eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
808 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
ای آنکه گذرت بر خاک من است، بدان که من طعمه مرگ نیستم. من در انتظار ننشسته‌ام تا مرگ سراغم آید. به ندای "موتوا قبل ان تموتوا" لبیک گفته‌ام. و شهادت را برگزیدم که جاودانگی است. و اکنون از من زنده‌تر کیست؟ ای رهگذر! از درون این خاک بلا دری به سوی کربلا گشوده‌اند. روحم به ضیافت گاه وصال پر کشید. و مخاطب این خطاب ازلی قرار گرفت که: "فدخلی فی عبادی و ادخلی جنتی" بدان که این راه رفتنی است و باب جهاد فی سبیل الله و شهادت مسدود شدنی نیست. اگر خداوند متاع وجود تو را خریدنی بیابد، هرکجا که باشی و در هر زمان، تو را در جمع اصحاب کربلا به بهشت خاص خویش فرا خواهد خواند. 🔹سید مرتضی آوینی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
جنگ تحمیلی / قسمت اول ساعت ٣ شب چشمانم یاری نمی‌کرد بیدار بمانم. گوشی را کنار گذاشتم. با خودم کلنجا
جنگ تحمیلی/ قسمت دوم به پهنه ی صورت اشک می‌ریخت. ظاهرا آرام بود و مقتدر! با متانت این را گفت و از ما فاصله گرفت. رفت سمت خانمها. چند قدم بعد از حال رفت و روی زمین افتاد. چند زن خودشان را به او رساندند زیر بغلش را گرفتند. تازه عروس بود و حالا دامادش شهید شده بود. چه کسی می‌گوید مرد نباید گریه کند؟! مویه خواندن، بی تابی زنان، گریه مردان دست به دست هم داده بود تا آتش قلبم به شانه هایم برسد، آن ها را بلرزاند و اشکهایم بند نیاید. کل روز برایم با این سوال گذشت که: چرا به اسرائیل حمله نمیکنیم؟! ساعت ٨ شب توی ساحلی علوی بودم. پدافند یکی از پادگان‌ها را می‌دیدم که در حال عمل و شلیک بود. خبر موج اول حمله موشکی ایران به اسرائیل منتشر شد. ذوق کردم، شور، انرژی و هیجان گرفتم. به خودم گفتم:" دیدی رجزخوانی ها الکی نبود. دیدی ما می‌تونیم!" اگر تمام خوشی های دنیا را به من می‌دادند، به اندازه شنیدن این خبر خوشحال نمی‌شدم! از حس غروری که داشتم تا صبح نخوابیدم. مدام کانالها را رصد میکردم و کلیپ هایی که از حمله موشکی ایران به اسرائیل منتشر می‌شد را می‌دیدم، دلگرم میشدم و جانی دوباره می‌گرفتم. ساعت ١۶ روز دوم به همراه یکی از دوستان به غسالخانه رفتم. شلوغ بود. ده پانزده نفر آنجا بودند، آمده بودند دینی که از رفقای شهیدشان گردنشان بود را ادا کنند. تابوتها را یک به یک آماده کردند. پیکر شهدا را یک به یک غسل دادند. کفن پوشاندند و داخل تابوتها گذاشتند. برخی از شهدا را نمیشد غسل داد. با تیمم کفن شدند. جگرمان سوخته بود. دوس داشتم کسی بیاید دلداریمان بدهد. بگوید همه اش خواب بود. بچه ها دوباره به هیئت می‌آیند با همدیگر زیر بیرق امام حسین علیه السلام سینه خواهیم زد. اما حالا آنها رفته بودند. ساکن جوار امام حسین علیه السلام شده بودند و شاید به بیقراری ما لبخند می‌زدند. آنطرف تر یکی از بچه ها با ماژیک اسم شهدا را خوش خط روی برگه می‌نوشت و آن را روی تابوتی که پیکر پاک شهید داخلش بود، منگنه می‌کرد. چند تا از خانواده های شهدا آمده بودند. برای وداع آخر با فرزندانشان! ادامه دارد... ✍️ هارون مکی ۳۰خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
47.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽️ تشییع شهدای حمله صهیونیسم به خرم آباد را با صدای شهید آوینی ببینید و گوش بدید. آوینی می‌گوید: لذت زندگی مرگْ آگاهانه را جز اولیای خدا کس نمی‌داند.. 🎬 مسعود بیرانوند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
تصوری که از جنگ در ذهنم بود برمی‌گشت به فیلم‌ها و کتاب‌های دفاع مقدس. بیشتر هم کتاب‌هایی که از زبان همسران شهدا برای شهید مدافع حرمشان نوشته بودند. این سال‌ها وقتی اتفاق خاصی می‌افتاد و اوضاع بحرانی می‌شد، بزرگ‌ترها می‌گفتند: «ما بچه‌ی جنگیم؛ نگران نباشید اتفاقی نمی‌افتد.» حالا من هم جزو بچه های جنگ شده‌ام و جزو آنان حساب می شوم. راستش می‌ترسم از عاقبتم، که نکند بمانم و شهادت عزیزانم را با چشمانم ببینم. و یا هزاران فکر و خیال دیگر که بهتر است به آن‌ها میدان ندهم؛ اما ته‌ش هم می‌دانم تنها نیستم. رب من در قرآن گفته است تنهایت نمی‌گذارم. امروز تشییع پیکر شهید ابوذر مرادی‌فرد بود. وقتی خبر شهادتش را به پدرم دادم، با چشمانم دیدم چهره‌اش پر از غم شده و سکوت معنا‌دارش را احساس کردم. پدرم انگار شهید را می‌شناخت. شاید هم رفیق بودند. ترجیح دادم سوالی نپرسم و به پدرم نگاه کنم. غم آن چهره توی قلب من هم نشست. بعد از تشییع شهدای ۲۶ خرداد دیگر نای رفتن به مراسم شهید ابوذر مرادی را نداشتم. ۶ روز است جنگ شروع شده است. احساس می‌کنم سال‌هاست که گرفتارش بوده‌ام. امروز به خاطر خانواده‌ام از خانه بیرون نرفتم. اما بی‌قراری کلافه‌ام کرده بود. گوشی را برداشتم و برای یکی از مسئولین سازمان تبلیغات پیام فرستادم. جوابی که دلم را محکم کند نگرفتم. ساعاتی که گذشت، بی‌قرارتر شدم و دوباره با دو نفر دیگر تماس گرفتم. به هر شخصی که فکرم رسید پیام دادم و یا تماس گرفتم. انگار هیچ کدام دلم را گرم نمی‌کردند. من می‌خواستم در این شرایط موثر باشم و به درد کشورم بخورم. من به دنبال آن هدف والا می گشتم و دنبال نقش مناسب بودم. نباید دختر بودنم مانع می‌شد. من هم می‌توانستم مثل خانم دباغ موثر باشم، چرا باید بیکار می‌نشستم؟ وقتی که زندگینامه‌ی خانم دباغ را خواندم فهمیدم، چه سختی‌هایی در زمان انقلاب و جنگ تحمیلی کشیده و مقاومت کرده. وقتی هم که تعریف و تمجید رهبر انقلاب از خانم دباغ را شنیدم بیشتر به این شیرزن سرزمینم افتخار کردم. حالا دلم می‌خواهد من هم مثل او مقاومت و ایستادگی کنم و باعث افتخار رهبر و کشورم بشوم. باید کاری کنم. این همان جنگی بود که همیشه حرفش بود و حالا وقتش رسیده عمل کنم. 🔹زهرا زادسری ۳۰خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
ما از دل قرآن متولد شده‌ایم با سوره‌ی انسان متولد شده‌ایم ای قوم گریزان بهراسید که ما در هیئت طوفان متولد شده‌ایم 🔹حسین حاجی جودکی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
قبل از ساعت ۶ صبح در اتاق کارم بودم. همکارم گفت: ساعت هفت‌ونیم بریم خوبه؟ گفتم آره همین ساعت میریم. کارتابل سایت را باز کردم و چند خبر از شهدا کار کردم. سربلند کردم ساعت ۷ و ۱۵ دقیقه بود. تا آماده رفتن بشیم همون ساعت هفت‌ونیم بود. مستقیم رفتیم میدان کیو. انتظار داشتم جمعیت زیادی آنجا باشد؛ ولی با تعجب دیدم که با وجود اینکه یک ربع به شروع رسمی مراسم بود ولی فقط جلوی جایگاه جمعیتی ایستاده بود. آفتاب همان ابتدای صبح بدجور خودنمایی می‌کرد. روبروی مرکز قلب با همکارم ایستادیم. یکباره صدای گریه‌ای از سمت راستم به گوش رسید. برگشتم و یک خانم جوانی را دیدم که از کمر خم شده بود و نزدیک بود روی زمین بیفتد که یک دختر جوان در کنارش او را بغل کرد. بدجور گریه می‌کرد. دلم به درد آمد. انگار از بستگان نزدیک یکی از شهدا بود. خواستم با او صحبت کنم ولی دیدم در حال خودش نیست. چیزی بین بهت و باور. گریه و سکوت برایش قاطی شده بود. به اطراف میدان نگاه می‌کردم. کم کم جمعیت داشت بیشتر می‌شد. مدیران کل ادارت به همراه چند نفر از کارمندانشان به جلوی جایگاه می‌رفتند. از ورودی خیابان انقلاب به سمت میدان جمعیت زن و مردی با فریاد الله اکبر، جانم فدای رهبر جلو می‌آمدند. همکارم گفت: انگار خانواده یکی از شهدا هستند. دیدم زن‌هایی که با گریه و شیون پشت سر مردها بودند چادرهای خود را گلی کرده بودند. به همکارم گفتم آره، خانواده شهید هستند. چشمم به سمت دیگه‌ای رفت که جانبازی با دو عصا درحال نزدیک شدن به جایگاه بود. با‌وجود اینکه دو عصا در دستانش بود ولی پوستر شهدا را به دست گرفت و بوسید. با خودم گفتم: چقدر زیباست که جانبازها هنوز پای اعتقادات و ارزش‌ها مثل ۴٠ سال پیش هستند. کامیون حامل پیکر شهدا داشت به میدان نزدیک می‌شد. از دور اولین عکس را گرفتم و به گروه میقات برای دوستانم ارسال کردم. دو کامیون سفید که با بنرهای طراحی شده قرمز آذین‌بندی شده بود. تابوت شهدا که با پرچم‌های ایران پوشیده شده بود روی هر دو کامیون بودند. پرچم‌هایی که روز قبل خودم تهیه کرده بودم، خوشحال شدم که توانستم کاری برایشان انجام بدهم. بالای سرشان که سقف کامیون بود، سربندهای قرمز یا زهرا نصب شده بود که زیبایی دوچندانی به آن جایگاه داده بود. مردمی که اطراف کامیون بودند طلب آن سربندها را می‌کردند و مامورانی که آنجا بودند بعضی از سربندها را درمی‌آوردند و به سمت مردم پرت می‌کردند. کم کم جلو رفتم. سرود دایه دایه وقته جنگه از بلندگو پخش شد. پشت سرم صدای شیون و گریه می‌آمد. سربرگرداندم و دیدم مادر و خواهران شهید ساکی‌پور هستند، چادرهایشان گلی بود و به سینه خود می‌زدند. بیشتر ناله‌های مادرش جگرسوز بود. اکثرشان جوان بودند. تازه ازدواج کرده؛ تازه بابا شده یا جوان تازه استخدام. همه با هزار امید و آرزو. ولی الان همه یکجا خوابیده بودند برای افتخار وطن؛ برای ماندگاری وطن؛ برای حس غرور ایرانی جماعت به داشتن چنین فرزندانی. با صدای سرود جمهوری اسلامی به طرف جایگاه برگشتم و مقابل کامیون حامل شهدا، به احترامشان تمام قد ایستادم و سلام نظامی دادم. چقدر زیبا بود آن صحنه، شهدای در پرچم ایران خفته و صدای سرود جمهوری اسلامی ترکیبی قشنگ و پرمعنا داشت. اینکه همگان بدانند این آب و خاک پر از شیر است؛ چه زن، چه مرد؛ این خاک پایش که بیفتد از همه چیز خود می‌گذرد که وجبی از خاک وطنش به دست اجنبی نرسد. جمعیت زیادی اطراف کامیون‌ها را گرفته بودند و هرکسی به نوعی با شهدا خلوت می‌کرد. استاندار هم چند دقیقه‌ای صحبت کرد و مجری گفت: بخاطر اینکه مراسم تشییع به تاخیر نیفتد سریعتر کاروان به سمت مصلی حرکت کند. کامیون‌ها حرکت کردند. آقایان با کامیون اولی و خانم‌ها با کامیون دوم راهی شدند. خانواده شهدا در بین جمعیت بدجور به چشم می‌آمدند. جنس سوگواریشان متفاوت بود. به‌خصوص مادران شهدا. هوا خیلی گرم بود. ابتدای خیابان بعثت جایگاه زده بودند و شربت به مردم می‌دادند. با اینکه خیلی گرمم بود ولی دلم نیامد شربت خنک بخورم. ترجیح دادم با زبان خشک و حس گرما به حرکت بدهم. ادامه دارد... 🔹فرحزاد جهانگیری 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
کاش، ای‌ کاش نبود! حس خوبی بود وقتی دیدم شهدای سپاه، ارتش و فراجا را در کنار هم به خاک سپرده‌ بودند. کافی بود کمی دقت کنی تا ببینی شهدا با این اتفاق، باز درسی برای ما داشتند. درس هم‌بستگی و وحدت تا پای جان و شهادت. آن‌ها یک هدف حقیقی داشتند که این‌طور گرم و صمیمی، بی‌آلایش و پر از صفای وجود در کنار هم آرمیدند‌ تا به ما همدلی را یاد بدهند. مراسم شهید سرتیپ دوم فراجا مسعود حسنوند را می‌گویم. کسی که خوب باشد، حتی اگر در این دنیا حضور‌ نداشته باشد خوبی را به دیگران انتقال‌ می‌دهد؛ حتی آن موقع که گل‌های روی مزارش‌ زیاد شدند و به اطرافیانش‌ فهماند که آن‌ها را به شهدای دیگر تقدیم‌ کنند. و چه قشنگ شهید با گل‌های زیبا‌ به دیدار شهدای دیگر رفت. همیشه گفتم و باز می‌گویم تا خوب نباشی خدا گلچینت‌ نمی‌کند! تا آرزوی‌ قرب‌ به خداوند‌ نداشته‌ باشی به خدا نزدیک نخواهی شد! و من‌ با گوش‌های خودم‌ حسن اخلاق‌ شهدای ولایت را از اطرافیانشان شنیدم‌. سنگ‌های روی شهید را یکی‌ یکی گذاشتند. نمی‌دانم چه نیازی‌ است این همه‌ سنگ بر روی‌ پیکر کسی بگذارند که دیگر نمی‌تواند بلند شود! هیچ وقت این را دوست نداشتم. وقتی آن‌همه خاک را با آب، گل‌ کردند‌ و با بیل، هم‌ می‌زدند حس خوبی‌ نداشتم. اما روال همین بود. گرد و خاک‌ سر تا پایم‌ را گرفت. حتی توی صورتم‌ نشست؛ اما نه خودم‌ را تکاندم و نه جلوی دهان و بینی‌ام‌ را گرفتم. مقداری از گرد وجودمان‌ بود دیگر چه عیبی داشت کمی از آن را تنفس‌ می‌کردیم. دیر یا زود باید به آن برمی‌گشتیم. یکی دیرتر‌ یکی زودتر. راستی، کاش این تفاوت‌ها از بین برود! کاش دیدمان‌ را مثل شهدا‌ خوب‌ و خدایی و ملکوتی کنیم. کاش فراجا و سپاه و ارتش برایمان‌ تفاوت‌ نکند. کاش مثل دیروز‌ که تا چشم کار می‌کرد جمعیت‌ می‌دیدی امروزم‌ همین‌طور بود. کاش مثل شهدا که هر کدام‌ در هر لباسی و در هر گوشه‌ای از وطن حراست کردند و برایشان تفاوت‌ نکرد و حالا کنار هم خوابیدند‌، برای ما هم تفاوتی‌ نداشت و برای‌ همه به یک اندازه‌ حضور پیدا‌ می‌کردیم. مگر خدا نمی‌گوید انسان‌ها در هیچ چیز به‌هم برتری ندارند مگر به تقوا! کاش کمی دلمان را صاف کنیم. گرد آینه عقیده‌مان را پاک کنیم. شاید دنیا قشنگ‌تر شد. نسرین دالوند ۲۹خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
وطن... ارتش... مردم امروز 30 خرداد ماه سه دلاور مرد ارتشی تشییع می‌شوند. رفقای وحید حسنوند از پهلوانی‌اش برایم گفته‌اند. از سر نترس و مرد جنگی بودنش! سامان حبیبی و ایمان وره‌زردی را امروز بیشتر شناختم. آن هم با ذکر خیرهایی که زنان فامیل بر لب داشتند. غیرت داشتند و دلسوز بودند. ارتشی‌ها در برگزاری مراسم نظم بیشتری دارند. مردی وسط جمعیت شلنگ به دست [که به تانکری که روی یک سایپا نصب شده] برای خنک شدن جمعیت، رویشان آب می‌پاشد. زنی کنارم ایستاده؛ خطاب به شهدا زیر لب زمزمه می‌کند: " درد بی‌کسیتون و کولم، خدا تقاصتو بسینی!" خواهر شهیدی آنطرف‌تر قدش خمیده، لباس‌هایش خاکی است. "سری به نیزه بلند است در برابر زینب/ خدا کند که نباشد سر برادر زینب" از ذهنم خطور می‌کند و اشک گوشه‌ی چشمم می‌نشیند. همسر شهیدی از انتقام می‌گوید؛ چونان سفیدکوه محکم است. خم به ابرو نمی‌آورد. مادر شهیدی می‌گوید: پسرم برای امنیت رفت؛ خودش داوطلبانه رفت. دخترانِ دوربین به دست، بین جمعیت از قبل بیشتر شده‌اند. گوشه‌ای می‌ایستم. بچه‌ها یک به یک می‌آیند. خدا قوتی می‌گویم. مانی منصوری را اولین بار است میبینم. دوربینی از گردنش آویزان است. آشنای مجازی‌ام است. خوب می‌نویسد و محتوای خوب تولید می‌کند. دوستان و اقوام گرد مزار یکی از شهدا جمع شده‌اند. یک نفر شور گرفته؛ زن و مرد سینه می‌زنند. وسط سینه زنی، زنان کل می‌کشند. این رسم لرهاست برای پسران مجرد که مسافر آخرت می‌شوند. مراسم پرشور برگزار می‌شود. اسنپ میزنم؛ دو مسیر. معصومه را دم خانه پیاده می‌کند. راننده بدون مقدمه سوال پرسید: " شما که نماز می‌خونید و روزه می‌گیرید، امروز ساعت چند نماز ظهر رو میخونن؟" گفتم: " ساعت 12 و حدود بیست دقیقه اذان است." گفت:" من اهل نماز و... نیستم. امروز بخاطر راهپیمائی قصد دارم برم نماز جمعه، میخوام بدونم تا ساعت چند کار کنم که بعدش برسم به نماز و راهپیمایی؟! " 🔹پروین حافظی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
اولین شهید ارتش امروز، دومین روز از تشییع شهدا در گلزار شهدای خرم‌آباد است. دیروز ۲۵ شهید تشییع شد. صبح امروز شهید حمید مرادی و حالا شهید سید مهدی موسوی. بعدازظهر است و تیزی آفتاب بیشتر از همیشه. صدای مارش گروه تشریفات ارتش، به گوش می‌رسد. به سمت صدا می‌روم. تشریفات، آرایش منظم گرفته و ارتشی‌ها و مردم، شانه به شانه اطراف آن‌ها ایستاده‌اند.‌ تشییع شروع می‌شود. پیکر روی دست‌های مردها حرکت می‌کند. به نزدیکی زن‌ها که می‌رسد، اول صدای گریه بلند می‌شود، بعد «حسین، حسین» و بعد شعار «مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل» همراه مشت‌های گِره کرده به آسمان بلند می‌شود. صدای شعارها، بلند است و ادامه‌دار. پیکر بالای مزار رسیده. روی سکو رفته‌ام و از بالا نگاه می‌کنم. چند ارتشی دست‌هایشان را سپرِ صورت کرده‌اند. شانه‌هایشان تکان می‌خورد و اشک می‌ریزند. موقع تلقین همه آرام می‌گیرند. زنی از بین جمعیت، خودش را بالای مزار می‌رساند. می‌خواهد چهره شهید را ببیند. مردم می‌گویند شهید نه پدر دارد و نه مادر. یکی می‌گوید: «بگذارید خواهرش برای آخرین‌بار ببیندش» یکهو صدای ناله‌ی خواهر بلند می‌شود. از مزار دور می‌شود. «بِرار، بِرار» از زبانش نمی‌افتد. ارتشی‌ها دور تا دور مزار ایستاده‌اند. مداح می‌خواند و همه سینه‌ می‌زنند. زنی چادر به نشانه مصیبت دور گردن پیچانده. مثل مرد‌ها دستانش را بالا می‌برد، سینه می‌زند و گاه گاه نام شهید را تکرار می‌کند. زنی دیگر می‌آید. با یک دست کیسه‌‌ای به دست گرفته و با دست دیگر گل‌برگ‌های سفید و صورتی را در می‌آورد و به هوا پرتاب می‌کند. گل‌برگ‌ها روی مزار و روی سر همرزمان ارتشی‌ شهید، پایین می‌آیند و روی زمین، آرام می‌گیرند؛ مثل شهیدی که حالا در مزارش آرام گرفته... 🔹معصومه عباسی ۳۰خرداد۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما در اشک‌هایمان غرق نمی‌شویم قسمت اول امروز ۳۰ خرداد است و پنجمین نوبت تشییع شهدا در گلزار شهدای خرم‌آباد؛ این بار سه شهید ارتشی. سر ساعت اعلام شده می‌رسم گلزار. از خلوتی گلزار تعجب می‌کنم. دنبال خانواده‌های شهدا می‌گردم. در بین جمعیت نشانی از آن‌ها نمی‌بینم. صدای بلندگو می‌آید. توجه همه به سمت مزار شهدای جدید می‌رود. روی یک نیمکت می‌روم تا بهتر ببینم. سیل جمعیت از سمت غسالخانه پایین می‌آید. خانواده‌های شهدا همراه تابوت‌ها حرکت می‌کنند. چند زن که دور یک تابوت را گرفته‌اند، بلند کِل می‌کشند. آن شهید یا تازه داماد است یا مجرد. چند نفر تصاویر بزرگی از شهدا در دست گرفته‌اند. صف مردم و ارتشی‌ها، دَر هَم شده. پشت دو صف از زنان ایستاده‌ام. گوشی را روی دوربین می‌گذارم تا فیلم بگیرد. چند ثانیه بیشتر نمی‌گذرد که زنی دستش را بالا می‌آورد و شروع می‌کند به شعار دادن. صداها یکی می‌شود: «لبیک یا حسین» «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا» «می‌جنگیم، می‌میریم، سازش نمی‌پذیریم» مردها مشغول دفن شهدا هستند و زنان مشغول شعار دادن. تعدادی زیر چشم‌هایشان خیس شده اما از شعار دادن باز نمی‌ایستند. ما در اشک‌هایمان غرق نمی‌شویم! ادامه دارد... 🔹معصومه عباسی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما در اشک‌هایمان غرق نمی‌شویم قسمت دوم از روی نیمکت پایین می‌آیم. سعی می‌کنم خودم را نزدیک مزارها برسانم. می‌روم روی یک سکو. آزاده و فاطمه گنجی مشغول عکس و فیلم گرفتن هستند. رد آفتاب‌سوختگی روی پوست صورتشان پیداست. همسر و دیگر نزدیکان شهید سامان حبیبی کناری ایستاده‌اند. مقنعه و عبای همسر شهید، خاکی است، روی پیشانی و گونه‌هایش هم گِلی. دارد با همسرش حرف می‌زند: «سامان، دوستت داشتم» و گریه می‌کند. صدایش حسابی گرفته. چشمانش دیگر اشکی ندارند. می‌آیند بالا روی سکو می‌نشینند. یک پسر هشت نه ساله، کنارش نشسته. پسر شهید است. امیرعلی صدایش می‌کنند. یک ارتشی نزدیکشان می‌رود. سه ستاره روی شانه‌هایش است. نمی‌توانم نامش را روی اتیکت بخوانم. دست روی شانه امیرعلی می‌گذارد و می‌گوید: «بابات مثل شیر رفت. پهلوون بود. سرتو بلند بگیر. گریه نکنی‌ ها» خودش بغض می‌کند اما ادامه می‌دهد: «پدرت داوطلبانه رفت. مثل یک شیر دو شب اونجا بود. نلرزید...» امیرعلی گریه می‌کند. همسر شهید، صدایش به سختی بالا می‌آید. می‌گوید: «سامان، شهادتت مبارک. امیرعلی را بزرگ می‌کنم تا انتقامت را بگیرد. شهادتت مبارک» ناله می‌زند. گریه می‌کند. اما در اشک‌هایش غرق نمی‌شود! 🔹معصومه عباسی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah @ravimahtv