راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸قهرمان میاندار
مردی با آن هیکل و یالوکوپال به پهنای صورت اشک میریخت و من مبهوت و ناتوان از همدردی، به قطرههای اشک روی گونههایش خیره شده بودم. نقل ارادتش به ایران بود و قدری که از ایران شناخته بود؛ بار اول که رفته بود مسابقات بینالمللی اینچئون، عزادار خواهر جوانش بود و هیچ نمیدانست آن مدال قهرمانی آسیا چه کار بزرگی بود. اصلا توی آن حال و هوا نبود تا وقتی که یک خانم ایرانی ساکن کره جنوبی توی ورزشگاه خودش را به او رسانده و گفته بود بیرون ورزشگاه صدای سرود را شنیده و قلبش به تپش افتاده. گفت: «تازه فهمیدم این پرچم رو من بالا بردم؛ تازه یادم افتاد برای رسیدن به این مدال شش ماه چه جونی کندم و از همه طعنهها و ناامیدکردنها که "هه ولکو باو! تو کجا قهرمانی کجا؟ تو؟ تو رویی بویی قهرمان؟ هه سجاد بشی کارگریت بکو پیلی بور سر سفره زن و بچهت."* به کجا رسیدم.
بعد ۲۰ روز بیحالی ناشی از مرگ خواهرم، لبخند رو لبم نشست.»
امشب که عکس حضور و میانداریاش در تجمع خیابان انقلاب، زیر باران شدید خرمآباد، را دیدم و آن قطرههای جاری روی موها و سر و صورتش را، یاد گریهکردنش برای ایران افتادم، توی چند ساعت مصاحبهای که با او داشتم.
#سجاد_محمدیان متولد ۱۳۶۲ و بچه جنگ است. قهرمان پارادومیدانی لرستان در مادههای پرتابی با یک عالم مدال جهانی و آسیایی و پارالمپیکی.
هم قهرمان است و هم پهلوانی که میانداری صلح و سازش میکند؛ برای فقرا کمک خیریه جمع میکند؛ به وقت وطن هم میانداری میکند زیر رگبار باران. بدون جیره و چشمداشت.
قدر عافیت و امنیت میداند چون رفیق شهید زیاد داشته؛ از #ابوالفضل_بهرامپور که سال ۸۷، خونش گودال کنار پیکرش را پر کرده بود در شرق ایران؛ تا #هادی_الماسیان که شهریور۹۷ در حمله داعش به رژه نیروهای ارتش در غرب ایران، در خوزستان به شهادت رسید.
*هی سجاد ول کن این کارا رو. تو رو چه به قهرمانی؟ برو همون کارگریت رو بکن و پولی ببر سر سفره زن و بچهت.
🔹رعنا مرادینسب
۶فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹اینجا خرمآباد است؛ ششم فروردین ۱۴۰۵. باران، این نعمت الهی، امشب اسباب امتحان الهی شده. و این مردم ثابت قدم و استوار، ماندهاند تا به رزمندگان اسلام بگویند: «شما زیر بارش موشکها میدان را خالی نکردید، ما نیز خیابان را رها نمیکنیم.» و خدا برای این زیر باران ماندنها حتما اجر مجاهد خواهد نوشت.
صدای زنی را بین جمعیت شنیدم که گفت: «بیایید زیر باران باهم دعا کنیم» و باز خدا حتما این دعاهای مخلصانه را به اجابت خواهد رساند.
🎬 حسن احمدوند
۶فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸پرچم جامانده
نشسته بود کنج خیابان و پرچم تکان میداد.
از همان لحظه اول که رسیدم چشمم خورد بهش. صورت به سن نشستهای داشت و اجناسی روی زمین چیده بود برای فروش.
قطعا آن سرمای استخوانسوز که نوک دماغ برادرم را سرخ بود، دستهای زن را هم کرخت کرده بود؛ اما همچنان پرچم میچرخاند و گاهگاهی دعایی میکرد برای رزمندگان اسلام و نفرینی حواله نتانیاهو و ترامپ.
آمدم عکس بگیرم از پرچم چرخاندنش که تنبلی مانع شد و رد شدم.
ده دقیقه بعد، نمیدانم چه فعل و انفعالاتی در ذهنم رخ داد که دواندوان برگشتم به هوای گرفتن عکس؛ اما!
نبود که نبود. پرچم را گذاشته بود روی وسایل و رفته بود؛ احتمالا خیالش هم تخت بود که دزد نیستیم ما مردم.
من که عکسم را از پرچمت گرفتم خواهر، اما کاش بودی و تصویرت در قاب ثبت میشد تا همه ببینند شما همانهایی هستید که اولین نفر، میروید زیر فشار مشکلات اقتصادی، اما چنین استوار پرچم لبیک یا خامنهای میچرخانید و به حق هم اثبات کردید در بزنگاهها لبیکگوی آقاجانمان هستید.
🔹زینب بهاروند
۲فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹خادمان موکب «هیئت الزهرا» از پیام رزمندگان میگویند...
🎬 فاطمه عزیزی
28اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸دختر انقلاب
در تجمعات چهارباغ، مادربزرگ شیرین زبانی را دیدم که تا آخرین لحظه پابهپای جوانان پرچم میچرخاند و شعار میداد. از مرگ بر آمریکا و اسرائیل گرفته تا یا حیدر و بزن که خوب میزنی! آنقدر خوب گوش میداد و تکرار میکرد که به شوخیهای حاجآقا هم میخندید.
پرسیدم: «ننه خسته نمیشی سه ساعت پرچم تکون میدی؟» گفت: «نه بهخاطر رهبر اومدم و بهخاطر مظلومیت رهبر پرچم تکون میدم.»
شروع کرد به دردودل: «پسرم خیابون انقلاب رفته؛ ما اومدیم چهارباغ گلدشت. دونی روله دستام اصلا درد نگیره! فقط پایام یان درد.»
سه ساعتی که کنار هم بودیم، منِ مثلا جوان چندبار روی دوپا نشستم؛ اما مادر ایرانی با پرچم ایران، همانطور استوار ایستاده بود.
مادران ما، هنوز هم دختران زمان انقلاب هستند؛ پرشورتر و شاید هم جوانتر، در کنار جوانان امروز.
🔹زینب دریکوند
جمعه۷فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸یک واحد درس اخلاق
جای نشستنِ فقط یک نفر در ردیف آخر مینیبوس بود. خودم را کنار خانمی که سمت پنجره نشسته بود جا دادم. با دیدن ناخنهای قرمز کاشته و شال نیمهافتادهاش حس کردم فاصلهی زیادی بین من و اوست.
برای این ساعات پنجشنبه آخر سال، برنامههای زیادی داشتم. اول سر مزار #شهید_محمد_بیرانوند بروم و بعد مزار #شهید_طاهرپور.
شهید #امیرحسین_طولابی هم که پشت حسینیه است را هم حتما باید بروم. یادم نرود گل هم باید بخرم!
توی این فکرها بودم که با خشخش پلاستیک وسایلش توجهام را جلب کرد. میوه بود و خرما و این چیزها که روی پاهایش سنگینی میکرد.
زن، رو کرد به من و با چهرهای که انگار حرفهایی روی دلش سنگینی میکند گفت: «برای رهبر خیلی ناراحت شدم؛ کاش پدرم میمرد، اما رهبر زنده بود.»
کمی جا خوردم! برخلاف ظاهرش حس کردم نقطه اشتراک مهمی با او دارم و مثل کسی که همدردش را پیدا کرده گفتم: «آره داغ سنگینی بود.»
شالش را کمی جلو کشید و گفت: «من باشگاه ورزشی دارم از وقتی رهبر شهید شد، اجازه پخش آهنگ به کسی ندادم.»
بغض، اجازه صحبت کردن را به من نمیداد؛ فقط با نگاه مصیبتزدهام با او همراهی کردم. انگار داشت مرثیه میخواند که به جاهای حماسیاش رسید و با هیجان خاصی گفت: «دیشب دیدی خیابون انقلاب چقدر شلوغ بود؟ به خدا مردم ما خیلی خوبن؛ چقدر با غیرتن.»
گوشیاش را باز کرد و فیلم کوتاهی از مردم سوریه نشانم داد که بعد از سقوط حکومت، به چه فلاکتی افتاده بودند؛ بعد شروع کرد به تحلیل کردن.
توجه بقیه مسافرها را هم جلب کرده بود.با خودم گفتم: «چه بصیرتی!»
فاصله بین من و او فقط یک نگاه غلط بود.
به گلزار که رسیدیم گفت: «خیلی سبک شدم با تو حرف زدم. انشاءلله دشمنا نابود بشن.»
این دیدار برای او دردودل بود؛ برای من یک واحد درس اخلاق!
🔹فاطمه رشیدی
۲۸اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
11.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸بیعت خوشرکابها
روایتی از بیعت کامیوندارها در خرمآباد با رهبر انقلاب
تصورم از رانندههای کامیون، چیزی شبیه اوس تقیِ سریال خوشرکاب بود؛ سبیل قشنگ، با دستمال یزدی و مرام در حد پوریای ولی!
اما نه از دستمال یزدی خبری بود، نه سبیل دستهدار. آدمهای معمولی بودند با تیپهای معمولی.
بین تمام تصوراتی که نقش بر آب شد، دو چیز هنوز هم به سبک خوشرکابیها بود؛ نوشتههای روی کامیونها و صدالبته مرامشان.
هنوز هم «مرتضی علی» و «ضامن آهو» روی شیشه و اتاق کامیونها جا خوش کرده بود. از مرامشان هم این را بگویم که برای بیعت با رهبر آمده بودند؛ آن هم خانوادگی.
بعضیها پشت فرمان تکبیر میگفتند یا بوق ممتد میزدند؛ بعضی عکس رهبر جدید را چسبانده بودند به شیشه یا جلوی ماشین و بعضی عکس رهبرِ شهید را. پرچم سهرنگ ایران هم توی دستشان دیده میشد.
بین این همه بود و نبود، دلم قرص شد به مرام و معرفتشان؛ همان چیزی که از خوشرکاب و پوریای ولی در ذهنم مانده بود.
دمتان گرم!
🔹فاطمه امیری
۷فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸خوشحالی ایران
در ماه مبارک رمضان سال 1404، اذان مغرب را میگوید و ما افطار میکنیم.
امسال سال خوبی نبود.
بگم چرا؟
اغتشاشات و جنگ.
ما خیلی اذیت شدیم.
ما برای آقا میخواستیم قربانی بدهیم و خونریزی کنیم. اما فردایش آقا به شهادت رسید.
او به آرزویش رسید.
اما خوشحال شدیم. چون که آیت الله سید مجتبی خامنهای آمد و ایران را خوشحال کرد.
🔹علی مهدویخواه/ ٨ ساله
۷فروردین۱۴۰۵/ خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹پذیرایی از سربازان آمریکایی زیر باران ⛈️
6فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸تکبیر خانوادگی زیر باران
به سختی توی یکی از پسکوچهها جای پارک پیدا کردم. از ماشین پیاده شدم.
شدت باران طوری بود که هنوز چند قدم برنداشته بودم، خیسِ خیس شدم.
فکر اینکه امشب میتوانم تصویر هوایی ضبط کنم یا نه، ذهنم را مشغول کرده بود.
با صدای تکبیری به خودم آمدم!
به پشت سرم نگاه کردم.
خانوادهای داشتند میرفتند سمت خیابان انقلاب.
مردی که بهنظر پدر خانواده بود، پلاستیکی کشیده بود روی سرش و شعار میداد. بقیه هم پشتسرش جواب میدادند.
لبریز از ذوق، منتظر ماندم جلوتر بیایند تا همراهیشان کنم.
شاید هیچوقت فکرش را هم نمیکردم توی یکی از خیابانهای فرعی شهر، زیر سیلاب باران، چنین صحنهای را ببینیم.
این شبها حتی کوچه پسکوچههای شهر هم روایت خود را دارند!
🔹محمدامین مجد
۶فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹دخترامون تو خیابون، پسرامون تو میدون 🚀
🎬 رمیصا عالیزاده
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸بارانِ میدان جهاد
آماده شدیم برای حضور در تجمع. همزمان زنگ خانه به صدا درآمد؛ مهمان آمده بود برای دید و بازدید عید. مات ماندیم! ذهنمان غوغا بود؛ ذوق رفتن یا میزبانی!
سریع وسایل پذیرایی را آماده کردم و منتظر تعارف مهمانان ماندم برای رفتنمان. همین هم شد. سکان پذیرایی را به دیگر اعضا واگذار کردم و چند نفرمان از خداخواسته خودمان را به خیابان رساندیم. شدت باران هر لحظه بیشتر میشد. منِ عاشق باران که هیچوقت اعتقادی به چتر نداشتم، حالا نیاز به بودنش را حس میکردم. ولی تقلای داشتن چتر بیفایده بود؛ میبایست مثل همشه قطرات باران را به داشتن سرپناه ترجیح میدادم.
بهخصوص توی این وضعیت؛ بارانِ میدان جنگ و جهاد بود و لذتش بیشتر.
در ذهنم با این شدت باران، دغدغه حضور مردم در خیابان را داشتم که خداراشکر بر سر عهدشان مانده بودند و حضورشان زیباتر از همیشه بود.
سخنران ترجیح داد برای درک حال مردم، صحبتش را کوتاه کند؛ مداح شروع کرد و مردم زیر باران تکبیرگویان همراهی کردند.
سوز سرما با شدت گرفتن باران اوج میگرفت ولی در دلمان و بر زبانمان میگفتیم فدای ایران، فدای عزیزان پشت لانچرها و فدای رزمندگانمان.
لباسها خیس؛ چادرهها خیس؛ کفشها پر از آب؛ دستها قرمز از سوز سرما، ولی بلند به سمت آسمان برای قرائت دعای فرج.
دعا با صوت سوزناکی پخش و همخوانی شد.
ادرکنی ادرکنی یا صاحب الزمان
العجل العجل یا صاحب الزمان
دعا با اشک آمیخته شد. زیباترین لحظات و نزدیکترین زمان استجابت دعا را حس کردم.
اشک امانمان نمیداد.
اشکها با قطرات باران یکی میشد و بر روی زمین جاری.
در دلم گفتم: «خدایا اگر، زیر باران با دستان یخزده از سوز سرما که به سمتت بلند شده و چشمانی اشکبار و دلی شکسته از فراغ رهبرمان، استحابت دعایمان نرسد، پس کی؟! خدایا مولا و امامان را برسان؛ الغوث الغوث.»
🔹نازنین م/ تجمع چهارباغ خرمآباد
۶فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah