eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸به قیمت جان صدای وز وز زنبوری‌اش توی آسمان پیچیده. همسایه‌ها توی کوچه ریخته‌اند و با انگشت یک نقطه را بهم نشان می‌دهند که «ا او هونه». با چشم‌های ضعیفم هرچه آسمان را نگاه می‌کنم چیزی نمی‌بینم. فاطمه برادرزاده‌ام جایی را نشانم می‌دهد. دقت می‌کنم: «آره دیدمش». یک ریز پرنده‌ی دشمن. پنج دقیقه است که هی صدایش می‌آید. از این‌طرف به آن‌طرف می‌رود و مناطقی را شناسایی می‌کند. بعضی از همسایه‌ها می‌شمرند: »چهارمی یا پنجمیه». معلوم نیست دنبال کی و چی است. چند روزی بود که از پهپادهای‌شان خبری نبود تا دیروز که خبر انهدام اف۱۵ دشمن آمریکایی و اجکت خلبان‌هایش توی غرب و جنوب کشور پیچید؛ حالا باز هم سروکله‌‌ی پهپادها بیشتر پیدا شده. توی حیاطم که صدای تیراندازی از نزدیکی خانه بلند می‌شود؛ یکی از همسایه‌ها می‌گوید: «میلاده داره تیر میزنه.» میلاد، داماد آقای مرادی، تفنگ برنویش را برداشته و دارد به طرف پهپاد تیراندازی می‌کند؛ کاری که این چند روز، همه‌ی لرهای تفنگ به دست از کهگیلویه تا چهارمحال و الیگودرز و خرم‌‌آباد در مواجهه با سلاح و نیروی دشمن دارند انجام می‌دهند. چه تیر تفنگ به پهپاد و هواپیماها‌یشان بخورد چه نه، ما مقابل‌شان می‌ایستیم. نباید بگذاریم برای خودشان بچرخند و بروند و بیایند. شده به قیمت جان‌مان از آنها نمی‌گذریم. 🔹فریبا مرادی‌نسب ۱۵فروردین۱۴۰۵ پ.ن: طراح پوستر «امید کردی» 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸*تقلب خاطره‌ای از * بنده علاوه‌بر نسبت فامیلی و هم‌طایفه‌ای بودن، افتخار چهار سال هم‌کلاسی و هم‌دانشجویی بودن با حاج پرویز عزیز را در سال‌های ۸۴ تا ۸۸ دارم؛ سال‌هایی که سرشار از خاطرات مشترک و لحظاتی بود که امروز ارزش و معنای آن‌ها را بهتر درک می‌کنم. در میان تمام آن خاطرات، یک اتفاق همیشه در ذهنم پررنگ‌تر از بقیه مانده است. ترم آخر دانشگاه بودیم و یک درس سه‌واحدی سخت داشتیم که استاد آن به دقت و سخت‌گیری شناخته می‌شد. روز قبل از امتحان، من و پرویز در یکی از خیابان‌های خرم‌آباد قدم می‌زدیم که هنگام عبور از مقابل یک کارگاه تراشکاری، ناگهان پرویز دستش را روی چشمش گذاشت و گفت چشمش به‌شدت می‌سوزد. هرچقدر نگاه کردم چیزی نمی‌دیدم، اما چشمش به‌وضوح قرمز شده بود و درد امانش را بریده بود. مجبور شدیم به مطب دکتر عبدالوند، چشم‌پزشک، برویم. پس از معاینه مشخص شد یک براده آهن وارد چشمش شده. هرچند دکتر آن را خارج کرد، اما سوزش چشم تا شب ادامه داشت و نتوانست درس بخواند. فردای آن روز وقتی سر جلسه امتحان حاضر شدیم، دیدیم که استاد سوالات بسیار سختی طرح کرده و همه دانشجویان معترض بودند. من که می‌دانستم پرویز به‌خاطر مشکل چشمش درس نخوانده، چند پاسخ را روی یک کاغذ کوچک نوشتم و به او رساندم. بعد از امتحان گفتم: «اگر همان چندتا را نوشته باشی، نمره می‌گیری.» اما در کمال تعجب، با همان لبخند همیشگی و آرامش خاصش گفت: «ممنونم که دادی، اما ننوشتم. چون اولاً زحمتی نکشیده بودم و حقم نبود نمره بگیرم. دوماً تقلب را حرام می‌دانم و نمی‌خواستم گناهش را به گردن بگیرم.» پرویز آن درس را افتاد و ازآنجاکه ترم بعد ارائه نشد، حدود یک سال به‌خاطر همان درس عقب افتاد. اما بعدها هربار که از آن ماجرا صحبت می‌کردیم، حتی ذره‌ای پشیمانی در چهره‌اش دیده نمی‌شد و همیشه می‌گفت: «حقم بود.» همین رفتار و هزاران رفتار دیگر مانند آن، بدون‌آنکه کلامی درباره‌اش سخن بگوید، برای من یک کلاس عملی اخلاق و انسانیت بود؛ کلاسی که تا امروز و تا همیشه روی زندگی‌ام اثر گذاشته است. درود بر روح پاک و آرام پرویز عزیز که شهادت لایقش بود. 🔹عیدی ضرونی 17فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
📢 معرفی سوژه‌ی اگر در اطرافتان کسانی را می‌شناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژه‌ای انجام می‌دهند، در پیام‌رسان‌های ایتا و بله، آن‌ها را به آی‌دی زیر معرفی کنید. @ravimah_admin خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و... ‼️ همچنین می‌توانید خاطرات خود از جنگ رمضان را در قالب متن یا صوت‌های زیر دو دقیقه، برای ما ارسال کنید. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸روز سی‌وپنجم جنگ رمضان فعالیت مسجد محل جدی شده، امروز برای شرکت در کارگاه آموزشی امدادگری و کمک‌های اولیه رفتیم. آقای فلاح متولی کارگاه بود و شکوفه گراوند مجری آموزش. آقای فلاح گفت: «خانوادگی آمده‌ایم پای کار دوره امدادگری.» بعد از مقدمات شرح موقعیت جنگ و ضرورت آموزش دیدن امدادگری، اصرار داشت هر کدام از زن و دخترها ظرفیتی که جهادی می‌توانند پای کار بیاورند را توی فرم ثبت‌نام یادداشت کنند؛ حتی اگر جابه‌جایی مجروح باشد. این خانم نسبتاً مسنِ توی عکس هم گفت: «من، هم بلدم نون بپزم، هم شکسته‌بندی بلدم، هم خیاطی و...» چند هنر و مهارت دیگر را پشت هم ردیف کرد. معلوم بود هنوز مثل ایام جوانی‌اش محکم است. شکوفه گراوند، اول کاتالوگ‌ها را پخش کرد. با دیدن نام پادیار پایین کاتالوگ یاد علی مهرابی‌راد افتادم. از دی‌ماه کانال تلگرام زده بود و با تیمش آموزش امدادگری را شروع کرده بود. اسم کانالش پادیار بود. خانم گراوند گفت ایام اربعین با هم می‌روند موکب سلامت و بهداشت می‌زنند توی عراق. انصافاً علی مهرابی خیرش می‌رسد به مردم؛ هم شم سیاسی خوبی دارد و هم این‌جور در میدان است. گراوند، آموزش را از پاک‌سازی محیط شروع کرد تا سبک کردن کار کادر درمان برای تحویل گرفتن مجروح جنگی؛ از تفاوت انواع مجروحیت داخلی تا بیرونی و بند آوردن خون مجروح تا گرفتن علایم حیاتی و نحوه‌ی تکان دادن مجروح، طوری که درد یا مجروحیت تشدید نشود. قبلاً فقط توی کتاب‌ها خوانده بودم این وضعیت را؛ حالا اما داریم زندگی می‌کنیم. توی تصورم همه اتفاقات جنگ پشت‌سرهم می‌افتاد، اما حالا بین امدادگری یا تجمع شبانه، زندگی روزمره هم در جریان است. شب با تعدادی از همان خانم‌ها با اتوبوس رفتیم تجمع چهارباغ. تجمع چهارباغ هم چیز عجیبی است. جلوی تجمع اجتماع نقیضین است از گریه‌ها و تضرع عاشقانه تا حرکات موزون موقع پخش نواهای حماسی! عقب‌تر تجمع مواکب است و اصطلاح من‌درآوردی خودم که اسمش را گذاشته‌ام‌ «موکب‌پارتی». بساط خوراکی از چایی و دم‌نوش تا شیرکاکائو و لقمه و عدسی پهن است. جلوی تجمع، شبیه اربعین است و آخر تجمع، شبیه دورهمی‌های خانوادگی در پارک. آخر مراسم اما همه یک‌دست اشک و دست‌ها رو به آسمان و ناله‌های الغوث الغوث و ادرکنی ادرکنی. 🔹رعنا مرادی‌نسب 15فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
اینجا روستای شهید رحیمی اِنگِز است. سال گذشته همین روزها در مسیر رهگذرانی بود که برای تفریح در طبیعت بهاری به جاده می‌زدند و حالا میعادگاه عاشقان شهدا شده و همان رهگذران، به هوای بیعت با امام خامنه‌ای و پاسداشت خون شهیدانِ نبرد با مستکبران عالم، فارغ از خوشی و تفریح در طبیعت، شبانه گرد هم آمده‌اند. این مردم از جنوب شهر، از روستاهای اطراف، برای هم‌راهی و هم‌دردی با خانواده‌ی شهیدان بازگیر به انگز آمده‌اند. راست می‌گفتند: «در جبهه، اگر ایمان، عقیده به خدا و جهاد در راه خدا نبود، هیچکس از وطن خود دفاع نمی‌کرد. اینجا جای سازندگی است. اینجاست که آخرین پیچ‌های محکم نشده‌ی یک موجود به نام انسان، محکم می‌شوند و به خدا تحویل داده می‌شود.» ما ایرانی‌ها و به‌ویژه ما لرها، مرد جنگیم‌. ما پشت به میدان جنگ نمی‌کنیم. چه خیابان باشد و چه مرز‌. ببینید کودکان‌مان را چگونه فریاد می‌زنند نفرت از شیاطین دنیا را! 17فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah