eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
815 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸معلم همیشگی دومین یکشنبه‌ی اسفندماه سال۸۷ را به قول مادرم تا آویزانم کنند توی سرازیری قبر، یادم نمی‌رود. درس فارسی داشتیم؛ طبقه سوم دبیرستان، کلاس عمومی بود. وسط درس، یکی در زد. خانوم بود. آن روز کلاس نداشت؛ به خاطر من آمده بود مدرسه. به معلم فارسی گفت: «این هدیه واسه فلانیه؛ لطفاً بهش بدین» بچه‌ها چهارچشم و سراپاگوش شده بودند. از رازی که گذاشته بودم توی دامن خانوم، فقط من خبر داشتم و خانوم و خدا. هدیه را که دادند دستم از خوشحالی نزدیک بود بی‌هوش شوم. نه می‌توانستم جیغ بکشم و نه حرف بزنم. یک چادر مشکی بلند که تا پاشنه‌ام می‌رسید و روسری سه‌گوش مشکیِ کرپ حریرِ خامه‌دوزی شده! به خیالم باید آن لحظه از خوشحالی دیوانه می‌شدم! شب علیرغم میل خانواده، برای اولین‌بار چادر مشکی‌ام را پوشیدم و رفتم در حیاط خانه همسایه تا مدارک موردنیاز برای شرکت در حوزه‌ی علمیه‌ را از دخترشان بپرسم. آن سالها شاگرد اول کلاس بودم و همه دلشان می‌خواست مهندس کامپیوتر شوم؛ اما خودم علاقه به تحصیلات حوزوی داشتم. پسر همسایه در را باز کرد. یاد توپ و تشرهای خواهرم افتادم که گفت: «نرو! برادرش اومده مرخصی، زشته نرو در خونه‌شون!» یادم نمی‌آید ترس بود یا خجالت کشیدم؛ تپش افتاد به جان قلبم. نگاهم را دزدیدم کف آسفالت کوچه و گفتم: «با آذر کار دارم!» با لبخند لطیفی گفت: «بفرمایید داخل!» صدایش را که شنیدم از خودم متنفر شدم که ای کاش از خواهرم گوش می‌گرفتم و نمی‌آمدم اینجا! فردا عصر که از مدرسه برگشتم، همسایه‌مان آمده بود خواستگاری. همه خوشحال بودند و رأیشان مثبت بود. این‌بار هم ادای مات و مبهوت شده‌ها را درآوردم؛ چون نمی‌دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت! خبر نامزدی من که پیچید، دانش‌آموزها جمع شدند دور میز خانوم و التماس می‌کردند؛ برایشان چادر بیاورد! تقدیم به معلم همیشگی‌ام خانم عادلی عزیز❤️ دست خدا از آستین نور چگونه تقدیر کرد تو را ناخوانده پشت آیه‌های قرآن مثل خطوط نامرعی سرنوشت وسط مهر ماه تنها و مهربان رسیدی از راه 🔹سمانه قاسمی‌منش 12اردیبهشت1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸به مجنون گفتم زنده بمان بعد از مدت‌ها و بعد از آتش‌بس، می‌روم سراغ برنامه‌ی طاقچه، تا کتابی را که در نظر دارم بخوانم. برنامه که باز می‌شود، نام آخرین کتابی را که خوانده‌ام برایم بالا می‌آورد: «به مجنون گفتم زنده بمان»؛ داستان ژیلا و محمد. البته محمدِ خالی که نه؛ محمدابراهیم همت؛ یا همان‌طور که بسیجی‌های عاشقش صدایش می‌زدند: برادر همت. می‌روم و دوباره شروع به خواندن می‌کنم. تکه‌کلام یکی از بستگانم در ذهنم می‌آید: «دختر خوب…» انگار خودم در دلم ادامه‌اش می‌دهم: «جنگ تازه با این آتش‌بس، مثلاً تموم شده؛ باز هم ذهنت رو درگیر جنگ نکن.» اما روایت آن‌قدرجذاب است که باز هم شروع می‌کنم به خواندن. از پاوه می‌گوید، از سختی‌ها؛ از همان چشم‌هایی که آخر در دل ژیلا ماند تا از او بپرسد: «این‌قدر سرت پایین است، آخر نمی‌خوری زمین؟» این‌بار داستان را بیشتر می‌فهمم؛ شاید چون من هم دو جنگ را از سر گذرانده‌ام: یکی دوازده‌روزه و یکی رمضان. جایی، در یکی از متن‌هایی که این روزها می‌خواندم، به جمله‌ای برخوردم: «هر شهیدی در سینه‌اش زنی را به میدان می‌برد. آمار شهدا همیشه غلط بوده است؛ هر شهادت دو نفر را از پا درمی‌آورد: شهید و عشقی که در سینه‌اش می‌تپد.» و من با خودم گفتم کاش می‌شد این جمله را کمی تغییر داد. چطور بگویم؟ مثلاً همین جنگ رمضان؛ آن‌جا که خانمی سی‌وچهارساله هم همسرش را از دست داد، هم پسر یازده‌ساله‌اش را. می‌گفت: «من برای مادر شهید شدن جوانم.» اما در فیلمش ندیدم از پا افتاده باشد! شاید بعد از رهبر شهیدمان، معجزه‌ی خدا همین استقامت‌هاست. یا از مادران میناب؛ روزی که چند دل از پا افتاد و باز برای انقلاب تپید. این جنگ با اسرائیل، شهادتِ تکی داشت، اما خانوادگی هم داشت؛ انگار بعضی‌ها به تک‌خوری راضی نبودند. مثل شهید ، شهید و… این جنگ نشان داد که فقط زنان، همسر شهید نمی‌شوند؛ مردان هم می‌توانند همسر شهید باشند. مثل همسر شهیده ، یا ، آن مادر بارداری که مثل مادرمان شهیده نام گرفت. این روایت را در روزهای آتش‌بس می‌نویسم. به قبل نگاه می‌کنم: جنگ، شهادت، صدای پهپاد، انفجار، استرس… و حالا خاموشی؛ صدایی نیست. اما شب‌ها تجمعات به راه است. بیش از شصت شب است که میدان، دیگر خانه‌ی دوممان شده. به آینده که فکر می‌کنم، هنوز مه‌آلود و نامعلوم است؛ اما امید دارم با ظهور امام زمان‌مان، این مه کنار برود و آینده روشن شود. و این بار من هم به مجانین می‌گویم زنده بمانند؛ به تمامی عشاقش، تا ظهورش را ببینیم. 🔹زهرا زادسری 11اردیبهشت1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
امروز خودمون هم کیف کردیم از روایت‌ها. انصافا جذاب و گیرا بودن! 💫 خدا به قلمتون و نگاهتون برکت بده. 🌾 دمتون گرم که می‌نویسید و با راوی‌ماه همراهید.🌱 ما که سلامتی نویسنده‌ها و خواننده‌ها یه صلوات می‌فرستیم. شما هم بفرستید. یه پادکست خیلی جذاب و حرفه‌ای هم داریم که آخرشب، میزاریم توی کانال 👋
رادیوماه-زبان عشق.mp3
زمان: حجم: 2.7M
قسمت 4️⃣: *زبان عشق از ایران تا قلب اسپانیا* 🔹نویسنده: فاطمه امیری 🔹گوینده: زینب کرمی‌نژاد 🎬 کاری از فاطمه گنجی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸احساسات خواهرانه یک ماهی بود که از برادرم خبر نداشتیم؛ می‌دانستیم به خاطر شغلی که دارد به مأموریت رفته، اما کجایش را نمی‌دانستیم. هر چند روز یکبار با مادرم یا همسرش تماس می‌گرفت و احوالپرسی مختصری می‌کرد. بالاخره بعد از یک ماه، دقیقا چند روز پس از اعلام آتش‌بس، همسرش با پیامی دلمان را شاد کرد و خبر از بازگشت برادرم از مأموریت داد. برای شب، پدر و مادر و خواهرم هماهنگ کردند که بروند دیدنش. چون علاوه‌بر نگرانی‌های تک‌تک اعضای خانه‌مان، مادرم بیشتر از همیشه دلتنگ و بی‌تاب دیدن قامت پسرش بود و نمی‌توانست قدری تحمل کند. اما من که برای نماز به مسجد رفته بودم، برنامه ام این بود بلافاصله بعد از نماز به آشپزخانه مسجد بروم تا برای شام موکب کمکشان کنم. قرار برای ساعت نه‌ونیم بود؛ دقیقا وقتی که می‌خواستم به تجمعات بروم. نمی‌دانم چه شد که میان جنگ عقیده و دلتنگی برای برادرم، عقیده را انتخاب کردم و آن شب برای دیدن برادر، همراه خانواده نرفتم. با خودم گفتم: «خب داداش که تازه از ماموریت اومده. وقت زیاده؛ بعدا میرم می‌بینمش.» ولی غافل از بازی تقدیر! برادرم بعد از سه روز، دوباره به همان منطقه‌ی نامعلوم اعزام شد. حالا من با کوهی سفت و سخت از دلتنگیِ خواهری که دو ماهی می‌شد برادرش را ندیده روبرو بودم. چند روز بعد از اعزامش در کمال تعجب دیدم استوری گذاشته. خوشحال شدم که قطعا سلامت است؛ اما چیزی که استوری کرده بود داغم را بیشتر مکرد: «عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است...» همراه عکس پلاک، تفنگ و چفیه‌ی تبرکش از سوریه. در عین حال که خودم را قوی و غلبه‌گر بر احساسات نشان می‌دادم، ته دلم حس خواهرانه‌ام آزارم می‌داد. حالا ذره‌ای از احساس حضرت زینب را درک می‌کنم. ای کاش با عنایت حضرت زینب هیچ خواهری داغ برادرش را نبیند. 🔹 یک خواهر دلتنگ 13اردیبهشت1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸غنی‌سازی همدلی در تجمع جان‌فدایان ایران به محض اینکه من و خانم دیگری که پرچمی کوچک در دست دارد، سوار تاکسی می‌شویم، راننده می‌گوید: «مسیرهای منتهی به خیابان انقلاب بسته‌اند. من تا جایی که مسیر باز باشد شما را می‌رسانم و بقیه مسیر را باید پیاده بروید.» بدم نمی‌آید هوای خنک اردیبهشت را در خیابان‌های شهرم نفس بکشم. با اینکه نزدیک دو ساعت تا شروع رسمی رزمایش «جان فدای ایران» مانده است، مردمی که انگار برای بستن پیمانی دوباره از جنس همدلی و ایثار عجله دارند، چه پرشتاب و مصمم قدم‌هایشان را برمی‌دارند و به سمت جایگاه درحال حرکت هستند. موکب‌داران درحال آماده شدن برای پذیرایی از مردمی‌اند که دو ماهی می‌شود این خیابان را مانند خانه خود می‌دانند و خودشان هم این مردم را مانند خانواده خود. هر چه زمان می‌گذرد حس اتحاد و همدلی در بین این ملت بیشتر می‌شود. خودم را از لابه‌لای جمعیت به مقابل جایگاه می‌رسانم. دانش‌آموزان مدرسه دخترانه شهید آوینی به نمایندگی از دانش‌آموزان شهر، برای نشان دادن مظلومیت دانش‌آموزان شهید میناب به وصف شده‌اند. کوله پشتی‌های صورتی که بر پشت هر کدامشان عکس یک شهید دانش‌آموز چسبانده شده است توجه‌ام را جلب می‌کند. مجری، شکوه ایستادگی را در واژه‌ها می‌گنجاند و خوب می‌داند برای گفتن از عظمت این مردم باید از جنس کربلا سخن گفت. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و نوجوان همه هستند. جمعیت رفته رفته بیشتر می‌شود. این مردم عاشورایی حالا دیگر به گریه‌های میان روضه بسنده نمی‌کنند و مردانه پا در رکاب مولای خویش هستند. عشق به ولایت و وطن چنان وجودشان را تسخیر کرده که هر کدام‌شان یک جان فدایند. شنیدن صلوات خاصه امام رضا(ع) در روز تولد این امام رئوف، فضای مراسم را معنوی‌تر کرده است. جمعی از مسئولین استانی نیز در جایگاه حاضر می‌شوند. دختران جان‌فدا، رژه می‌روند؛ رژه‌ای از جنس افتخار و حماسه زینبی. قیامِ موشک «قیام» برروی لانچر و در حلقه مردم، شکوه غیرت و اقتدار را در رگ‌ها جاری می‌کند. همه شعار سر می‌دهند. فریادها رساتر می‌شوند. اشک‌ها و لبخندها درهم می‌آمیزد. همه با مشت‌های گره کرده «یا حسین» گویان می‌خواهند به یزیدیان زمان بگویند ما همان امت حسین ابن علی هستیم و تا آخرین قطره خون، شعارمان «هیهات من الذله» است. پیرزنی که توان ایستادن ندارد و روی زمین نشسته است و دانه‌های تسبیح را در لابه‌لای انگشتانش می‌چرخاند، زیر لب برای رزمندگان دعا می‌کند. پرچم به دستان، با شور حماسی بیشتری پرچم‌ها را تکان می‌دهند. مسئولین حاضر در جلسه هر کدام چند دقیقه‌ای صحبت می‌کنند و نیروهای مردمی و عشایر در مقابل جایگاه رژه می‌روند. چندتا عکس می‌گیرم. گوشی موبایلم خاموش می‌شود. به ساعت مچی‌ام نگاهی می‌اندازم. ساعت از 17 گذشته است. جمعیت همچنان بیشتر و بیشتر می‌شود. با دیدن عکس‌هایی از شهدا که در انبوه جمعیت بالا نگه داشته شده‌اند، به خود می‌بالم و حس غرور در رگ‌هایم موج می‌زند. افتخار می‌کنم که من فرزند این خاکم. امروز قدم‌هایم را آرام برمی‌دارم تا بدانم که بر کدام عرش قدم می‌گذارم و در کدامین کربلا ایستاده‌ام! 🔹عصمت دهقانی/ خرم‌آباد ۹اردیبهشت۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸نبضِ کوچکِ وطن در دل شب، هنگامی که شعله‌‌های خشم و مقاومت در تجمع برافروخته بود و ما غرق در ثبت فریادهای تاریخ، ناگهان حضور کوچک و روشنی همه چیز را دگرگون کرد. دخترکی با چشمانی به وسعت آسمان جوجه بلبلی را در دستانش به سوی ما گرفت. انگار که تمام امیدش را در آن پرنده کوچک خلاصه کرده بود؛ جوجه‌ ای که با ربانی سبز و سفید و قرمز همچون سربازی کوچک، تزئین شده بود. ربان‌‌هایی که خودمان با عشق به کودکان هدیه می‌دادیم، اکنون دور این بلبل پیچیده شده بود. اصرار داشت از او و همراه کوچکش عکسی بگیریم؛ عکسی برای معلمش. عکسی که شاید سکوتی باشد در میان هیاهو یا پیامی از صلح و زندگی برای فردایی روشن‌تر. در آن لحظه، دوربین من نه فقط یک ابزار که پلی شد بین معصومیت کودکانه و دنیای پرهیاهوی اطرافش. تصویری که ثبت شد نه فقط یک جوجه بلبل با ربان‌‌های رنگی که نمادی از بقای امید در سخت‌‌ترین شرایط بود؛ نمادی از تلاش برای حفظ زیبایی در دل آشوب. لبخندی بر لبانم نشست؛ لبخندی که به وسعت قلب کوچک آن دخترک بود و به عمق پیامی که می‌‌خواست برساند. تصاویری که من می‌‌گیرم، تنها مستندات نیستند؛ روایتگر روح زمانه‌‌اند؛ حتی اگر پای دستان کودکی، با جوجه بلبلی که ردای وطن بر تن دارد، در میان باشد. 🔹صباکاوسی/ بروجرد 12اردیبهشت1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸گمنام، عاشق، به ندرت دوست‌داشتنی بعد از شبی سخت و پر استرس بالاخره صبح شده. شیفت را به برادر بعدی می‌سپارم و از اتفاقات دیشب آگاهش می‌کنم. زبانم به او امیدواری می‌دهد که خیلی نگران نشود و در دل آرزو می‌کنم این‌بار آخرین دیدارمان نباشد. به سمت خانه راه میفتم تا کمی استراحت کنم؛ چون عصر باید خودم را به بچه‌های بسیج برسانم. پلک‌هایم گاهی چنان سنگین می‌شود که نگاهم را از بزرگراه برمی‌دارد. انگار کوهی از نمک در چشمانم ریخته‌اند. هر چهار شیشه ماشین را پایین می‌کشم بلکه سیلی فشار باد باعث شود بیدار بمانم؛ حداقل همین‌قدر که خودم را سالم به منزل برسانم. شاید خنده‌دار باشد اما مرتب به خودم یادآوری می‌کنم، حیف است میانه جنگ آدم با تصادف بمیرد. این زمزمه‌ها ادامه دارد تااینکه سیلی محکم‌تر از باد، خواب را از چشمان خسته‌ام می‌رباید. فکر تامین هزینه‌های خرید جهیزیه‌ای که قرار بود قبل از جنگ خریداری شود و به‌خاطر اغتشاشات دی‌ماه و جنگ به تعویق افتاده، سنگین‌تر و قوی‌تر از هر خواب‌آلودگی و خستگی است. به ذهنم می‌رسد امروز اولین روز کاری بانک‌ها در سال جدید است و چه بهتر که اول پیگیر پرونده وامی شوم که دوماه قبل از جنگ درخواست داده بودم و خبری از آن نشده بود. پیدا کردن شعبه‌ای که پرداخت‌کننده‌ی وام‌های ضروری سازمان است، اصلا آسان نیست؛ آن هم در شرایطی که هیچ مکان‌یاب و نرم‌افزار مسیریابی کار نمی‌کند. از همه‌ی آنچه که برای پیداکردن یک نشانی، ضروری است فقط یک اسم می‌دانم؛ بانک... شعبه... . کلافه شده‌ام. از این خیابان به آن خیابان می‌روم و در پس ذهنم به چشم‌هایم دستور می‌دهم، علاوه‌بر تابلوهای راهنما رصد کنند که در این محله‌ی اشرافی و اعیانی خبری از پرچم‌ها و نمادهای عزاداری و یا آثار جنگی هست یا نه. به هرحال شعبه را پیدا می‌کنم و وارد می‌شوم. هیچ نسبت ظاهری میان خودم با آنجا و آدم‌هایش پیدا نمی‌کنم. من با سر و صورت خاکی و ژولیده، پیراهن روی شلوار چروکیده، کفش‌های گلی و خاکی و آن‌ها که خط اتوی کت شلوارشان گردن هر پیل تنی را می‌شکند و بوی ادکلنشان از چند متر آن طرف‌تر هوشیارت می‌کند! به سمت دستگاه نوبت‌دهی می‌روم و بعد از دریافت برگه نوبت می‌نشینم تا نوبتم شود. رییس شعبه زیرچشمی مرا دید می‌زند. شاید حق دارد؛ آدم ریشوی خاکی در این شرایط جنگی در آن شعبه‌ی اعیانی بانک، خیلی عادی به نظر نمی‌رسد. ترجیح می‌دهم خودم را درگیر این نگاه سنگین نکنم و با گفت و شنودهای باجه‌ها سرگرم باشم. باجه‌ی اول پیرمردی است که کارتش مسدود شده و می‌خواهد پولش را جابه‌جا کند. باجه‌ی دوم خانم جوانی است که کارت هدیه می‌خواهد. باجه‌ی سوم آقای جوانی است که برای پاس کردن چکی به بانک آمده و... با فریاد پیرمرد مشتری باجه اول، این‌بار نه‌تنها من، بلکه تمام آدم‌های بانک توجه‌شان به سمت آن باجه جلب می‌شود. فریادی سراسر عصبانیت و بغض و حقد و بی‌معرفتی که هنوز در گوشم می‌پیچد: «نه آقاجون نظامی چیه! خدانکنه من نظامی باشم؛ مگه مغز...» این‌بار من سراسر خشم می‌شوم و آتش به جانم میفتد. مشغول دودوتا چهارتا می‌شوم که با او درگیر شوم یا فقط کلامی از خجالت این بی‌معرفتی‌اش دربیایم! ناگهان معاون شعبه صدایم می‌زند: «آقا کار شما چیه؟» انگار او هم خشم نگاهم را می‌فهمد و می‌ترسد که مبادا قضیه به جای باریک کشیده شود. کارم را می‌گویم و او مشغول بررسی سیستم می‌شود. در تمام این لحظات با نگاه‌های تند و تیز به فکر تسویه‌حساب با آن سالخورده نادانم. راستش آنقدر خسته و کلافه‌ام که توانایی زیاد ماندن و درگیر شکایت‌بازی و کلانتری و... شدن را ندارم؛ اما نمی‌توانم از او هم بگذرم. پیرمرد که احتمالا دیگر معنی نگاه‌های مرا فهمیده، با حالتی شاکی، ولی مغموم می‌گوید سرطان دارم و داروهایم گیر نمی‌آید. حالا بیشتر به این فکر می‌کنم که چطور با یک پیرمرد نادان، ولی بیمار، برخورد کنم. درحال همین محاسباتم که صدای معاون مرا به خود می‌آورد: «آقا پرونده شما هنوز ارسال نشده از محل کارتون؛ باید از اونجا پیگیر بشید.» 🔹جان‌فدای ایران 5فروردین1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸گمنام، عاشق، به ندرت دوست‌داشتنی لبخند تلخی می‌زنم و زیر لب می‌گویم: «کدام محل کار! آنجا که دیگر تلی از خاک است. همین چند روز پیش، آنجا را زدند و اگر پرونده نیامده لابد الان یا سوخته یا زیر آوار است.» بیخیال وام و پیرمرد می‌شوم. برمی‌گردم سمت خانه. در راه برگشت هنوز خودخوری می‌کنم که چرا جوابی به پیرمرد ندادم. پیرمردی که نمی‌داند در تاریکی بیابان، بارها جابه‌جا شدن از ترس موشک دشمن یعنی چه! او که نمی‌فهمد افطار خوردن با هزار زحمت و سحری خوردن همان غذای دیشبی که یخ کرده یعنی چه! پیرمردی که نمی‌فهمد یک نظامی در جنگ، با هر صدای جنگنده و پهپاد چه استرسی را تحمل می‌کند که آیا این‌بار نوبت پرواز او رسیده یا نه! پیرمردی که نمی‌تواند بسیاری جزییات دیگر را حتی تصور کند. به خانه می‌رسم و بی‌هیچ حرفی در رختخواب دراز می‌کشم. حسی می‌گوید قبل از خواب، آخرین اخبار را چک کنم. در جستجوی اخبار، ناگهان کلیپی را از دختربچه‌ای می‌بینم که زیر آوار مانده و فقط موهای گندم‌گونش، از لابه‌لای آوار پیداست. ذهن خسته‌ام یاری نمی‌کند کامل و تا انتها کلیپ را ببینم؛ هرچند اگر خسته هم نبودم اصلاً شجاعت دیدن این تصاویر را ندارم. گوشی را کنار می‌گذارم و به سقف سفید اتاق خیره می‌شوم. پرت می‌شوم به دو سه روز قبل؛ یاد همان دختربچه‌ی سه‌چهار ساله‌ای میفتم که همان روز، خودم از لای خرابی‌ها رساندمش بیمارستان. یاد آن استیصال و نگاه‌های نگران پدرش؛ یاد ترس‌ها و اشک‌های آن دختر؛ یاد امیدها، باورها، بی‌قراری‌ها. سیلی سوم را دقیقا همین لحظه می‌خورم؛ به خودم می‌گویم من نظامی شده‌ام برای همین لحظات! برای همین آدم‌ها؛ برای همان دختربچه؛ برای آن پدر؛ برای آن بغض‌ها؛ برای آن باورها. کسی قدر بداند یا نه چه اهمیتی دارد! شاید این دختربچه خردسال، سالها بعد در بانک دیگری و در شعبه دیگری مهربانی آن روز عموی نظامی خودش را به خاطر بیاورد و در جواب پیرمرد نادانی که با فریاد می‌گوید: «خدانکنه من نظامی باشم...» جواب درخور و شایسته‌ای بدهد. همین برایم کافی است. من نظامی‌ام؛ هرچند گمنام، عاشق و به ندرت دوست‌داشتنی... حالا دیگر اگرچه نزدیک ظهر است و فرصت استراحت چندانی نمانده، اما بهتر است بخوابم؛ بچه‌های گردان بسیج، عصر منتظرند. 🔹 جانفدای ایران ۵فروردین۱۴۰۵ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸شعارِ تا همیشه پایدار من این‌روزها خیلی به *«آقا‌سیدمجتبی»* فکر می‌کنم. به لحظاتِ خلوت و تنهایی‌اش. به این‌که در یک لحظه پدرش را، که عزیزترینِ امت بود، تقدیمِ خدا کرد؛ همسرش را، خواهرش را، همسرِ خواهرش را، خواهر‌زادهٔ معصوم و کوچکش را. در این ۶۰ و اندی‌روز؛ کجا وقت برای سوگواری داشته؟ یا خلوتی برایِ دل‌تنگی؟ وقتِ نماز شب، یا نزدیکِ نماز صبح؟ موقعِ خواب یا میانِ روز؟ فراقِ آن پدر، آن آقا، آن ریش‌سفیدِ امت، آن بابا را که حتی نگاه به چهره‌اش غم و اندوهِ دل را می‌زُدود؛ جز به توسل و توکل چطور تاب می‌آورد؟ یک مرد وقت‌ تنهایی با همسرش حرف می‌زند، خستگیِ کارش را دیدنِ همسرش، مادر بچه‌هایش از جان بیرون می‌کند، اما جای خالیِ همسرش... همدمِ یک برادر، خواهر است. جایِ خالی خواهر را؟ شنیده‌ام دامادِ آقا، شهید آقا مصباح‌الهدی، از آن آدم‌حسابی‌های روزگار بوده! از آنها که وقت و بی‌وقت می‌شد با او حرف زد، دردِ دل گفت، گره‌ کار باز می‌کرد. نداشتنِ این خواهرِ همسر، حتما خیلی دل‌تنگی دارد... من این روزها خیلی به *«آقا‌سیدمجتبی»* فکر می‌کنم. به این صبر، به این ظرفِ عظیم روح، به این صلابت. به او که با چنین سوگی، جنگ را فرماندهی می‌کند، مردم را ندیده این‌طور شیفتهٔ خود می‌کند، هیچ‌چیز را در پیام‌هایش از قلم نمی‌اندازد. ازدواجِ جوانان را، روز طبیعت را، کاشتِ نهال را، تاریخچهٔ پرفراز و نشیبِ خلیج فارس را، معلمان را، کارگران را، مردم را، قواعد حقوقیِ جدید و تسلطِ کامل ایران در تنگهٔ هرمز را، هسته‌ای را، موشکی‌ را، جهاد اقتصادی و فرهنگی را. جزئیاتِ کلماتش آنقدر دقیق و عمیق است که باید رویِ همه‌اش فکر کرد. آخرِ پیام‌هایش دعا و وساطتِ حضرت صاحب(عج) را استمداد می‌کند و بإ‌ذنِ‌الله می‌خواند؛ همه‌چیز معنا‌دار است. همان‌قدر که ادیب، مهربان و فاضل با مردم حرف می‌زند؛ همان‌قدر مقتدر و با صلابت به دشمن می‌تازد! *«امریکایی‌ها در خلیج‌فارس جایی ندارند؛ مگر در قعرِ آب‌هایش!»* جانم به این صلابت، به این خلفِ صالحِ سیدعلی! به نگاهِ خاص حضرت صاحب‌الزمان(عج) روی دل‌های این امّتِ که داغِ بزرگ ‌دیده؛ به آن دست نگه‌دارندهٔ موسی در نیل و ابراهیم در آتش... به این شعارِ تا همیشه پایدار؛ *ابالفضل علمدار خامنه‌ای نگه‌دار...* 🔹کافه رحیمی 12اردیبهشت1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah