eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
814 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا روستای شهید رحیمی اِنگِز است. سال گذشته همین روزها در مسیر رهگذرانی بود که برای تفریح در طبیعت بهاری به جاده می‌زدند و حالا میعادگاه عاشقان شهدا شده و همان رهگذران، به هوای بیعت با امام خامنه‌ای و پاسداشت خون شهیدانِ نبرد با مستکبران عالم، فارغ از خوشی و تفریح در طبیعت، شبانه گرد هم آمده‌اند. این مردم از جنوب شهر، از روستاهای اطراف، برای هم‌راهی و هم‌دردی با خانواده‌ی شهیدان بازگیر به انگز آمده‌اند. راست می‌گفتند: «در جبهه، اگر ایمان، عقیده به خدا و جهاد در راه خدا نبود، هیچکس از وطن خود دفاع نمی‌کرد. اینجا جای سازندگی است. اینجاست که آخرین پیچ‌های محکم نشده‌ی یک موجود به نام انسان، محکم می‌شوند و به خدا تحویل داده می‌شود.» ما ایرانی‌ها و به‌ویژه ما لرها، مرد جنگیم‌. ما پشت به میدان جنگ نمی‌کنیم. چه خیابان باشد و چه مرز‌. ببینید کودکان‌مان را چگونه فریاد می‌زنند نفرت از شیاطین دنیا را! 17فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 اِ سخنگوی قرارگاه خاتم‌الانبیا اومده! تصویربرادر: محمد بیرانوند تدوین: فاطمه گنجی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸خداحافظ مسافر حسین قرار امشبم خیابان انقلاب نبود. یک جایی همان نزدیکی‌ها، همراه دوستان مهمان بودیم به صرف دعای کمیل. کوچه‌های نیمه‌تاریک محله را یکی‌یکی رد می‌کردیم تا برسیم به منزل . عکس شهید مثل مشعلی روشن، نزدیک منزل نصب شده بود. این روزها در هر محله‌ایی این مشعل‌های پرنور، یکی بعد از دیگری روشن می‌شوند تا راه را گم نکنیم. در طبقه دوم خانه نشستیم. دیوارها با کتیبه‌های زیبا پوشیده بودند؛ جایی که آقا مهدی اصرار داشت حسینیه باشد. مادر شهید خیلی بی‌تاب بود. با صحبت‌های پرسوزوگدازش انگار روضه می‌خواند. صدای گریه جمع بلند شد. با هر جمله‌ای صفحه‌ای از زندگی دلاورمردش را برایمان به تصویر کشید: «مهدی من، از همون بچگی خادم الحسین بود. شبای محرم آروم و قرار نداشت.» با خودم گفتم: «زرنگ که باشی، میدونی چطور خودت رو وصل کنی به حسین.» و اینطور بیست‌ودو سالش نشده، حسین خریدارش شد. مادر، گاه از دلتنگی‌هایش گفت و با دستانش زانوانش را فشُرد و گاه کمر راست کرد و از شجاعت و عشقِ به میدان رفتن آقا مهدی گفت. گفت، حرف‌های آخر مهدی، بوی رفتن می‌داده: «مادر به من دل نبند؛ انگار که من رو نداری، برام دعا کن.» مادر گفت: «آقا مهدی راهش رو انتخاب کرده بود؛ پدرش نظامی بود، برادر بزرگش طلبه. آقا مهدی کوچکترین فرزندم بود. آخرش هم در اثر اصابت ترکش، پهلوش شکافته شد. ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس شهدا را چیدند.» بغضی نفس‌گیر گلویم را می‌فشرد که با این فراز دعای کمیل شکسته شد: «اللهم لا اجد لذنوبی غافرا... لا اله الا انت، سبحانک و بحمدک ظلمت نفسی» دعا که تمام شد، اصرار داشت آخرین صوتی که از شهید به یادگار مانده بود را بشنویم. آخرین یادگاری، نجوای دلنشین آقا مهدی بود با امام حسین. این دنیا بی‌تو پر از هراس و وحشته اون دنیا باتو نداره ترس و دلهره... 🔹فاطمه رشیدی‌فرد ۱۳فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸وطن‌پرست بین شلوغی‌ها توجهم را جلب کرد. به قول معروف ماشینش «از اون باکلاسا» بود. چشمم افتاد به نوشته‌ای که از ماشین بیرون آورده بود. خواندنش از راه دور، کمی سخت بود، ولی با خواندن مصرع اول، انگار چاووشی کنارم ایستاده و داشت زمزمه می‌کرد: «میان دشمن و وطن، ننگ بر آنکه شک کند ننگ بر آنکه خواسته شمر به ما کمک کند» نزدیکتر شدم و دوربین را درآوردم. به ماشین که رسیدم بدون تامل گفتم: «یه سوالی دارم، دوست دارم ازتون بپرسم.» بعد دوربین را بالاتر آوردم که ببیند می‌خواهم تصویرش را هم ضبط کنم. جمله‌ام تمام نشده، یکی از سرنشینان با هیجان سرش را از پنجره بیرون آورد: «آره، آره؛ بگیر.» همزمان با زدن دکمه‌ی ضبط، اولین سوالی که توی ذهنم بود را پرسیدم: «با این وضع اقتصادی، با این ماشین اومدین تو این خیابون و شلوغی و تجمعات؛ نمی‌ترسین ماشینتون آسیب ببینه؟» شاید فکر نمی‌کرد چنچین سوالی بپرسم؛ ولی با خونسردی جوابم را داد: «لازم باشه برای وطنم، جونم رو میدم؛ ماشین که ارزشی نداره.» تشکر کردم و برگشتم. هنوز چند قدم نرفته بودم که صدایم زد: «آقا آقا ببخشید می‌تونم یه شعار هم بدم؟» با لبخند سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم و دوباره دوربین را بالا آوردم. شعارهایش بوی وطن‌پرستی می‌داد. انگار تک‌تک کلماتی که می‌گفت از عمق وجودش می‌آمد. انگار هیچ‌وقت تا این حد به هیچ شعاری اعتقاد نداشته! 🔹محمدامین مجد ۱۶فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah