🔹*حرم من همینجاست*
یک هفته پیش از شروع جنگ، نیلوفر تماس گرفت؛ مثل سال گذشته دلش هوای مشهد کرده بود. میخواست ده روزی راهیِ مشهد شویم. حتی فکرِ همهجا را هم کرده بود؛ از رزرو هتل تا هماهنگیِ وسیلهی رفتوبرگشت. اما حالا، هر شب در خیابان انقلاب میبینمش. در چهرهاش نه خبری از یأس هست و نه ردی از نگرانی؛ فقط اقتدار است و امیدی که از عمق جانش میجوشد؛ انگار واقعاً به میانهی میدان رزم آمده باشد.
دیشب بهش گفتم: «من شیفتهامو لغو کردم؛ شما مشهد میری؟»
با همان لبخندِ همیشگی گفت: «مشهدِ من همینجاست؛ خرمآباد. خیابون انقلاب هم برام حکمِ حرم رو داره.»
بعد دستش را جلو آورد و گفت: «کف دستم پرچم میکشی؟»
برای خودش و دوستانش پرچم کشیدم. دستهایشان را بالا بردند و یکصدا فریاد زدند: «دستِ خدا بر سرِ ماست، خامنهای رهبرِ ماست.»
نیلوفر پزشک است؛ روزها در سنگر بیمارستان، به مردم خدمت میکند و شبها در امتدادِ خیابان انقلاب، با تمام وجودش جهاد.»
🔹زهرا مومنزاده
۲۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸میراثدار رهبر شهید
از تجربهی جنگ ۱۲روزه درس گرفته بودم که در اوج شلوغی و جنگ، در هر کاری فقط کمکها و همراهی #مردم کارساز است و هرچه دوز مردمی بودنش بالاتر باشد، برکتش بیشتر است.
بعد از اعلام خبر شهادت حضرت آقا اولویت حفظ خیابان بود. مردم در خیابان و نظامیها در میدان نبرد. برنامه مشخص بود. وقت عزاداری نداشتیم؛ مطالبهی حضرت آقا هم همین بود. اما حفظ خیابان فقط حضور در خیابان نبود؛ باید چهرهی خیابانها را هم در راستای وظیفهمان تغییر میدادیم.
اول برنامهمان نصب پوستر و کمک به شابلونزنی تیم آقا مرتضی رضایی بود، که چند نفر پرسیدند: «چرا مثل جنگ ۱۲روزه پارچه نمیزنید تو خیابون؟» انگار تا آن ساعت بهش فکر نکرده بودم.
دیدم بد نمیگویند. تعدادی از پارچهنوشتهای جنگ ۱۲روزه را داشتیم، اما باید پارچه جدید میخریدیم و خیابانهای بیشتری را پوشش میدادیم. دوباره بچهها را خبر کردم، برای جمعآوری کمکهای نقدی و غیرنقدی. خانم حافظی هم دستبهکار شد برای فراخوان کمک از پول تا پیدا کردن خطاط.
پارچهها را که خریدیم، سپردیم خانمها برش بزنند و دوردوزی کنند و جای چوبها را محکم بدوزند. خانمها امیدنژاد و اسکندری و خانمهای خانوادههای خودمان، پای چرخ خیاطی نشستند و یک روزه کار را جمع کردند.
مانده بود، خطاطی. خطاطمان آقای رحیمی بود؛ از خوشنویسهای حرفهای و قدیمی شهر. توی اربعین همسفرمان بود و جزء خادمها.
شعارها را نگاه کردم:
«عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز؛ مهدی صاحب زمان، صاحبعزاست امروز»
«مثلی لا یبایع مثل یزید»
«خامنهای شهید، فاتح این خیبر است»
«شد به خدا زندهتر، خامنهای شهید»
و چند آیه و حدیث و شعارهایی که قرار بود در حفظ خیابان و میدان سهیم باشند. خبر نوشتن شعارها که پخش شد، مساجد ناصرخسرو و خیابان رازی تا جنوب شهر استقبال کردند بهشان پارچه برسانیم. دانشجوهای علوم پزشکی هم که شنیدند، خودشان را به قافله رساندند تا برایشان بنویسم و آماده کنیم.
اولین روزی که قرار گذاشتیم با بچهها نصب را شروع کنیم، جنگندهها ستاد فرماندهی نیروی انتظامی و چند نقطهی دیگر شهر را زدند. قرار گذاشتیم کار را زودتر شروع کنیم. بعد از نماز مشغول افطار شدیم. افطار تمام نشده، آقای یدالله باقری، خادم گلزار، تند آمد و گفت: «جمع کنید، مهمون داریم.» فرز پارچهها را جمع کردیم و حسینیه را ترگل ورگل کردیم که چند ماشین به گلزار آمدند و یک تابوت آوردند توی حسینیه. پیکر #شهید_بختیاریزاده بود. انگار شهید آمده بود به ما سر بزند و دلگرممان کند.
یکی دو ساعت توی مراسم وداع خانواده با پیکر شهید بودیم و حالا با تایید شهید منتظر بودیم کارمان را شروع کنیم. چون توی خیابانها تجمع بود، تا ساعت دوازده شب، در تجمع بودیم و بعد از آن باید کار را شروع میکردیم. آن شب قرار بود ماشین بالابر بیاید؛ اما نیامد و کارمان به فردا افتاد.
از ظهر توی گلزار جمع شدیم. تعدادمان به بیست نفر میرسید. طنابکشیها را تمام کردیم و تقسیم کردیم هر خیابان با چه گروهی باشد.
تا اذان مغرب آنجا بودیم و فکر افطار را نکرده بودیم. به امیرمهدی جعفری زنگ زدم و گفتم آب جوش و خرما برساند تا بچهها دهانشان خشک نباشد. امیرمهدی به جای آب و خرما، یک افطار و غذای مفصل برایمان آورد. گفت: «یه خانواده از سهم افطار رزمندهها برای شما هم جدا کردن.» از زمین و آسمان برایمان رزق میرسید.
بعد از تجمع، کار نصب را شروع کردیم و دو سه روزی کارمان طول کشید. آخرین پارچه، مسیرِ رفت خیابان انقلاب را که نصب کردیم، نگاه کردم ببینم کدام شعار است. نوشته بود: «حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار ماست.» توی جنگ ۱۲ روزه، همینجا شعار پارچه، «ما ترکناک یابنالحسین» بود؛ از قول شهید سیدحسننصرالله به حضرت آقا. اما حالا حضرت آقا شهید شده بود و ما دیگر او را نداشتیم که برایش بنویسیم: «ما شما را ترک نمیکنیم ای فرزند حسین(ع)»
حتی هنوز فرصت نکرده بودیم برای رهبر شهیدمان گریه کنیم. تاریخ روی دور تند افتاده بود و ما موظف بودیم میراث #خمینی_کبیر و #خامنهای_شهید را حفظ کنیم.
🔹راوی: امیرمحمد مهدینیا
🔹 به قلم: رعنا مرادینسب
۲۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸کار کردن زیر باران شلاقی
کار نوشتن پارچهها و طنابکشی و چوب زدن که تمام شد، بعد افطار با بچهها رفتیم تجمع خیابان انقلاب تا توی مراسم هم شرکت کرده باشیم.
تجمع که تمام شد، بالابر رسید و کار ما هم بالاخره شروع شد.
هر کسی از خیابان رد میشد و میفهمید داریم پارچه نصب میکنیم، خداقوت میگفت.
کیفمان کوک شده بود که باران شروع شد؛ شلاقی هم میزد.
حکماً باید کار را تعطیل میکردیم، اما هیچکس حاضر نشد دل بکند و زیر باران و طوفان ادامه دادیم.
🔹امیرمحمد مهدینیا
۲۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸 خبر دوباره
دوباره خبر ترور رسید؛ اینبار شهادت دکتر لاریجانی؛ کسی که این روزها با توئیتهای دشمنشکن، دلهامان را تسلی میداد.
در این چند روز جنگ، خودش لشکری بود برای جنگ روانی با دشمن. حسابی به وجودش دلگرم شده بودیم.
خیلی ناراحت شدم. هربار خبر ترور مسئولین را میشنیدم ته دلم خالی میشد و آنقدر ناامید میشدم که فکر میکردم دیگر نمیشود زیر بار این مصیبتها کمر راست کرد. اما بعد شهادت رهبر عزیزمان، انگار خداوند به ما یاد داد در راه رسیدن به قله، فقط به خودش دلگرم باشیم. به قول آقای شهیدمان، این حوادث طبیعی این راه است.
حالا میفهمم چرا گفتند مردم مبعوث میشوند.
بعد از این همه مصیبت و در کنارش اقتدار و وحدت، یاد گرفتهایم امیدوارانه، فقط روی حرکت به سمت قله تمرکز کنیم؛ درست عین کودکی که یادگرفته هربار که میافتد، خودش بلند شود دستانش را بتکاند و دوباره از نو دویدن و حرکت را شروع کند.
حاج حسین یکتا میگفت فتح عظیم، ذبح عظیم میخواهد. ما در راه فتح قلهایم. خبر شهادت و ترور هیچ فرمانده و مسئولی ما را از ادامهدادن باز نخواهد داشت.
عزاداری هم بماند برای وقتی که دشمن درس عبرت گرفته باشد.
🔹مهدیه گودرزی
27اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*بویی بهتر از همهی بوهای دنیا
روایتی از حضور در غسالخانه خرمآباد*
یکی از اساتید میگفت اگر میتوانید «بو» را در روایتتان بیاورید، بیاورید. و من اثر «بو» را 26اسفندی فهمیدم که صبحش رفتم غسالخانه. شب قبل، حاج امین، که یکی از هزارتا کارش سروکلهزدن که نه، سروسامان دادن به کار شهداست، گفت فردا شهید داریم. و من که حسرت نرفتن به غسالخانه از جنگ قبلی مانده بود توی دلم، گفتم میآیم؛ و رفتم.
اتاق اداری، اتاق پرداخت و امور مالی، نگهبانی، غسالخانه آقایان و خانمها و سردخانه، همهاش اتاق به اتاق، توی یک محوطهی مربعی شکل است که به اسم غسالخانه میشناسیمش.
حاجی خودش نبود؛ چشمم چرخید دنبال آشنایی یا ردی از شهید. پیچیدم دست راست و بعد از یک راهرو با دیوار آلمینیومی، رسیدم به تختی که مردی عریان را رویش خوابانده بودند و دو نفر با لباسهای یک تکهای که زمان کرونا میپوشیدند و ماسک، داشتند غسلش میدادند. شهید بود؛ این را از کبودیهای پر تعداد روی تنش که مشخص بود جای ترکشهای انفجار است، فهمیدم. و اینها که گفتم همهاش مالِ چهار پنج ثانیه ماندن توی آن فضا بود. چون «بو» اجازهی بیشتر ماندن نداد.
بو، میزد زیر دل. طوری نبود که به تهوع برسد اما بیرمقی خاصی مینشست توی تن آدم. بوی متعفنی نبود؛ یا مثل غذای فاسدشده؛ شبیه بوی شیرآبهی زباله هم نبود. شاید بوی سدر و کافور ترکیبشدهای بود که با آب شسته میشود؛ نمیدانم. شاید اصلاً بوی بدی هم نبود؛ فقط اینکه میدانستی بو دارد از جایی به اسم غسالخانه میآید، برایت میشد بویی که بزند زیر دلت. و شدت بو، توی سردخانه، بیشتر بود. اتاق هفت در هفتی (شاید) با چند قفسهی سردخانه و تابوتهای چوبی خالی که چیده شده بودند روی هم؛ هرکدام برای شهیدی. هنوز اسم و نشانی نداشتند؛ آماده شده بودند برای شهدای احتمالیِ آینده؛ و چه احتمال بدی! اما اگر شهادت، سعادت باشد و شهید، سعید، که هست، من نگاه بدی دارم به این احتمال.
آشنا نیامد. برگشتم. با بویی که تا چند ساعت توی جانم بود و به زور بوییدن چیزهای مختلف، بیرونش کردم.
روز بعدش هم شهید آوردند؛ چندتا. نشد که بروم؛ یا نخواستم. اما علیرضا رفت. و بعد تعریف کرد که یک روز تمام از خانه بیرون نرفته. از پیکر شهدا گفت؛ و از شهیدی که دو تا دستش قطع شده بود؛ و همان موقع که داشتند کفنش میکردند، یک دست را در کاور شهید دیگری پیدا کردند و یک دست را در صحنهی انفجار. و از شهید خوش قدوبالایی که ترکش به سر و پهلویش خورده بود. و از غسال، که گفته بود #علیرضا_سبزیپور هم توی جنگ 12 روزه، آمده برای کمک، و دو روز بعد، شهید شده و خودم غسلش دادهام. و از اینکه به او گفته تو شهید میشوی و علیرضا جواب داده لیاقت شهادت ندارم؛ اما داشت. و از حاج امین گفت که چقدر زحمت میکشد برای شهدا و چطور تحمل میکند این فضا را. و گفت بو، هرچقدر بد، اما از بوهای دنیا بهتر بوده؛ و بوهای دنیا دیگر قابل آوردن در روایت نیست. و شاید اینطور باشد که هرچقدر بیشتر از بوهای دنیا خوشت بیاید، آن بوی غسالخانه برایت غیرقابلتحملتر میشود و بیشتر میزند زیر دلت.
🔹امین ماکیانی
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
روایت در بحران- قسمت پنجم (1).pdf
حجم:
395.2K
⚜️مینی دوره #روایت_در_بحران
قسمت پنجم 🇮🇷
⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز میباشد.
هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸عاشقتم ایران!
با همسرم رفتیم نانوایی. من ایستادم کمی آنطرفتر که توی صف نباشم. به جوانهی سبز درختهای خیابان مولوی نگاه میکردم که یک دفعه پرچم ایران را دیدم. بالای بام لرستان داشت توی باد تکان میخورد. انگار برایم دست تکان داد. آهسته توی دلم صدایش کردم: «عاشقتم ایران!» دلم خواست پر بگیرم تا بالای کوه؛ بگذارمش روی قلبم و با جان دلم ببوسمش!
همان لحظه، هزار سوال آمد توی ذهنم. راستی مردم دنیا هم مثل ما جانشان را گره زدهاند به پرچمهایشان؟!
پرچم آن بالا داشت نگاهم میکرد؛ مغرور و سربلند. نجوایش توی باد پیچید. روح داشت. روحی ملکوتی که امام توی آن دمیده بود. طوری که تکان خوردنهایش با همهی پرچمهای دنیا فرق کند. انگار توی جمع شهدا ایستاده بود و داشت حماسه میسرود. حتی به طوفان هم جرات جسارت نمیداد.
همسرم را صدا زدم. زن جوانی که نوبتش شده بود صورتش را برگرداند سمتم؛ به اشارهی دستم نگاه کرد. اشتباهی جوانههای درخت را دید و من توی گوش همسرم گفتم: «تو رو خدا این پرچم رو نگاه کن! ببین چه سرافراز ایستاده! عزت و پیروزیش رو میبینی؟!» همسرم لبخندی زد و رفت. نوبتش رسید. صدای کارگر نانوایی را شنیدم. داشت اصرار می کرد که به خاطر جنگ، امسال از مشتریها عیدی قبول نمیکنند.
گفتم: «ای جانم فدایت ایران!» و راه افتادیم سمت خانهمان.
سمانه قاسمیمنش
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah