7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸فرزند ایران
وقتی پیکر مطهر شهید ناوبان دوم #امیر_کشوری را تشييع میکردند، آرامش عجیبی در وجود مادر شهید احساس کردم! این آرامش به من که تحت فشار روحی و روانی زیادی بودم هم منتقل شد.
من و مادر شهید، با هم همکار هستیم. زمانی که نسرین، امیر را در دبستان ثبتنام کرد، کلاس امیر، افتاد طبقهی بالای مدرسه. نسرین یکسره دلهره داشت که نکند زنگ تفریح، امیر از پلهها بیفتد پایین! چندینبار رفت پیش مدیر مدرسه و با کلی خواهش و تمنا که «همین یک بچه را دارم، میترسم از پلهها پرت شود پایین» موفق شد کلاس امیر را به بیاورد طبقهی همکف.
حالا امیر بیست ساله شده! شهید شده! وقتی تابوتش را حرکت دادند، نسرین جلو رفت و با آرامش به پسرش گفت: «فرزند ایران، شهادتت مبارک.» چندبار تکرار کرد این جمله را! «فرزند ایران»!
این شکوه مادرانه جای تقدیر داشت؛ همان لحظه از خداوند تشکر کردم که به وعدهاش عمل کرده و سنگینی غم را از روی شانههای مادر شهید برداشته. به وضوح اين آرامش را میتوان در وجود پدر و مادر اکثر شهدا دید. و حتماً این آرامش، به برکت خون شهید، در رگهای تکتک افراد جامعه تزریق شده است؛ آرامشی که در سراسر کشورمان، زبانزد جهانیان است.
الحمدلله که آرزوی شهادت دعای هر روز و شبمان است.
الحمدلله بهخاطر روزی شهادت! و الهم ارزقنا توفيق شهاده فی سبیلک.
🔹عصمت نیکسرشت
۵فروردین۱۴۰۵/ دورود
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹*نذر مردمی قربانیکردن گوسفند
موکب بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد اسلامی واحد بروجرد*
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*مردمی با ارادههای محکم *
ساعت حوالی هشتونیم شب است.
هوا صاف است و باران بند آمده.
چادرم را سر کردهام و منتظر دوستان نشستهام.
به خیال اینکه دیگر باران نمیبارد، بدون چتر، از خانه میزنم بیرون.
در مسیر تجمعات هستیم که نمنم باران، روی سرمان میبارد.
با خودم میگویم چیزی نیست، الان میرسیم میرویم زیر سقفِ مغازهها.
در مسیر قدم برمیداریم و دوشادوش یکدیگر خیابانها را یکی پس از دیگری کنار میزنیم.
هنوز مانده برسیم که طنین دلانگیز صدای مردم و نفس گرمشان که در کوچه خیابانهای خرمآباد پیچیده، به گوشمان میرسد.
وارد جمعیت میشویم و شعار سر میدهیم.
نوای حاج مهدی ترکاشوند، جمعیت را به سکوت وا داشته.
باران حالا دیگر، بارانِ واقعی شده است و با شدت بیشتری بر سر عاشقان میبارد.
کنار ساختمان روبروی جایگاه، پناه میگیریم تا باران بند بیاید.
اما انگار قصد بند آمدن که ندارد هیچ، آنقدر با شدت میبارد و صدایش زیاد است که انگار سیل بر سر مردم میریزد.
با خودم فکر میکنم حتماً الان مردم میروند خانه و مراسم تمام میشود.
اما محکمتر از قبل ایستادهاند؛ بسیاریشان بدون چتر و بدون اینکه پناه بگیرند زیر ساختمانی.
الله اکبر از ارادهشان.
پیر و کوچک و جوان، همه کنار هم ایستادهاند و گویی اصلاً بارانی درحال باریدن نیست.
در سرم صدایی میپیچد: «دشمنان ایران در پناهگاه از جانشان محافظت میکنند؛ اما مردم اینجا زیر این باران ماندهاند و همه خطرات را با جان و دل پذیرفتهاند. آیا آنها حریف این مردم میشوند؟»
🔹ستایش چنگایی
6فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔸*سنگر آشپزخانه*
*روایتی از جهاد خانمهای مسجد مصطفی خمینی فلکالدین خرمآباد*
دستپخت مادرها اینبار سهم رزمندهها میشد.
دور هم جمع شده بودند؛ یکی برنج میشست، یکی پیاز خرد میکرد، یکی هم زیر لب عاشورا میخواند.
عمه ملوک گفت: «پلو را بیشتر کنید. پسرها جواناند، اشتها دارند.»
بین کار حرف میزدند. از اخبار جنگ میگفتند و دعا میکردند؛
حتی برای آنهایی که آنسوی مرزها در لبنان و عراق، جهاد میکردند.
خاله زینب گفت: «خرمآباد خودمان کم نکشید!»
از موشکها گفت. از طیارههای صدام.
کمی مکث کرد.
بعد گفت: «حالا فرق کرده. پسرانمان جواب این قراضههای آهنی را با موشک، از دل کوه میدهند.»
جنگ را که برایم شرح دادند از شیرینی پیروزی گفتند.
خلاصه که پشت جبهه خالی نیست؛
همین مادرها هستند.
دیگ بار میگذارند؛ دعا میکنند؛ امید میدهند.
بعید است آنطرف از این مادرها داشته باشند.
توی ایران، سنگر از اینجا شروع میشود؛
از دل آشپزخانه!
🔹فاطمه عزیزی
9فروردین1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸*فعل تکراری*
مراسم جایگاه از هشتونیم است تا دهونیم. و نه، رسمی شروع میشود و همان دهونیم رسمی تمام.
مردم اما از هشت میآیند و بعد از دهونیم، موکب کانکسی پشت جایگاه، صوت پخش میکند برایشان تا بعد از دوازده.
صوت هم فقط یکچیز است: «بزن که خوب میزنی»
و امشب زیر باران تند تا همان ساعت ماندند و شعار دادند و پرچم چرخاندند. و این پرچم چرخاندن هم شده فعل تکراری شبها و روایتها.
تکرار قشنگی است البته.
و چند نفر جلوتر پرچم بزرگی را میگیرند روی دست، بالای ماشینها؛ و انگار که تبرک باشد، که هست، ماشینها از زیرش رد میشوند.
و ماشینها فقط رد نمیشوند؛ صوت پخش میکنند، شعار میدهند، باز پرچم میچرخانند و هی دور میزنند، میروند و میآیند و از زیر پرچم رد میشوند.
و ما همه همان آدمهای فراری از ایستادن در صف نانوایی و ترافیک و شلوغی هستیم که حالا چند ساعت چند ساعت، توی جاهای شلوغ، سرپا میمانیم و خودمان ترافیک درست میکنیم و از هیچکدامش خسته نمیشویم.
🔹امین ماکیانی
۴فروردین۱۴۰۴/ خرمآباد/ تجمع خیابان انقلاب
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔺نسل طرفدارای جمهوری اسلامی داره تموم میشه!
🔹علی کشوری/ حنانه پاپی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*ترس پنج حرفی*
وقتی تهران بودم، هر وقت میگفتند «میخواهیم سری به خرمآباد بزنیم»، حاضر بودم هزار فحش نثارم کنند اما راه نیفتم. همین چند ساعت رفتوبرگشت، جوانیِ آدم را پیر میکرد و مرا از کارها و فعالیتهایم دور میانداخت.
اما حالا که به خرمآباد آمدهایم و جنگ هم سایه انداخته، یک ترسِ پنجحرفی پیدا کردهام: «الشتر»؛ آنقدر که منِ فراری از خرمآباد، حالا اینجا برایم شده گلِ سرسبد.
بعد از آن انفجار بزرگ در چند نقطهی شهر، مادربزرگم همراه چند نفر از فامیلها رفتند آنجا تا از حالوهوای جنگ دور شوند. دلتنگ بودند و میگفتند: «حداقل بیایید سری بزنید، بعد برگردید.»
من اما فکر میکردم دارند گولم میزنند؛ میخواهند حداقل یک ماه یا تا پایان جنگ نگهم دارند. برای همین اینبار هم حاضر بودم میلیونها فحش نثارم کنند اما نروم.
میگفتند باغ آنجا امن است؛ جان در خطر نیست، نماز شکسته میشود، فامیلها و دوستان هم هستند. آدم از دنیا چه میخواهد!
اما من دوست داشتم در میدان باشم؛ نمازم را چهار رکعتی بخوانم و حتی اگر شده عزیزانم را نبینم، در شهر بمانم.
وقتی گفتند: «نگین آنجاست»، انگار همزادم آنجا باشد، دلم خواست بروم؛ اما خالی نکردن شهر برایم اولویت بیشتری داشت. بااینحال، وقتی مجبور باشی، دیگر نمیدانی و نمیتوانی کاری کنی.
فاصله را ببینید؛ جاده پر از اشکهای من بود. وقتی رسیدیم، دیگر رمقی برای «عید مبارک» گفتن هم نداشتم.
اما شبش، بهجای آن همه گریه، تا دلتان بخواهد خندیدم. کسی که نگین و فاطمه کنارش باشند، مگر چه میکند جز خندیدن!
به بزرگترها که نگاه میکردم، بعد از نمازهایشان معمولاً میگفتند: «خدایا، ای تشه خاموش کو.»
هر شب هم سفارشهای رهبر شهید را میخواندند.
قبلاً مادرجون از روزهای جنگ در دوران دفاع مقدس برایم میگفت؛ از وقتی که جنگزدهها به روستاها میرفتند و فامیلها کنار هم زندگی میکردند و با هم غذا میخوردند. حالا آن حرفها برایم واقعی شده بود. تعدادمان زیاد بود و برای همین غذا هم زیاد میپختند.
چقدر از خانهها و زندگی روزمرهمان دور شدهایم.
میرفتم توی حیاط. خروس بود؛ کوه بود؛ چمن بود؛ درخت بود و بادی که میوزید. همان چند لحظه، جنگ را از یاد میبردم.
قرار بود بیشتر بمانیم، اما باز خدا خواست که برگردیم. میگویند گاهی آدم وسوسه میشود. وجود فامیلها، هوای لذتبخش آنجا، دوری از صدای انفجار، همه مرا قلقلک میداد که بیشتر بمانم.
بیشتر وقتها آدم دنبال آسودگی است. اما من باید نفس سرکش خودم را مهار میکردم. باروبندیل دو روزهمان را دوباره جمع کردیم و برگشتیم.
پارسال عید داشتیم؛ دید و بازدید، لباس نو، مهمانیها، دورهمیها و عیدیها. اما امسال نه خبری از لباس نو بود، نه آن شور و شوق مهمانیها؛ فقط عیدی را دادند.
تا حالا با چشمهایتان عکس گرفتهاید؟
اینبار چشمانم دوربین شده بود. از لحظهلحظهشان عکس گرفتم. معلوم نیست چند روز دیگر چه شود؛ چه کسی بماند و چه کسی برود.
وقتی خواستیم راه بیفتیم، ما را از زیر قرآن رد کردند. آنقدر در حسوحال فرو رفتم که یاد رزمندههایی افتادم که به میدان جنگ میروند.
البته حالا که بهتر فکر میکنم، شهر خودش میدان جنگ است؛ میدانی که نباید خالی بماند.
استراحت باشد برای بعد؛
برای بعد از شهادت؛ در «جنات النعیم».
میدانید کجاست؟
«جَنّاتُ النَّعیم» یعنی باغهایی پر از نعمت و آسایش در بهشت؛ جایی که آسایشش از باغ پنجحرفیِ «الشتر» هم بیشتر است.
زهرا زادسری
9فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دیدن ماه
میگفتند حضرت آقا تشریف نمیآورند؛ تا روز نهم محرم هم نیامده بودند. اما اینها حرکتم به سمت حسینیه را متوقف نمیکرد. گهگاهی که فکر نیامدن آقا به سراغم میآمد با خودم میگفتم: «چرا وقتی نوبت به من رسید؟!»
بار آخر گفتم: «من میروم که علاج بگیرم.» و دیگر به چیزی فکر نکردم.
مطمئن بودم زیر خیمهای که روزی شهید حاجیزاده، سلیمانی، باقری، رئیسی و سلامی، عزاداری کردهاند علاجم حتمی است.
از آن دقایق اولیهای که پا به حسینیه گذاشته بودم، خیلی میگذشت؛ شاید سه چهار ساعت. دستم را به سمت حرزم بردم؛ نبود. کم پیش میآمد حرز همراهم نباشد. یادم آمد موقع ورود به حسینیه تحویلش دادهام.
زمان تهدیدها تنها سلاح دعا است؛ حسینیه اما خودش حرز است؛ خودش دعاست. جایی که روضهی اباعبدالله در آن بخوانند تحت قبه است.
آرامش عجیبی داشتم، آنقدر که متوجه نشده بودم، از بس دیر آمدهام، پایین حسینیه پر شده. متوجه نبودم از پلهها بالا میروم، تا لحظهای که نردهها را دیدم.
سخنرانی حاجآقای عالی شروع شد.
نزدیکترین صف به نردهها بودم. کمی به سمت نمایشگر چرخیدم. نگاهم به نمایشگر بود. رنگ و روی حاجآقا عوض شد؛ صدای جمعیت رفت هوا. مطمئن بودم آقا آمده.
دیدم کنار نردهها ایستادهام. صورتم خیس اشک شد. با دیدن آن ماه به خودم نیامدم؛ آن خواب به خود آمدن نداشت. اراده چشمها و دستهایم را نداشتم.
من مردی را می دیدم که از آن فاصلهی دور، خیلی به من نزدیک بود. در آن شلوغی و با همه چراغهایی که حسینیه را روشن کرده بود، درحالیکه عبای مشکی داشت، فقط او بود که میدرخشید.
من اصلاً نفهمیدم چطور آمدی و چطور نشستی عزیز دلم. به سینه میزدیم و میخواندیم «ابالفضل علمدار خامنهای نگهدار». تمام عشق و محبتمان به پسر فاطمه زهرا سلامالله علیها اشک شده بود و پایان نداشت.
نمیدانم آقا از دیدن آن همه اشک و شوری که سرریز کرده بود چه حسی داشت!
آقای مهربان ما قطعاً حال دلتنگی را میداند؛ میداند فراق چه با عاشقانش میکند.
دیگر سیل جمعیتی که سمت نردهها آمده بود تا آقا را ببیند، مجال زیارتش را به چشمهای من نمیداد. ترجیح میدادم، این لحظههایی که در حسینیه زندگی میکنم، حتماً چهره زیبای آقا را ببینم، اما نمیخواستم خادمها بیشتر از این اذیت شوند. سریع نشستم و چشم دوختم به نمایشگر.
وقتِ روضهخوانی حاج محمود بود؛ شبِ دهمِ محرم من و همهی کسانی که در حسینیه بودند، پر شده بود از اشک و ناله و آیتالکرسی که عاشقانه زمزمه میشد. همیشه در روضه به نفَس های اهل روضه و به اشکهایشان اعتقاد داشتم. روضهی آن شب اهالی حسینیه، بهخاطر روح آن شهید زنده، رنگی دیگر داشت.
روضه تمام شد. قبل نوحهخوانی، حاج محمود گفت: «آقا امر کردند "اگر خسته نمیشی ای ایران بخوان". ما واسه شما میمیریم آقاجان!»
چه اشکی از ما درآورد و چه هیاهویی در حسینیه به راه افتاد. اشکی که تا آخرشب بند نیامد؛ هیاهویی که هنوز در خیابانها بیدار است.
ما چرا برای شما نمردهایم آقاجان!
فاطمهسادات رحیمزاده
روایت دیدار 14تیر1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸*نادعلی *
وسط شلوغی جمعیت، ایستاده، زیر باران، دعای نادعلی میخواند. مشغول فیلمبرداری شدم، سنگینی لنز و نگاهم را که حس کرد، برگشت. هم صحبت که شدیم، فهمیدم نادعلی را برای پیروزی و سلامت رزمندگان اسلام میخواند.
دانشجوی دکترای ژنتیک دانشگاه تهران و مادر یک پسر هشت ساله بود. از همان لحظهی شروع جنگ، با ریختن شیشههای دانشگاه، جنگ را از نزدیک حس کرده بود.
گفت: «وقتی فهمیدم بیت رهبری رو زدن به بچم فکر نکردم، نگران رهبر بودم.» با صحبتهای اطرافیان که رهبر توی بیت نیست خیالش راحت شده و خودش را به پسرش در مدرسه رسانده بود.
حوالی مدرسهی پسرش در پاسداران را هم زده بودند و بچهها وحشتزده از صدای جنگنده و انفجار، زیر میز پناه گرفته بودند.
هیچکدام از این اتفاقات مانع حضورشان در تجمعات شبانه، چه در تهران و چه در خرمآباد، نشده بود؛ حتی شب چهارشنبهسوری.
علتش را که پرسیدم، گفت: «میخوام پسرم اینا رو ببینه و بشنوه که بعداً غرب دوستش و حامیان حکومت، به دشمنش تبدیل نشن؛ که مبادا جای شهید و جلاد رو براش عوض کنن.»
🔹فاطمه امیری
۷فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah