eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
816 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
331 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸مینی‌بوس آبی مراسم که تمام شد، در مسیر بازگشت به خانه دوباره همان چهره‌های آشنای هر شب را دیدم. داشتند به سمت مینی‌بوس آبی‌رنگی می‌رفتند که در حاشیه خیابان پارک شده بود. جوان‌ترهایشان تا جمع‌شدن همه مسافرها ‌کنار مینی‌بوس ایستاده بودند و پرچم می‌چرخاندند. کنجکاو شدم که مقصدشان کجاست! به بهانه گپ‌وگفتی کوتاه، نزدیکشان شدم. انگار بوی نان گندم و عطر کوه‌های بلوط خرم‌آباد را با خودشان آورده بودند. اهالیِ یکی از روستاهای اطراف خرم‌آباد بودند. خانومی میانسال با لهجه‌ای دلنشین گفت: «هرشب با دو مینی‌بوس کرایه‌ای تمام اهالی روستا راهی می‌شیم. کرایش رو به سختی و با سهم‌بندی اهالی جمع می‌کنیم، اما مگه می‌شه این شبا توی خونه موند؟» آنجا که پرسیدم: «میگن مردم به‌خاطر پول میان!» با آن لهجه شیرین گفت: «مااااارکشو نویه؛ مه سی پیل یام؟!» نگاهشان پر از خستگی بود؛ اما در چشم‌هایشان برقی از رضایت داشتند. تماشای آن مینی‌بوس آبی که با باری از اخلاص و سادگی در دل شب به سمت جاده‌های پرپیچ‌وخم می‌رفت، برایم شبیه به یک حماسه بود. حماسه‌ای که نه در میدان جنگ، بلکه در همین خیابان‌های انقلاب رقم می‌خورد. 🔹زهرا مومن‌زاده ۱۰فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 جشن تولد بماند برای بعد از پیروزی در میان هیاهوی خیابان و جمعیت، دختری کوچک با دستانی ظریف ایستاده بود؛ دختری که هنوز سنش به بازی‌های کودکانه می‌رسید، اما دلش به وسعت یک ملت می‌تپید. در دستش کاغذی ساده بود، اما واژه‌هایش بوی غیرت و وفاداری می‌داد: «امروز تولدم بود… اما جشن نگرفتم به‌خاطر خون رهبر شهیدم و خون بچه‌های مدرسه‌ی میناب. جشن تولدم را همزمان با پیروزی وطنم خواهم گرفت. حوریا پوراسماعیل.» هفدهم فروردین می‌توانست روز بادکنک‌ها، کیک و شمع‌های روشن باشد؛ روز خنده‌های کودکانه و آرزوهای کوچک. اما حوریا، در میان مردم ایستاد و نشان داد که گاهی قلب یک کودک، بزرگ‌تر از همه جشن‌های دنیا می‌شود. او جشنش را به تعویق انداخت؛ نه از سر اندوه، بلکه از سر احترام؛ احترام به رهبر شهیدی که نامش در دل‌ها زنده است و به کودکانی که آسمانی شدند. آن دست‌نوشته کوچک، تنها چند جمله بود؛ اما در حقیقت پرچمی از ایمان و همدلی را بالا برد. گویی می‌گفت: «ایران تنها یک سرزمین نیست؛ خانواده‌ای است که شادی‌هایش را با هم جشن می‌گیرد و غم‌هایش را با هم به دوش می‌کشد.» و روزی خواهد رسید که همین دختر کوچک، شمع‌های تولدش را با لبخند روشن کند؛ در روزی که پیروزی و آرامش در کوچه‌های ایران جاری باشد. آن روز، جشن او فقط جشن یک تولد نخواهد بود؛ جشن ایستادگی ملتی خواهد بود که حتی کودکانش هم معنای عشق به وطن را می‌دانند. 🔹فرحزاد جهانگیری ۱۸فروردین۱۴٠۵/ در حاشیه تجمعات شبانه مردم الشتر 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸تخته سنگ امروز عصر، هوا بیشتر از روزهای قبل دل‌انگیز است؛ اما یکجا قرارمان بند نمی‌شود. نازنین زهرا، دلشوره انداخته است به جانم. طبق روال هر روز بعدازظهر، داشتم خوراکی‌ها را می‌گذاشتم توی زنبیل کوچک صورتی برویم پارک، که تلویزیون، خبر سقوط جنگنده و جایزه تعیین‌شده برای خلبان را پخش کرد. نازنین از خوشحالی روی پای خودش بند نمی‌شد. گفت: «مامان تا کهگیلویه چقد راهه؟» گفتم: «نمیدونم! از بابات بپرس.» پدرش امروز توی شهرک، سر شیفت است. چند ساعتی یکبار همدیگر را می‌بینیم. نازنین، چادرش را انداخت روی سر، گفت: «مامان! بابا رو راضی کن بریم خلبان رو پیدا کنیم. می‌دونی ده میلیارد، چقدره؟ می‌تونیم باهاش چندتا تیگو۸ بخریم! یا خونه‌ای توی گلدشت و یه تیگو!» همین‌طور داشت؛ برای ده میلیارد نقشه می‌کشید که متوجه اعصاب خراب من شد. گفت: «هی! می‌دونم بابا هیچ‌وقت راضی نمیشه.» گفتم: «بسه دیگه نازنین؛ یه چیزی بگو با عقل جور دربیاد!» گفت: «خوش‌به‌حال اونی که خلبانو پیدا می‌کنه! می‌دونی اسمش هم می‌مونه تو تاریخ؟!» اضطراب داشتم. گفتم: «برگردیم خونه! شهرک نظامیه؛ اگه اومدن بالا سرمون می‌خوایم چکار کنیم؟» سر ناسازگاری گذاشت. قدم‌هایش را سریع‌تر کرد. گفت: «پس من اینجا چکاره‌ام؟» نگاهی به جثه ریزه‌میزه‌اش انداختم. از روز اول جنگ، نگاهش که می‌کنم، جگرم می‌سوزد؛ یاد دخترهای دبستان میناب می‌افتم‌. گفتم: «مثلا میخوای چکار کنی با کماندوی آمریکایی؟» گفت:«مگه لر نیستیم؟! با تخته سنگ می‌کوبم توی سرش!» خنده‌ام گرفت. راستی‌راستی باورش شده ما لرها با سنگ، هر کاری دلمان بخواهد می‌کنیم! 🔹سمانه قاسمی‌منش ۱۴فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
20.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی خلیج فارس، بوی خون سربازان آمریکایی را به خود می‌گیرد... ⛔ 🔹کاری از فاطمه عزیزی 🔹ترجمه و اجرا: زینب کرمی‌نژاد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
وقتی خلیج فارس، بوی خون سربازان آمریکایی را به خود می‌گیرد... ⛔ 🔹کاری از فاطمه عزیزی 🔹ترجمه و ا
به پیشنهاد خانم کرمی‌نژاد، اول قرار بود زحمت ترجمه و اجرا رو خانم بخشی بکشن. همون شب، خواهر، داماد و سلین جمشیدی، خواهرزاده، خردسالشون، در حمله وحشیانه صهیونیستی_آمریکایی به منازل مسکونی در دورود به شهادت رسیدن. چند روزی هم بخاطر بارونی بودن هوا و سرماخوردگی و... ضبط به تعویق افتاد. و امروز آمریکا با پذیرش شروط مقتدرانه ایران برای مذاکره، در اصل شکست خودش در این جنگ رو پذیرفته و دست از پا درازتر، عقب‌نشینی کرده. این جنگ تا پذیرش کامل شروط ایران، برای ما یه پرونده ناتمامه. برای شادی روح شهدا و امام شهیدمون، صلوات بفرستین.
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چهل روز از نبودنت گذشت؛ از ندیدنت... دلمان برایت تنگ شده؛ چشممان برایت تر... 🔹حسن احمدوند ۲۰فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah