eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
817 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
331 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
روایت در بحران- قسمت سوم.pdf
حجم: 215.5K
⚜️مینی دوره قسمت سوم 🇮🇷 ⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز می‌باشد. هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸شهادت پشت شهادت برای مراسم تشییع مادری دلسوز به روستای ناصروند رفته بودم. با هجوم جمعیت به قسمت پایینی آرامستان مواجه شدم. مردم می‌رفتند سمت خانه‌ی پدری . خبرها حاکی از شهادتِ حسین بود؛ جوانی خوش‌اخلاق و متین. همقدم با مردم انقلابی و قدردان، برای عرض تبریک و تسلیت به خانه‌شان رفتم. مادر شهید با اقتدار، مادر شهید حسین را دلداری می‌داد و می‌گفت: «افتخار کن حسین شهید شده...». یکبار دیگر صدای گریه و شیون مردم بلند شد و به رفتند سمت خانه‌ای دیگر. باز هم خبری دیگری رسید. خبر شهادت ؛ برادری مهمان‌نواز، خوش‌اخلاق و دوست‌داشتنی. برادرانم یکی از یکی بهتر، گلچین شدند. 🔸زینب دریکوند ٢۶اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸رفیق قدیمی هفده اسفند بود که نوشتم تاریخ همیشه جایی برای آدم‌های جامانده دارد. آدم‌هایی که گیر کرده‌اند توی تنهایی و بی‌اختیار در حوالی جبر روزگار، ساکن شده‌اند. نوشتم که جنگ شده است دست تقدیر؛ من را کشانده به پس کوچه‌ای که تجلی‌گاه تناقض خلقت خداست. جایی که هم یکتاپرست دارد، هم یهودی و لامذهب! هرشب از پشت پنجره‌ی تاریک، پس کوچه را نگاه می‌کنم؛ پس کوچه‌ای که هنوز بوی خاک‌بازی بچگی‌هایم را می‌دهد. بوی رفیق‌های قدیمی! از رفیقی گفتم که هرشب، پشت پنجره می‌بینمش؛ برادرزاده‌های کوچکش را شال و کلاه کرده می‌نشاند صندلی عقب ماشین، پرچم ایران توی دستشان، راه می‌افتند سمت خیابان انقلاب. نوشته بودم از پشت پنجره که می‌بینمشان، حسرت نرفتن می‌ریزد به جانم؛ دلم آتش می‌گیرد؛ اما می‌دانم تاریخ همیشه جایی برای جاماندگان دارد. حالا امشب ۲۴ اسفند ماه، همان رفیق قدیمی، دست تکان دادن‌هایم را از پشت پنجره که دید، دلش نیامد تنهایم بگذارد و برود. من هم از خدا خواسته با سرعت برق و باد، چادرم را به عشق خیابان انقلاب، روی سر انداختم؛ حتی متوجه نشدم چطور پله‌های خیس باران شده را پایین رفتم. همیشه از اینکه خیابان باران زده باشد و آسمان کمی مه‌آلود، حال دلم خنک می‌شود. کافی است کرکره آهنی مغازه‌ای خیس باشد یا دیوار کهنه‌ای نم زده، می‌روم توی خیال خودم که پاییز و زمستان ۵۷ است؛ زمان مبارزه و پیروزی؛ من هم یکی شبیه شخصیت کتاب «دا»! الله اکبر! امشب با چشم خود دیدم، نزدیک پنجاه سال گذشته! زمستان است. باران دارد می بارد. خیابان‌ها پر از پیر و جوان، زن و مرد. بچه‌های دهه نودی خیس باران شده‌اند. می‌گویند: «آمده‌ایم؛ برای نابودی آمریکا و اسرائیل.» مشت‌هایشان گره کرده، شعارشان الله اکبر و آرمانشان، آرمان خمینی کبیر. این‌ها همان بچه‌های سال ۵۷ اند! فقط جوان شده‌اند؛ درست مثل اماممان که همان آقا خامنه‌ایست؛ فقط جوان‌تر شده. 🔹سمانه قاسمی‌منش 24اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
پدربزرگا و مادربزرگامون پای شبکه افلاک می‌شستن، مصاحبه نجفی تو روستاها رو نگاه ‌میکردن، بعدشم پخش زنده تجمعات رو. کاری کردین از امشب، اونام پاشن بیان😂 🔹ارسالی مخاطب 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 معلمی که هر شب، راهپیمای ظهور است عکس امام خامنه‌ای با نوشته‌ی «با تو بزرگ شدیم» چسبیده به شیشه‌ی ماشینم، یادآور عهدمان است. تسبیح حضرت ام‌البنین، با نخ‌هایی که بوی صبر می‌دهد، در دستم می‌چرخد و زیر لب زمزمه می‌کنم: «اللهم عجل لولیک الفرج». این روزها، راهپیمایی‌های شبانه‌ی ما تبدیل به یک آیین شده. بعد از افطار، تسبیح را دور مچ می‌اندازم، سوئیچ را برمی‌دارم و با خواهرم زهرا، خواهرزاده‌ام صفورا و بچه‌محل‌ها دور شهر رژه می‌رویم. پرچم ایران، صلوات و «سلام فرمانده» که از رادیو پخش می‌شود. مردم با پرچم‌هاشان پاسخ می‌دهند؛ بچه‌ها می‌دوند و شعار می‌دهند. انگار دوباره در یک جبهه‌ایم، با این تفاوت که این‌بار اسلحه‌هایمان ذکر و شعار است، نه گلوله. وقتی می‌گویند: «نرو! خطرناکه!»، با لبخندی آرام می‌گویم: «این همه گفتیم الغوث الغوث؛ حالا وقت عمل است!» کفش‌هایم را می‌پوشم و خودم را به سیل جمعیت خیابان بعثت می‌سپارم. انگار خانه‌ام همین خیابان‌ها شده؛ خانه‌ای برای میهنم. اگر قرار است راهپیمایی به پایان برسد، بگذار در کوچه‌های ظهور باشد. 🔹زینب پورهادیان/ معلم ۲۶اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
این شب‌ها، توی هر کوچه و خیابانی که بروی، می‌توانی معجزه ببینی. و معجزه فقط ید بیضا و عصایی که اژدها شود نیست. معجزه مثل همین مردی است که در خودمان، وقتی دیده در محل تجمع چاله‌ای توی خیابان است، رفته و تا پایان مراسم، اینطوری بالای سرش مانده که مبادا زنی یا مردی یا طفلی یا پیری، داخلش بیفتد. معجزه‌های این شب‌های خیابان، از جنس همدلی و امید و وطن‌پرستی است. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💢بیعت بانوان خرم‌آبادی با رهبر معظم انقلاب امام سید مجتبی خامنه‌ای ‌ 🔺خرم‌آباد، میدان امام خمینی/ 27اسفند1404 🎬 حنانه پاپی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
📢 معرفی سوژه‌ی اگر در اطرافتان کسانی را می‌شناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژه‌ای انجام می‌دهند، در پیام‌رسان‌های ایتا و بله، آن‌ها را به آی‌دی زیر معرفی کنید. @ravimah_admin خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و... 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸زن‌های بی‌حریف زن مصیبت‌دیده و عزیز از دست‌داده‌ی لُر، چند نشانه دارد: گِلی روی سر و شانه‌ها؛ چادری به گردن بسته شده؛ صورتی سرخ و زخمی و دست‌پیچه‌های مداوم. تشییع شهید هم اینطور بود؛ با یک تفاوت اساسی نسبت به باقی تشییع‌ها؛ آنجا که زن‌ها رو به مزار شهید و پشت سر مردها ایستاده بودند. هنوز خانواده‌ی شهید نیامده و پیکر شهید نرسیده بود. یکهو صدای زنی بلند شد؛ اما نه به عزاداری؛ به شعار دادن! شعار اول را که گفت، جمع زن‌ها همراهی‌اش کردند. توقف نداشت در فریاد؛ پشتِ سر هم شعار می‌داد: «الله اکبر؛ مرگ بر آمریکا؛ مرگ بر اسرائیل؛ حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست.» تابوت شهید که رسید صداها بلندتر شد؛ آنقدر که مداحِ پشتِ بلندگو هم شروع کرد به شعار گفتن. خانواده‌ی شهید که رسیدند، زن‌ها مرتب صف بستند.‌ می‌رفتند رو‌به‌روی خانواده شهید، به سینه می‌زدند و می‌گفتند: «مظلوم حسین، شهید حسین.» زمزمه‌ی زنانه‌ی «حسین، حسین» پیچید توی فضا. آن‌ها نه برای عزیزِ خودشان که برای حسینِ فاطمه عزاداری می‌کردند. این صحنه‌ها را در تشییع شهدای جنگ دوازده روزه هم دیده بودم. مثل همان موقع، کسی در اشک‌هایش غرق نشده*؛ بغض را در گلو نگه می‌دارند و به جای اشک ریختن، شعار می‌دهند. مگر کسی حریف این زن‌ها می‌شود؟! 🔹معصومه عباسی ۲۷اسفند۱۴۰۴/ تشییع شهید صیاد کمالی در قبرستان سراب‌یاس خرم‌آباد * روایتی از جنگ دوازده روزه به قلم نویسنده https://ble.ir/ravimah/3761975467012986684/1750429247662 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸شعار غیرتی به رسمِ هرشب، راه افتادیم سمتِ خیابان انقلاب. ایستادم گوشه‌‌ای؛ چشمانم را تیز کردم دنبالِ سوژه‌. از بلندگوی بالای سرم، شعاری پخش شد. آن‌قدر پیچیده و سخت بود که کمتر کسی می‌توانست تکرارش کند. صدای بمی با لهجه‌ی غلیظ لری توجهم را جلب کرد: «یه چینه مویی؛ قری شعارِ غیرتی بو، خُو بقارنیم!» رفتم سمتش: «آقا مصاحبه می‌کنید؟» کلاهش را در آورد و گفت: «اَ خوهر!» رو کرد به دوربین و سریع گفت: «بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم!» با صلابت و غیرت شروع کرد به رجز خواندن؛ غیرتی که مختصِ مردانِ لر است! در دلم بر خود بالیدم و گفتم: «الحمدلله که همشهریِ این شیرمردانِ با غیرت هستم!» 🔹زهرا مومن‌زاده ۲۲اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah