eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸*عمه‌ی آسمانی روایتی از شهیده پروین حسن‌پور* شب از نیمه گذشته بود. سیاهی شب آسمان را گرفته بود. به رسم عادت حوالی نیمه شب، در حیاط، به آسمان خیره شدم و با عزیز آسمانی‌ام چند کلمه‌ای هم صحبت شدم. از دلتگی‌ام گفتم؛ از ۳۰۵ روزی که صورت ماهش را ندیده‌ام؛ یعنی از همان صبح جمعه ۲۳خرداد که عشق زندگی‌ام آسمانی شد. برگشتم داخل. چراغ‌ها خاموش شده بود که اهل منزل استراحت کنند. فقط چراغ یک اتاق روشن بود که برادر و خواهر کوچکم در آن بودند. رفتم پیششان تا سرگرمشان کنم. کنارشان نشستم و داشتیم توی گوشی عکس‌ می‌دیدیم که احساس کردیم خانه روی سرمان خراب شد. صدای مهیبی و لرزش شدیدی حس کردیم. خواهر و برادرم جیغ کشیدند و دویدیم سمت در. هنوز فاصله‌ی یک متری تا در اتاق را نرسیدیم که برق‌ها با یکی دوبار اتصالی قطع شدند. زلزله بود یا رعد و برق! انفجار یا بمب و موشک! تمام این صداها با هم همراه بودند؛ همراه صدای شکستن شیشه‌ها که خرد می‌شدند و زمین می‌ریختند. پدرم گفت: «جلو نرید همین‌جا کنار دیوار بمونید، حتما موشک زدن.» صدای انفجار مهیب‌تری آمد ، این‌بار حتی صدای نشت لوله‌ی گاز داخل کوچه هم به گوش رسید. هر لحظه حس می‌کردم الان است که دیوارهای خانه روی سرمان خراب شوند. باکی نداشتم، چون از جان عزیزتر داشتم که آسمانی شده بود؛ اما دل‌نگران حال بقیه بودم که به چه جرمی این روزها، باید این استرس و اضطراب‌ها را تحمل کنند. صدای همهمه توی کوچه بلند شد. جیغ و داد و گریه با هم ترکیب شده بود که صدایی قلبم را شکست: «خونه‌ی آقای الیاسی رو هم زدن!» شوکه شدم، یعنی واقعاً خانه‌ی عمه پروین، عمه‌ی‌ همسرم، را زدند! به چه جرمی! مگر از آنها مظلوم‌تر و بهتر می‌شد پیدا کرد! بأي ذَنبٍ قُتِلت! مگر قرار نبود مسکونی نزنند! اما مگر از جنایات و خونخواری رژیم غاصب و آمریکای خبیث چیزی بیشتر از این انتظار می‌رفت! ما که با عمه پروین، همین دو روز پیش، سال تحویل گلزار بودیم! مگر در هق‌هق گریه‌هایش زمان سال تحویل چه خواسته بود! با زبان روزه چه دعایی کرده بود که اینقدر زود به اجابت رسید! خبر سنگین و‌ جانکاه بود؛ اما باید باور می‌کردم. در این نُه ماه، خوب فهمیده بودم شهدا زنده‌اند؛ پس برای خود عمه خوشحال بودم؛ گرچه می‌دانستم چه داغ سنگینی به دل بازماندگان است. با خودم گفتم : «خوش به حالت عمه‌ی خوش سعادت؛ خوش به حالت عمه‌ی خوش‌روزی؛ خوش به حالت عمه‌ی عاقبت بخیر. چه رسمی شده شهادت در این خانواده؛ وای به حال ما جاماندگان از قافله‌ی شهدا.» صدای خنده‌ها و قربان‌صدقه‌های عمه، هیچ‌گاه از ذهنم نمی‌رود. مگر می‌شد کنار عمه باشی و خنده به لبت نیاورد! مگر می‌شد کنارش بنشینی و محبتش به قلبت سرازیر نشود! شهادت لیاقتش بود؛ لیاقت این همه مهر و محبت و ایمانش. در آخرین دیدار با عمه، با هم از گلزار به خانه آمدیم؛ اما امروز داشتم به گلزار می‌رفتم برای آخرین دیدار با عمه! با عمه‌ی شهیده. به غسالخانه‌ی گلزار شهدا رسیدیم. ما را به اتاقک سردی بردند که تابوت‌ها آنجا بود. شهدای دیگری هم بودند. تابوت‌ها آماده و مرتب؛ با پرچم قشنگ جمهوری اسلامی ایران. دستی بر تابوت عمه کشیدم؛ سرم را روی تابوت گذاشتم و خیلی خودمانی حرف‌های دلم را گفتم: «عمه‌جان خوشا به سعادتت؛ عاقبت بخیر شدی. بهت افتخار می‌کنیم؛ فقط یادت باشه سلام ما رو به اقا امیرحسین برسونی؛ بگو دلتنگیم...» زهرا خانی/ همسر شهید امیرحسین حسن‌پور ۴فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹میدان و خیابان فرقی نمی‌کند، همه پای لانچریم 🚀 🎬 زهرا مومن‌زاده 6فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
24.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹مدیر مجتمع دانش‌آموزی امام حسین از موکب‌داری در شب‌های خیابان انقلاب می‌گویند. 🎬 حسن احمدوند 28اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تشییع زیر باران هیچ‌وقت زیر باران نمی‌روم؛ حتی اگر کار مهمی داشته باشم، بیخیالش می‌شوم و در خانه می‌مانم. دوست ندارم خیس شوم. آن شب باران شدیدی می‌بارید. از پشت شیشه، آسمان را نگاه می‌کردم و به اخبار گوش می‌دادم. با خودم گفتم: «تو این شرایط جنگی تو چه کاری برای وطن انجام دادی؟» چند دقیقه فکر کردم؛ تصمیمم را گرفتم. روی بخار شیشه نوشتم: «دوستت دارم، ایران» رو به بچه‌ها گفتم: «کی میاد بریم تجمع؟» همسرم با تعجب گفت: «دِ ایی بارو؟» اولین بارش بود که می‌‌دید، من مایلم زیر باران بایستم. به تجمع رفتم؛ با بچه‌هایم. درحالی‌که موبایلم، به‌خاطر باران، چند بار از کار افتاد، سعی کردم از شور و حال مردم، زیر باران شدید، فیلم و عکس بگیرم؛ که تا به ابد در تاریخ بماند، ایران چه مردمی دارد. 🔹زینب پناهی ۴فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸گُنبد طلاییِ امام رضا ساعت ۲۱:۳۰ بود. بعد از یک روز تقریباً سخت کاری، همراه پدر و همکاران در محل اِسکان، درست ‌کنار باب الحسن و روبه‌روی چایخانه در صحن امام حسن مجتبی، بودیم. می‌خواستیم بعد یک استراحت کوتاه و گرفتن وضو دوباره برویم حرم؛ البته این‌بار برای زیارت. حوالی ساعت ۲۱:۴۵ بود که صدای «الله اکبر» زیادی و صداهای متعددی شبیه به صدای تَرقه به گوشمان رسید. در مقایسه با صدای جنگنده و پهپادهایی که این ایام توی خرم‌آباد شنیده بودیم، چیز خاصی به نظر نمی‌آمد. پنجره‌ی‌ خوابگاه را باز کردم. مردم کنار چایخانه تجمع کرده بودند. توی چهارپنج روزی که مشهد بودیم، گاهی مردم به صورت خودجوش، تجمعات ضد آمریکایی_صهیونیستی در صحن‌ها برگزار می‌کردند؛ پس احتمال دادم این هم یک تجمع دیگر است و صداها مربوط به همین تجمع. فاصله خوابگاه تا گیت ورودی ده قدم است. از خوابگاه زدیم بیرون. آنقدر این چند روز آمده و رفته بودیم که همه‌ی پاسدارها و عوامل گیت، توی شیفت‌های مختلف می‌شناختنمان. به گیت که رسیدیم، مسئول آنجا با لبخند گفت: «صدای پدافند رو شنیدید شما؟!» با تعجب گفتم: «نه! مگه اینجا هم از این خبرا هست؟!» وارد شدیم و به سمت آبخوری‌های وسط صحن رفتیم. همهمه شده بود و مردم درباره پدافند صحبت می‌کردند. اکثراً نگاهشان به آسمان بود. یاد صداهای چند دقیقه پیش افتادم. پس صدای پدافند بود! دخترخاله‌ام از خرم‌آباد پیام داد و خواهر تماس گرفت. احوال پرسیدند و گفتند زیاد از حرم بیرون نرویم و مراقب خودمان باشیم. باشه‌ای گفتم و اینکه نگران نباشند و مراقبت هستیم. اینکه توی حرمیم و در جوار امام رضاجان، در امن و امان. با خودم فکر می‌کنم توی چنین شرایطی که صهیونیست‌های اشغالگر به گنبد (آبکش) آهنینشان می‌نازند، که این روزها شاهدیم چقدر بی‌اثر است، ما اینجا به صحن و سرای امام رضا و گنبد طلایی‌اش می‌نازیم. الحمدالله. 🔹محمدامین جوازی ۵فروردین‌۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸قهرمان میاندار مردی با آن هیکل و یال‌وکوپال به پهنای صورت اشک می‌ریخت و من مبهوت و ناتوان از هم‌دردی، به قطره‌های اشک روی گونه‌هایش خیره شده بودم. نقل ارادتش به ایران بود و قدری که از ایران شناخته بود؛ بار اول که رفته بود مسابقات بین‌المللی اینچئون، عزادار خواهر جوانش بود و هیچ نمی‌دانست آن مدال قهرمانی آسیا چه کار بزرگی بود. اصلا توی آن حال و هوا نبود تا وقتی که یک خانم ایرانی ساکن کره جنوبی توی ورزشگاه خودش را به او رسانده و گفته بود بیرون ورزشگاه صدای سرود را شنیده و قلبش به تپش افتاده. گفت: «تازه فهمیدم این پرچم رو من بالا بردم؛ تازه یادم افتاد برای رسیدن به این مدال شش ماه چه جونی کندم و از همه طعنه‌ها و ناامیدکردن‌ها که "هه ول‌کو باو! تو کجا قهرمانی کجا؟ تو؟ تو رویی بویی قهرمان؟ هه سجاد بشی کارگری‌ت بکو پیلی بور سر سفره زن و بچه‌ت."* به کجا رسیدم. بعد ۲۰ روز بی‌حالی ناشی از مرگ خواهرم، لبخند رو لبم نشست.» امشب که عکس حضور و میان‌داری‌اش در تجمع خیابان انقلاب، زیر باران شدید خرم‌آباد، را دیدم و آن قطره‌های جاری روی موها و سر و صورتش را، یاد گریه‌کردنش برای ایران افتادم، توی چند ساعت مصاحبه‌ای که با او داشتم. متولد ۱۳۶۲ و بچه جنگ است. قهرمان پارادومیدانی لرستان در ماده‌های پرتابی با یک عالم مدال جهانی و آسیایی و پارالمپیکی. هم قهرمان است و هم پهلوانی که میانداری صلح و سازش می‌کند؛ برای فقرا کمک خیریه جمع می‌کند؛ به وقت وطن هم میان‌داری می‌کند زیر رگبار باران. بدون جیره و چشم‌داشت. قدر عافیت و امنیت می‌داند چون رفیق شهید زیاد داشته؛ از که سال ۸۷، خونش گودال کنار پیکرش را پر کرده بود در شرق ایران؛ تا که شهریور۹۷ در حمله داعش به رژه نیروهای ارتش در غرب ایران، در خوزستان به شهادت رسید. *هی سجاد ول کن این کارا رو. تو رو چه به قهرمانی؟ برو همون کارگریت رو بکن و‌ پولی ببر سر سفره زن و بچه‌ت. 🔹رعنا مرادی‌نسب ۶فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹اینجا خرم‌آباد است؛ ششم فروردین ۱۴۰۵. باران، این نعمت الهی، امشب اسباب امتحان الهی شده. و این مردم ثابت قدم و استوار، مانده‌اند تا به رزمندگان اسلام بگویند: «شما زیر بارش موشک‌ها میدان را خالی نکردید، ما نیز خیابان را رها نمی‌کنیم.» و خدا برای این زیر باران ماندن‌ها حتما اجر مجاهد خواهد نوشت. صدای زنی را بین جمعیت شنیدم که گفت: «بیایید زیر باران باهم دعا کنیم» و باز خدا حتما این دعاهای مخلصانه را به اجابت خواهد رساند. 🎬 حسن احمدوند ۶فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah