eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
809 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
331 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸چهارشنبه‌سوری همیشه از آتش و سوختگی ترسیده‌ام. اصلاً بچه که بودم از شدت ترس از آتش، تندی مسلمان شدم و هی خواستم بچه‌ی خوبی باشم، مبادا خدا من را ببرد جهنم ببرد و بسوزم. این چند روز هم هی به سوختن توی چهارشنبه‌سوری فکر کرده‌ام و خودم را به تحمل مثلاً یک ربع سوختن بعد مردن، راضی کرده‌ام. شب چهارشنبه‌سوری شد. دل را به دریا زدم و راه افتادم. توی مسیر، مردمی که درحال خرید عید بودند را دیدم و با خودم گفتم: «مگر ما جز حال خوب مردم چه می‌خواهیم! خداراشکر دارند برای آمدن بهار آماده می‌شوند؛ حالا گیرم ما هم برویم و اتفاقی برایمان بیفتد.» به قول رضا امیرخانی توی «بیوتن»، «زیادی شعاری شد». حالا بگذارید روایت را جوری بنویسم که شما فکر کنید من هم بله! توی تاکسی بودم؛ دیدم روی پشت‌بام یکی از خانه‌های نزدیک پل پیروزی، مردی دارد لُنگ بزرگی را توی هوا می‌چرخاند. بالاتر کفترها توی آسمان می‌چرخیدند و مرد با چرخاندن لُنگ، انگار کنترلشان می‌کرد. ترافیک بود؛ دو سه دقیقه‌ای مرد و کفترها را نگاه کردم و باز به خیال راحت مردی فکر کردم که فارغ از جنگ دارد کفترهایش را توی سینه‌ی آسمان شهر می‌گرداند. به انقلاب رسیدم؛ سر چهارراه پیاده شدم تا کمی قبل از تجمع، راه بروم. این‌جا هم بساط هفت‌سین و ماهی قرمز و خریدهای جورواجور عید برپا بود. موکب‌ها نواهای انقلابی پخش می‌کردند و فراغت مردم از جنگ و امیدشان به روزهای پیش‌ِ رو، باز من را به حرف‌های شعاری خودم در پاراگراف دوم برگرداند. به محل تجمع که رسیدم، دیگر خبری از ترس از سوختن که نبود هیچ، از فکر این که کسی جرات کند برای برهم زدن امنیت شهر کاری بکند خنده‌ام گرفت. مردم آمده بودند و مثل همیشه خیال باطل ضربه به نظام را در خاطر پلیدان خاموش کردند. چیزی نگذشت که اذان شد. بین دو نماز لقمه‌های جورواجور بین نمازگزاران رد و بدل می‌شد. همه افطار کردند و ادامه‌ تجمع مثل هر شب، با شکوه همیشگی برگزار شد. 🔹زینب کرمی‌نژاد ۲۶اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸آن روی دیگر آقای لاریجانی این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می‌نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزلشان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می‌گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می‌ده. بی‌آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جابه‌جا می‌کنه. سبزی و مرغ رو پاک می‌کنه. ظرف‌ها رو می‌شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می‌شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می‌کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود:‌ «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت‌الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده‌ای با عالم زاده‌ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین‌ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه‌ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آنقدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی‌ها و فرش‌هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان‌ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می‌گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت‌های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت‌المال می ریزد که مدیون نباشد. می‌گفت این خانه را که می‌خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی‌شه حقوق‌های معوقه‌تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این‌ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه‌ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می‌‌گفت: «بعدازاینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم‌های مختلف روزهای متمادی می‌آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته‌اید می‌نشستند و ازش می‌خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده‌ای، شکایتی...»‌ همه حرف‌ها را با طمانینه می‌شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می‌کرد. درحالی‌که بهشان گفته بود: «ان‌شاءلله خودش درست می‌شود. من که نمی‌توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات‌هایی که خوب رجز می‌خوانند و بلدند چه‌طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می‌شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه‌ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره‌ای که نباید خانه می‌آمد اگر چند هفته یکبار نوه‌هایش را نمی‌دید محزون و دلتنگ می‌شد. به همه بچه‌های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه‌های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری‌اش دخالت نمی‌داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می‌داد. فریده می‌گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صداوسیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صداوسیما بود.» فریده می‌گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.» دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «‌علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی‌ماند. اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست‌های فریده را بریده‌اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می‌گفت. من مطمئنم یک آه این زن می‌تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند. 🔹فائضه غفارحدادی 27اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸نانی که به افطار نرسید بعدازظهر بود و خورشید شعاع‌هایش را به سختی از پشت کوه‌ها بیرون می‌داد. مرد، با چهره‌ای خسته اما امیدوار، از پشت فرمان ماشین مسافرکشی‌اش، به مسیر خانه‌اش چشم دوخته بود. می‌دانست خانواده‌اش، با اشتیاق، منتظرش هستند تا با نانی که خریده، افطارشان را به هم گره بزنند. نان‌های داغ و معطر را در صندلی عقب گذاشته بود؛ بوی خوششان در فضای ماشین پیچیده بود. در مسیر بازگشت، ناگهان آسمان، رنگ جنگ و خون گرفت. صدای مهیب بمب‌ها و موشک‌ها، سکوت را در هم شکست و شهر را در گرد و غبار فرو برد. وقتی غبارها کمی نشست، مردم به سمت ماشین‌های سوخته و اجساد بی‌جان هجوم آوردند. ماشینی که مرد سوارش بود، در میان آهن‌پاره‌ها، آرام افتاده بود. مرد با لبخندی بر لب، جان داده بود. افطار آن شب، با اشک و اندوه به کام رسید. نانی که قرار بود شاد‌کننده اهل خانه‌ باشد، طعم تلخ شهادت به خود گرفت. یاد مرد فداکار و نان‌هایی که به افطار نرسیدند، تا ابد در قلب خانواده‌اش باقی خواهد ماند. 🔹فرحزاد جهانگیری پ.ن: تصویر متعلق به حمله هوایی رژیم صهیونیستی به بروجرد در روز ۱۷اسفند۱۴٠۴ می‌باشد. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸ایران عزیز همه‌ی دنیا اینجا حاضر است. از هر سلیقه و نظر و عقیده‌ای. چپ و راست، چادری و مانتویی، باحجاب و بی‌حجاب. حتی آنان که صورتشان از تتو و خالکوبی معلوم نیست. همه در گوشه و کناری برای خودشان جای پایی باز کرده‌اند و در دستشان یا پرچم ایران جان را گرفته‌اند، یا عکس آقای شهیدشان یا رهبر جدیدشان را. صحنه‌های زیبایی این شب‌ها درحال خلق شدن است. در نگاهِ ظاهربین و ساده‌لوحانه‌ات بهشان، به خودت می‌گویی اینان همان‌هایی نبودند که قبل‌ترها آبمان باهم در یک جوب نمی‌رفت؟! همان‌ها که میانه‌ی خوبی با تیپ و قیافه‌ی من نداشتند و من هم با تیپ و قیافه ایشان؟! در همین فکری که گوشهایت را صدایی غرّا و طوفنده، بالاتر از دستانی که پرچم گرفته‌اند و نگاهت را به خودشان دوخته‌اند، بازتر از همیشه می‌کند. ریز می‌شوی‌ و گوشه چشمی تنگ و سری کج میکنی به نشانه‌ی متمرکز شدن به آنکه، که می‌گوید و چه می‌گوید! در همان لحظه است که جواب سوالت را می‌گیری. آنکَس که تو سالها دور و غریبش می‌دیدی با باورهایت، دارد با همان ظاهرش، فریادِ مرگ بر آمریکا و اسرائیل و دشمنان این مرز وبوم سر می‌دهد. همان‌جا ناخودآگاه لبخندی بر گوشه‌ی لبانت نقش می‌بندد و اشکی در چشمانت حلقه می‌زند. دلت قرص می‌شود. آنقدر قرص که به پشتوانه‌اش می‌شود دل به دریا زد. اینجا دیگر جای تفاوت سلیقه‌ها نیست. اینجا همه برای ایرانِمان آمده‌اند. ایرانِ عزیز و دلبندمان. 🔹محمدعارف‌ بیرانوند/ ارسالی از قم 23اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصاحبه‌‌شونده‌ای که هیچ‌چیزش در ظاهر، به هیچ‌چیزش نمی‌خورد. راننده کامیونی با سبیل و ابروی شکسته؛ با تصویر دخترکی که عقب ماشینش جا خوش کرده. حالا تصویر آقا را می‌زند روی شیشه ماشین و می‌گوید: «فقط آقا... لبیک یا آقا.» از آمادگی‌اش برای جنگ زمینی می‌گوید و از اینکه آمریکا و اسراییل نمی‌توانند هیچ غلطی بکنند. چقدر باطنی‌ست حرف‌های راننده؛ و چقدر به کلیشه‌ی لوطی بودن راننده‌های کامیون نزدیک است. 🎬 فاطمه گنجی 26اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸باران نیمه‌شب دقایق پایانی مناجات شب بیست‌وسوم ماه رمضان، صدایی وهم‌انگیز همه جا را گرفت؛ صدای هواپیمای جنگی. عده‌ای نگران شدند و عده‌ای بی‌حرکت به خواندن مناجات خود ادامه دادند. پسربچه چهار ساله‌ای که کنارم نشسته بود با ورق زدن صفحات قرآن داشت با خدا صحبت می‌کرد. صدای نگران مادرش را که شنید، ترسید و شروع کرد به گریه. هیچ‌کس توان آرام کردنش را نداشت. آسمان در لحظه‌ای شروع به باریدن کرد؛ مثل چشمان همان پسربچه. چند ثانیه قبلش، آتشی در شهر افروخته شده بود و حالا باران آمده بود تا آبی شود روی آن آتش. به پسرک گفتم: «ببین پسرم، بارون بارید که همه‌چیز آروم بشه.» اشک‌هایش را پاک کرد؛ به آسمان خیره شد و لبخند زد. این است حکمت آب روی آتش؛ می‌تواند آتش و اشک را آرام و نورانی کند. 🔹نجمه صادقی 22اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 لالایی تلویزیون داشت لالایی پخش می‌کرد! از شبکه خبر و آنهم وسط اخبار جنگ! خواستم زیرنویسش را بخوانم که کاسه دیگری جلویم گذاشتند. کاسه را برداشتم تا روی فرنی‌ دارچین بریزم؛ اما نصف کاسه خالی بود. جمله‌ی دوستم را که هر وقت دارچین کم می‌ریختیم، می‌گفت را تحویل خودش دادم: «فکر کن داری برای خواهر و مادر خودت فرنی می‌کشی!» خندید و ملاقه‌ای اضافه کرد. دوباره گردن کشیدم تا پیگیر لالایی شوم اما خبر تغییر کرده بود. آهنگی با تم دهه‌ی شصت درحال پخش بود. برگشتم کنار کاسه‌ها. ساعت را چک کردم. باید قبل افطار، فرنی‌ها را بسته‌بندی می‌کردیم تا موکب به موقع پذیرای مردم باشد. ما که کاری جز کشیدن چند ملاقه انجام نمی‌دادیم، اما خانمی که از وقت و خانواده و مالش زده بود تا افطاری‌ها را آماده کند، مدام «خسته نباشید» به خوردمان می‌داد. ما هم با قوت بیشتری ظرف‌ها را پر می‌کشیدیم و حس می‌کردیم، پشت سنگر، کنار فرماندهان و رزمندگان ایستاده‌ایم. همه فرنی را دوست دارند؛ امیدوار بودیم در میانه تجمعات، قلبشان با آنها گرم‌تر شود. بالاخره یکی با پهپاد می‌جنگد؛ یکی هم با ملاقه! آهنگ حماسی جنگ تمام شد. باز صدای مادر آمد که لالایی می‌خواند. ظرف فرنی را زمین گذاشتم و گردن کشیدم. درد داشت، شهید شدن کودکی سه روزه که لالایی مادر را نشنیده، شهید شده بود. زیرنویس خبر، بدجوری قلب را می‌سوزاند. کاسه‌ی فرنی دیگری جلویم گذاشتند. بچه‌ها هم فرنی دوست دارند؛ سه روزه‌ها چطور؟! پ.ن: در حمله هوایی رژیم صهیونیستی به یک منطقه مسکونی در اراک، نوزاد سه روزه‌ای به نام مجتبی، همراه خواهر دو ساله، مادر و مادربزرگش ب شهادت رسید. 🔹فاطمه بازگیر ۲۶اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah