راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸گُنبد طلاییِ امام رضا
ساعت ۲۱:۳۰ بود. بعد از یک روز تقریباً سخت کاری، همراه پدر و همکاران در محل اِسکان، درست کنار باب الحسن و روبهروی چایخانه در صحن امام حسن مجتبی، بودیم.
میخواستیم بعد یک استراحت کوتاه و گرفتن وضو دوباره برویم حرم؛ البته اینبار برای زیارت.
حوالی ساعت ۲۱:۴۵ بود که صدای «الله اکبر» زیادی و صداهای متعددی شبیه به صدای تَرقه به گوشمان رسید. در مقایسه با صدای جنگنده و پهپادهایی که این ایام توی خرمآباد شنیده بودیم، چیز خاصی به نظر نمیآمد. پنجرهی خوابگاه را باز کردم. مردم کنار چایخانه تجمع کرده بودند.
توی چهارپنج روزی که مشهد بودیم، گاهی مردم به صورت خودجوش، تجمعات ضد آمریکایی_صهیونیستی در صحنها برگزار میکردند؛ پس احتمال دادم این هم یک تجمع دیگر است و صداها مربوط به همین تجمع.
فاصله خوابگاه تا گیت ورودی ده قدم است. از خوابگاه زدیم بیرون. آنقدر این چند روز آمده و رفته بودیم که همهی پاسدارها و عوامل گیت، توی شیفتهای مختلف میشناختنمان.
به گیت که رسیدیم، مسئول آنجا با لبخند گفت: «صدای پدافند رو شنیدید شما؟!»
با تعجب گفتم: «نه! مگه اینجا هم از این خبرا هست؟!»
وارد شدیم و به سمت آبخوریهای وسط صحن رفتیم. همهمه شده بود و مردم درباره پدافند صحبت میکردند. اکثراً نگاهشان به آسمان بود.
یاد صداهای چند دقیقه پیش افتادم. پس صدای پدافند بود!
دخترخالهام از خرمآباد پیام داد و خواهر تماس گرفت. احوال پرسیدند و گفتند زیاد از حرم بیرون نرویم و مراقب خودمان باشیم.
باشهای گفتم و اینکه نگران نباشند و مراقبت هستیم. اینکه توی حرمیم و در جوار امام رضاجان، در امن و امان.
با خودم فکر میکنم توی چنین شرایطی که صهیونیستهای اشغالگر به گنبد (آبکش) آهنینشان مینازند، که این روزها شاهدیم چقدر بیاثر است، ما اینجا به صحن و سرای امام رضا و گنبد طلاییاش مینازیم.
الحمدالله.
🔹محمدامین جوازی
۵فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹تقدیم به دانشآموز شهید #نگار_قلیپور
🎬 آزاده دریکوند
5فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸قهرمان میاندار
مردی با آن هیکل و یالوکوپال به پهنای صورت اشک میریخت و من مبهوت و ناتوان از همدردی، به قطرههای اشک روی گونههایش خیره شده بودم. نقل ارادتش به ایران بود و قدری که از ایران شناخته بود؛ بار اول که رفته بود مسابقات بینالمللی اینچئون، عزادار خواهر جوانش بود و هیچ نمیدانست آن مدال قهرمانی آسیا چه کار بزرگی بود. اصلا توی آن حال و هوا نبود تا وقتی که یک خانم ایرانی ساکن کره جنوبی توی ورزشگاه خودش را به او رسانده و گفته بود بیرون ورزشگاه صدای سرود را شنیده و قلبش به تپش افتاده. گفت: «تازه فهمیدم این پرچم رو من بالا بردم؛ تازه یادم افتاد برای رسیدن به این مدال شش ماه چه جونی کندم و از همه طعنهها و ناامیدکردنها که "هه ولکو باو! تو کجا قهرمانی کجا؟ تو؟ تو رویی بویی قهرمان؟ هه سجاد بشی کارگریت بکو پیلی بور سر سفره زن و بچهت."* به کجا رسیدم.
بعد ۲۰ روز بیحالی ناشی از مرگ خواهرم، لبخند رو لبم نشست.»
امشب که عکس حضور و میانداریاش در تجمع خیابان انقلاب، زیر باران شدید خرمآباد، را دیدم و آن قطرههای جاری روی موها و سر و صورتش را، یاد گریهکردنش برای ایران افتادم، توی چند ساعت مصاحبهای که با او داشتم.
#سجاد_محمدیان متولد ۱۳۶۲ و بچه جنگ است. قهرمان پارادومیدانی لرستان در مادههای پرتابی با یک عالم مدال جهانی و آسیایی و پارالمپیکی.
هم قهرمان است و هم پهلوانی که میانداری صلح و سازش میکند؛ برای فقرا کمک خیریه جمع میکند؛ به وقت وطن هم میانداری میکند زیر رگبار باران. بدون جیره و چشمداشت.
قدر عافیت و امنیت میداند چون رفیق شهید زیاد داشته؛ از #ابوالفضل_بهرامپور که سال ۸۷، خونش گودال کنار پیکرش را پر کرده بود در شرق ایران؛ تا #هادی_الماسیان که شهریور۹۷ در حمله داعش به رژه نیروهای ارتش در غرب ایران، در خوزستان به شهادت رسید.
*هی سجاد ول کن این کارا رو. تو رو چه به قهرمانی؟ برو همون کارگریت رو بکن و پولی ببر سر سفره زن و بچهت.
🔹رعنا مرادینسب
۶فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹اینجا خرمآباد است؛ ششم فروردین ۱۴۰۵. باران، این نعمت الهی، امشب اسباب امتحان الهی شده. و این مردم ثابت قدم و استوار، ماندهاند تا به رزمندگان اسلام بگویند: «شما زیر بارش موشکها میدان را خالی نکردید، ما نیز خیابان را رها نمیکنیم.» و خدا برای این زیر باران ماندنها حتما اجر مجاهد خواهد نوشت.
صدای زنی را بین جمعیت شنیدم که گفت: «بیایید زیر باران باهم دعا کنیم» و باز خدا حتما این دعاهای مخلصانه را به اجابت خواهد رساند.
🎬 حسن احمدوند
۶فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸پرچم جامانده
نشسته بود کنج خیابان و پرچم تکان میداد.
از همان لحظه اول که رسیدم چشمم خورد بهش. صورت به سن نشستهای داشت و اجناسی روی زمین چیده بود برای فروش.
قطعا آن سرمای استخوانسوز که نوک دماغ برادرم را سرخ بود، دستهای زن را هم کرخت کرده بود؛ اما همچنان پرچم میچرخاند و گاهگاهی دعایی میکرد برای رزمندگان اسلام و نفرینی حواله نتانیاهو و ترامپ.
آمدم عکس بگیرم از پرچم چرخاندنش که تنبلی مانع شد و رد شدم.
ده دقیقه بعد، نمیدانم چه فعل و انفعالاتی در ذهنم رخ داد که دواندوان برگشتم به هوای گرفتن عکس؛ اما!
نبود که نبود. پرچم را گذاشته بود روی وسایل و رفته بود؛ احتمالا خیالش هم تخت بود که دزد نیستیم ما مردم.
من که عکسم را از پرچمت گرفتم خواهر، اما کاش بودی و تصویرت در قاب ثبت میشد تا همه ببینند شما همانهایی هستید که اولین نفر، میروید زیر فشار مشکلات اقتصادی، اما چنین استوار پرچم لبیک یا خامنهای میچرخانید و به حق هم اثبات کردید در بزنگاهها لبیکگوی آقاجانمان هستید.
🔹زینب بهاروند
۲فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹خادمان موکب «هیئت الزهرا» از پیام رزمندگان میگویند...
🎬 فاطمه عزیزی
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸دختر انقلاب
در تجمعات چهارباغ، مادربزرگ شیرین زبانی را دیدم که تا آخرین لحظه پابهپای جوانان پرچم میچرخاند و شعار میداد. از مرگ بر آمریکا و اسرائیل گرفته تا یا حیدر و بزن که خوب میزنی! آنقدر خوب گوش میداد و تکرار میکرد که به شوخیهای حاجآقا هم میخندید.
پرسیدم: «ننه خسته نمیشی سه ساعت پرچم تکون میدی؟» گفت: «نه بهخاطر رهبر اومدم و بهخاطر مظلومیت رهبر پرچم تکون میدم.»
شروع کرد به دردودل: «پسرم خیابون انقلاب رفته؛ ما اومدیم چهارباغ گلدشت. دونی روله دستام اصلا درد نگیره! فقط پایام یان درد.»
سه ساعتی که کنار هم بودیم، منِ مثلا جوان چندبار روی دوپا نشستم؛ اما مادر ایرانی با پرچم ایران، همانطور استوار ایستاده بود.
مادران ما، هنوز هم دختران زمان انقلاب هستند؛ پرشورتر و شاید هم جوانتر، در کنار جوانان امروز.
🔹زینب دریکوند
جمعه۷فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸یک واحد درس اخلاق
جای نشستنِ فقط یک نفر در ردیف آخر مینیبوس بود. خودم را کنار خانمی که سمت پنجره نشسته بود جا دادم. با دیدن ناخنهای قرمز کاشته و شال نیمهافتادهاش حس کردم فاصلهی زیادی بین من و اوست.
برای این ساعات پنجشنبه آخر سال، برنامههای زیادی داشتم. اول سر مزار #شهید_محمد_بیرانوند بروم و بعد مزار #شهید_طاهرپور.
شهید #امیرحسین_طولابی هم که پشت حسینیه است را هم حتما باید بروم. یادم نرود گل هم باید بخرم!
توی این فکرها بودم که با خشخش پلاستیک وسایلش توجهام را جلب کرد. میوه بود و خرما و این چیزها که روی پاهایش سنگینی میکرد.
زن، رو کرد به من و با چهرهای که انگار حرفهایی روی دلش سنگینی میکند گفت: «برای رهبر خیلی ناراحت شدم؛ کاش پدرم میمرد، اما رهبر زنده بود.»
کمی جا خوردم! برخلاف ظاهرش حس کردم نقطه اشتراک مهمی با او دارم و مثل کسی که همدردش را پیدا کرده گفتم: «آره داغ سنگینی بود.»
شالش را کمی جلو کشید و گفت: «من باشگاه ورزشی دارم از وقتی رهبر شهید شد، اجازه پخش آهنگ به کسی ندادم.»
بغض، اجازه صحبت کردن را به من نمیداد؛ فقط با نگاه مصیبتزدهام با او همراهی کردم. انگار داشت مرثیه میخواند که به جاهای حماسیاش رسید و با هیجان خاصی گفت: «دیشب دیدی خیابون انقلاب چقدر شلوغ بود؟ به خدا مردم ما خیلی خوبن؛ چقدر با غیرتن.»
گوشیاش را باز کرد و فیلم کوتاهی از مردم سوریه نشانم داد که بعد از سقوط حکومت، به چه فلاکتی افتاده بودند؛ بعد شروع کرد به تحلیل کردن.
توجه بقیه مسافرها را هم جلب کرده بود.با خودم گفتم: «چه بصیرتی!»
فاصله بین من و او فقط یک نگاه غلط بود.
به گلزار که رسیدیم گفت: «خیلی سبک شدم با تو حرف زدم. انشاءلله دشمنا نابود بشن.»
این دیدار برای او دردودل بود؛ برای من یک واحد درس اخلاق!
🔹فاطمه رشیدی
۲۸اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸بیعت خوشرکابها
روایتی از بیعت کامیوندارها در خرمآباد با رهبر انقلاب
تصورم از رانندههای کامیون، چیزی شبیه اوس تقیِ سریال خوشرکاب بود؛ سبیل قشنگ، با دستمال یزدی و مرام در حد پوریای ولی!
اما نه از دستمال یزدی خبری بود، نه سبیل دستهدار. آدمهای معمولی بودند با تیپهای معمولی.
بین تمام تصوراتی که نقش بر آب شد، دو چیز هنوز هم به سبک خوشرکابیها بود؛ نوشتههای روی کامیونها و صدالبته مرامشان.
هنوز هم «مرتضی علی» و «ضامن آهو» روی شیشه و اتاق کامیونها جا خوش کرده بود. از مرامشان هم این را بگویم که برای بیعت با رهبر آمده بودند؛ آن هم خانوادگی.
بعضیها پشت فرمان تکبیر میگفتند یا بوق ممتد میزدند؛ بعضی عکس رهبر جدید را چسبانده بودند به شیشه یا جلوی ماشین و بعضی عکس رهبرِ شهید را. پرچم سهرنگ ایران هم توی دستشان دیده میشد.
بین این همه بود و نبود، دلم قرص شد به مرام و معرفتشان؛ همان چیزی که از خوشرکاب و پوریای ولی در ذهنم مانده بود.
دمتان گرم!
🔹فاطمه امیری
۷فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah