eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸نعمت جنگ با آمریکا و اسرائیل تابه‌حال توی عمرم اینقدر احساس خالص شدن نکرده‌ام؛ حتی سال ۱۴۰۲ که سفر حج تمتع رفتم! آن سفر معنوی، 42 روز طول کشید. آن موقع فکر می‌کردم که خیلی به خدا نزدیک شده‌ام و لذت می‌بردم از مکانی که در آن سعادت حضور داشتم. تنها حسرتم این بود که نکند تمام شود و من این حالت روحانی و معنوی را از دست بدهم! اما الان که جنگ است، منهای سنگینی غم از دست دادن رهبر شهيدم (که فقط خدا می‌داند چه گوهر بی‌نظیری را از دست داده‌ایم)، همه سرداران، عزیزان هم‌وطن و کودکان مظلوم مدرسه میناب، احساس معنویت بیشتری می کنم! با هر مسجد، خیابان و میدان رفتنم احساس می‌کنم سروگردنی از قبل بلندتر دارم. احساس می‌کنم درحال طواف و رمی جمراتم. با هر الله اکبر و مرگ بر آمریکا و اسرائیل گفتن، الان بیشتر احساس سبکی روح و تطهیر شدن می‌کنم! احساس می‌کنم, به این طریق می‌توانم، دینم را به آقا جانم امام زمان، امام فقید، امام شهید و امام عزیزم سید مجتبی ادا کنم. احساس می‌کنم، همه شهدا در صف مردم حضور دارند و با ما شعار الله اکبر سر می‌دهند. احساس می‌کنم؛ وقتی همه با هم می‌گوییم «سید مجید نقطه‌ زن» خود سید مجید و همه نیروهای تحت‌ فرمانش در صف حضور دارند و احساس پشت‌گرمی می‌کنند! خوب که دقت می‌کنم نور و برکت همه شهدا را هم حس می‌کنم! اگر جنگ تمام شود کجا برویم که این‌قدر پاک و خالص شویم؟! به یقین رسیده‌ام که این جنگ، جنگ رمضان و جنگ تطهیر شدن است! درصورتی‌که خودت را در آن سهیم کنی، هر کاری از دستت برمی‌آید انجام دهی، کار دارم و سرم شلوغ است و وقت ندارم و هوا سرد و طوفانی و برفی و بارانی است را دور بریزیم. فقط و فقط خودمان باشیم؛ چون دیگر فرصتی برای تطهیر شدن نداریم! میدان، میدان حق و باطل است. باید یک طرف بمانیم؛ طرف حق! یا طرف باطل! این جنگ برای من یک نعمت و یک رزق الهی است. از خداوند سپاسگزارم که زنده‌ام و این همه ابهت ایران جانم را نه با چشم دل، که با چشم سَر هم دارم می‌بینم! بر خودم می‌بالم و افتخار می‌کنم که ایرانی‌ام. 🔹عصمت نیک‌سرشت/ دورود ۱۱فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸اولین مُهر زن‌داداشم قصد داشت دوباره بچه‌دار شود. نیت کرده بود قبل از بارداری برود خدمت امام رضا(ع)، نذر و نیاز کند تا بچه‌اش پسر شود. علی گفت: «هرچی خواست خداست! خدا اگه بخواد پسر میده، اگه نه هرچی خودش بخواد.» من مجرد بودم. علی هم فقط پوری و مریم و عبدالرضا را داشت. مریم خیلی کوچک بود. موهای فرفری قشنگی داشت. می‌نشست توی بغلم و شیرین‌زبانی می‌کرد. با قطار راه افتادیم سمت مشهد. وقتی رسیدیم توی خیابان‌ها چادر زده بودند. تازه می‌خواستند به رأی بدهند. ما هم شناسنامه‌ها را درآوردیم و توی کاغذهای کوچک نوشتیم «آری». همه مردم رأیشان «آری» بود. خیلی حس خوبی داشتیم. اولین‌بار بود پشت شناسنامه‌هایمان مُهر می‌خورد. علی که از خوشحالی روی پاهای خودش بند نمی‌شد. مدتی بعد از آن سفر، خدا به علی و صنم پسری داد و اسمش را گذاشتند احمدرضا. 🔹راوی: پروین کوشکی/ خواهر 🔹به قلم: سمانه قاسمی‌منش 12فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸عشق تجمعات این شب‌ها زیر باران حال‌وهوای دیگری دارد. اتمسفر اینجا بدجور جذبت می‌کند. اینجا عشق به وطن در جریان است؛ بدون توقف! در تجمع بین مردم راه می‌روم؛ عکس‌های مختلفی می‌گیرم از آدم‌های مختلف با پوشش‌های مختلف. دلم می‌خواهد با همه‌شان حرف بزنم؛ بپرسم چه چیز می‌تواند آدم را زیر همچین باران سیل‌آسایی به خیابان بکشاند! البته جواب واضح است؛ عشق! کسانی که اینجا هستند، عشق به جمهوری اسلامی ایران بوده که دور هم جمع‌شان کرده! و من این عکس‌ها را می‌گیرم که تا ابد در ذهنم بماند و با خودم مرور کنم در جنگی که کل دنیا مقابل ایران ایستاده بود، این مردم بودند که وطن‌شان را حفظ کردند! من چقدر خوشبختم که با شما هموطنم؛ که ایرانی‌ام! 🔹نیایش دالوند 7فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
‌🔸شبِ بارانی روایتی از تشییع پیکر بعضی شب‌ها، شب نیستند؛ پرچم‌اند؛ علم‌اند؛ میدان‌اند. شب‌هایی که در آن‌ها، آسمان خودش را بر زمین می‌گستراند تا شکوهِ یک وداعِ مؤمنانه را نظاره کند. ‌ آن شب، باران آمده بود؛ اما نه از برای خاموشی؛ که برای غسلِ یک صحنه‌ی مقدس. می‌بارید تا خیابان، عطرِ حماسه بگیرد؛ می‌بارید تا قدم‌های مردم، در خیس‌ترین امتحانِ وفاداری، استوارتر شود. و چه مردانه ایستادند آنان که آمدند. نه از روی عادت، که از سرِ عهد. نه برای تماشا، که برای بیعت. ‌ حاج رمضان، مردِ میدان بود؛ از تبارِ همان‌هایی که نامشان را با وضو می‌نویسند و با اشک می‌خوانند. او از جبهه‌ی شرف آمده بود؛ از صفِ ایستادن؛ از قافله‌ی مردانی که دنیا را کوچک‌تر و حقیرتر از آن می‌دیدند که دل به آن بسپارند. و حالا، پیکر مطهرش برگشته بود تا شهر بداند: شهید نمی‌میرد؛ فقط از زمین به آسمان منتقل می‌شود. ‌ چه صحنه‌ای بود آن بدرقه! مادر، با دلی که به صبر خو کرده بود، فرزندش را در آغوش کشید؛ جوان، اشک را در پسِ چهره‌ی خیسش پنهان می‌کرد؛ پیرزن، پرچم را به تبرک می‌سپرد؛ و مردان، سینه‌زنان و ذکرگویان، نامِ شهید را تا آستانِ آخرین نماز می‌بردند. آن‌جا، نوحه و رجز و نماز، همه یک معنا داشتند: حیاتِ ایمان؛ فریادِ وفا؛ استمرارِ راه. ‌ باران هرچه داشت، بر این جمع ریخت؛ اما این مردم، از جنسِ بارانِ معمولی نبودند. این‌ها، رزم‌دیده‌ی میدانِ عشقند. این‌ها می‌دانند که در روزگار فتنه، باید شهید را نه فقط تشییع کرد، که بر دوشِ غیرت حمل نمود. و همین بود که آن شب، خیابان بعثت، از یک معبرِ شهری فراتر رفت؛ به صحنِ عزت بدل شد؛ به کربلای کوچکِ یک شهر؛ به میعادگاهِ اشک و تکبیر؛ به صحنه‌ی تجدیدِ پیمان با خونِ شهید. ‌ آن شب، رفیقان و همرزمانش هم بودند؛ سربازانِ گمنامی که زیر لب، نامِ حاج رمضان را صدا می‌زدند و اشک می‌ریختند. مردانی که در سکوتِ خیسِ آن شب، بغضشان را با ذکر گره زده بودند و هر قطره‌ی اشکشان، شهادت می‌داد به سال‌ها رفاقت، جهاد، صمیمیت و هم‌سنگری. مردان و زنانی بودند که سعی می‌کردند زیر تابوت شهید بروند و تبرک کنند؛ انگار می‌خواستند با همه‌ی وجودشان بگویند: تو تنها نیستی؛ و ما هم تنهایت نمی‌گذاریم؛ راهت را ادامه می‌دهیم؛ عهدت را زمین نمی‌گذاریم. ‌ جوانانی بودند با رگِ غیرت؛ با دلی که هنوز برای مردانگی می‌تپید. آن‌ها شهید را تا بیمارستان عشایر همراهی کردند و رهایش نکردند؛ چنان که گویی وداع با حاج رمضان برایشان ممکن نبود. و همه‌ی کسانی که آمده بودند، با اشک در چشمان، تابوتِ حاج رمضان را بدرقه می‌کردند. انگار همه با او خاطره داشتند؛ انگار هر کس که آمده بود، تکه‌ای از زندگی‌اش را در او دیده بود. حاجی، مردمی بود؛ مهمان‌نواز بود؛ صمیمی بود؛ اهلِ دل بود؛ از پیر و جوان، همه با او خاطره داشتند. خاطره‌ای از جنسِ مهربانی، از جنسِ وفا، از جنسِ سفره‌ی باز، از جنسِ سلامِ گرم و لبخندِ بی‌ادعا. ‌ و شاید برای همین بود که آن شب، مردم فقط برای شهادتِ او ناراحت نبودند؛ برای خودشان ناراحت بودند. برای این‌که حاج رمضان دیگر کنارشان نیست تا با دیدنش زندگی کنند؛ تا از صمیمیتش آرام بگیرند؛ تا از مردانگی‌اش یاد بگیرند؛ تا از مهمان‌نوازی‌اش، از مرامش، از وفایش، از سادگی‌اش درس بگیرند. او به بالاترین مرتبه‌ی بندگی رسیده بود؛ به شهادت! اما دل‌های مردم، از نبودنِ او می‌سوخت؛ چراکه می‌دانستند بعضی آدم‌ها فقط یک شخص نیستند؛ یک تکیه‌گاه‌اند؛ یک عادتِ دل‌نشینند؛ یک حضورِ روشنند که جای خالی‌شان، همه‌جا حس می‌شود. ‌ آری؛ شهید، با پیکر می‌آید اما با حقیقت می‌ماند. با تابوت می‌آید اما با پرچم می‌ماند. با باران بدرقه می‌شود اما با آفتاب در دل‌ها می‌نشیند. و حاج رمضان از آن مردانی بود که نه فقط رفت، بلکه در جانِ شهر ماند؛ در خاطره‌ها، در اشک‌ها، در سلام‌ها، در روایت‌ها، و در دستانی که راه او را ادامه خواهند داد. ‌ خوشا به حال آنان که رفتند و راه را روشن کردند؛ و خوشا به حال آنان که در این عصرِ غبارآلود، هنوز بلدند چگونه زیر باران هم، سرافراز بایستند و بگویند: ما بر عهدیم؛ ما بر راهیم؛ ما تا پای جان، با شهید می‌مانیم. ‌ سلام بر شهید؛ سلام بر آن پیکرِ مطهر؛ سلام بر آن شبِ بارانیِ پرشکوه؛ و سلام بر مردمی که زیر باران هم، پرچمِ وفا را زمین نگذاشتند. ‌ 🔹علی‌اصغر حسنوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸از حقوق بازنشست شدم، از خدمت که بازنشست نشدم 🔻️پرده اول در شلوغی‌های دی‌ماه، دلم برای همه مدافعان امنیت در تب‌‌وتاب بود؛ اما برای هردو عمو که می‌دانستم در صف اول جان‌برکفان هستند، بیشتر نگران بودم. به قول قدیمی‌ها «خون، خون رو میکِشه!» چه کنم! همه عزیز وطن بودند اما هم‌خونی و محرم بودن، دل‌نگرانی را دوچندان می‌کند‌. خبر شهادت اولین مدافع امنیت در خرم‌آباد را که شنیدم، به هردویشان زنگ زدم؛ خداراشکر سلامت بودند اما در تب‌و‌تاب وطن، آرام و قرار نداشتند! یکی از نزدیکان، عمو را سرزنش کرده‌بود که: «شما که از سپاه بازنشسته شدی، دیگه چرا این همه خودت رو به زحمت می‌ندازی؟!» و ایشان در جواب گفته‌بود: «از حقوق بازنشست شدم، از خدمت که بازنشست نشدم.» وقتی این جمله را شنیدم، از ته قلبم به او افتخار کردم؛ همیشه به این اخلاص و اعتقادش افتخار می‌کردم و این کار همیشگی‌ام بود؛ اما همیشه فقط از دور به او افتخار می‌کردم و ترجیح می‌دادم نصیبی از این افتخار نداشته باشم. ️🔻پرده دوم پاتوق هرشب‌مان، تجمع خیابان انقلاب است؛ اما دیشب بابا اصرار داشت که تجمع میدان امام را برویم. خوب می‌دانستم دلیل این اصرار، احتمال دیدن عموجان است؛ مگر می‌شد پیکرپاک پسر حاج موسی(همرزم قدیمی عمو) مهمان تجمع میدان امام باشد و همرزم‌های قدیمی حاج موسی کنارش نباشند! حاج موسی بهرامی که سال‌ها در جبهه‌های جنگ، رشادت کرده‌بود و سال‌ها پس از جنگ نیز مجاهدی فی‌سبیل‌الله بود، حالا مدال افتخار پدر شهید را هم کسب کرده‌بود. به میدان امام رسیدیم، مراسم تازه شروع شده‌بود و جمعیت درحال اضافه‌شدن بودند؛ از رفقا شنیدم که پیکرهای پاک و را تا دقایقی دیگر می‌‌آورند. دقایقی قبل از حضور شهدا، صدای مجری توجه‌ام را جلب و قلبم را آرام کرد؛ عمو را به جایگاه دعوت کرد تا از این دو شهید بزرگوار سخن بگوید‌. ایشان که‌ سال‌ها همرزم حاج موسی بود، از او و پسرش خاطره‌ها داشت‌‌. شهید احمد میرزاوند هم که از بچه‌های هوافضای سپاه استان بود و از گلچین‌های روزگار‌. عمو وقتی پشت میکروفون صحبت می‌کرد، بازهم درجایی دورتر از جایگاه ایستاده‌بودم و از دور به او افتخار می‌کردم! وقتی قاطعانه از پیروزی حزب خدا و نهراسیدن از مرگ، سخن می‌گفت، اراده‌‌ام محکم‌تر می‌شد و عزم‌ام راسخ‌تر. و با خودم به این فکر می‌کردم که: «دشمن، چگونه می‌خواهد این تفکر حسینی را که در دل و جان مردم نفوذ پیداکرده را، از بین ببرد؟ مگر ترور و کشتن فرماندهان و نظامیانی که هیچ هراسی از مرگ ندارند، دستاورد محسوب می‌شود؟ همان‌ها که همه عمر به شوق شهادت زیسته‌اند.» 🔻️پرده سوم دلم پر می‌کشید برای جلو رفتن و در آغوش کشیدنش؛ اما دلم نمی‌خواست داخل در خیل رفقایش شوم و در آن شلوغی بعد تجمع، نزدیک بروم؛ پس این‌بار هم ترجیح دادم از دور به او افتخار کنم. اما در تمام مسیر بازگشت به خانه به این فکر کردم که اگر این اراده‌های محکم و قدم‌های استوار سربازان امام شهید روایت نشوند، سال‌ها بعد باید صدها سند و مدرک ارائه دهیم تا جای جلاد و شهید عوض نشود؛ پس با خودم گفتم، سهم من از این «از دور افتخارکردن‌ها» باید روایت این اراده‌های پولادین باشد.‌ دیگر فرقی نمی‌کند چه نسبتی با این غیورمردان داریم؛ آنها برای وطن ایستاده‌اند و آسایش و آرامش خود را فدای هموطن نموده‌اند. شاید خیلی از آنها را به اسم و چهره نشناسیم، اما نباید فراموش کنیم که آن‌ها پاسدار اسلام هستند و در مقابل پست‌ترین افراد تاریخ، مردانه ایستاده‌اند.‌‌‌‌ در پایان از خداوند، حفاظت از همه‌ی رزمندگان اسلام، در دژ محکم خودش را مسئلت می‌کنم‌. 🔹عارفه ج رشنو ۱۰فروردین‌1405/ خرم‌آباد/ مراسم وداع با پیکر شهید مرتضی بهرامی و شهید احمد میرزاوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸سربازان کوچک احتمالاً چهل و چهار‌پنج ساله بود؛ یا یکی دو سالی بیشتر. ریش‌های دو سه سانتی جوگندمی و کله‌ای که از موهای ایام جوانی، فقط دورش را داشت. کیسه پلاستیکی را دستش گرفته بود؛ یکی‌یکی شکلات‌ها را می‌آورد بیرون و می‌داد به بچه‌ها. جمله‌ی تکراری‌اش موقع دادن شکلات به هر بچه این بود: «بفرمایید سرباز کوچک امام زمان.» شلوغ بود و نمی‌شد خوب فیلم گرفت. کشیدمش کنار به یکی‌دو دقیقه‌ صحبت. طبق پیش‌فرض لری پرسیدم؛ خلاف انتظار فارسی جواب داد. اهل اینجا نبود. گفت به‌خاطر کارش، چندوقتی یکبار می‌آید خرم‌آباد؛ و این ایام قبلش کرج بوده و قبلترش گیلان. اسمش علی‌ بود. و من صدایش کردم علی‌آقا. علی‌آقا، گفت از وقتی تجمعات شروع شده، سعی می‌کند چیزی بخرد و شب‌ها بین بچه‌ها توزیع کند؛ و اسم امام زمان را بیاورد تا آشنای گوششان شود. و این «حد توان»، معمولاً هر بار یک‌کیلو شکلات است. دوسه‌تا از شکلات‌ها مانده بود توی دستش که یکی را هم به من داد و جمله‌ی تکراری‌اش را عوض کرد: «تقدیم به سرباز بزرگ امام زمان.» و چون نبودم، شکلات را آوردم خانه برای زینب! 🔹امین ماکیانی 8فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸امت واحده کلید را از روی در اتاق برداشتم. دم در سالن ایستاده بود. نگاهش را به نگاهم دوخت: «اینجا برای لبنان طلا تحویل می‌گیرید؟» گفتم: «می‌تونم به دست کسی که تحویل می‌گیره برسونم.» تک انگشتری که توی انگشتش بود را درآورد: «این یادگاری پسرمه.» گفتم: «چرا اهدا می‌کنی مگه دوسش نداری؟» جواب داد: «جگرم کباب شده این بچه‌های غزه رو می‌بینم. من که کاری از دستم برنمیاد؛ شاید این به دردی خورد.» چندین ماه از آن تاریخ گذشته و حالا مردم کشور‌های مختلف از جمله عراق، پاکستان و هند دارند برای کمک به ایران در نبرد حق و باطل، طلا و ماشین، دارایی‌های دیگرشان را اهدا می‌کنند. امت واحده‌ی محور مقاومت، چه در میدان رزم، چه پشتیبانی، عَلَم حق را برای دفاع از حرم بر دوش گرفته و جهان به سمت یکپارچگی شیرمردان و شیرزنانِ برخاسته از نهضت عاشورای حسینی علیه السلام می‌رود. این جریان، نشأت گرفته از تدبیر امام شهید ماست. 🔹پروین حافظی 11فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
📸 مراسم تشییع شهید مرتضی بهرامی خرم آباد ١١ فروردین 1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah