eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹روایت این شب‌های موکب منتظران مهدی در خدمتگزاری به اجتماعات شبانه‌ی خیابان انقلاب خرم‌آباد 🎬 رمیصا عالی‌زاده 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*پناهی در حوالیِ غربت* *روایتی از زندگی در سال‌های دفاع مقدس* ۱۵ ساله بودم و پسرم یک ماهش بود. همسرم رفته بود جبهه‌. روزگارم بین دو روستا می‌گذشت؛ سرگردان میان خانه‌ی پدری و خانه‌ی پدر همسر. در خانه‌ی همسرم، دست‌تنها بودم. مادر شوهرم گَله‌ی سنگینی داشت و تمام روزش به رسیدگی از کارهای منزل میگذشت. خانه‌ی پدری هم پناه جنگ زده‌ها بود، مادرم بچه‌ی کوچک داشت و داغدار دایی تازه‌داماد شهیدم هم بودیم. تازه وقتی می‌رفتم خانه‌ی پدری، خانواده‌ی همسرم دلخور می‌شدند که چرا تنهایشان گذاشتم. برای این رفت‌وآمدهای اجباری، باید هفته‌ای چندبار مسیری سه چهار کیلومتری را با ساکی در دست و فرزندی در آغوش، زیر تازیانه‌ی سرمایِ لرستان، پیاده می‌رفتم و می‌آمدم؛ مسیری که نیمی از آن، سربالایی تندی در دل کوه بود. همسرم که برگشت و جسم و روح خسته‌ام را که دید، گفت: «وسایلتو جمع کن، می‌برمت شهرضا. اونجا خونه‌های سازمانی هست؛ مدتی بمون تا جون بگیری؛ بعد برمی‌گردیم خرم‌آباد.» هراس به جانِ اطرافیان افتاد؛ عمه‌ام می‌گفت: «زنِ تنها رو می‌بری سربازخونه؟ اگه «آل» بچه رو ببره چی؟» ترس به جانم نشست؛ اما شوقِ رهایی از خانه‌به‌دوشی، قوی‌تر بود. با کوله‌باری از توصیه‌های ایمنی، از قفل کردنِ مدامِ در تا هم‌کلام نشدن با غریبه‌ها، راهی شدیم. آخرش هم پدرم دلش طاقت نیاورد و برادر ده ساله‌ام، نادر را همراهمان فرستاد که در نبودِ همسرم، تنها نباشم. رسیدیم شهرضا؛ شهرِ برادرِ امام رضا(ع) و قدمگاه شهید همت. آن سکون، جانِ تازه‌ای به روح رنجورم بخشید و بی‌قراری‌های کودکم آرام گرفت. یک روز غروب که نان‌مان تمام شده بود، نادر را فرستادم نانوایی. ناگهان برق‌ رفت و سیاهیِ مطلقی خانه را گرفت. هراسِ آن توصیه‌ها بیدار شد. تنها کلیدِ خانه، دست همسرم بود. نوزاد را به سینه چسباندم و تمام تشک و پتوها را کشان‌کشان، پشت درِ ورودی، روی هم ریختم و خودم هم همان‌جا، تکیه دادم به در. نشستم به ذکر گفتن. با ضربه‌ای به در، بند دلم پاره شد. پرسیدم: «کیه؟» همسرم بود. با بغضی ترکیده گفتم: «نادر رفته نون بگیره و هنوز برنگشته؛ می‌ترسم گم شده باشه.» اصرار کردم در را از پشت قفل کند و برود دنبال نادر. ده دقیقه نگذشته بود که صدای نادر از پشت در آمد. درِ قفل‌شده، بین‌مان فاصله انداخته بود. پرسیدم: «تو این تاریکی چطور طبقه‌ی سوم رو پیدا کردی؟» گفت: «چهار دست‌وپا پله‌ها رو بالا اومدم و با لمسِ دیوارِ هر طبقه، رسیدم طبقه‌ی سوم.» به هوشش آفرین گفتم؛ اما سهم او از پشت در، هراس بود. گفت: «سارا، من اینجا می‌ترسم؛ چرا در رو قفل کردی؟» گفتم: «من هم ترسیدم کسی در رو باز کنه؛ بیا تا وقتی کلید برسه، همین‌جا پشت در با هم حرف بزنیم که نه من بترسم، نه تو.» و ما، یکی این‌سوی در و دیگری آن‌سو، در تاریکیِ راهرو، با هم نجوا کردیم تا ترس از آن خانه پر بکشد و همسرم برسد. سال‌ها بعد، وقتی با چهار فرزند به شهرضا برگشتم، و آنجا را برای قدکشیدنشان انتخاب کردم، هربار از کنار آن ساختمان می‌گذشتم، خاطرات آن روزها پیش چشمم زنده می‌شد و خداراشکر می‌گفتم که آرامشی که امروز سهمِ فرزندان من است، ریشه در آن روزهایِ سختِ صبوری دارد. 🔹راوی:سارا بهرامی 🔹به قلم: زهرا مومن‌زاده ۲فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹ما در اشک‌هایمان غرق نمی‌شویم! 🔹کلیپی متفاوت از بدرقه‌ی شهدای ناوچه دنا در خیابان انقلاب خرم‌آباد 🎬 حسن احمدوند ۲۸اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
روایت در بحران- قسمت هفتم.pdf
حجم: 393.8K
⚜️مینی دوره قسمت ششم 🇮🇷 ⚠️مطالعه فایل پس از پرداخت هزینه مجاز می‌باشد. هزینه: پنج صلوات برای ظهور به نیت استاد احسان قائدی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸*انتقام* داشتم دعای جوشن کبیر را از روی گوشی می‌خواندم که پیامک آمد. _ خانم جان طاعات قبول؛ فردا راهپیمایی میری؟ جواب دادم: «بله.» _ چه ساعتی؟ + یک ربع به ده. _ می‌بینمت؛ التماس دعا. از زمانی که جنگ شروع شده، باهم در مراسمات شرکت می‌کنیم. زهرا، یک نوجوان دهه هشتادی خوش‌ذوق، خلاق و اهل کار فرهنگی که لحظه‌ای زمانش را بیهوده تلف نمی‌کند. اگر شرایط شرکت در تجمعات را نداشته باشد، توی مساجد یا حسینیه‌ها می‌توانی پیدایش کنی. در راهپیمایی امروز، موقع شعار دادن، دوربین رفت سمت زهرا: «می‌تونید مصاحبه کنید؟» زهرا گفت: «چه سوالی می‌پرسید؟» خبرنگار هم جواب داد: «اینکه چرا سازش نمی‌کنیم؟» انگار زهرا منتظر چنین فرصتی بود که بتواند سنگینی غم‌ اتفاقات اخیر، مخصوصاً شهادت حضرت آقا را با گفتن چند جمله کم کند. با صلابت و صدای بلند گفت: «به‌خاطر خون رهبرم و خون بچه‌های مدرسه‌ی میناب، هیچ‌وقت سازش نمی‌کنیم. بلکه انتقام خون اونها رو هم خواهیم گرفت.» بعد با شعار «مرگ بر اسرائیل» و «مرگ بر آمریکا» مصاحبه را تمام کرد. بعد از مصاحبه گفت: «با گفتن این جملات، احساس می‌کنم آرومتر از قبل شدم.» 🔹حدیث غلامی ۲۲اسفندماه۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹حرکت خودجوش جوانان مسجد صاحب‌الزمان خیابان رازی برای کلیشه‌زنی خودروها 🎬 فاطمه گنجی 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸خدا برسد به دادتان همین که می‌رسیم به گلزار جلوی حسینیه پیکر پیچیده به پرچم ایران را روی دست‌ها از سربالایی پایین می‌آورند. جلوی پایمان روی زمین می‌گذارند تا نماز میت بخوانند. عجیب است پیکر شهید را هم از ماشین که درآوردند فاصله‌ام با پیکر یک متر بود. حالا هم که شهید . سعی می‌کنم از این فاصله‌های نزدیک برای خودم سناریو بچینم. پیکر را دور می‌زنیم و به زن‌های در صف نماز می‌پیوندیم. روحانی آسید نواب موسوی است. سه بار «اللهم لا نعلم منه الا خیرا» می‌خواند و می‌خوانم برای خادم امام حسینی که هیچ‌وقت او را ندیده‌ام. نماز که تمام می‌شود مداح می‌خواند: «برار رزمنده خدانگهدار، خدانگهدار اِ شیر دشمه‌شکار...» این نوحه را از قدیم برای شهدای دفاع می‌خواندند؛ حالا سهم شهدای مبارزه با اسراییل شده. پایین پای مزار شهید سهم ابوذر شده است. داریوش هشت سال مداوم در جبهه می‌جنگید و روز آخر جنگ در عملیات مرصاد به شهادت رسید. چه قومی اسماعیل! رفیقان ابوذر دور مزار را خالی نمی‌کنند؛ شور گرفته‌اند و سینه می‌زنند. یک نفر با فاصله پشت سرشان روی زمین، کنار مزار یک شهید نشسته؛ هم گریه می‌کند، هم لطمه می‌زند. طاقت نمی‌آورم و گریان می‌شوم. یاسین مظفری کیا از بین جمعیت به چشمم می‌آید هم عکاسی می‌کند و هم گریه می‌کند. این صحنه را در تشییع پیکر شهید هم دیده بودم از او. پایین سکو بزرگترها ایستاده‌اند به عزا و فاتحه می‌خوانند؛ گروه گروه می‌آیند و می‌روند. این طرف، توی زن‌ها غلغله است. از بالا نگاه می‌کنم. یک زن هروله می‌کند و سینه می‌زند. فاطمه گنجی هم با چشم‌های گریان، زیر آفتاب این لحظات را ثبت می‌کند. این روز سوم تشییع شهدای خرم‌آباد است؛ سهم هر محله یحتمل یک شهید است. سر هر چهارراه و بعضی خیابان‌ها بنر یک شهید نصب کرده‌اند. خدا برسد به دادتان! که اشک مردم لر را درآورده‌اید. این شانه‌های لرزان مردان، از فرط گریه بغض نمی‌شود که دفنش کنند، خشم می‌شود. مرد لر در تاریخ، مرد جنگ بوده و حالا روزگار جنگ است. این شانه‌های لرزان و این چشم‌های گریان! خدا برسد به دادتان. 🔹رعنا مرادی‌نسب ۲۸خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸شهید زنده زمانی که از سمت منطقه پوشاک، به روستای سهیل بیگی(تلوری) نقل مکان کردم و صاحبخانه شدم، فکر می‌کردم غریبم؛ نمی‌دانستم عزیزانی در این روستا پیدا می‌کنم که برایم مثل خانواده‌اند. یکی از این اقوام، خانواده‌ی علی بهاروند، هم‌ولایتی همسرم و همسایه‌ی دیوار به دیوار مسجد بود؛ ابوالفضل پسر بزرگ خانواده‌ی بهاروند بود؛ بعد محمد و بعد دخترشان اسرا. در مدرسه با اسرای کلاس دومی، معلم و دانش‌آموز نبودیم؛ دوست و رفیق صمیمی شده بودیم. ابوالفضل را که دیدم، انگار شهید زنده‌ای را زیارت می‌کردم. مادر از خوبی‌های ابوالفضل می‌گفت؛ که رفیق و هم‌رازش در زندگی است. برایش آرزوهای زیادی داشت. شب‌ها که به تجمعات می‌رفتیم، تنها دعایش، خوشبختی ابوالفضل بود. شبی که مصلی را زدند، نماز مغرب و عشا، دعای مادر این بود که ابوالفضل سالم بیاید خانه. از تعریف‌هایش معلوم بود که ابوالفضل علاقه‌ی زیادی به پوشیدن لباس سبز سپاه دارد؛ خودش هم همیشه می‌گفت: «خاله برام دعا کن تو این لباس به مردم خدمت کنم.» ابوالفضل نوزده ساله، فرمانده‌ی مخلص و بی‌ادعای بسیج روستا، با آن لباس‌های خاکی، مدام درحال خدمت‌رسانی به مردم بود؛ از رنگ کردن مدرسه تا شناسایی بچه‌های بی‌بضاعت مدرسه و تهیه‌ی کیف و کفش و لباس‌های رنگارنگ برای آن‌ها. تا آبادی محله و برپایی موکب ابناالزهرا در محله. همیشه در غم و شادی پیش‌قدم بود در کارها. از پخت و پز گرفته تا برقکاری و تمیزکاری و پخش نذری‌ها، ارادت خودش را به امام حسین نشان می‌داد. هرسال با برپایی موکب اتوبان کمربندی جنوب شهر، میزبان زائران امام حسین بود و بعد از اتمام کار با پای پیاده می‌رفت زیارت کربلا. دیشب که داشتیم آماده‌ی رفتن به تجمع محله‌ی گلدشت در چهارباغ می‌شدیم، خبر آمد ابوالفضل، عاشقانه به سمت امام حسین پرکشیده. روستای کوچکمان در بهت فرو رفت؛ انگار که صدسال است از این روستا بار سفر بسته‌ایم. به گمانم واژه‌ها هم از این غم‌ها بهم ریخته‌اند و مرا یاری نمی‌کنند. تنها می‌خواهم دعا کنید، از خداوند مهربان و بخواهید به مادر ابوالفضل صبر زینبی عطا کند. 🔹زینب دریکوند ۴فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸این ملت پیروز است چند دقیقه پیش، تلویزیون داشت مادر شهیدی را نشان می‌داد. گفت: «این پسرم که رفت فدای امام حسین(ع) و رهبرم. سه تا پسر دیگه هم دارم حاضرم تقدیم کنم که فدای امام حسین(ع) و کشور بشن.» کمی بعد همسر شهیدی را نشان داد که گفت: «توی زیارت عاشورا به ابی‌عبدالله(ع) می‌گیم بابی أنت و امی. شوهر من فدای آقاش شد. خدا ان‌شاء‌الله این هدیه رو از من قبول کنه.» ما این‌ها را ندیده بودیم؛ فقط شنیده بودیم؛ سینه به سینه از زمان جنگ هشت ساله برایمان نقل کرده بودند. اما حالا داریم می‌بینیم همه‌شان را. می‌بینیم این شیرزن‌ها را و هم‌عصرشان نفس می‌کشیم. این ملت، این فرهنگ و این غیرت، شکست‌خوردنی نیست؛ نه حالا، نه هیچ‌وقت دیگر. این حرف من نیست؛ حرف تاریخ است؛ حرف گذشته و حرفِ تجربه است. 🔹محمدعارف‌ بیرانوند 3فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹در حاشیه تجمعات تهدید پسر ترامپ توسط بچه‌های 🔪 🎬 فاطمه عزیزی 2فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah