🔸علیاکبر
هوا سرد شده بود و باد میخواست هرطور شده پرچمها را به رقص درآورد. از خواهرم پرسیدم تجمع چهارباغ تا چند طول میکشد. گفت: «دیگر تمام شده. نهایتاً تا دهوربع همه میروند.»
یکی دو شعار آخر را هم همراهی کردم و بعد در جهت مخالف راه افتادیم؛ اما صدای کِل زنانهای نگهم داشت. کل زنانه! سر که برگرداندم دستها همه بالا رفته بودند و صدای «یا حسین» جمعیت را برداشت.
همه که چند ثانیه پیش در جای خود ایستاده بودند به سمت کنار بلوار، هجوم میبردند. روی پنجه پا ایستادم اما نور جایگاه چشمم را میزد. چه خبر بود! از لابهلای جمعیت که گذشتم دستها را دیدم و آنچه بر دستها بود. تنهایی بودند در تابوتهایی با پرچهایی به نقش ایران. شهید بودند؛ شهدایی که از دل دریا میآمدند.
تلاش کردم جلوتر بروم اما جمعیت اجازه نمیداد. «یا حسین» جماعت قطع نمیشد. زنی، مردها را کنار زد و تا جایگاه رسید. پرهای چادر را باز کرده و سری که بر لبهی تابوتها گذاشته بود میلرزید. نسبتی داشت با آن جوان؟!
اشکهای تمام زنانی که صدای شیونشان دورتا دورم را گرفته بود نشان میداد آری. همهی ما برای تن پرپرشدهی برگشته به دیار، خواهر شده بودیم؛ مادر شده بودیم.
اینبار که زن کِل کشید، همه همنوای او برای جوانی که مسئول جایگاه میگفت ازدواج نکرده بوده، کل کشیدند.
مداح، روضه جوانی را خواند که در خیمهگاه با زنان حرم خداحافظی میکند و ارباً ارباً برمیگردد.
«یاحسین» هنوز از زبانها نیفتاده بود.
احساس کردم صورتم خیس شد.
دستم را که جلو بردم قطرهای بر آن نشست.
میگویند سوغات دریا، باران است.
🔹فاطمه بازگیر
۲۸اسفند1404/ تشییع شهدای لرستانی ناوشکن دنا در چهارباغ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
💢 این روزها عجیب است.
باران خرمآباد ساز خودش را میزند، جنگ ساز خودش را.
مردم هم بیاعتنا به هر دو، مکرر در خیابان حاضر میشوند.
بیماشینی، خستگی، تهدید، هیچ چیز قرار نیست از آمدن پشیمانشان کند.
وقتی هم که میخواهند پشیمان شوند، چشمشان به آقای طاهری میافتد؛ همانجا گوشهی جمعیت.
جانباز هفتاد درصدی که هر شب و هر روزی که تجمع است، سر موتورش را کج میکند به سمت به محل قرار.
توان راه رفتن ندارد. موتور را سر خیابان بعثت پارک میکند.
همرزمان قدیمی دورهاش میکنند و با هم از خاطرات جنگ میگویند.
به من گفت اگر قرار بود خسته شوید به من نگاه کنید.
🔹فاطمه عزیزی
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸سرمایه اجتماعی
روایتی از راهپیماییهای این شبهای مردم در بروجرد
دو سه روز است آمدهام بروجرد؛ شهر آبا و اجدادیام که شدید دوستش دارم.
متن زیر یک فهم پدیدارشناختی از آن چیزیست که چند ساعتی زندگیاش کردم:
در یک شهرستان سیصد هزار نفری، جمعیتی بیش از پنجاه هزار نفر، امشب به خیابان آمدهاند. این برآورد سرانگشتی من است. بعضیها بیش از این هم میگویند. البته این قرار شبانهی آنهاست. هفده شب است که دارد تکرار میشود.
گاهی با مردم همراه شدم و در شور و خشم و غمشان شریک؛ و گاهی کنار ایستادم که ببینم اینها کیستند؛ از چه قشری هستند؛ چه تیپی هستند. میخواستم بهتر بشناسمشان.
این حرکت با همه راهپیماییهایی که تا کنون رفتهام و دیدهام فرق دارد. کسی ساکت نیست؛ همه فریاد میزنند؛ از ته دل.
صدای بعضیهایشان گرفته. آهسته راه نمیروند؛ انگار هروله میکنند. تند تند و با صلابت قدم برمیدارند.
کسی با کناریاش حرف نمیزند. هر شب از میدان اصلی شهر، شروع به حرکت میکنند.
پلاکارد و پوستر و آرم فلان ارگان و مجموعه در دستشان نیست؛ فقط پرچم ایران.
مسئولین شهری با دیسیپلین و نظم در صف اول نایستادهاند و بقیه پشت سرشان. حتماً مسئولین هم هستند، اما سیل جمعیت از آنها عبور میکند و آنها را در جمعیت گم میکند.
و چه زیبا همه با هم پا به زمین میکوبیدند و فریاد میزدند: «بزن که خوب می زنی.»
اینها را من میشناسم. چهرههایشان همه آشناست. همان آقایی که سر سه راه جعفری بساط پهن میکند. همان خانمی که دیروز دست بچههایش را گرفته بود و دنبال خرید یک لباس ارزان قیمت شب عید برایشان بود. همان کارگر روزمزد شهرداری. همان دختران و پسرانی که دوست دارند غروبها در خیابان تختی و شهدا قدم بزنند.
اوایل خیابان تختی که میرسند. از کنار مقتلِ بیش از سیزده نفر از کودکان و زنان شهرشان که چند روز پیش در اثر اصابت موشک دشمن، به شهادت رسیدهاند حالوهوای همهشان عوض میشود. بغض، غم و خشم همهی وجودشان را احاطه میکند و دوباره فریاد میزنند: «خیابان با ما میدان با تو.»
اینها مردمند؛ قیافه اکثریتشان به ادارهجاتی و بسیجی و نظامی و... نمیخورد. جنسشان، جنس آدمهای روزمرهایست که در خیابان میبینم. مردمی که میدانم بعضی از آنها در تجمعات اعتراضی یکی دو ماه پیش هم به خیابان آمده بودند؛ البته قبل از به خشونت کشیده شدن و سوءاستفادهی دشمن از آن. اما امروز برای خاکشان، کشورشان، غرورشان، امنیتشان، حکومتشان، نیروهای نظامیشان، شهدای پرپر شدهشان، متحد شدهاند.
این سرمایه اجتماعی متحدشده، همانطور که ایران را در مقابل دشمن حفظ میکند، میتواند در آینده، ایران را بسازد.
🔹رضا کاوند
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔹*حرم من همینجاست*
یک هفته پیش از شروع جنگ، نیلوفر تماس گرفت؛ مثل سال گذشته دلش هوای مشهد کرده بود. میخواست ده روزی راهیِ مشهد شویم. حتی فکرِ همهجا را هم کرده بود؛ از رزرو هتل تا هماهنگیِ وسیلهی رفتوبرگشت. اما حالا، هر شب در خیابان انقلاب میبینمش. در چهرهاش نه خبری از یأس هست و نه ردی از نگرانی؛ فقط اقتدار است و امیدی که از عمق جانش میجوشد؛ انگار واقعاً به میانهی میدان رزم آمده باشد.
دیشب بهش گفتم: «من شیفتهامو لغو کردم؛ شما مشهد میری؟»
با همان لبخندِ همیشگی گفت: «مشهدِ من همینجاست؛ خرمآباد. خیابون انقلاب هم برام حکمِ حرم رو داره.»
بعد دستش را جلو آورد و گفت: «کف دستم پرچم میکشی؟»
برای خودش و دوستانش پرچم کشیدم. دستهایشان را بالا بردند و یکصدا فریاد زدند: «دستِ خدا بر سرِ ماست، خامنهای رهبرِ ماست.»
نیلوفر پزشک است؛ روزها در سنگر بیمارستان، به مردم خدمت میکند و شبها در امتدادِ خیابان انقلاب، با تمام وجودش جهاد.»
🔹زهرا مومنزاده
۲۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸میراثدار رهبر شهید
از تجربهی جنگ ۱۲روزه درس گرفته بودم که در اوج شلوغی و جنگ، در هر کاری فقط کمکها و همراهی #مردم کارساز است و هرچه دوز مردمی بودنش بالاتر باشد، برکتش بیشتر است.
بعد از اعلام خبر شهادت حضرت آقا اولویت حفظ خیابان بود. مردم در خیابان و نظامیها در میدان نبرد. برنامه مشخص بود. وقت عزاداری نداشتیم؛ مطالبهی حضرت آقا هم همین بود. اما حفظ خیابان فقط حضور در خیابان نبود؛ باید چهرهی خیابانها را هم در راستای وظیفهمان تغییر میدادیم.
اول برنامهمان نصب پوستر و کمک به شابلونزنی تیم آقا مرتضی رضایی بود، که چند نفر پرسیدند: «چرا مثل جنگ ۱۲روزه پارچه نمیزنید تو خیابون؟» انگار تا آن ساعت بهش فکر نکرده بودم.
دیدم بد نمیگویند. تعدادی از پارچهنوشتهای جنگ ۱۲روزه را داشتیم، اما باید پارچه جدید میخریدیم و خیابانهای بیشتری را پوشش میدادیم. دوباره بچهها را خبر کردم، برای جمعآوری کمکهای نقدی و غیرنقدی. خانم حافظی هم دستبهکار شد برای فراخوان کمک از پول تا پیدا کردن خطاط.
پارچهها را که خریدیم، سپردیم خانمها برش بزنند و دوردوزی کنند و جای چوبها را محکم بدوزند. خانمها امیدنژاد و اسکندری و خانمهای خانوادههای خودمان، پای چرخ خیاطی نشستند و یک روزه کار را جمع کردند.
مانده بود، خطاطی. خطاطمان آقای رحیمی بود؛ از خوشنویسهای حرفهای و قدیمی شهر. توی اربعین همسفرمان بود و جزء خادمها.
شعارها را نگاه کردم:
«عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز؛ مهدی صاحب زمان، صاحبعزاست امروز»
«مثلی لا یبایع مثل یزید»
«خامنهای شهید، فاتح این خیبر است»
«شد به خدا زندهتر، خامنهای شهید»
و چند آیه و حدیث و شعارهایی که قرار بود در حفظ خیابان و میدان سهیم باشند. خبر نوشتن شعارها که پخش شد، مساجد ناصرخسرو و خیابان رازی تا جنوب شهر استقبال کردند بهشان پارچه برسانیم. دانشجوهای علوم پزشکی هم که شنیدند، خودشان را به قافله رساندند تا برایشان بنویسم و آماده کنیم.
اولین روزی که قرار گذاشتیم با بچهها نصب را شروع کنیم، جنگندهها ستاد فرماندهی نیروی انتظامی و چند نقطهی دیگر شهر را زدند. قرار گذاشتیم کار را زودتر شروع کنیم. بعد از نماز مشغول افطار شدیم. افطار تمام نشده، آقای یدالله باقری، خادم گلزار، تند آمد و گفت: «جمع کنید، مهمون داریم.» فرز پارچهها را جمع کردیم و حسینیه را ترگل ورگل کردیم که چند ماشین به گلزار آمدند و یک تابوت آوردند توی حسینیه. پیکر #شهید_بختیاریزاده بود. انگار شهید آمده بود به ما سر بزند و دلگرممان کند.
یکی دو ساعت توی مراسم وداع خانواده با پیکر شهید بودیم و حالا با تایید شهید منتظر بودیم کارمان را شروع کنیم. چون توی خیابانها تجمع بود، تا ساعت دوازده شب، در تجمع بودیم و بعد از آن باید کار را شروع میکردیم. آن شب قرار بود ماشین بالابر بیاید؛ اما نیامد و کارمان به فردا افتاد.
از ظهر توی گلزار جمع شدیم. تعدادمان به بیست نفر میرسید. طنابکشیها را تمام کردیم و تقسیم کردیم هر خیابان با چه گروهی باشد.
تا اذان مغرب آنجا بودیم و فکر افطار را نکرده بودیم. به امیرمهدی جعفری زنگ زدم و گفتم آب جوش و خرما برساند تا بچهها دهانشان خشک نباشد. امیرمهدی به جای آب و خرما، یک افطار و غذای مفصل برایمان آورد. گفت: «یه خانواده از سهم افطار رزمندهها برای شما هم جدا کردن.» از زمین و آسمان برایمان رزق میرسید.
بعد از تجمع، کار نصب را شروع کردیم و دو سه روزی کارمان طول کشید. آخرین پارچه، مسیرِ رفت خیابان انقلاب را که نصب کردیم، نگاه کردم ببینم کدام شعار است. نوشته بود: «حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست.» توی جنگ ۱۲ روزه، همینجا شعار پارچه، «ما ترکناک یابنالحسین» بود؛ از قول شهید سیدحسننصرالله به حضرت آقا. اما حالا حضرت آقا شهید شده بود و ما دیگر او را نداشتیم که برایش بنویسیم: «ما شما را ترک نمیکنیم ای فرزند حسین(ع)»
حتی هنوز فرصت نکرده بودیم برای رهبر شهیدمان گریه کنیم. تاریخ روی دور تند افتاده بود و ما موظف بودیم میراث #خمینی_کبیر و #خامنهای_شهید را حفظ کنیم.
🔹راوی: امیرمحمد مهدینیا
🔹 به قلم: رعنا مرادینسب
۲۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸کار کردن زیر باران شلاقی
کار نوشتن پارچهها و طنابکشی و چوب زدن که تمام شد، بعد افطار با بچهها رفتیم تجمع خیابان انقلاب تا توی مراسم هم شرکت کرده باشیم.
تجمع که تمام شد، بالابر رسید و کار ما هم بالاخره شروع شد.
هر کسی از خیابان رد میشد و میفهمید داریم پارچه نصب میکنیم، خداقوت میگفت.
کیفمان کوک شده بود که باران شروع شد؛ شلاقی هم میزد.
حکماً باید کار را تعطیل میکردیم، اما هیچکس حاضر نشد دل بکند و زیر باران و طوفان ادامه دادیم.
🔹امیرمحمد مهدینیا
۲۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸 خبر دوباره
دوباره خبر ترور رسید؛ اینبار شهادت دکتر لاریجانی؛ کسی که این روزها با توئیتهای دشمنشکن، دلهامان را تسلی میداد.
در این چند روز جنگ، خودش لشکری بود برای جنگ روانی با دشمن. حسابی به وجودش دلگرم شده بودیم.
خیلی ناراحت شدم. هربار خبر ترور مسئولین را میشنیدم ته دلم خالی میشد و آنقدر ناامید میشدم که فکر میکردم دیگر نمیشود زیر بار این مصیبتها کمر راست کرد. اما بعد شهادت رهبر عزیزمان، انگار خداوند به ما یاد داد در راه رسیدن به قله، فقط به خودش دلگرم باشیم. به قول آقای شهیدمان، این حوادث طبیعی این راه است.
حالا میفهمم چرا گفتند مردم مبعوث میشوند.
بعد از این همه مصیبت و در کنارش اقتدار و وحدت، یاد گرفتهایم امیدوارانه، فقط روی حرکت به سمت قله تمرکز کنیم؛ درست عین کودکی که یادگرفته هربار که میافتد، خودش بلند شود دستانش را بتکاند و دوباره از نو دویدن و حرکت را شروع کند.
حاج حسین یکتا میگفت فتح عظیم، ذبح عظیم میخواهد. ما در راه فتح قلهایم. خبر شهادت و ترور هیچ فرمانده و مسئولی ما را از ادامهدادن باز نخواهد داشت.
عزاداری هم بماند برای وقتی که دشمن درس عبرت گرفته باشد.
🔹مهدیه گودرزی
27اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*بویی بهتر از همهی بوهای دنیا
روایتی از حضور در غسالخانه خرمآباد*
یکی از اساتید میگفت اگر میتوانید «بو» را در روایتتان بیاورید، بیاورید. و من اثر «بو» را 26اسفندی فهمیدم که صبحش رفتم غسالخانه. شب قبل، حاج امین، که یکی از هزارتا کارش سروکلهزدن که نه، سروسامان دادن به کار شهداست، گفت فردا شهید داریم. و من که حسرت نرفتن به غسالخانه از جنگ قبلی مانده بود توی دلم، گفتم میآیم؛ و رفتم.
اتاق اداری، اتاق پرداخت و امور مالی، نگهبانی، غسالخانه آقایان و خانمها و سردخانه، همهاش اتاق به اتاق، توی یک محوطهی مربعی شکل است که به اسم غسالخانه میشناسیمش.
حاجی خودش نبود؛ چشمم چرخید دنبال آشنایی یا ردی از شهید. پیچیدم دست راست و بعد از یک راهرو با دیوار آلمینیومی، رسیدم به تختی که مردی عریان را رویش خوابانده بودند و دو نفر با لباسهای یک تکهای که زمان کرونا میپوشیدند و ماسک، داشتند غسلش میدادند. شهید بود؛ این را از کبودیهای پر تعداد روی تنش که مشخص بود جای ترکشهای انفجار است، فهمیدم. و اینها که گفتم همهاش مالِ چهار پنج ثانیه ماندن توی آن فضا بود. چون «بو» اجازهی بیشتر ماندن نداد.
بو، میزد زیر دل. طوری نبود که به تهوع برسد اما بیرمقی خاصی مینشست توی تن آدم. بوی متعفنی نبود؛ یا مثل غذای فاسدشده؛ شبیه بوی شیرآبهی زباله هم نبود. شاید بوی سدر و کافور ترکیبشدهای بود که با آب شسته میشود؛ نمیدانم. شاید اصلاً بوی بدی هم نبود؛ فقط اینکه میدانستی بو دارد از جایی به اسم غسالخانه میآید، برایت میشد بویی که بزند زیر دلت. و شدت بو، توی سردخانه، بیشتر بود. اتاق هفت در هفتی (شاید) با چند قفسهی سردخانه و تابوتهای چوبی خالی که چیده شده بودند روی هم؛ هرکدام برای شهیدی. هنوز اسم و نشانی نداشتند؛ آماده شده بودند برای شهدای احتمالیِ آینده؛ و چه احتمال بدی! اما اگر شهادت، سعادت باشد و شهید، سعید، که هست، من نگاه بدی دارم به این احتمال.
آشنا نیامد. برگشتم. با بویی که تا چند ساعت توی جانم بود و به زور بوییدن چیزهای مختلف، بیرونش کردم.
روز بعدش هم شهید آوردند؛ چندتا. نشد که بروم؛ یا نخواستم. اما علیرضا رفت. و بعد تعریف کرد که یک روز تمام از خانه بیرون نرفته. از پیکر شهدا گفت؛ و از شهیدی که دو تا دستش قطع شده بود؛ و همان موقع که داشتند کفنش میکردند، یک دست را در کاور شهید دیگری پیدا کردند و یک دست را در صحنهی انفجار. و از شهید خوش قدوبالایی که ترکش به سر و پهلویش خورده بود. و از غسال، که گفته بود #علیرضا_سبزیپور هم توی جنگ 12 روزه، آمده برای کمک، و دو روز بعد، شهید شده و خودم غسلش دادهام. و از اینکه به او گفته تو شهید میشوی و علیرضا جواب داده لیاقت شهادت ندارم؛ اما داشت. و از حاج امین گفت که چقدر زحمت میکشد برای شهدا و چطور تحمل میکند این فضا را. و گفت بو، هرچقدر بد، اما از بوهای دنیا بهتر بوده؛ و بوهای دنیا دیگر قابل آوردن در روایت نیست. و شاید اینطور باشد که هرچقدر بیشتر از بوهای دنیا خوشت بیاید، آن بوی غسالخانه برایت غیرقابلتحملتر میشود و بیشتر میزند زیر دلت.
🔹امین ماکیانی
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah