eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
814 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸گوش به فرمان دنیای دخترک کلاس‌اولی، مدتی بود که رنگ و بوی غزه گرفته بود. هر روز، با تمامِ کوچکیِ دلش، غصه‌ی بچه‌های آن سویِ مرزها را می‌خورد؛ بچه‌هایی که شاید هیچ‌وقت خوابِ آرام نداشتند؛ بچه‌هایی که صدایِ بمب، همیشگی‌ترین صدای زندگی‌شان بود. او، پشتِ پنجره‌ی امنِ خانه‌اش، تنها می‌توانست آرزو کند که کاش می‌توانست برایشان کاری کند. اما ناگهان، خانه‌ی خودشان، رنگِ کابوس غزه به خود گرفت. جنگ، نه از دور، که از همین نزدیکی، از همین کوچه، سر برآورد. صدایِ آشنایِ هم‌سن‌وسال‌هایش، جایی میانِ خبرهایِ تلخِ شهادت، گم شد. «دانش آموزان مدرسه شجره طیبه میناب»؛ و بعد، تلخ‌ترین خبر: رفتنِ رهبرشان؛ آنکه همیشه چراغِ راهِ دلِ کوچکِ او بود. این‌بار، دیگر فقط بغض نبود. در دلِ کوچکِ او، آتشی شعله کشید؛ آتشی از جنسِ انتقام. دیگر فقط دردِ کودکانِ دور نبود، که خشمِ دشمنی بود که هم‌بازی‌هایش را پرپر کرده بود. جهان، ناگهان برایش خطرناک و بی‌رحم شد. وقتی از نوشتن تکالیفش خسته می‌شد، دفترهایش را می‌بست، مدادهایش ر را رها می‌کرد و با تمامِ وجود، می‌گفت: «نمی‌نویسم!» اما یک چیز بود که می‌توانست همه‌ی این مقاومتِ کودکانه را درهم بشکند و او را به میدانِ بزرگتری بکشاند: «امشب به تجمع نمی‌ریم.» همین جمله کافی بود تا تمامِ تکالیفِ نانوشته‌اش را با قدرتی دوباره، مثلِ سربازی که آماده‌ی نبرد است، بنویسد. این شب‌ها، دیگر خیابان‌ها جایی برای رفت و آمد نیست؛ «میدان نبرد» است؛ قلبِ مبارزه‌ی مردم. جایی که او و هزاران کودکِ دیگر، از بزرگ و کوچک، آرزو دارند «سرباز» باشند؛ سربازِ این میدان؛ سربازِ رهبرِ جدیدشان «آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای». و چقدر زود فهمید که باید گوش به فرمان باشد. همان شبی که فهمید اجازه‌ی رفتن به تجمع را ندارد، تمامِ دنیا در نگاهش جمع شد و رو به پدر و مادرش گفت: «آقا مجتبی گفته که خیابان‌ها رو حفظ کنید، اونوقت شما می‌گید نمی‌ریم؟» در آن جمله، نه کودکانه بودنش گم شد، نه درکش از وضعیت؛ فقط وفاداریِ یک سربازِ کوچک بود، که دنیایش را سپرِ راهِ رهبرش کرده بود. 🔹نازنین زهرا جعفری 16اردیبهشت1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸5 نکته مهم از روایت و اقتصاد *۱. پرهیز از دامن زدن به روایت‌های سقوط:* پژوهش‌ها ثابت کرده‌اند که در زمان بحران، اهالی رسانه فعال در حوزه های مالی و اقتصادی به‌شدت به داستان‌سرایی روی می‌آورند. این داستان‌های دراماتیک از وضعیت بازار، وحشت سرمایه‌گذاران را شعله‌ور کرده و ریزش بازارها را تسریع می‌کند. رسانه‌ها باید از ایجاد هیجان کاذب پیرامون نوسانات موقت بپرهیزند. *۲. خطر ویروسِ روایت صرفه‌جویی مطلق (پارادوکس خساست):* یکی از خطرناک‌ترین ویروس‌های روایی پس از جنگ، تشویق هیجانی و مداوم مردم به نخریدن، احتکار پول و صرفه‌جویی مطلق در تمام ابعاد زندگی است. اگر رسانه‌ها دائماً این روایت را پمپاژ کنند که روزهای بسیار سختی در پیش است، پس دست از خرج کردن بردارید، تقاضا در بازار فلج می‌شود. در نتیجه، کسب‌وکارها مشتریان خود را از دست می‌دهند، خطوط تولید متوقف می‌شوند و اقتصاد وارد یک رکود عمیق و خودخواسته می‌گردد. چرخش پول، خونِ در رگ‌های اقتصادِ آسیب‌دیده است و توقف آن به بهانه صرفه‌جویی، اقتصاد را می‌کُشد. اگر از لبنیاتی ماست نخریم، اگر به خیاط کار سفارش ندهیم، اگر سفر گردشگری نرویم، با کسادی کسب و کار آنها، بطور دومینویی این رکود به خود ما و اطرافیانمان رسیده و عمق رکود و طول مدت بازگشت به رونق را تشدید کرده ایم. اگر از کارگر جنس نخریم، در دور بعد باید با راه انداختن جشن عاطفه ها به آنها صدقه بدهیم ! مواسات با فقرا و مساکین یعنی پرداخت حقوق انسانی آنها. اما همدلی و مواسات با افراد مولد و اهالی کسب و کار یعنی خرید از آنها! *۳. هدایت هوشمندانه روایت صرفه‌جویی به سمت منابع ملی:* رسانه‌ها باید خط‌کشی دقیقی در ذهن مخاطب ایجاد کنند. روایتِ صرفه‌جویی صرفاً در سه حوزه باید متمرکز شود. اول، حوزه مصرف انرژی (آب، برق، گاز، بنزین) ، دوم، مواردی که مجبوربه واردات آنها هستیم، و سوم، مواردی که زنجیره تولید انها دچار توقف یا کندی شده (مثل کیسه پلاستیک). صرفه جویی در این موارد البته سازنده و درست است. مصرف بی‌رویه این موارد، بار مالی سنگینی بر دوش دولت و زیرساخت‌های تخریب‌شده می‌گذارد. پیام رسانه باید این باشد: "در مصرف انرژی و یارانه‌ها به شدت صرفه‌جویی کنیم، مصرف کالای وارداتی هم ممنوع، تا دولت منابع را صرف بازسازی زیرساخت‌ها کند؛ اما چرخه اقتصاد روزمره و خرید از کسب‌وکارهای محلی را برای زنده نگه داشتن بازار متوقف نکنیم." *۴. مراقب روایت‌های علّی ساده‌انگارانه باشید: * در شرایط مبهم پس از جنگ، افراد جامعه برای درک اتفاقات اقتصادیِ پیچیده، اقدام به ساختن داستان‌های علت و معلولی ساده می‌کنند. رسانه‌ها نباید با تکرار این روایت‌های تقلیل‌گرایانه (مثلاً پیدا کردن یک مقصر واحد برای تورم یا کمبودها)، افکار عمومی و تصمیمات اقتصادی جامعه را دستخوش تغییرات مخرب کنند. تجربه هم نشان داد که مثلا اعدام سلطان سکه، کمکی به جریان غلط سوداگری بازار سکه و کاهش قیمت آن نکرد! دراین زمینه با برخی مسوولان همراهی نکنید! *۵. مهار پیش‌دستانه هراس: * همان‌طور که علم پزشکی مدل‌های همه‌گیرشناسی (اپیدیمیولوژی) را برای درک پخش بیماری‌های مسری به کار می‌گیرد، رسانه‌ها نیز باید بدانند که ترسِ اقتصادی مسری است. امروزه اقتصاددانان متخصص حوزه روایت، تلاش می‌کنند میلیون‌ها متن را کاوش کنند تا ویروس‌های روایی را پیش از تبدیل شدن به بحران شناسایی و مهار کنند. ما متاسفانه این فرصت و امکانات را نداریم تا با استفاده از مدل‌های زبانی بزرگ (LLMs) و الگوریتم‌های پردازش متن برای استخراج، سنجش و تحلیل روایت‌ها از شبکه‌های اجتماعی داخلی و از کف بازار و خیابان، اخبار مالی و گزارش‌های دولتی بطور علمی و روشمند به برنامه های اقدام رسانه ای در جنگ اقتصادی برسیم. شما به عنوان دروازه‌بانان افکار عمومی، باید جلوی انتشار ویروس‌های رواییِ ناامیدی را بگیرید. فراموش نکنید که گاهی یک داستان جذاب، بیشتر از آمار و ارقام بانک مرکزی روی اقتصاد کلان تأثیر می‌گذارد. راویِ بازسازی، چرخشِ اقتصادی و تاب‌آوری باشید. متشکر. 🔹عادل پیغامی 18اردیبهشت1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به: @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸لشکر خوش‌نویس‌ها بعد از سر گرفتن دعای کمیل و استقبال مردم، جلسات دعای کمیل مرتب در مسجد برگزار می‌شد و هر روز تعداد بیش‌تری به مسجد می‌آمدند. از هر سن و قشر و گروهی. یکی از این گروه‌ها دانش‌آموزها بودند؛ هم از مدرسه‌ی راهنمایی هم از دبیرستان. بهرام روی دانش‌آموزها حساب ویژه‌ای باز کرده بود. دلش نمی‌خواست فقط برای خواندن دعا و نماز و قرآن به مسجد بیایند. برای همین چند نفر از دانش‌آموزها را جمع کرد و بساط کلاس آموزشی خوش‌نویسی را توی مسجد پهن کرد. حالا هر وقت وارد مسجد می‌شدیم، نوجوان‌ها یک گوشه‌ی مسجد روی کاغذ و مقوا پهن شده و با قلم‌ و نی، خوش‌نویسی تمرین می‌کردند. خط‌شان که بهتر شد، به حال خودشان رهایشان نکرد. می‌خواست حالا که هنری دارند، آن را به کار بگیرند و در راه انقلاب خرجش کنند. بهشان سپرده بود هر جا روی هر دیواری شعار ضددین یا انقلاب و امام دیدند، آن را با شعارهای دست‌نویس خودشان بپوشانند. آن روزها سازمان مجاهدین خیلی از دانش‌آموزها را به کار گرفته بود تا توی مدرسه‌ها و دبیرستان‌ها شعار بنویسند؛ بهرام هم اعتقاد داشت باید کاری کنیم که فکر نکنند فقط خودشان وجود دارند و کسی با آن‌ها مقابله نمی‌کند. برای هر شعاری از اعضای مجاهدین، جوابی پیدا می‌کرد و می‌سپرد بچه‌ها خودشان روی کاغذ یا مقوا شعار بنویسند و روی شعار را بپوشانند. هزینه‌اش را هم یا خودش می‌داد یا با کمک بچه‌ها جمع می‌کرد؛ بدون وابستگی به هیچ سازمان و اداره‌ای. بچه‌ها هم احساس می‌کردند کاری برای انقلاب را روی دوش خودشان می‌کشند و به این انجام وظیفه افتخار می‌کردند. به نقل از علی‌اصغر ابدالی خاطراتی از شهید هنرمند بهرام هژبر/ صفحه ۵۴ 🔹تدوین: رعنا مرادی‌نسب 🔹نشر ستارگان آسمان 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸جان‌فدا مثل شب‌های گذشته مشغول ثبت‌نام داوطلبین جان‌فدا بودم که دختر ٨ساله‌ای به سمتم آمد و با صدایی کودکانه گفت: «خانم منم جان‌فدا ثبت‌نام میکنی؟!» وقتی نگاهش کردم، در ظاهر، جان خود را فدا کرده بود؛ با سربند و چفیه و نقاشی‌ای که در دست داشت. ازش پرسیدم: «میخوای چکار کنی؟» جواب داد: «میخوام از وطنم دفاع کنم.» لحنش کودکانه، ولی محکم و استوار بود. ترسی از جنگ نداشت, همه چیز را خوب درک می‌کرد. مرتب و شمرده شمرده، مشخصاتش را می‌گفت و مدام چک می‌کرد که درست نوشته باشم. من دختری ٨ ساله از لرستانم؛ من هم برای نبرد با ترامپ جنایتکار آماده‌ام... گفتم: «چکار بلدی انجام بدی؟» گفت: «خانم شما بگو کفش سربازان رو پاک کنم یا آشپزی یا اصلا جبهه برم. هرکاری شما بگین انجام میدم.» آمریکا و اسرائیل بدانند، دختران ما دیگر ریحانه نیستند؛ رستم تهمتنند... 🔹زهرا ایزدپناه 12اردیبهشت1405 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸زنگ آخر چیزی به عید نمانده بود. ما بچه‌های کلاس پنجم، همه با هم زنگ تفریح که شد در کنار یکدیگر درباره خرید عید گفتگو می‌کردیم. یکی کفش سفید گرفته بود و یکی دیگر گل سر و آن دیگری لباس سفید و کیف مشکی. یاد بچه‌های مدرسه‌ی میناب افتادم. بچه‌هایی که مثل ما برای عید لحظه‌شماری می‌کردند؛ لباس‌های تمیز و اتوشده‌ی خود را برای پوشیدن در سال نو آماده کرده بودند. چه روز شومی بود وقتی بچه‌ها بی‌خبر از همه چیز به مدرسه رفتند و آمریکا و اسرائیل جنایتکار با موشک‌های خود آنجا را نشانه گرفتند؛ انگار از کودکان هم می‌ترسیدند. صدای گرومپ گرومپ موشک، دل مادران و پدران را به لرزه درآورد. دیگر هیچ‌وقت زنگ تفریح بچه‌ها خورده نشد. و صدای هیاهوی آنها به گوش کسی نرسید. مادران همچنان منتظر به صدا درآمدن زنگ آخر مدرسه بودند که بچه‌هایشان برگردند و اتفاقات مدرسه را برایشان تعریف کنند. اما با زدن دو بمب به سمت مدرسه دویدند... مدرسه‌ی شجره طیبه در آتش می‌سوخت. جز دست و پا و کیف‌ها و کتاب‌های خونی آنها چیز دیگری را به آغوش نکشیدند. یکی از مادرها ناله‌کنان و اشک‌ریزان می‌گفت: «بچه‌ی من برای روز تولدش لحظه‌شماری می‌کرد.» و دیگری فقط یک لنگه کفش از بچه‌اش مانده بود. ماهان زیبا روز تولدش چقدر خوشحال بود. چه صحنه‌های غمگینی؛ کاش هیچوقت تلویزیون را روشن نکرده بودم و این صحنه‌ها را نمی‌‌دیدم. با دیدن کیسه‌هایی که بچه‌‌های میناب در آن‌ها به خواب ابدی رفته بودند، به آنها قولی دادم. قول دادم با درس خواندن، انتقامشان را بگیرم... پرچم را برداشتم و با بغض در گلو فریاد زدم: مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل... مثل هر شب، صداها تا آسمان اوج گرفت. مردم قوی‌تر از روزهای قبل شده بودند. آنها بدون هیچ ترسی هر شب در زیر چتر سیاه آسمان جمع و باهم همدل و یکصدا می‌شدند. این همبستگی باعث شده بود دشمن نگاهش را از کشور ما برگرداند. 🔹کارینا زادسری/ کلاس پنجم 19اردیبهشت1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این پسره، پسر داییمه همراه هم، کمک ایران 🇮🇷 🎬 نازنین‌زهرا جعفری 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸خانه‌‌ای به قشنگی نجف 19ساله بودم که از خانه زدم بیرون. نه اینکه خیلی پولدار باشیم، اما از خانة 300 متریِ دلباز و حیاط‌دار، رفتم صد کیلومتری دورتر، در شهر همجوار و شدم مقیم یک خانة کوچک در یک محلة حاشیه‌ای. خانه‌ای حدوداً 30 متری که یکی دو پلاک با خانه‌ای فاصله داشت که در پشتی‌اش را کرده بود، آغل. صبح‌ها که خانه نبودم، اما شب به شب، صدای برگشتن گوسفندها را به آغل می‌شنیدم و البته همان صبح‌ها هم رد آمد و شدشان روی زمین و جلوی در خانه مشخص بود. اگر در خانة قبلی غذا آماده، ظرف‌ها و لباس‌ها شسته و هرچیزی سر جای خودش بود، اینجا غذا را خودم می‌پختم و ظرف‌ها و لباس‌ها آخر هفته‌ها شسته می‌شدند. معمولاً هم هیچ چیز سرجای خودش نبود و همه چیز را می‌شد کف هال پیدا کرد. با همة این‌ها همین خانة کوچکِ اجاره‌ایِ دانشجویی هم برایم خانه بود. پدر و مادر و خواهر و برادر نداشت، اما خانه بود. وسلیه‌های آنچنانی نداشت اما خانه بود. خانه‌ای که می‌شد هرچند شب، با رفقا آنجا جمع شد و استکانی چای نوشید. خانه‌ای که می‌شد وقت خستگی و بی‌حوصلگی از همه‌جا، به آن پناه برد و غروب‌های جمعه را جلوی در به تماشای همان گوسفندهای از چرا برگشته سر کرد. از همین خانه بود که اولین بار عزم سفر کربلا کردم. من بودم و هفت نفر دیگر که هیچ‌کداممان پاسپورت نداشتیم. وسایل سفر را از کف همان هال ریختم توی کوله‌ای امانتی و رفتیم سمت مرز مهران. قرار حرکتمان از دانشگاه بود. بعد از نماز ظهر. به مهران رسیدنمان هم شب بود، ساعتی گذشته از نماز عشاء. دل خوش کرده بودیم به شلوغی مرز و قاطی شدن در جمعیت و رد شدن. اما جز یک نفرمان، کسی نتوانست از آن شلوغی استفاده کند. همان هم مأمورها دنبالش کردند و ناچار یک روزی را توی سرویس‌های بهداشتیِ آن طرف مرز، قایم شد و تنهایی مسیر را ادامه داد. یکیمان هم سهم مامور وظیفه‌شناس این طرف مرز شد که بعد از نوازش آرامِ گونه‌هایش رهایش کردند. بقیة آن شب را به التماس سر کردیم. اشک ‌ریختیم و قسم دادیم به جان ابالفضل که ما دانشجوییم و پولِ گرفتن پاسپورت نداشتیم که اینطوری تا اینجا آمده‌ایم؛ حالا هم مردانگی کنید و این یک فقره را ندید بگیرید تا دست خالی برنگردیم. واقعیتش هم همین بود. اما نه گریه‌مان دل کسی را آب کرد و نه قسم‌هایمان خریداری داشت. هفت نفری آن شب را کف ترمینال مهران، صبح کردیم؛ به این امید که می‌بینند چند ساعتی است آنجاییم و دلشان نرم می‌شود. اما نرم که نشد هیچ، از همان ترمینال هم بیرونمان کردند. تا نزدیک ظهر اشک بودیم و آه. گرسنگی که غلبه کرد، رفتیم سراغ آب و غذا. بالاخره باید زنده می‌ماندیم برای رفتن به زیارت. همان حوالی، حسینیه نیم‌سازی پیدا کردیم و روی قالی‌های خاک گرفته‌اش ولو شدیم. نمازی خواندیم و غذایی خوردیم و باز ولو شدیم. کارشان زیاد بود و تعدادشان کم. بفرمایی زدیم که اگر کمکی هست، ما هستیم. البته فعلاً؛ یعنی تا زمانی که مرز باز شود یا راهی برای فرار پیدا کنیم. دست رد به تعارفمان نزدند. گفتند از قضا نیروهایمان هنوز نرسیده‌اند و دست تنهاییم. همین شد که دستمان را گرفتند و بردند توی آشپزخانه. شب‌ که از نیمه می‌گذشت، لپه و لوبیا می‌خیساندیم؛ نزدیک صبح‌، سیب‌زمینی خلال می‌کردیم و چندساعتی هم مانده به ظهر، برنج را دم و خورشت را بار می‌گذاشتیم. البته در مقام کمک‌آشپز. بعد از کشیدن غذا هم همین کارها را برای شام تکرار می‌کردیم. لابه‌لای حال‌بدشدن از شنیدن بوی غذا هم گاری دست می‌گرفتیم و می‌رفتیم یکی دو کیلومتر نزدیک مرز، بار و بنة زائرها را بار می‌زدیم و دم گیت‌ها پیاده می‌کردیم. و هر بار التماس به مأمورین و مسئولین که ما همان آدم‌های شب اولیم، بگذارید رد شویم. و هر بار دست ردی که به سینمه‌مان می‌خورد. 🔹امین ماکیانی 19اردیبهشت1405/ از پاییز1395 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸خانه‌‌ای به قشنگی نجف #قسمت_اول 19ساله بودم که از خانه زدم بیرون. نه اینکه خیلی پولدار باشیم،
🔸خانه‌‌ای به قشنگی نجف آمده بودیم یک شبه رد شویم، اما هشت شب و روز، مهمان همان حسینیه شدیم. یکی از شب‌ها راه فراری هم پیدا کردیم از بیابان‌های اطراف؛ اما تاریکی شب و احتمال حمله حیوانات و وجود آدم‌های بدتر از آن‌ها، بی‌جرئتمان کرد و بی‌خیالش شدیم. دقیقاً روز هشتم بود که ازدحام جمعیت و ماندن چندنفری زیر دست و پا، مسئولین دوطرف را ناچار کرد به بازکردن مرزها. و ما که می‌ترسیدیم نکند این فرصت را از دست بدهیم، با همان لباس‌هایی که بوی قرمه‌سبزی می‌داد، دویدیم سوی مرز و رد شدیم. بی‌کوله‌پشتی و لباس و هیچ بار اضافه‌ای. خودمان بودیم و همان یکدست لباسِ تن و کمی پول توی جیب‌هایش و چفیه‌ای که روی سر انداخته بودیم. آنقدر در آن چند روز، تا دم گیت‌ها رفته بودیم و پس‌مان زده بودند که تا آخرین گیت را رد نکردیم، خیالمان از رد شدن راحت نشد. در همان دم‌گیت رفتن‌ها هم البته یکی دو بار پیشرفت‌هایی داشتیم و یکی دو تایشان را رد کردیم؛ اما هربار دستی می‌آمد و خرکشمان می‌کرد به جای اول. حالا هم منتظر همان دست بودیم که به خواست خدا، بهمان نرسید. با شوق و ترس و البته سبک‌بار رفتیم سمت اتوبوس‌های پارک‌شده در بیابان‌های عراق و خودمان را رساندیم به کوت. از آنجا، صندلی اتوبوس را با کفیِ تریلی عوض کردیم و راهی نجف شدیم. اولین وعدة غذایی‌مان در عراق هم شد چلوگوشتِ مفصلی در مسجدی بین‌راهی که انصافاً بعد از آن همه ماجرا، عجیب بهمان مزه کرد. نزدیک صبح به نزدیکی نجف رسیدیم و اول، راه مسجد کوفه را پیش گرفتیم. به رسم شوخی نه‌چندان بامزة آن سالها هم به قبر مختار که رسیدیم، بابت ایفای آن نقش ماندگار در تلویزیون ایران، «دمت گرمی» نثارش کردیم. صحنه به صحنه، از خوابیدن و بیدارشدن و خوردن صبحانه و رفتن به سمت مسجد سهله و کذا و کذا، همه را به یاد می‌آورم. اما از اولین زیارت نجف، تصویر دقیقی توی ذهنم نمانده. با دیدن ضریح گریه کردم یا نه؟ مثل دفعات بعد، هنگام ورود به صحن، خم شدم و زمین را بوسیدم یا نه؟ همراه جمعیت حیدر حیدر گفتم یا... هیچ‌چیزی توی ذهنم نیست. و دوباره بعدش را یادم می‌آید که فلافلی خوردیم و افتادیم توی مسیر. بار اولمان بود و نا‌آشنا بودیم با همه چیز. به هیچ صفی نه نمی‌گفتیم و سرخ‌کردنی و کبابی و پختنی را روی هم حوالة شکم می‌کردیم و تن عرق‌کرده را می‌سپردیم به باد کولر گازی‌ها. لباس اضافه هم که نداشتیم؛ حمام می‌رفتیم و لباس‌هایمان را آبی می‌زدیم و دوباره تن می‌کردیم و راه می‌افتادیم. همین‌ شد که از راه رفتن افتادیم. آنقدر که نیمه‌جان به بین‌الحرمین رسیدیم. حالمان خراب بود. یکی‌مان خون بالا می‌آورد و یکی‌مان خون دفع می‌کرد. آنقدر سخت گذشت که نیمه‌های شبی که داشتیم عقب کامیونی که به سمت مرز می‌رفت، از سرما یخ می‌زدیم، به خودمان لعنت فرستادیم و پشت دستمان زدیم که دیگر کربلا نرویم؛ یا لااقل اینطور کربلا نرویم. که رفتیم؛ که رفتم. لااقل تا در آن خانة کوچکِ اجاره‌ایِ دانشجویی در بروجرد بودم، هر بار همان طور رفتم. پیاده؛ سبک‌بار؛ البته با پاسپورت. و هربار اینطور بودم که دارم به خانه بازمی‌گردم. خانه‌ای که می‌شود با رفقا آنجا جمع شد و استکانی چای نوشید. خانه‌ای به قشنگیِ نجف؛ به صفای کربلا. 🔹امین ماکیانی 19اردیبهشت1405/ از پاییز1395 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
18.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*گاهی از مسیر زباله‌ها هم می‌شود به خدا رسید...* *این‌ شب‌ها هرکسی دارد کاری انجام می‌دهد. * 🎬 آزاده شاهین‌وند 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸آقای دکتر، سقف بی زحمت! صحبت از موکب علوم‌پزشکی و مسئله‌هایش بود. به مشکل آوردن و بردن وسایل برخورده بودیم؛ به اصطلاح لجستیکمان می‌لنگید. ما و مسئول موکب که خودش دانشجوی بهداشت بود، با دو سه نفر دیگر از بچه‌های علوم پزشکی که برای موکبمان نبودند، اما دستی در فعالیت‌های فرهنگی داشتند، دور کاسه‌ی چه کنم چه کنم نشسته بودیم. این وسط یکی از بچه‌ها به یکی از دانشجویان پزشکی اشاره کرد که از آنهاست که پای کارند و میانه‌ی میدان! که مشکل را حل می‌‌کند و تمام. کناری‌اش اما با چشمانی سه‌ونیم درجه گشادشده گفت: «یعنی میز و صندلی را بگذاریم روی دوش آقای دکتر که بیاید و برود؟» من و همان مسئول موکب نگاهی بهم انداختیم؛ بلوتوث ذهنمان وصل شد و خاطرات موکب در تمام شب‌های چهارباغ را مرور کردیم. ما که صدایش را درنیاوردیم اما باید سری به موکب می‌زدند تا روایت خدمت را با پشت‌صحنه‌اش ببینند. بعضاً مردم از خدمات آقا و خانم دکترها یا حتی این خانم پرستار و آن کارشناس بهداشت و جمع علوم‌پزشکی‌ها، همان پایش فشار و جمع‌آوری دارو و دندانپزشکی و ویزیت‌ها را می‌دیدند. درحالی‌که یک ساعت قبل‌ترش، دکتر در جهاد دیگری، همزمان با جابه‌جا کردن سه میز و شش صندلی‌ روی کولش با لامپی که هر روز یک بازی‌اش می‌گرفت و وصل نمی‌شد کشتی می‌گرفت. بماند که شب‌های بارانی، هم باید خودش را می‌کشید و می‌رفت چوبی چیزی پیدا می‌کرد، بعد سقف موکب را تکان می‌داد تا آب باران روی بر سرمان نچکد. ما که بدون کامنت اضافه زدیم بیرون، تا همان دوستمان با اطلاع از انواع جهاد آقای دکتر، یک درجه دیگر به گشادی چشم‌هایش اضافه نشود. اما می‌دانستیم در موکب، هر نوع جهادی که یکجوری گیر بیاید را دانشجوها گردن می‌گیرند. می‌خواهد ویزیت و پایش و بستن زخم مردم باشد یا تکاندن سقف موکب! 🔹فاطمه بازگیر ۲۰اردیبهشت1405/ خرم‌آباد/ چهارباغ/ موکب دانشجویان علوم پزشکی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸خیابان انقلاب دختر بچه‌ها، لطافت عجیبی دارند؛ انگار خدا تکه‌ای از مهربانی خودش را در وجودشان گذاشته است. وقتی به جوانی رسیدم، همیشه در دل آرزو می‌کردم اگر روزی خدا فرزندی نصیبم کرد، دختر باشد. می‌گفتند دخترها دل‌بسته‌ی پدرند؛ تکه‌ای از جان او. از همان روزهای نخست جنگ، وقتی خبر قتل‌ عام دختر‌بچه‌های میناب پیچید و تصویر معصوم چهره‌هایشان در ذهنم نشست، انگار دستی از غیب آمد و پاره‌ای از قلبم را از سینه بیرون کشید. با خودم می‌گفتم مگر این بچه‌ها چه گناهی داشتند؟ مگر دنیای این‌ها چیزی جز بازی و خنده و آغوش پدر و مادر بود؟ داغی بود که نه خاموش می‌شد و نه فراموش. اما خون شهدا، این اندوه بزرگ را به ریشه‌ای برای ایران بدل کرد؛ گویی هر قطره‌ خون، درخت تنومند این سرزمین را استوارتر می‌ساخت. شاخه‌هایش را تا آسمان می‌برد و ریشه‌هایش را در خاک، عمیق‌تر از همیشه فرو می‌نشاند. دنیا، عجب جای شگفتی‌ست… چه کسی باور می‌کرد مردمی که شصت‌وچند شب، زیر سایه‌ی موشک و آژیر و انفجار زیسته‌اند، باز هم شب‌ها به خیابان بیایند؟ با آن همه داغ، با آن همه ترس، باز هم کف خیابان انقلاب جمع شوند. مگر در کف خیابان چه رازی نهفته بود؟ یکی می‌گفت: «حضور مردم در خیابان، سوخت موشک‌هاست.» از همان میدان کیو، ماشین‌ها که یکی یکی وارد خیابان می‌شوند، دختر و پسربچه‌ها روی در ماشین نشسته‌اند، پرچم ایران را می‌چرخانند و با صدای کودکانه شعار می‌دهند. کنار خیابان، زن و مرد، با هر پوشش و هر عقیده، شانه‌به‌شانه، پرچم ایران را بر دوش گرفته و به سوی جایگاه می‌روند. انگار همه آمده‌اند تا ثابت کنند این خاک، هنوز زنده است. بچه‌های بسیج توی خیابان ماشین‌ها را راهنمایی می‌کنند. ‌چهره بعضی‌هایشان خسته است اما باز با لبخند و استوار پای کار مانده‌اند. هرچه به جایگاه نزدیک‌تر می‌شوی، عظمت جمعیت بیشتر خودش را نشان می‌دهد. نخستین موکب،موکب خانواده است. می‌گویند هرشب یک خانواده آنجا از مردم پذیرایی می‌کند. و چند قدم آن‌سوتر، دریایی از جمعیت که روبه‌روی جایگاه بعثت ایستاده‌اند، دست بر سینه، سرود ملی را با بلندترین فریاد ممکن می‌خوانند. انگار می‌خواهند صدایشان از مرزها عبور کند و به گوش تمام دنیا برسد. توی موکب‌ها یکی چای می‌دهد، دیگری هندوانه پخش می‌کند و هرکس هرچه در توان دارد، برای پذیرایی از مردم آورده است. اما شلوغ‌ترین موکب، «اخوة زینب» است. موکبی از مردم عراق، که این‌بار به رسم اربعین، در ایران خیمه زده‌اند. با عربی دست‌وپا شکسته و کمک چند دوست، با آن‌ها هم‌صحبت شدم. اولین جمله‌ای که گفتند این بود: «ایران با ایستادگی در برابر آمریکا، آبروی مسلمانان را خرید و شیعه را سربلند کرد.» ابواحمد، پیرمرد عراقی، می‌گفت هزینه‌ی اینجا از نذورات مردم عادی است. درست مثل موکب‌های اربعین.» می‌گفت مردم کشورش حاضرند تمام دارایی‌شان را بدهند تا بشود موشک و بر سر دشمنان ایران فرود بیاید. (مخصوصا امارات😉) حرف‌هایش از روی تعارف نبود. می‌شد صداقت را در چشم‌هایش دید. انگار درد و غیرت، مرز نمی‌شناسد. میان آن همه جمعیت و پرچم‌ها، شعارها، صدای سرود ملی و اشکی که بی‌اختیار بر روی صورت‌ها روان بود، بیشتر از همیشه فهمیدم که این ملت با ایمان و ایستادگی‌شان تا ابد زنده‌اند. 🔹هارون مکی 20اردیبهشت1405 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah