eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
335 ویدیو
15 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸آقای من ما برادر نداشتیم، اما هیچ‌وقت کمبودش را هم احساس نکردیم؛ چون حضور گرم، صمیمی و همیشه حامیِ او را در گوشه‌وکنارِ زندگی‌مان حس می‌کردیم. زمان شهادتش، سیزده‌ساله بودم. آن داغِ سنگینِ پسرخاله‌ی جوان و رشیدم، زندگی را برایمان سخت و طاقت‌فرسا کرده بود. همه‌ی فامیل عزادار بودند و خاله فریده، بعد از از دست دادن جوانش، گوشه‌ی عزلت برگزیده بود و در هیچ جمعی حاضر نمی‌شد. بعد از ماه‌ها، تصمیم گرفتیم خاله و بچه‌هایش را به روستا بیاوریم؛ شاید فقط اندکی حال‌وهوایشان عوض شود و دل‌های خسته‌شان نفسی تازه کند. آن شب، فامیل و دوستان و آشنایان در خانه‌ی یکی از اقوام جمع شده بودند. حرمت چیز خوبی است؛ حرمتِ خانواده‌ی عزادار، حرمتِ خانواده‌ی شهید، حرمتِ اعتقادات یکدیگر. اما نمی‌دانم برخی آدم‌ها در کدام مکتب درس آموخته‌اند که حرمت نگه‌داشتن را نیاموخته‌اند. ناگهان برق‌ها رفت و چراغ خانه، مثل چراغ دل ما خاموش شد. بحث سیاسی بالا گرفت و یکی دو نفر از آقایان به حضرت آقا توهین کردند. همان‌جا بود که حرمت شکسته شد و ما، همراه خانواده‌ی خاله‌جان، آن جمع را ترک کردیم و به خانه‌ی خودمان برگشتیم. شب، به خواب رفتم. در خواب دیدم در جمعی هستیم که هیچ نوری در آن نیست؛ درست مثل همان لحظه‌ای که برق رفته بود و همه‌جا تاریک شده بود. ناگهان آقا سجاد، با نوری سبزرنگ، آمد و همه‌جا را روشن کرد. خواهر کوچک‌ترم، معصومه هم کنارم نشسته بود. مثل همیشه لبخند زد و گفت: «خیلی دلم براتون تنگ شده. من شما رو خیلی دوست دارم. همیشه مواظبتون هستم، اما شما هم به من قول بدین برای من فاتحه و قرآن بخونید و همیشع به یادم باشید.» رو برگرداند که برود؛ اما یک مرتبه برگشت؛ دیگر لبخند بر لب نداشت. با چهره‌ای غمگین گفت: «دیشب یک عده به آقای من حرف زدن؛ تا صبح عذاب کشیدم.» بعد پشت به ما کرد و رفت. عشقِ آقا در قلبم بود؛ اما شناختی از شخصیتِ مبارکشان نداشتم. از همان شب، مصمم شدم به مطالعه و رهبرشناسی. امروز که معلم هستم، تمام تلاشم این است که این عشقِ پاک و مطهر را در دل دانش‌آموزانم هم تقسیم کنم؛ عشقی که از دلِ داغ آمد، اما به روشنی و آگاهی انجامید. تقدیم به 🌷شهید سجاد یاراحمدی🌷 🔹به روایت زینب اکرمی 🔹به قلم زهرا مومن‌زاده ۲۵اردیبهشت۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸معامله‌ی کوچک روز پر فراز و نشیبی داشتم. البته این چند روز آخرِ همه، همین بود؛ شخصی و کاری و جسمی و روحی و... از همه جا فشار وارد شده بود. در این حد که گاه فکر می‌کردم در این لحظه «نیستی» هم دوای کمی است؛ «عدم از ازل» نیاز است. این وسط، کاروبار «موکب» شده بود آن وزنه‌‌ی یک کیلویی که به تنهایی خیلی هم سنگین نیست، اما وقتی بارت زیاد می‌شود، تیر آخر است. حالم خوب نبود. نمی‌دانم شاید هم فراموش کرده بودم اینجا جهان مادی قبل ظهور است. امید دیدنی نیست؛ غیب، غیب است و بودن در زمره‌ی «یومنون بالغیب» سخت‌ترین کار. چرا ادامه می‌دادم؟ خودم هم دقیق نمی‌دانستم. تعدادی جواب کلیشه‌ای، لق‌لقه‌ی زبان. حقیقت این است که ما خیلی وقت‌ها فکر نمی‌کنیم. خیلی وقت‌ها کار می‌کنیم و بعد فکر؛ عمل می‌کنیم و بعد نیت. بااین‌حال چشم به قصورم بستم و دنبال نشانه‌ای گشتم که اثر این فعالیت‌های به اصطلاح «جهادی» را بیشتر حس کنم. هرچیزی که سودمندی همین معامله‌ی مشکل‌دار با خدا را مثل «کلید اسرار»، دنیایی‌تر نشانم دهد. نشانه‌ای که بار جسم و روحم را سبک کند. طلبی نداشتم اما نیاز به قوت قلب و یاری چرا؛ اینکه به‌خاطر همین قدم‌های کوچکی که اسماً برای اوست، در دیگر مشکلاتم کمک کند. پاسخ؟‌ فعلاً هیچ؛ یا حداقل سوی بصیرت چشمانم برای دیدن کافی نبود. یک شب در‌ میانه‌ی تنشی دیگر، «تجمع شبانه» تمام شد و قصد بازگشت کردیم. همچنان که راه می‌رفتم و همزمان در ذهنم لابه‌لای هیاهوی افکار می‌دویدم؛ دختری را دیدم، از مراجعان تکراری موکب. ۲۸ ساله با مشکلاتی که باعث شده بود او را خاص و «استثنایی» بنامند. از نظر سنی از من بزرگتر، ولی رفتارش همچون کودکی ۱۰ ساله یا کمتر بود. با مشکلات فراوان مالی و جسمی... . سمتش رفتم. لبخند گرمی زدم و سلام کردم. ذوق کرد و سلام کرد. چند قدمی راه رفتیم. راجع به خدماتی گفت که از موکب‌ گرفته. فرصت را غنیمت شمردم و خواستم دعایم کند؛ «خیلی» دعایم کند. و او، دوباره با همان ذوق نمایان و با صداقت یک کودک، جواب داد امروز که جمعیت به امام رضا سلام داده، خیلی خاص برای ما دعا کرده. بعد از چند جمله خداحافظی کردم و رفتم. از گوشه چشم می‌دیدم که پشت سر مانده و همچنان نگاهم می‌کند و لبخند می‌زند. پیاده روی را ادامه دادم. اما بار روی دوشم نسبت به قبل سبک‌تر شده بود؛ «خیلی» سبک‌تر. شاید زعم اشتباهی باشد، اما من پیش‌پرداخت معامله‌ی کوچکم با خدا را در میانه‌‌‌ی لبخند پر از ذوق آن دختر گرفتم. هنوز هیچ دلیل مادی و دنیایی ندارم. هنوز چشم بصیرت وجودم کم سوست؛ اما، به طرز عجیبی باور دارم که خدا لبخند پر ذوق آن دختر را ارزان حساب نمی‌کند. 🔹زهرا محمدی‌مطلق 25اردیبهشت1405/ خرم‌آباد/ چهارباغ/ موکب دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد کتاب «زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد» را امروز تمام کردم. با خودم قرار گذاشته بودم، روزی دو روایت ازش بخوانم تا کم‌کم تجربیات جنگی این ۱۵ زن از حصار خانه و زندگی‌شان در جنگ ۱۲روزه بنشیند به جانم. جان کلام روایت‌ها این است که «زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد». این را همان وقتی فهمیدم که مادر به لرزش دستش اشاره کرد و گفت: «خانم‌ها لرزش دستم از داغ پسرم نیست، از مریضیمه.» یا وقتی مادر وسط حرف‌هایش به پایش اشاره کرد و خاطره‌ای از بمباران‌های دهه شصت گفت. اینکه وقتی پایش ضرب خورده، آنقدر سفت و محکم بوده که دکتر هم نرفته تا پایش خود به خود خوب شود. این را که می‌گفت می‌خواست به ما بفهماند قبلا حریف میگ‌های دشمن در جنگ ۸ ساله شده، حالا هم با اینکه پسرش شهید شده، حریف اف‌۳۵‌ها و پهپادهای دشمن می‌شود. من یقین دارم زور جنگ به زن‌ها نمی‌رسد. این کتاب با این اسم و محتوایش هم می‌خواهد همین را بگوید. از زبان ۱۵ زن، در پانزده موقعیت متفاوت. بخوانیدش. ضرر نمی‌کنید. 🔹معصومه عباسی ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸سمت راست جاده وقتی افتادیم توی جاده، مضطرب شدم. به همسرم گفتم: «از سمت راست برو؛ سمت چپ رو بذار واسه سرعتی‌ها!» از راننده‌های سرعتی می‌ترسم؛ آنقدر که به تحقیق، خودم به این رسیده‌ام که رانندگی آدم‌ها مستقیماً به میزان تقوایشان ارتباط دارد. روزهای وسط جنگ رمضان را سپری می‌کردیم. همان‌طور که از سمت راست جاده می‌رفتیم تا به خانه و زندگی‌مان سری بزنیم، دیوارهای فرودگاه خرم‌آباد برایم عجیب شده بود. فرودگاهی که از صدای جنگ، انتظار می‌رفت هر لحظه دودش برود توی هوا. بین راه، آسمان ابری بود. نم‌نم باران به اطلسی‌های بنفش و نارنجی میدان شقایق می‌زد. سرم را چسبانده بودم به شیشه‌ی ماشین و بیرون را نگاه می‌کردم. از سمت راست، مردی را دیدم؛ آرام و باوقار، با لباس شهرداری، داشت توی بلوار بذر گل می‌کاشت. دلشوره داشتم. هر بار خبری می‌رسید دلم را می‌چزاند. آن صبح هم از شب قبل، غصه‌دار و خانواده‌اش بودم. غصه‌دار خانواده‌هایی که تصور می‌کردم، وقتی از تجمعات برگشتند خانه، هر کدام مشغول چه بوده‌اند؟ مادر میوه‌ها را چیده توی ظرف تا با هم بنشینند و شب‌نشینی کنند؟ یا پا در پای تلویزیون نشسته و بچه‌ها سرشان توی برنامه‌ی شاد و تکالیف مدرسه‌ی مجازی بوده و آن یکی هم توی خواب؟ بغضم می‌گیرد. مطمئنم هیچ‌کدام از اهالی بی‌گناه آن ساختمان مسکونی، حتی فکرش را هم نمی‌کردند در یک لحظه، آتش موشک، خانه و کاشانه‌شان را خاکستر کند و چراغ عمرشان را خاموش! غصه‌ام بیشتر می‌شود از اینکه نمی‌دانم موقع جدا شدن روح از پیکرشان چقدر درد کشیده‌اند! همان‌طور که چشمم به مرد باغبان بود، این افکار از ذهنم عبور می‌کرد. گمان می‌کردم آسمان هم مثل دل من، مه‌آلود و غمگین است. در شگفت از آن مرد بودم. وسط بلوار، وسط دود و خاکستر جنگ، وسط آن حجم بزرگ غم، چگونه زندگی را لای انگشتانش ریخته و با انگیزه بذر گل می‌کارد؟ یعنی اگر اخبار را رصد نمی‌کند، صدای انفجارها را هم نمی‌شنود؟ تا رسیدیم به فرودگاه و دیوارهای عجیبش! به مردی درست شبیه باغبان وسط بلوار؛ او هم شاید اخبار را رصد نمی‌کرد یا صدای انفجارها را نمی‌شنید. شده بود معمار دیوارهای نرده‌فلزی فرودگاه. جلوی نرده‌ها را با دیوار بتنی می‌پوشاند. هم زیباتر می‌شد هم محکم‌تر؛ شاید هم می‌خواست تنگ‌نظری نکند و چشمش به پهنای زمین فرودگاه نیفتد! هر چه بود، خداقوتش بدهد. دیوارهای جدید، سمت راست جاده را امروزی‌تر نشان می‌داد. هر روز که در رفت‌وآمد بودم، تعداد نرده‌هایی که تبدیل شده بودند به دیوارهای بتنی را حساب می‌کردم تا صبحی که با صدای بوم وحشتناکی از خواب پریدم! ضربان قلبم وحشی شده بود. انگار می‌خواست از زندگی خلاصم کند. صدای همسایه‌ها را می‌شنیدم. همه با ترس و لرز ریخته بودند توی محوطه و به هم می‌گفتند: «نترسین فرودگاه بود! فرودگاه رو زدن!» این را که شنیدم افسوس سردی توی سینه‌ام جا باز کرد. یاد سمت راست جاده افتادم! یاد دست‌های آن باغبان و آن معمار که وسط معرکه‌ی جنگ، زندگی از لای انگشتانشان به در و دیوار این شهر می‌چکید. اما امروز که داریم سکوت صحنه‌ی نبرد را زندگی می‌کنیم، چهره‌ی رنگ‌ولعاب‌دار بلوارهای پر از اطلسی را می‌بینم و دیوارهای بتنی را که انگار نه اخبارها را رصد کرده‌اند و نه صدای انفجارها را شنیده‌اند! 🔹سمانه قاسمی‌منش ۱۹اردیبهشت۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸از محمدپارسا به سید مجتبی خامنه‌ای به دلیل اینکه چند شبی می‌شود که پذیرایی موکبمان صرفا چایی است و باید در کنار خیابان پخشش کنیم، بخش خواهران موکب بدون فعالیت و حوصله‌سربر شده است. تصمیم گرفتیم کارهای فرهنگی کوچک را شروع کنیم؛ مثلا برای اولین شب و آغاز کار، من چند برگه‌ی نقاشی آماده، پرینت گرفتم؛ یکی دیگر از خانم‌ها مدادرنگی‌های فرزندانش را آورد و یکی دیگر از دخترها چند کتاب برای نذر فرهنگی. هرچند کم ولی بیکار ننشستیم. بچه‌ها داشتند نقاشی‌هایشان را رنگ‌آمیزی می‌کردند که یکی از پسربچه‌ها گفت: «میشه من دلنوشته بنویسم؟!» گفتم: «آره؛ چرا که نه. خیلیم خوبه.» _ حالا در مورد چی باشه؟ _ هرچی که دوست داری. _ در مورد رهبر باشه؟ کدوم رهبر؟ رهبر شهید یا رهبر الانمون؟ _ آره خیلی خوبه؛ هرکدوم راحت‌تری. و شروع کرد. اسمش محمدپارسا بود؛ ۱۲ ساله. موقع نوشتن نمی‌گذاشت کسی از بچه‌ها برگه‌اش را بخواند؛ خجالتی بود. متنش را تمام کرد و به خودم تحویل داد؛ من هم با ذوق تحویلش گرفتم. دنیای بچه‌ها، دنیای عجیب و پاکی‌ست؛ مثل دنیای محمدپارسا که با خط بچگانه و زیبایش رهبرش را مورد خطاب قرار داده و خواسته آمریکا را از «منتقه» خارج کند و گفته تا پای جان از انقلاب و ایشان حمایت می‌کند. محمدپارسا منطقه را منتقه نوشته، اما مفهوم توی ذهنش مهم‌‌تر است از املای صحیح متنِ یک کودک! 🔹رمیصا عالی‌زاده 15اردیبهشت1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸قرار شبانه در اجتماعات شبانه‌ی پلدختری‌ها به همراه مادر، عمه و دوستانم آیسا و آوا به میدان رفتیم. در بین راه موکب حضرت رقیه و شهید شکارچی به چشم می‌خورد. در موکب حضرت رقیه روی دست‌های بچه‌ها پرچم ایران می‌کشیدند. من و آوا و آیسا نقاشی‌های زیبایی کشیدیم. روی برگه‌ی سفید جلوی دستم، پرچم کشورم با سه موشک که دل دشمن را به لرزه درآورده، نقاشی شده بود. آنها را رنگ‌آمیزی کردم. روی یکی از آنها چهره‌ی رهبر شهیدم را کشیدم و به یاد بچه‌های میناب یکی از آنها را صورتی کردم و دیگری را رنگ سبز زدم. و روی رنگ قرمز با مداد نوشتم، خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست. وقتی تمام شد، نقاشی را به موکب تحویل دادم. افرادی که خادم انقلاب بودند به من و آوا و آیسا یکی یک جایزه دادند. جایزه‌ی آنها یک جامدادی صورتی بود که عکس بچه‌های مدرسه میناب رویشان بود. بعد از شعار دست خدا عیان شد خامنه‌ای جوان شد... لبنان تنها نمیشه ایران خسته نمیشه... و مرگ بر وطن فروش خائن، مردی شروع به سخنرانی کرد. سخنران اول در مورد ماه مبارک رمضان و بچه‌های رزمنده که با زبان روزه مقابل دشمن ایستاده‌اند، سخنرانی کرد. پای سخن‌های او بودیم که يکی با سبدی در دست، به میان جمعیت آمد. او گل‌های رنگارنگی را روی ما مردم روزه‌دار پخش می‌کرد. بسيجيان با دادن آش قلمکار و شله‌زرد کام مردم را شیرین کردند. مردم پلدختر با حضور پر شور خود در اجتماع شبانه سنگر و خیابان را بیشتر و بیشتر پر می‌کنند. و چقدر ناراحت شدم وقتی بچه‌های شهدا را دیدم. یکی از آنها گریه می‌کرد و می‌گفت: «من دلم خیلی برای پدرم تنگ شده. کاش من هم مثل پدرم شهید شوم.» 🔹فاطمه سلیمانی/ پلدختر فروردین1405 ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸جان فدای پدر پنجره‌ی چشم قلمم مات و مبهوت است؛ نمی‌داند از شهادت پدر بنویسد یا از پسر دانشمندش؛ پسری که از پدربزرگش، اسم و نبوغش را، به ارث برده بود؛ پسری که از موقعیت شغلی پدرش، سوء‌استفاده نکرد! پسری که، سایه‌ی پدر شد و مرتب او را در خانه‌های امن، جابه‌جا می‌کرد؛ تا برای دشمن صهیونیستی_آمریکایی، قابل شناسایی نباشد. برخلاف میل قلبی پدرش، مرتضی، جان‌فدای پدر شد. شب ۲۵اسفند۱۴۰۴، داخل ماشین منتظر شد، تا جلسه مسئولین به اتمام برسد. به محض سوارشدن پدرش، به سمت خانه‌ی امن، در فاز دو پرديس حرکت کردند. شب از نيمه گذشته بود. مواظب بود خلوت پدرش با خدا را بهم نزند! عادت تهجد او را می‌دانست؛ عابد شب بود و شیر روز. حکیمی سیاستمدار و اندیشمندی توانا! ایران‌دوستی را در روز قدس، زیر موشک‌باران دشمن خون‌آشام، با اُبُهتی ستودنی، در مقابل چشم جهانیان، به نمایش گذاشته بود! مرتضی دل از همسر، مادر و دو کودک خردسالش کند! سربازی جان برکف شد! مرگ را به سخره گرفت، تا برای ایران جانمان پاسداری کند؛ درست مثل رزمنده‌ای که پای لانچر است، انجام وظیفه می‌کرد. اما دشمن، خانه‌ی امن را شناسایی کرد! در سحرگاه ۲۶اسفند۱۴۰۴، خانه‌ی امن، ناامن شد و آنچنان مورد اصابت قرار گرفت که مرگ سرخ، چون دایه‌ای مهربان، مرتضیِ گمنام را در آغوش کشید تا «نامی» شود و جاودان بماند. و اما، از پدرِ مظلومش، فقط دستی ماند و انگشتری... 🔹عصمت نیک‌سرشت/ دورود ۲۱اردیبهشت۱۴۰۵ ‌ 🔺ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah