eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
809 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
جای امن آشفتگی خواب وخیال را از سرم پرانده. حمله‌های موشکی اسرائیل، کشته شدن بهترین سرداران کشور، آرامش همه را گرفته است. دنبال جایی می‌گردم برای دعا و مثل همیشه گوشه‌ای کز می‌کنم و مشغول دعا می‌شوم. گاهی بین دعا، شعر میلاد عرفان‌پور درباره شهدا یادم می‌آید، زیر لب زمزمه می‌کنم، ما مدعیان صف اول بودیم... خودم را سرزنش می‌کنم که یک دعای درست حسابی هم یاد نگرفتی! تو به چه درد میخوری؟! این شعر را رهبر عزیز دوست دارد و با خواندنش دلش برای شهدا تنگ می‌شود و اشک می‌ریزد. با یاد اشک رهبر عزیز بیشتر خودم را سرزنش می‌کنم. با صدای زنگ گوشی از حال و هوای دعا بیرون می‌آیم. یکی از دوستانم است. می‌گوید فردا تشییع چند شهید است. قرار می‌گذاریم تا با هم شرکت کنیم. دعاهایم بی‌جان است. حتی به جان خودم نمی‌نشیند. تشییع شهدا را یکی از هزاران کمک شهدا می‌دانم. هربار با آمدن شهید عده زیادی دور شهید در گلزار، در مراسم جمع می‌شویم. دیدن چنین جمعی در روزهای دیگر بی‌سابقه است. یقین دارم در مراسم تشییع، دعا کردن و حضور دسته جمعی تاثیر بیشتر دارد. در تشییع، دعا، حال وهوای زیباتری دارد و این کار فقط از شهدا ساخته است. هربار می‌آیند تا غبار غم از رنگ و روی دنیا بگیرند. اینبار هم آمده‌اند، تا مراسم‌شان جای امن‌تری برای دعاهایمان باشد. حتی ام‌تر از خانه هایمان. 🔹مرضیه کرنوکر ۲۹خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی! صدای زنگ درآمد. همسایه‌مان بود. گوشت قربانی آورده بود. کاغذی رویش چسبانده بود: برای سلامتی حضرت امام خامنه‌ای تا ظهور حضرت حجت (عج) و همچنین سلامتی و پیروزی رزمندگان اسلام "صلوات" مگر ما بجز این جملات آرمان دیگری داریم؟ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم خرم آباد/ 29 خرداد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بریم گرم شیم برای راند بعدی 🎬رایین رستمی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
هیچ نمی‌دانند! شب ساعت دو بامداد، خوابیدم. ساعت چهارونیم صبح، با صدای انفجار از خواب بلند شدم. حتی یک درصد هم فکر نمی‌کردم صدای انفجار بمب یا موشک باشد. با خودم گفتم: «حتما جاده باز می‌کنند.» دیدم ادامه‌دار هستند. همسرم عمیق در خواب بود که حتی با چند بار صدا زدن بیدار نشد. روی تراس رفتم. دیدم صدای همسایه‌ها بلند است. خدا، خدا می‌گویند. فهمیدم جنگ شده. اینبار موفق شدم همسرم را بیدار کنم. روی پشت‌بام رفتیم. بچه‌ها خواب بودند. هر چه نگاه کردیم چیزی ندیدیم. ساعت 6 صبح تلویزیون را روشن کردیم. فهمیدیم اسرائیل حمله کرده است. نمی‌دانم چرا اینبار اصلا نترسیدم. چند وقت پیش‌ها که گاه‌گاهی خبر می‌آمد، که شاید جنگی رخ دهد، از وسایل بچه‌ها گرفته، تا خریدن کمی اقلام، اقدام کردم؛ اما این بار هیچ چیزی جمع نکردم. دلم عجیب آرام بود. بچه‌ها از خواب بیدار شدند و از صحبت‌های ما متوجه شدند که چه اتفاقی افتاده است. شروع کردیم به زنگ زدن برای گرفتن خبر سلامتی کسانی که در پادگان‌ها داشتیم؛ اما! جواب نمی‌دادند. بعد هم که خبر آمد تعدادی از نظامی‌هایمان، کشته و زخمی شده‌اند. جنگ را قبلاً دیده‌ام. دیدن همه جا و همه کس حال و هوای جنگ را داشت. اما این بار مردم هراسان نیستند. مردم خیلی عادی به کارهای روزمره می‌پردازند. ساعت دو بعدازظهر جمعه، سوار ماشین می‌شویم. طبق قرار دو روز پیشمان باید جایی برویم. بین راه خواهرم به ما می‌پیوندد. صورتش سرخ شده است. فکر می‌کنم حتمی فشار خونش بالا رفته است. تا می‌نشیند شروع می‌کند به فحش دادن به نتانیاهو. بچه‌ها همراهان هستن. هاج و واج نگاهش می‌کنند. گوشی‌اش زنگ می‌خورد. با داد و فریاد می‌گوید: «مگر خینتو ده خین اینو رنگین‌تره؟». با عصبانیت گوشی را قطع می‌کند. خند‌ه‌ام گرفته است. می‌گویم:«چی شده؟ از این طرف به نتانیاهو فحش میدی، از اون طرف به بچه‌هات! مگه چیکار کردن؟». می گوید:« بهشون گفتم: حلالتون نمی‌کنم اگه پادگان نرین!». متعجب می‌شوم. می‌گویم: « پادگان چرا؟» ــــــ خب برن اونجا شاید بهشون احتیاج داشتن! گفتم: «آرام باش خواهرم! قلبت عمل شده! این همه استرس به خودت نده!» می‌گوید: «منو مسخره می کنه پدرسوخته! میگه برم پادگان که چی بشه.» گفتم: «خب راست میگه! مثلاً خانم معلم و تحصیلکرده‌ای! مگه جنگ تن به تنه، که برن پادگان.» آرام می‌شود. اما می‌دانم در دلش غوغایی برپاست. مثل من نیست. غیرت دارد. همیشه همینطور بوده. روز تشییع می‌رسد. خیلی دلم می‌خواهد آنجا باشم. نه برای نوشتن روایت، فقط دوست دارم آنجا باشم. بچه‌هایم ترسیده‌اند. نگاهشان می‌کنم. دلم نمی‌آید تنهایشان بگذارم. گوشی را کنار می‌گذارم. تلویزیون را روشن می‌کنم. دلم می‌گیرد. خاموش می‌کنم. بعدازظهر می‌شود. روایت بچه‌ها را می‌خوانم. روز چهارم تجاوز اسراییل است. انگار تمام بدنم درد می‌کند. احساس سنگینی دست و پایم، رنجم می‌دهد. این روزها عجیب دلم از هر چه می‌شنوم، گرفته است. باورم گیج شده است. قلبم تاب و تحملش را انگار، کلا از دست داده است. به زور توانستم امروز بنویسم. کارم این روزها شده، فقط خواندن روایت دوستانم. روایاتی شنیدنی و خواندنی. خدا خودش کشور و مردمم را، از هر شر و پلیدی حفظ کند. آمین 🔹فاطمه بسطامی ۲۹خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
قد کشیدن آدم‌ها در جنگ چقدر زود بزرگ می‌شوند. تا همین دیروز داشتیم به زینب یاد می‌دادیم به جای امین بگوید باباجان. و یاد هم گرفته بود. اما حالا دارد مرگ بر اسراییل را تمرین می‌کند. «ر» و «ل» کمی توی دهانش خوب نمی‌چرخد اما کلیتش را خوب از آب درمی‌آورد. کلمة شهید را هم یاد گرفته. جلوی تلویزیون می‌ایستد و تصویرشان را که می‌بیند می‌گوید شهید! توی خانه روایت هم که تا دیروز روایت پیشرفت می‌نوشتیم و زندگینامه شهدای جنگ تحمیلی اول را، همین قائده برقرار است. البته نسبی. مثلاً بچه‌های رسانه عجیب قد کشیده‌اند. یکی‌شان قبلاً تا لنگ ظهر خواب بود و من هم عادت کرده بودم که اگر کاری دارم باید ظهر به بعد، سراغش بروم. یا هر کاری را دو سه هفته زودتر بسپارم و هی پیگیری پشت پیگیری تا سروقت تحویلش بدهد. حالا اما خودشان می‌آیند و می‌روند. سر و تهشان را می‌زنی یا توی گلزار و مراسم تشییع شهدایند یا توی کوچه و خیابان درحال مصاحبه گرفتن. پیگیری هم اصلاً لازم نیست. نو به نو می‌گیرند و تدوین می‌کنند و تحویل می‌دهند. «همدلی» را هم می‌شود بزرگ‌شدن دانست. دیروز چندتایی عکس و کلیپ دیدم که کاسبی تخفیف داده بود روی اجناسش؛ دیگری کارت‌های یارانه که گروی اقساط مشتری‌هایش بود را پس داده و یکی نذر نان کرده بود برای سلامتی رزمندگان. تصویر عجیبی نیست برایم. قبلتر توی مستندهای روایت فتح دیده بودم نمونه‌هایش را؛ و بعدتر توی سیل پلدختر و زلزله کرمانشاه و جاهای دیگر خودم شاهد مستقیمش شدم. گفتم عجیب نیست؛ اما دیدن هر بارة این همدلی برایم تازگی دارد. بوی خوب انسان بودن می‌دهد. عطر ملیح ایرانی بودن دارد. و همان دیروز همسرجان همین عطر ملیح را با خود به خانه آورد. وقتی رفته بود نانوایی و نان گیرش نیامده بود و شاطر از کیسة نانی که می‌خواسته شب با خودش به خانه ببرد، چندتایی را داده به او. و چقدر مزه داد نان دیشب شاطر. و چقدر حال خوب کن است این همدلی. آدم‌ها در جنگ چقدر زود بزرگ می‌شوند. چقدر خوب، بزرگ می‌شوند... 🔹امین ماکیانی ۲۹خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
پهپادهای فوق پیشرفته هرمسِ اسرائیل یکی پس از دیگری ساقط می‌شوند و تو را به یاد آن روزهای جنگ با عراق می‌اندازد. شغال پیر نتانياهو که هنوز در پناهگاه جنگ الکتریکی را پیش می‌برد در صفحه تلویزیون ظاهر می‌شود و تو فقط فحش می‌دهی و نگاهش می‌کنی. رزمندگان با رهگیری پهپادهای دشمن شیپور پیروزی سر می‌دهند و تو خوشحال می‌شوی... درد حنجره را از یاد می‌بری... مردم را می‌بینی که خوشحال‌تر از روزهای قبل زندگی را پیش می‌برند. هنوز تلویزیون روشن است که به سمت داروهایی می‌روی که دکتر تازه برایت نوشته است. سخنگوی جنگ دوباره فریاد می‌زند. به گوش و به هوش باشید که تا لحظاتی دیگر موشک سجیل به سمت حیفا شلیک می‌شود. مردم تل‌آویو جانتان را بردارید و منتظر خشم ایرانی‌ها باشید... به سمت کمد می‌روی و مثل آن روزها لباس رزم را می‌پوشی. کسی در راهرو را باز می‌کند. همسرش بود که مثل همیشه هوایت را داشت. _ این چیه تن کردی؟ _میخوام ببینم هنوز اندازم هست یا نه. _چیه فیلت یاد هندستون کرده با این پا؛ با این حنجره که مثل کوبه در به سینه‌ات می‌کوبد. هنوز نمی‌خواهی قبول کنی که جانباز هستی. و تو که مثل بچه‌ای چهار دست و پا خودت را به کمدت رسانده‌ای. به زحمت دست به دیوار ستون می‌کنی. ميخواهی حرکت کنی نمی‌توانی او ویلچر را کنار پایت می‌آورد. و با همان لباس نظامی به سمت در می‌روید. در گوشه و کنار خیابان اسامی شهدا را می‌‌بینی و از کسی با اشاره ميخواهی که یکی از پوسترهای شهدا را به تو بدهد. و او آن را به شما می‌دهد و به چهره تک تک شهدا دقیق نگاه می‌کنی و با خود می‌گویی خوش به حال همه شما؛ چه درجه‌ای از خداوند گرفتید. در فکر بود که یکی از آنها دست روی شانه‌اش گذاشت و گفت: _درجه شما هم خوب است. درجه جانبازی را مفت به کسی نمی‌دهند. و تو که تازه متوجه شهید مهدی کمالی شده‌ای گفتی، تو اون دنیا هوای ما رو داشته باش. من فقط پلاک شهادت می‌خواستم. شهید مهدی کمالی در نگاهش دقیق‌تر شد. آقا علیرضا بگو خدایا شکرت قانع باش. تو که با صدای یا حسین جمعیت تازه به خود آمده بودی گفتی: مهدی کجا؟ مهدی گفت: امروز تمام شهدا در این مراسم تشییع حضور دارن... نمی‌بینی خیلی مواظب مردم هستند. من هم میرم مادرم و آروم کنم. خیلی گرمه الانه که بیفته... و تو که روی ویلچر نشسته بودی تا کلمه مادر را شنیدی اشکت جاری شد و حالت دگرگون شد. آنچنان که بستری شدی و اینبار شهید مهدی را دیدی که به عیادتت آمده. از پنجره و از طبقه شش به خوبی آسمان را می‌دیدی. مهدی گفت: سقوط پهپادها را از این جا به خوبی می‌توانی ببینی... ببین برای پیروزی‌ آنها دعا کن. و تو دست به دعا برداشتی خدایا راضیم به رضای تو. خودت نگهبان و نگهدارشان باش... و او با خوردن قرص آرام می‌گیرد و به خواب می‌رود... 🔹فروزان حسنوندی ۲۹خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
این دار و‌ طناب را به خاطر بسپار این حال خراب را به خاطر بسپار امشب که به رویت در دوزخ وا شد آیات عذاب را به خاطر بسپار 🔹حسین حاجی جودکی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر شب همین موقع‌ها 🎬 حنانه پاپی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
ای آنکه گذرت بر خاک من است، بدان که من طعمه مرگ نیستم. من در انتظار ننشسته‌ام تا مرگ سراغم آید. به ندای "موتوا قبل ان تموتوا" لبیک گفته‌ام. و شهادت را برگزیدم که جاودانگی است. و اکنون از من زنده‌تر کیست؟ ای رهگذر! از درون این خاک بلا دری به سوی کربلا گشوده‌اند. روحم به ضیافت گاه وصال پر کشید. و مخاطب این خطاب ازلی قرار گرفت که: "فدخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" بدان که این راه رفتنی است و باب جهاد فی سبیل الله و شهادت مسدود شدنی نیست. اگر خداوند متاع وجود تو را خریدنی بیابد، هرکجا که باشی و در هر زمان، تو را در جمع اصحاب کربلا به بهشت خاص خویش فرا خواهد خواند. 🔹سید مرتضی آوینی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
جنگ تحمیلی / قسمت اول ساعت ٣ شب چشمانم یاری نمی‌کرد بیدار بمانم. گوشی را کنار گذاشتم. با خودم کلنجا
جنگ تحمیلی/ قسمت دوم به پهنه ی صورت اشک می‌ریخت. ظاهرا آرام بود و مقتدر! با متانت این را گفت و از ما فاصله گرفت. رفت سمت خانمها. چند قدم بعد از حال رفت و روی زمین افتاد. چند زن خودشان را به او رساندند زیر بغلش را گرفتند. تازه عروس بود و حالا دامادش شهید شده بود. چه کسی می‌گوید مرد نباید گریه کند؟! مویه خواندن، بی تابی زنان، گریه مردان دست به دست هم داده بود تا آتش قلبم به شانه هایم برسد، آن ها را بلرزاند و اشکهایم بند نیاید. کل روز برایم با این سوال گذشت که: چرا به اسرائیل حمله نمیکنیم؟! ساعت ٨ شب توی ساحلی علوی بودم. پدافند یکی از پادگان‌ها را می‌دیدم که در حال عمل و شلیک بود. خبر موج اول حمله موشکی ایران به اسرائیل منتشر شد. ذوق کردم، شور، انرژی و هیجان گرفتم. به خودم گفتم:" دیدی رجزخوانی ها الکی نبود. دیدی ما می‌تونیم!" اگر تمام خوشی های دنیا را به من می‌دادند، به اندازه شنیدن این خبر خوشحال نمی‌شدم! از حس غروری که داشتم تا صبح نخوابیدم. مدام کانالها را رصد میکردم و کلیپ هایی که از حمله موشکی ایران به اسرائیل منتشر می‌شد را می‌دیدم، دلگرم میشدم و جانی دوباره می‌گرفتم. ساعت ١۶ روز دوم به همراه یکی از دوستان به غسالخانه رفتم. شلوغ بود. ده پانزده نفر آنجا بودند، آمده بودند دینی که از رفقای شهیدشان گردنشان بود را ادا کنند. تابوتها را یک به یک آماده کردند. پیکر شهدا را یک به یک غسل دادند. کفن پوشاندند و داخل تابوتها گذاشتند. برخی از شهدا را نمیشد غسل داد. با تیمم کفن شدند. جگرمان سوخته بود. دوس داشتم کسی بیاید دلداریمان بدهد. بگوید همه اش خواب بود. بچه ها دوباره به هیئت می‌آیند با همدیگر زیر بیرق امام حسین علیه السلام سینه خواهیم زد. اما حالا آنها رفته بودند. ساکن جوار امام حسین علیه السلام شده بودند و شاید به بیقراری ما لبخند می‌زدند. آنطرف تر یکی از بچه ها با ماژیک اسم شهدا را خوش خط روی برگه می‌نوشت و آن را روی تابوتی که پیکر پاک شهید داخلش بود، منگنه می‌کرد. چند تا از خانواده های شهدا آمده بودند. برای وداع آخر با فرزندانشان! ادامه دارد... ✍️ هارون مکی ۳۰خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
47.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽️ تشییع شهدای حمله صهیونیسم به خرم آباد را با صدای شهید آوینی ببینید و گوش بدید. آوینی می‌گوید: لذت زندگی مرگْ آگاهانه را جز اولیای خدا کس نمی‌داند.. 🎬 مسعود بیرانوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah