eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸از حقوق بازنشست شدم، از خدمت که بازنشست نشدم 🔻️پرده اول در شلوغی‌های دی‌ماه، دلم برای همه مدافعان امنیت در تب‌‌وتاب بود؛ اما برای هردو عمو که می‌دانستم در صف اول جان‌برکفان هستند، بیشتر نگران بودم. به قول قدیمی‌ها «خون، خون رو میکِشه!» چه کنم! همه عزیز وطن بودند اما هم‌خونی و محرم بودن، دل‌نگرانی را دوچندان می‌کند‌. خبر شهادت اولین مدافع امنیت در خرم‌آباد را که شنیدم، به هردویشان زنگ زدم؛ خداراشکر سلامت بودند اما در تب‌و‌تاب وطن، آرام و قرار نداشتند! یکی از نزدیکان، عمو را سرزنش کرده‌بود که: «شما که از سپاه بازنشسته شدی، دیگه چرا این همه خودت رو به زحمت می‌ندازی؟!» و ایشان در جواب گفته‌بود: «از حقوق بازنشست شدم، از خدمت که بازنشست نشدم.» وقتی این جمله را شنیدم، از ته قلبم به او افتخار کردم؛ همیشه به این اخلاص و اعتقادش افتخار می‌کردم و این کار همیشگی‌ام بود؛ اما همیشه فقط از دور به او افتخار می‌کردم و ترجیح می‌دادم نصیبی از این افتخار نداشته باشم. ️🔻پرده دوم پاتوق هرشب‌مان، تجمع خیابان انقلاب است؛ اما دیشب بابا اصرار داشت که تجمع میدان امام را برویم. خوب می‌دانستم دلیل این اصرار، احتمال دیدن عموجان است؛ مگر می‌شد پیکرپاک پسر حاج موسی(همرزم قدیمی عمو) مهمان تجمع میدان امام باشد و همرزم‌های قدیمی حاج موسی کنارش نباشند! حاج موسی بهرامی که سال‌ها در جبهه‌های جنگ، رشادت کرده‌بود و سال‌ها پس از جنگ نیز مجاهدی فی‌سبیل‌الله بود، حالا مدال افتخار پدر شهید را هم کسب کرده‌بود. به میدان امام رسیدیم، مراسم تازه شروع شده‌بود و جمعیت درحال اضافه‌شدن بودند؛ از رفقا شنیدم که پیکرهای پاک و را تا دقایقی دیگر می‌‌آورند. دقایقی قبل از حضور شهدا، صدای مجری توجه‌ام را جلب و قلبم را آرام کرد؛ عمو را به جایگاه دعوت کرد تا از این دو شهید بزرگوار سخن بگوید‌. ایشان که‌ سال‌ها همرزم حاج موسی بود، از او و پسرش خاطره‌ها داشت‌‌. شهید احمد میرزاوند هم که از بچه‌های هوافضای سپاه استان بود و از گلچین‌های روزگار‌. عمو وقتی پشت میکروفون صحبت می‌کرد، بازهم درجایی دورتر از جایگاه ایستاده‌بودم و از دور به او افتخار می‌کردم! وقتی قاطعانه از پیروزی حزب خدا و نهراسیدن از مرگ، سخن می‌گفت، اراده‌‌ام محکم‌تر می‌شد و عزم‌ام راسخ‌تر. و با خودم به این فکر می‌کردم که: «دشمن، چگونه می‌خواهد این تفکر حسینی را که در دل و جان مردم نفوذ پیداکرده را، از بین ببرد؟ مگر ترور و کشتن فرماندهان و نظامیانی که هیچ هراسی از مرگ ندارند، دستاورد محسوب می‌شود؟ همان‌ها که همه عمر به شوق شهادت زیسته‌اند.» 🔻️پرده سوم دلم پر می‌کشید برای جلو رفتن و در آغوش کشیدنش؛ اما دلم نمی‌خواست داخل در خیل رفقایش شوم و در آن شلوغی بعد تجمع، نزدیک بروم؛ پس این‌بار هم ترجیح دادم از دور به او افتخار کنم. اما در تمام مسیر بازگشت به خانه به این فکر کردم که اگر این اراده‌های محکم و قدم‌های استوار سربازان امام شهید روایت نشوند، سال‌ها بعد باید صدها سند و مدرک ارائه دهیم تا جای جلاد و شهید عوض نشود؛ پس با خودم گفتم، سهم من از این «از دور افتخارکردن‌ها» باید روایت این اراده‌های پولادین باشد.‌ دیگر فرقی نمی‌کند چه نسبتی با این غیورمردان داریم؛ آنها برای وطن ایستاده‌اند و آسایش و آرامش خود را فدای هموطن نموده‌اند. شاید خیلی از آنها را به اسم و چهره نشناسیم، اما نباید فراموش کنیم که آن‌ها پاسدار اسلام هستند و در مقابل پست‌ترین افراد تاریخ، مردانه ایستاده‌اند.‌‌‌‌ در پایان از خداوند، حفاظت از همه‌ی رزمندگان اسلام، در دژ محکم خودش را مسئلت می‌کنم‌. 🔹عارفه ج رشنو ۱۰فروردین‌1405/ خرم‌آباد/ مراسم وداع با پیکر شهید مرتضی بهرامی و شهید احمد میرزاوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸سربازان کوچک احتمالاً چهل و چهار‌پنج ساله بود؛ یا یکی دو سالی بیشتر. ریش‌های دو سه سانتی جوگندمی و کله‌ای که از موهای ایام جوانی، فقط دورش را داشت. کیسه پلاستیکی را دستش گرفته بود؛ یکی‌یکی شکلات‌ها را می‌آورد بیرون و می‌داد به بچه‌ها. جمله‌ی تکراری‌اش موقع دادن شکلات به هر بچه این بود: «بفرمایید سرباز کوچک امام زمان.» شلوغ بود و نمی‌شد خوب فیلم گرفت. کشیدمش کنار به یکی‌دو دقیقه‌ صحبت. طبق پیش‌فرض لری پرسیدم؛ خلاف انتظار فارسی جواب داد. اهل اینجا نبود. گفت به‌خاطر کارش، چندوقتی یکبار می‌آید خرم‌آباد؛ و این ایام قبلش کرج بوده و قبلترش گیلان. اسمش علی‌ بود. و من صدایش کردم علی‌آقا. علی‌آقا، گفت از وقتی تجمعات شروع شده، سعی می‌کند چیزی بخرد و شب‌ها بین بچه‌ها توزیع کند؛ و اسم امام زمان را بیاورد تا آشنای گوششان شود. و این «حد توان»، معمولاً هر بار یک‌کیلو شکلات است. دوسه‌تا از شکلات‌ها مانده بود توی دستش که یکی را هم به من داد و جمله‌ی تکراری‌اش را عوض کرد: «تقدیم به سرباز بزرگ امام زمان.» و چون نبودم، شکلات را آوردم خانه برای زینب! 🔹امین ماکیانی 8فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸امت واحده کلید را از روی در اتاق برداشتم. دم در سالن ایستاده بود. نگاهش را به نگاهم دوخت: «اینجا برای لبنان طلا تحویل می‌گیرید؟» گفتم: «می‌تونم به دست کسی که تحویل می‌گیره برسونم.» تک انگشتری که توی انگشتش بود را درآورد: «این یادگاری پسرمه.» گفتم: «چرا اهدا می‌کنی مگه دوسش نداری؟» جواب داد: «جگرم کباب شده این بچه‌های غزه رو می‌بینم. من که کاری از دستم برنمیاد؛ شاید این به دردی خورد.» چندین ماه از آن تاریخ گذشته و حالا مردم کشور‌های مختلف از جمله عراق، پاکستان و هند دارند برای کمک به ایران در نبرد حق و باطل، طلا و ماشین، دارایی‌های دیگرشان را اهدا می‌کنند. امت واحده‌ی محور مقاومت، چه در میدان رزم، چه پشتیبانی، عَلَم حق را برای دفاع از حرم بر دوش گرفته و جهان به سمت یکپارچگی شیرمردان و شیرزنانِ برخاسته از نهضت عاشورای حسینی علیه السلام می‌رود. این جریان، نشأت گرفته از تدبیر امام شهید ماست. 🔹پروین حافظی 11فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
📸 مراسم تشییع شهید مرتضی بهرامی خرم آباد ١١ فروردین 1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah