11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔸*سنگر آشپزخانه*
*روایتی از جهاد خانمهای مسجد مصطفی خمینی فلکالدین خرمآباد*
دستپخت مادرها اینبار سهم رزمندهها میشد.
دور هم جمع شده بودند؛ یکی برنج میشست، یکی پیاز خرد میکرد، یکی هم زیر لب عاشورا میخواند.
عمه ملوک گفت: «پلو را بیشتر کنید. پسرها جواناند، اشتها دارند.»
بین کار حرف میزدند. از اخبار جنگ میگفتند و دعا میکردند؛
حتی برای آنهایی که آنسوی مرزها در لبنان و عراق، جهاد میکردند.
خاله زینب گفت: «خرمآباد خودمان کم نکشید!»
از موشکها گفت. از طیارههای صدام.
کمی مکث کرد.
بعد گفت: «حالا فرق کرده. پسرانمان جواب این قراضههای آهنی را با موشک، از دل کوه میدهند.»
جنگ را که برایم شرح دادند از شیرینی پیروزی گفتند.
خلاصه که پشت جبهه خالی نیست؛
همین مادرها هستند.
دیگ بار میگذارند؛ دعا میکنند؛ امید میدهند.
بعید است آنطرف از این مادرها داشته باشند.
توی ایران، سنگر از اینجا شروع میشود؛
از دل آشپزخانه!
🔹فاطمه عزیزی
9فروردین1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸*فعل تکراری*
مراسم جایگاه از هشتونیم است تا دهونیم. و نه، رسمی شروع میشود و همان دهونیم رسمی تمام.
مردم اما از هشت میآیند و بعد از دهونیم، موکب کانکسی پشت جایگاه، صوت پخش میکند برایشان تا بعد از دوازده.
صوت هم فقط یکچیز است: «بزن که خوب میزنی»
و امشب زیر باران تند تا همان ساعت ماندند و شعار دادند و پرچم چرخاندند. و این پرچم چرخاندن هم شده فعل تکراری شبها و روایتها.
تکرار قشنگی است البته.
و چند نفر جلوتر پرچم بزرگی را میگیرند روی دست، بالای ماشینها؛ و انگار که تبرک باشد، که هست، ماشینها از زیرش رد میشوند.
و ماشینها فقط رد نمیشوند؛ صوت پخش میکنند، شعار میدهند، باز پرچم میچرخانند و هی دور میزنند، میروند و میآیند و از زیر پرچم رد میشوند.
و ما همه همان آدمهای فراری از ایستادن در صف نانوایی و ترافیک و شلوغی هستیم که حالا چند ساعت چند ساعت، توی جاهای شلوغ، سرپا میمانیم و خودمان ترافیک درست میکنیم و از هیچکدامش خسته نمیشویم.
🔹امین ماکیانی
۴فروردین۱۴۰۴/ خرمآباد/ تجمع خیابان انقلاب
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔺نسل طرفدارای جمهوری اسلامی داره تموم میشه!
🔹علی کشوری/ حنانه پاپی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸*ترس پنج حرفی*
وقتی تهران بودم، هر وقت میگفتند «میخواهیم سری به خرمآباد بزنیم»، حاضر بودم هزار فحش نثارم کنند اما راه نیفتم. همین چند ساعت رفتوبرگشت، جوانیِ آدم را پیر میکرد و مرا از کارها و فعالیتهایم دور میانداخت.
اما حالا که به خرمآباد آمدهایم و جنگ هم سایه انداخته، یک ترسِ پنجحرفی پیدا کردهام: «الشتر»؛ آنقدر که منِ فراری از خرمآباد، حالا اینجا برایم شده گلِ سرسبد.
بعد از آن انفجار بزرگ در چند نقطهی شهر، مادربزرگم همراه چند نفر از فامیلها رفتند آنجا تا از حالوهوای جنگ دور شوند. دلتنگ بودند و میگفتند: «حداقل بیایید سری بزنید، بعد برگردید.»
من اما فکر میکردم دارند گولم میزنند؛ میخواهند حداقل یک ماه یا تا پایان جنگ نگهم دارند. برای همین اینبار هم حاضر بودم میلیونها فحش نثارم کنند اما نروم.
میگفتند باغ آنجا امن است؛ جان در خطر نیست، نماز شکسته میشود، فامیلها و دوستان هم هستند. آدم از دنیا چه میخواهد!
اما من دوست داشتم در میدان باشم؛ نمازم را چهار رکعتی بخوانم و حتی اگر شده عزیزانم را نبینم، در شهر بمانم.
وقتی گفتند: «نگین آنجاست»، انگار همزادم آنجا باشد، دلم خواست بروم؛ اما خالی نکردن شهر برایم اولویت بیشتری داشت. بااینحال، وقتی مجبور باشی، دیگر نمیدانی و نمیتوانی کاری کنی.
فاصله را ببینید؛ جاده پر از اشکهای من بود. وقتی رسیدیم، دیگر رمقی برای «عید مبارک» گفتن هم نداشتم.
اما شبش، بهجای آن همه گریه، تا دلتان بخواهد خندیدم. کسی که نگین و فاطمه کنارش باشند، مگر چه میکند جز خندیدن!
به بزرگترها که نگاه میکردم، بعد از نمازهایشان معمولاً میگفتند: «خدایا، ای تشه خاموش کو.»
هر شب هم سفارشهای رهبر شهید را میخواندند.
قبلاً مادرجون از روزهای جنگ در دوران دفاع مقدس برایم میگفت؛ از وقتی که جنگزدهها به روستاها میرفتند و فامیلها کنار هم زندگی میکردند و با هم غذا میخوردند. حالا آن حرفها برایم واقعی شده بود. تعدادمان زیاد بود و برای همین غذا هم زیاد میپختند.
چقدر از خانهها و زندگی روزمرهمان دور شدهایم.
میرفتم توی حیاط. خروس بود؛ کوه بود؛ چمن بود؛ درخت بود و بادی که میوزید. همان چند لحظه، جنگ را از یاد میبردم.
قرار بود بیشتر بمانیم، اما باز خدا خواست که برگردیم. میگویند گاهی آدم وسوسه میشود. وجود فامیلها، هوای لذتبخش آنجا، دوری از صدای انفجار، همه مرا قلقلک میداد که بیشتر بمانم.
بیشتر وقتها آدم دنبال آسودگی است. اما من باید نفس سرکش خودم را مهار میکردم. باروبندیل دو روزهمان را دوباره جمع کردیم و برگشتیم.
پارسال عید داشتیم؛ دید و بازدید، لباس نو، مهمانیها، دورهمیها و عیدیها. اما امسال نه خبری از لباس نو بود، نه آن شور و شوق مهمانیها؛ فقط عیدی را دادند.
تا حالا با چشمهایتان عکس گرفتهاید؟
اینبار چشمانم دوربین شده بود. از لحظهلحظهشان عکس گرفتم. معلوم نیست چند روز دیگر چه شود؛ چه کسی بماند و چه کسی برود.
وقتی خواستیم راه بیفتیم، ما را از زیر قرآن رد کردند. آنقدر در حسوحال فرو رفتم که یاد رزمندههایی افتادم که به میدان جنگ میروند.
البته حالا که بهتر فکر میکنم، شهر خودش میدان جنگ است؛ میدانی که نباید خالی بماند.
استراحت باشد برای بعد؛
برای بعد از شهادت؛ در «جنات النعیم».
میدانید کجاست؟
«جَنّاتُ النَّعیم» یعنی باغهایی پر از نعمت و آسایش در بهشت؛ جایی که آسایشش از باغ پنجحرفیِ «الشتر» هم بیشتر است.
زهرا زادسری
9فروردین1405
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دیدن ماه
میگفتند حضرت آقا تشریف نمیآورند؛ تا روز نهم محرم هم نیامده بودند. اما اینها حرکتم به سمت حسینیه را متوقف نمیکرد. گهگاهی که فکر نیامدن آقا به سراغم میآمد با خودم میگفتم: «چرا وقتی نوبت به من رسید؟!»
بار آخر گفتم: «من میروم که علاج بگیرم.» و دیگر به چیزی فکر نکردم.
مطمئن بودم زیر خیمهای که روزی شهید حاجیزاده، سلیمانی، باقری، رئیسی و سلامی، عزاداری کردهاند علاجم حتمی است.
از آن دقایق اولیهای که پا به حسینیه گذاشته بودم، خیلی میگذشت؛ شاید سه چهار ساعت. دستم را به سمت حرزم بردم؛ نبود. کم پیش میآمد حرز همراهم نباشد. یادم آمد موقع ورود به حسینیه تحویلش دادهام.
زمان تهدیدها تنها سلاح دعا است؛ حسینیه اما خودش حرز است؛ خودش دعاست. جایی که روضهی اباعبدالله در آن بخوانند تحت قبه است.
آرامش عجیبی داشتم، آنقدر که متوجه نشده بودم، از بس دیر آمدهام، پایین حسینیه پر شده. متوجه نبودم از پلهها بالا میروم، تا لحظهای که نردهها را دیدم.
سخنرانی حاجآقای عالی شروع شد.
نزدیکترین صف به نردهها بودم. کمی به سمت نمایشگر چرخیدم. نگاهم به نمایشگر بود. رنگ و روی حاجآقا عوض شد؛ صدای جمعیت رفت هوا. مطمئن بودم آقا آمده.
دیدم کنار نردهها ایستادهام. صورتم خیس اشک شد. با دیدن آن ماه به خودم نیامدم؛ آن خواب به خود آمدن نداشت. اراده چشمها و دستهایم را نداشتم.
من مردی را می دیدم که از آن فاصلهی دور، خیلی به من نزدیک بود. در آن شلوغی و با همه چراغهایی که حسینیه را روشن کرده بود، درحالیکه عبای مشکی داشت، فقط او بود که میدرخشید.
من اصلاً نفهمیدم چطور آمدی و چطور نشستی عزیز دلم. به سینه میزدیم و میخواندیم «ابالفضل علمدار خامنهای نگهدار». تمام عشق و محبتمان به پسر فاطمه زهرا سلامالله علیها اشک شده بود و پایان نداشت.
نمیدانم آقا از دیدن آن همه اشک و شوری که سرریز کرده بود چه حسی داشت!
آقای مهربان ما قطعاً حال دلتنگی را میداند؛ میداند فراق چه با عاشقانش میکند.
دیگر سیل جمعیتی که سمت نردهها آمده بود تا آقا را ببیند، مجال زیارتش را به چشمهای من نمیداد. ترجیح میدادم، این لحظههایی که در حسینیه زندگی میکنم، حتماً چهره زیبای آقا را ببینم، اما نمیخواستم خادمها بیشتر از این اذیت شوند. سریع نشستم و چشم دوختم به نمایشگر.
وقتِ روضهخوانی حاج محمود بود؛ شبِ دهمِ محرم من و همهی کسانی که در حسینیه بودند، پر شده بود از اشک و ناله و آیتالکرسی که عاشقانه زمزمه میشد. همیشه در روضه به نفَس های اهل روضه و به اشکهایشان اعتقاد داشتم. روضهی آن شب اهالی حسینیه، بهخاطر روح آن شهید زنده، رنگی دیگر داشت.
روضه تمام شد. قبل نوحهخوانی، حاج محمود گفت: «آقا امر کردند "اگر خسته نمیشی ای ایران بخوان". ما واسه شما میمیریم آقاجان!»
چه اشکی از ما درآورد و چه هیاهویی در حسینیه به راه افتاد. اشکی که تا آخرشب بند نیامد؛ هیاهویی که هنوز در خیابانها بیدار است.
ما چرا برای شما نمردهایم آقاجان!
فاطمهسادات رحیمزاده
روایت دیدار 14تیر1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸*نادعلی *
وسط شلوغی جمعیت، ایستاده، زیر باران، دعای نادعلی میخواند. مشغول فیلمبرداری شدم، سنگینی لنز و نگاهم را که حس کرد، برگشت. هم صحبت که شدیم، فهمیدم نادعلی را برای پیروزی و سلامت رزمندگان اسلام میخواند.
دانشجوی دکترای ژنتیک دانشگاه تهران و مادر یک پسر هشت ساله بود. از همان لحظهی شروع جنگ، با ریختن شیشههای دانشگاه، جنگ را از نزدیک حس کرده بود.
گفت: «وقتی فهمیدم بیت رهبری رو زدن به بچم فکر نکردم، نگران رهبر بودم.» با صحبتهای اطرافیان که رهبر توی بیت نیست خیالش راحت شده و خودش را به پسرش در مدرسه رسانده بود.
حوالی مدرسهی پسرش در پاسداران را هم زده بودند و بچهها وحشتزده از صدای جنگنده و انفجار، زیر میز پناه گرفته بودند.
هیچکدام از این اتفاقات مانع حضورشان در تجمعات شبانه، چه در تهران و چه در خرمآباد، نشده بود؛ حتی شب چهارشنبهسوری.
علتش را که پرسیدم، گفت: «میخوام پسرم اینا رو ببینه و بشنوه که بعداً غرب دوستش و حامیان حکومت، به دشمنش تبدیل نشن؛ که مبادا جای شهید و جلاد رو براش عوض کنن.»
🔹فاطمه امیری
۷فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸خاصترین شب بعثت
طبق قرار قبلی، راس ساعت ۲۱ رسیدم جلوی مسجد بعثت. از بچههای کمیته خادمین شهدا کسی نیامده بود. احتمال دادم بهخاطر باران باشد. چند دقیقه منتظر ماندم. پسر تو دل برو، تپل و سر و ریش قرمزی، از ماشین پیاده شد. تا من را دید، دست بلند کرد و آمد سمتم. رئوف را اولینبار در یادوارهی شهدای اغتشاشات دی ماه دیده بودم. خانهشان نزدیک پلیس راه کمالوند بود؛ بااینحال پایه ثابت برنامههای پایگاه و کمیته بود و این شبها شده بود مسئول رسانهی کمیته خادمین شهدا!
برای در امان ماندن از بارانی که تازه شدت گرفته بود، دوتایی پناه بردیم زیر سایهبان یکی از مغازهها. دوربین سِلِفون پیچش را از کیف درآورد تا برای عکسبرداری تنظیمش کند. آمبولانس حامل پیکر شهید #حاج_رمضان_حسنوند درست در مقابلمان، کنار خیابان پارک شده بود. شهیدی که همان روز اول، همراه حضرت آقا به شهادت رسید و حالا پیکرش به تازگی پیدا شده بود. رفقایش از شهید نقل کردند که میگفته: «نمی توانم روزی نبودن آقا را تحمل کنم!»
باران آن شب مثل همیشه نبود؛ خاص بود. گاهی آرامِ نوازشگر و گاهی تندِ ضربتی. روی خوش نشان میداد تا بکشاندد پای میز مذاکره، آن موقع بود که روی دیگرش را نشان میداد و با ضرباتی سخت مجبورت میکرد تسلیم شوی و برگردی سر جای اولت! شاید چشم دیدن ما را در خیابان نداشت؛ آن هم کنار تابوت شهید. خط و نشان میکشید برای ماهایی که پناه آورده بودیم زیر سایهبان. میدانست اگر مقاوم شویم، دیگر زورش به ما نمیرسد.
و چقدر این قاعده برایم آشنا بود.
مذاکره با باران؛ تسلیم یا مقاومت!
نیم ساعتی طول کشید تا آقا یاسر برسد. وانت کاپرای دو کابینش تبدیل شده بود به ماشین سیار حمل شهید. البته همین طور خشک و خالی هم نه. اتاقک فلزی بار زده بود! صفحات منقش به جملات شهدایی در اطرافش، سربندهای سبز و سفید و قرمز آویزان از سقفش و سکوی فلزی سیاهپوش شده در کفش، همگی آماده پذیرایی از پیکر شهید بودند.
با احترام و عزت تمام پیکر شهید توسط خادمین و مردم از آمبولانس منتقل شد در آغوش گرم اتاقک کاپرا! حاجآقا باقری و سه تا از بچههای خادم کنار تابوت ایستادند.
من و رئوف هم خودمان را بالا انداختیم و من چشم در چشم شدم با عکس حاج رمضان!
برنامه این بود که بعد از ورود شهید، بالای سرش مداحی کنند و رجز بخوانند؛ بعد نماز بر پیکر خوانده شود و آخرش هم از جایگاه بعثت تا جلوی بیمارستان عشایر (حدود یک کیلومتر) شهید را تشییع کنند. اما همه اینها زیر این باران! مگر میشود! مردم چقدر میتوانند مقاومت کنند؟!
ماشین از کوچهی کناری وارد خیابان بعثت شد. مردم راه باز کردند. جمعیت زیادی آمده بود؛ حتی بیشتر از روزهای بیباران! هرچه جلوتر میرفتیم باران شدیدتر میشد. داشت تمام تلاشش را میکرد که چشمم تار شود و نبیند؛ اما دیدم.
دیدم مادر شهید را که تمام مدت فرزندش را در آغوش گرفته بود.
دیدم جوان سر و رو بستهای را که پنهانی اشک میریخت.
دیدم پیرزنی را که پرچم سبزش را به خادم داد تا برایش متبرک کند.
دیدم گُلهای متبرک روی پیکر شهید را که به دست مردم رسید.
باران صدایش را هم بلند کرده تا نشنوم. اما شنیدم؛
شنیدم صدای «حسین حسین» رفقای شهید را که دو رِمکی(دو دستی) سینه میزدند.
شنیدم صدای گریه مادری که قربانصدقه شهید میرفت.
شنیدم صدای ملتمسانهی دختری که سربند تبرکی برای مادرش میخواست.
شنیدم صدای پدری که به فرزندش گفت: «حاجی رفیقم بود.»
شنیدم صدای مرد مسنی را که با همرزم شهیدش خداحافظی میکرد.
به پایان مسیر رسیدیم. هم نوحه خواندند، هم رجز و هم نماز. و هم شهید را در مسیری که باید، تشییع کردند.
سرتاپا خیس شده بودم. باران به تنم رسیده بود، اما وقتی مقاومت دیده بود، همهاش جمع شده بود توی کفشم.
آن شب خاص بود. شاید خاصترین شب، بین تمام این شبها. خاص مثل خود شهید. شهیدی که تولدش ۲۱رمضان بود، اسارتش در ۱۰محرم، شهادتش ۱۰رمضان و حالا تشییع پیکرش در این پنجشنبه شبِ بارانیِ خاص.
🔹علیرضا اسکندری/ خرمآباد
۶فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸او با لپهایش آمد
از دور که میآمد، لپهایش را هم با خودش حمل میکرد.
بابای خوشاخلاقشاش را که صدا زدم؛ گفتم: «حیف است این لپها خوشرنگتر نشن.»
با هر زحمتی بود روی آن لپها یک پرچم نصفهنیمهی ایران کشیدیم.
رزمندهی کوچک، که ز غوغای جهان فارغ بود، حاضر بود ما را با جرعهای شیر معامله کند.
یاد حرف امام افتادم: «یاران من در گهوارههای مادرانشان هستند.»
شجره طیبهای که روزبهروز بیشتر میشوند و از دامان مادران و پدرانی از جنس افلاک، برای ایران اسلامی پرورش پیدا میکنند.
دهه 00هایی که روی گودزیلاهای دهه نودی را هم سفید خواهند کرد و البته خدا میداند قرار است چه بلایی سر استکبار بیاورند!
🔹علی کشوری
۱۰فروردین۱۴۰۵
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah