eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
332 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باید برخاست | شب‌های اربعینیِ خیابان بعثت 🔹اسرا عزیزی ۱۷فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸آوینی اذان قلم است من، مماتِ واژه‌هایِ بی‌زبان، در صحرایِ عطشِ بپاخاستنم. آوینی می‌آید، واژه‌ها را به جان قلم می‌ریزد؛ آوینِ زلال یک دریا را به پیکره‌ی نوشتار می‌چشاند تا شاید واژه‌ای به رستاخیز جان برسد و از عالم بالا افشره‌ی هستی به ذرات مرده‌ی کلمات بچکد. خاک‌های نرم فکه را دیده‌ای؟ آوینی که می‌خوانم سراپایم ذراتی است، چون ذرات فروریخته و تفتیده روی زمین فکه؛ طوفانی می‌آید و در بیکرانی به وسعت آوینی ذراتم را می‌پراکند. روی دست باد به فراز و فرودشان دل می‌سپارم تا مگر غباری از آوینی بر ذرات من بنشیند و واژه‌ها را به بار بنشاند. واژه‌ها از او، که اتصال کلمات است به عالم بالا، می‌آیند و بر صفحه، گویی به نماز می‌ایستند. اذان قلم است، تا قد قامت نور بر واژه‌های قامت گرفته در صف عشق و جنون. پ.ن: وقتی می‌خواهم چیزی بنویسم، اول چندخط آوینی می‌خوانم تا روح، به جان واژه‌ها حلول کند. 🔹زینب کرمی‌نژاد ۲۰فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸پهلوانان نمی‌میرند تو یادمان دادی که چون طوفان بمانیم دوران اگر پر فتنه شد باران بمانیم تو پهلوانی، پهلوانان هم نمی‌میرند میراث تو این است جاویدان بمانیم مشت گره، گفته که حتی لحظه‌ی آخر در جنگ با صهیون و با شیطان بمانیم پیداست اینجا جبهه‌ی ایمانی و باطل حالا چگونه می‌شود حیران بمانیم؟ گفتی که ما به روضه‌ها گریه بدهکاریم با اشک، بر زخم حسین، درمان بمانیم تو آرزو کردی چو جدت تشنه باشی ای کاش ما هم چون شما عطشان بمانيم بعد از شما تابوت‌های کوچکی در شهر در گوش ما گفته است در میدان بمانیم میدان ما این روزها کوچه خیابان‌هاست باید که در پشت سر ایران بمانیم 🔹فاطمه سادات رحیم‌زاده ۲۱فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸به مناسبت شهادت دکتر در جنگ رمضان بهمن سال ۶۴ از دفتر روزنامه در تهران تلفن کردند و پرسیدند: «دوست داری به اهواز و خوزستان بری؟» گفتم: «بله. چطوری برم؟» گفتند: «فکری برای رفتنت می‌کنیم.» هر وقت ماموریت مهمی در جبهه و عملیات‌ها پیش می‌آمد، هتل و کار را رها می‌کردم و خودم را به جبهه می‌رساندم. گاهی وقت‌ها هم به نگهبان هتل می‌سپردم که «من دارم میرم و حواستون به هتل باشه.» قرار شد سعید صادقی را به همراه یک راننده دنبال من بفرستند تا با هم به اهواز برویم و می‌بایست زودتر خودمان را به منطقه می‌رساندیم. آن‌ها هم گفتند با هواپیما می‌رویم. چون امکان رفتن با هواپیما برایم مقدور نبود، برای آن‌که زودتر برسم، همان روز با اتوبوس به طرف اهواز حرکت کردم. وقتی رسیدم، در اهواز جایی را بلد نبودم. پرسان پرسان به سپاه، سازمان تبلیغات و بعد به ستاد جنگ در پادگان گلف اهواز رفتم. توی پادگان گلف گفتند باید به هتل ساحل بروی، چون آن‌جا برای خبرنگارها جا گرفته‌ایم. این هتل را برای خبرنگارهای خارجی در نظر گرفته بودند. توی هتل جا نبود، آقای کمال خرازی که رییس ستاد تبلیغات جنگ بود را دیدم. فوری دستور داد که خبرنگارند. اتاق برای ما در نظر گرفتند. بعد پرسید: «پس بچه‌های روزنامه؟» گفتم: «فعلا فقط من اومدم.» دوباره پرسید: «پس باقی بچه‌هاتون؟» چون به‌عنوان خبرنگار در این عملیات حاضر بودم، می‌دانستم که عکاس و بچه‌های روزنامه هم می‌آیند، برای همین جواب دادم: «بچه‌های دیگه الان تو راهن و دارن میان.» هنوز نیمی از خبرنگارها نیامده بودند و فقط بعضی‌ها در هتل بودند. چند روز از پایان عملیات گذشته بود و عراق پاتک‌هایش را شروع کرده بود. یک روز طول کشید تا همه‌ی خبرنگارها برسند. بعد از این‌که خبرنگارهای خارجی به اهواز رسیدند، صبح فردا به طرف فاو حرکت کردیم. خبرنگارهای خارجی را با با هلی‌کوپتر به فاو منتقل کردند و ایرانی‌ها با ماشین رفتیم. وقتی به فاو رسیدیم، عراق برای بازپس گیری فاو شروع به بمباران منطقه کرده بود و علاوه بر عراقی‌ها، کویتی‌ها هم به حمایت از عراق به مواضع نیروهای ما تیراندازی می‌کردند. با چند خبرنگار دیگر و خبرنگار نشریه‌ی اشپیگل آلمان توی یک ماشین با هم بودیم. خبرنگار اشپیگل همین که هواپیماها و بمباران‌های عراقی‌ها را دید، بنده‌ی خدا از ترس سکته کرد و مرد. بچه‌های بهداری آمدند و جنازه‌ی خبرنگار را بردند. 🔹خبرنگار جمهوری‌اسلامی/ خاطرات حسن مرادی صفحه‌ی ۱۶۷ و ۱۶۸ 🔹نویسنده: فریبا مرادی‌نسب 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچکس، بدون حساب دوستان و خانواده، شما را نمی‌شناسد. هیچکس نمی‌داند چه شکلی هستی، چند ساله‌ای هستی، گونه‌های گل‌انداخته داری یا خالی روی صورتت! اما من این را می‌دانم که اگرچه در ظاهر از خیلی از مردم پشت‌سرت کوچکتر و کم سن‌وسال‌تری، اما در باطن، روح و قلب بزرگتر و عاشق‌تری داری. وقتی این ویدئو را ببینی، میگویی: «صدای من اینطوریه؟ چقدر صدام بده. کاش قبل از مصاحبه چادرم رو مرتب می‌کردم، کاش انقدر با چادر و پوشیه‌ام وَر نمی‌رفتم، کاش اون پرچم توی صورتم نمی‌اومد...» نمی‌دانی که همه‌ی آدم‌ها واکنششان نسبت به شنیدن صدای خودشان همین است. اما می‌خواهم این را به شما بگویم: اول از همه، نکته‌ای که شاید خودت ندانی، و آن اینکه چه خوش‌پنداری. دوم، با وجود همین چادر و پوشیه‌ی گِلی، با وجود همین بازی کردن با انگشتانت که شاید از روی اضطراب حاصل از مصاحبه است، خیلی زیبایی. زیبایی درونت، در پندارت و وَر رفتن با چادر و پوشیه‌ات که حاصل اضطراب و حیای شماست، نمایان است. نمی‌دانی وقتی پرچم روی صورتت آمد، در واقع خدا صورتت را در آغوش گرفته بود و لاله‌ی وسط پرچم بوسه‌ی خدا بود بر چهره‌ی معصومت. و خوشا به حالت که در این سن با خدا معامله کرده‌ای. و چه معامله‌ی پر سودی. 🔹حسن احمدوند ۲۰فروردین۱۴۰۵/ در حاشیه اربعین رهبر شهید 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸ماموریت، تمام شد غلغله بود بلوار شوار؛ از مردانی که بر شانه‌ها گل مالیده بودند و از زنانی که رد دست گلی بر چادرهایشان نشسته بود. صبح پنجشنبه بود. جمعیت پشت جایگاه راه نداشت به جلویش بیاید. خیل مردم اجازه نمی‌داد. آفتابی که چشم‌ها را می‌زد هم، حریف زنان و مردانی که تمام مدت ایستاده بودند نمی‌شد. بیا کلمات را رها کنیم؛ دست‌ها، برای روایت کفایت می‌کرد. مشت می‌شدند برای شعارها و بالا می‌آمدند برای لبیک؛ ولی پایین نمی‌آمدند. بر سینه‌ها می‌زدند تا بیت‌های مداح را جان ببخشند: «آن مشت گره کرده به ما راه نشان داد». از شدت فشار، مشت‌ها به سفیدی می‌زدند که مبادا انتقامت را پایمال کنیم و جا بمانیم از عاشورایت، از جبهه مقاومتت، از شیعه‌های لبنان. سخنران با بغض گفت تا بدانیم. گفت تا آخرش هم با یزید بیعت نکردی و چون امامت، همه دنیا خواهند گفت: «اینجا، مردی ایستاد.» روضه می‌خواندند. مویه‌ی زنان امان نمی‌داد روضه را کامل بشنوم. کلمات آتش می‌زد قلب‌ها را. تشنه بود‌. زیر آوار بود. حسین بود. حسین بود! خیالت راحت آقا! ماموریت را چنان تمام کردی که همچون امامت، میراثت، روضه‌ای است بی‌پایان. 🔹فاطمه بازگیر ۲۰فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعل‌پرستان دوباره از کودکان، قربانی گرفتند... ۲۰فروردین۱۴۰۵/ در حاشیه اربعین رهبر شهید 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🕊 شهید رضا دریکوند بابایِ هیرمان 20 روزه 🍃 20 روز از پدر شدنش گذشته بود که در حمله موشکی اسرائیل به درجه رفیع شهادت نائل آمد. 🍃 شبیه خان نقش حضرت علی‌اکبر (ع)بود . 🍃هدیه امام رضا (ع)بود و عاشق و سینه سوخته سید و سالار شهیدان. ◉ولادت: ۱۳۷۷/٠۹/٠۱ ◉شهـادت: ۱۴۰۴/۳/۲۴ ❇️کانال زیر نظر خانواده شهید 👇🏼 https://eitaa.com/shahidrezaderikvand🕊
امشب چهارباغ، بیت‌الرضا شده بود... گزارش تصویری/ خرم‌آباد/ چهارباغ 📸 الهام دریکوند ۲۱فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah