار امید و آرزو. حالا تازه‌دامادش می‌خواهد برای جهاد به جبهه برود. در جنگ هشت ساله که گوشی و ایتا و بله نبود تا حال عزیزت را بپرسی. عزیزت می‌رفت و تو می‌ماندی و بی‌خبری. آه از بی‌خبری! تا ببینی خبری از او می‌شود یا نه، برمی‌گردد یا نه، اگر برگردد، افقی است یا عمودی، جاویدالاثر است یا... . تو گمشده‌ای داشتی که باید منتظرش می‌ماندی. حالا هفده روز است جنگ شروع شده و من به تو فکر می‌کنم؛ به اینکه چگونه هشت سال دوام آوردی، خواهرم. من دیگر کم آورده‌ام از این شرایط؛ از این جنگ‌زدگی؛ از خانه این و آن رفتن؛ از اینکه هر لحظه ممکن است اعضای خانواده‌ام را بزنند؛ از قطع شدن آنتن‌ها؛ از اینکه باید بعد از هر صدای انفجار به پدر، مادربزرگ و دوستانم پیام بدهم یا زنگ بزنم تا ببینم سالم‌اند؛ ببینم کجا را زده‌اند و فکر کنم چه کسی به آن قسمت نزدیک‌تر است. آن موقع که این امکانات نبود، تو با هر صدا و هر خبر چه می‌کردی؟ چگونه با این بی‌خبری دوام آوردی؟ تو چه کردی؟ ماندی؛ ایستادی. تو با دلتنگی و بی‌خبری کنار آمدی؛ با یاد خدا قلبت را آرام کردی. حتی پشت جبهه برای رزمندگان خواهری کردی. دعا کن من هم مثل تو باشم تا سال‌های بعد حسرت نخورم. تو الگوی زن مؤثر هستی. وقتی به تو فکر می‌کنم می‌فهمم صبر، نعمتی است در راه حق که خدا به تو داده بود. برای ما هم دعا کن؛ دعا کن در این امتحان، خدا به ما استقامت و صبر عطا کند. زینب کمایی، خواهرم! برایم دعا کن مثل تو باشم. یادت هست وقتی فهمیدی نمی‌توانی به جبهه بروی، به بیمارستان می‌رفتی و برای رزمندگان کتاب می‌خواندی تا حوصله‌شان سر نرود! تو به من یاد دادی که حتی اگر در خط مقدم نباشم، باز هم می‌توانم در جبهه باشم. درست است که خواهرها و برادرهایت در جبهه بودند و تو اجازه حضور در خط مقدم نداشتی، اما دلت آن‌قدر پیش آن‌ها بود که از میان فرزندان پدرت، این تو بودی که شهید شدی. چهار خواهر و برادرت در جبهه بودند؛ اما تو از ته دل شهادت را می‌خواستی. و تو، مریم فرهانیان! یادت هست چگونه به بیمارستان می‌رفتی و در آن شرایط جنگی چقدر کمک‌حال بودی! چقدر حسرت کشیدی وقتی برادرت شهید شد و تو ماندی؛ اما بالاخره تو را هم خریدند. و شما، صدیقه و تو، ناهید! در زمان خودتان غوغا کردید و الگوی ما دخترها شدید. برایمان دعا کنید. 🔹زهرا زادسری ۲۵اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صندلی را از موکب‌های دیگر قرض می‌کنند. همان کنار خیابان بساطشان را پهن می‌کنند؛ چند تا گواش، چند قلم‌مو و صورت بچه‌ها که می‌شود بوم کارشان. پرچم می‌کشند. گفت: خیلی‌ از بچه‌ها را می‌شناسیم؛ این فلانی است؛ این یکی همان دیشبی است... پرچم‌ندارها مشتری ثابت‌اند؛ اما بزرگ‌ترها هم کوتاه نمی‌آیند؛ مردی به سن پدربزرگ‌ها ایستاد و اصرار که «ما هم دل داریم» و سه تا طرح پرچم زد. رنگ‌ها را با پول توجیبی‌شان می‌خرند. دست‌هایشان از سرما، رنگ و شستنِ مداوم، ترک برداشته. چادر‌هایشان هرشب رنگی می‌شود و مجبورند که بشورند. زیر باران و تگرگ هم موکبشان سرِ جایش است. گاهی مادرها وادارشان می‌کنند: «بچه‌ام آنجا نشسته، شما باید بیایید»؛ می‌روند. میان کار، غُر هم هست: «چرا کج کشیدی؛ چرا کوچک…» جواب همه‌شان؟ یک لبخند. می‌گفت ما رنگ باورمان را نقاشی می‌کنیم؛ این رنگ‌ها یعنی «الله اکبر»؛ یعنی «جانم فدای وطن»؛ یعنی «مرگ بر آمریکا». 🔹فاطمه عزیزی ۲۵اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸از یک شهید تا یک خانواده شهید روستای شهید رحیمی انگز؛ پدرم از اولین کسی می‌گوید که در گلزار شهدای روستا به آغوش خاک سپرده شد؛ از اولین شهید؛ از پاسدار شهید سلطانمراد دریکوند؛ جوانی ۲۲ ساله که با شناسنامه برادر به جنگ می‌رود؛ ذز آن داستان‌های واقعی و شیرین دفاع مقدس. طبق وصیتش، دوست داشته در زادگاهش دفن شود. از آن روزها چهل سالی می‌گذرد. مردم این روستای کوچک، قدیم‌ها، سالیان سال عزیزان خود را در روستاهای هم‌جوار به خاک می‌سپردند؛ اما بعد از شهادت سلطانمراد، قطعه زمینی انتخاب می‌شود و شهید در این زمین کوچک بهشتی به یادگار می‌ماند. دوستان شهید طبق قول و قرارهایشان و از سر دلتنگی و جا ماندن از رفیق شهید خود، شبها نوبتی کنار آرامگاه شهید می‌خوابیده‌اند و نمازشب‌ها، درد دل‌ها و گریه‌های شبانه را کنار دوست شهید خود به نماز صبح وصل می‌کرده‌اند. به مرور زمان فوت‌شدگان روستا یا دیگر شهدای جنگ تحمیلی را کنار شهید سلطانمراد دفن می‌کنند تا آن قطعه زمین کوچک، تبدیل به آرامستان کوچک روستا شود. امروز به خانواده شهیدان بازگیر فکر می‌کردم که خانوادگی کنار هم‌اند؛ به چهل سال پیش؛ به نوری در دل سیاهی شب که حالا با این خانواده شهید پرفروغ‌تر شده‌. تقدیر چنین شد که این قطعه زمین پاک و کوچک شهدای زیادی را در خود به امانت قبول کند و از یک شهید، به یک خانواده شهید، پرچم ایران را در خاک خود برافراشته کند. 🔹زینب دریکوند ٢۵اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
736.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با تشخُص تمام، پا را انداخته روی پا، صندلی را گذاشته رو به جمعیت، چتر را گرفته بالای سرش و همراه با مداح، ترجیع‌بند نوحه را تکرار می‌کند. اسباب آسایش خانه را، هر چند نصفه‌ونیمه، آورده در میدان که از فیض حضور، محروم نشود. حقاً که رقصی چنین میانه میدانم آرزوست. 🔹در حاشیه تجمعات شبانه مردم خرم‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸صدای ایستادگی در پهنه‌ی این خاک، آنجا که نام بلند با خون شهیدان و غیرت مردان و زنانش گره خورده، واژه‌ای به نام «عقب‌نشینی» غریبه است. ‌آنانی که در خیال خام خویش، به انتظار خستگی ما نشسته‌اند و گمان می‌برند با غبار فتنه‌ و هیاهوی پوشالی، می‌توانند میان ملت و آرمان‌هایش فاصله بیندازند، هنوز این حقیقت را درنیافته‌اند که ما از تبار حادثه‌ایم و فرزندان مکتبی که درس اولش، ایستادگی در میانه‌ی میدان است. ‌کفتارصفتانی که به برق چشم بیگانگان دلخوش کرده‌اند، بدانند که ما پشت رزمندگانمان را، که سینه‌ سپر امنیت این مرز و بوم کرده‌اند، هرگز خالی نخواهیم کرد. ‌ما «ملت امام حسینیم»؛ ما وارثان فریاد «هیهات من الذله» در گوش تاریخ هستیم. عهدی که با خون بسته‌ایم، با باد هیچ حادثه‌ای لرزان نخواهد شد. تا پیروزی نهایی، تا برافراشتن پرچم حق و کوتاه کردن دست ستمگران و ریشه‌کن کردن شرارت‌های استکبار، سنگر خیابان‌ها را رها نخواهیم کرد. ‌حضور ما، تپش قلب این سرزمین است. ما هستیم؛ ایستاده و استوار؛ تا تمام نقشه‌های شوم در آتش غیرت این ملت خاکستر شود. ما بر آن عهدی که بستیم، تا آخرین نفس، هستیم. 🔹 مراد مطهری 26اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸تا آخرین نفس ساعت‌های اولیه تجمع بود؛ در صف اول ایستاده بود و عکسِ ولیِ زمانِ جدیدش را محکم روی سینه گرفته بود. رفتم سمتش؛ بر لبانش ذکر جاری بود. گفت: «از زمان انقلاب تا الآن، میدان را خالی نکرده‌ام؛ تا آخرین نفس هم از رهبر و نظامم دفاع می‌کنم. حتی اگر هزاران بار بمیرم و زنده شوم، باز هم از انقلابم دفاع خواهم کرد.» 🔹زهرا مومن زاده ۱۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
که انقلاب، قائم به ایمانهای آحاد مردم است... امام خامنه‌ایِ شهید | ۱۳۸۸/۱۰/۲۹ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸به درک! شوخی‌اش هم زشت بود... اینکه بخواهم عکس آن نخست‌وزیر حرامزاده را کار کنم و زیرش با رنگ قرمز تیتر بزنم: «انتقام گرفته شد!» آقای ما کسی بود که سرِ بزرگِ مستکبرها هم ارزش کفش حاج‌قاسمش هم نبود. چطور می‌شد حرف از انتقامش زد؟! کمی فکر کردم. دستم رفت سمت کیبورد: «انتقام فرماندهان...!» کدام فرمانده؟ همان‌هایی که از جنگ ۱۲روزه یک‌بار هم خانه نرفته بودند. همان چهره‌هایی که یکپارچه نور بودند و «أشدّاء علی الکفّار» را با سرانگشتانشان در منطقه تصویر می‌کردند؟ چطور می‌شد خونِ مردکِ بزدل که با اولین آژیر هواپیمایش در آلمان به زمین می‌نشست، تقاص خون مردانِ میدان باشد؟! تیتر را پاک کردم و نوشتم: «انتقام دکتر لاریجانی!» آن چشم‌ها به خاطرم آمد. آن عینک فتوکرومیک و آن محاسن بور که از بچگی آن چهره را در ذهنم برجسته کرده بود. لاریجانی وزنه بود؛ چه آن وقت که با جملاتش حرصمان در می‌آمد و چه این وقت‌ها که با جملاتش قلبمان آرام و دلمان خنک می‌شد. پوزخندهایش حیثیت دشمن را نشانه می‌گرفت و انصافاً وفاداری‌اش در گردنه‌های سخت انقلاب روسیاهی بود برای باغیان و یاغیان... به چشم‌های دریدهٔ نتانیاهو نگاه می‌کنم... بی‌انصافی است در حق دکتر! تیتر را پاک می‌کنم. می‌نویسم: «انتقام کودکان میناب، دلخوشیِ مادران هنوز چشم‌به‌راه...» اشک می‌چکد روی دکمه‌های کیبورد! جسارت به ساحت کودکی است این تیتر؛ آن هم کودکی که در جمهوری اسلامی ایران نفس زده، یک عمر [شما حساب کن ده‌دوازده سال!] جوری سرِ صف «مرگ بر آمریکا» را فریاد زده که صدایش به گوش آمریکا برسد و در آخر به جرم زندگی در جمهوری اسلامی ایران، به جرم خواستنِ جمهور و اسلام و ایران، تکه‌تکه شده! تیتر را پاک می‌کنم! نتانیاهوی ملعون روی صفحهٔ مانیتور دارد نگاهم می‌کند... چشم‌هایم را می‌بندم! دکمهٔ حذف پروژه را می‌زنم! مرده یا نمرده؟ به درک! حیف است کربلای ایران، که دانه‌دانهٔ شن‌هایش مقدس است، تقاص داغی که دیده بشود کشتن کسی مثلِ... شمرها بود و نبودشان مسیر حق را عوض نمی‌کند... «عِرض خود می‌برند و زحمت ما می‌دارند»! 🔹محمدسبحان گودرزی ۲۶اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸چهارشنبه‌سوری بچه که بودم، پسردایی‌ام، با شیطنت، ترقه را انداخت کف وانت‌بار و از ماشین پرید پایین؛ مادرم از هول جان دخترهای قد و نیم‌قدش، خواست ترقه را پرت کند که لخته‌های خون از لای انگشت‌هایش پاشید. از آن روز به بعد، بین من و چهارشنبه‌سوری بدجور شکرآب شد؛ دیگر دود و آتش و باروت برایم بوی خون می‌داد. تا امشب؛ توی شب قدر انقلابمان، ألفتی برایم مقدر شد؛ ألفتی بین من و آتشی که دارم دودش را با جانم نفس می‌کشم. دودی که بوی تباهی ظالمان را می‌دهد؛ بوی قانون طبیعتی که خدای مظلومان وضع کرده است. دلم می‌خواهد تمام شب‌های عمرم، چهارشنبه‌سوری باشد و من به تماشای قداست آتشی بنشینم که دارد پرچم جور و جفا را می‌سوزاند. 🔹سمانه قاسمی‌منش ۲۶اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah